ترز و صادق (5)
پیر ام می کند٬این سعی٬برای تبرئه ی یکی بی گناه٬مانده میان دوگذرِ پرشیب. نتیجه٬همان غلت و واغلت های دم سپیده.
هی!
تو٬نه به دل ـ دل هم آیین مایی٬نه چهره ات را فریادها سروده ایم. پس این چیست که انتهای همه کوتاه ـ کلام های پرعبور٬می خلد؟ چیست که تشنه ام می دارد و هنگامه ی همان اندک تماشا٬پریشانی٬ جای خود به ندامت می دهد؟
فریب است انگار٬همه.
که بیامیزد و بی نشان کند این روزها و شبان و آخر٬همین سکوت.
همین تقلا...
ای ناخوانده سطورِ هلاک!
یادبادِ حوالیِ سراغ٬نوبت توست این بار.
هرچند اهل بازخوانیِ پی و پیمان(کدام پیمان؟) نه ای...
به که بی سلام٬بروی!
به که درخود بمانم و بی پاسخ٬مرور کنم آنچه آشفت ام٬بی "نگار"ی از شیفته گی!
رخ دهد اگر واپسین "نرد"٬نخستین گناه٬فرجام است و توشه ام.
گربه ی ایرانی من!
پ.ن: ۱)نیکو جانِ خردمند!
۲)خندید و گفت:«من عاشق شده م.» و فاصله ـ فاصله٬شور بود که می آمد...بی حرفی از انتها.
۳)در ماندن٬حرف و بهار و بهانه ای نیست.
۴) من
از دست تو
در عالم
نهم روی...(سعدی)
۵) دردهای من و مهمان
به هم شباهت نداشت
وگرنه
بیش تر
نزد من می ماند. (احمدرضا احمدی)
۶)تو بی وفا
چه باز فراموش پیشه ای
بیچاره آن اسیر
که امیدوارِ توست(وحشی بافقی)
۷)با صدهزار مردم
تنهایی
بی صدهزار مردم
تنهایی (رودکی)
۸)یک کوزه شراب
تا به هم نوش کنیم
زان پیش
که کوزه ها کنند
از گلِ ما (خیام)
۹) از آن
آلوده دامانیم
در عشق
که خون دل
به دامان است
ما را...
گریبان تو تا از دست دادیم
اجل
دست و گریبان است
ما را (فروغی بسطامی)
۱۰)وان که را
دیده
در دهانِ تو رفت
هرگز اش گوش نشنود پندی
خاصه ما را
که در ازل بوده ست
با تو...
با تو
آمیزشی و پیوندی(سعدی)
۱۱) زنهار نمی خواهم
کز کشتن ام آن ام ده
تا سیرترَت بینم
یک لحظه
یک لحظه
مدارایی...
من
دست نخواهم برد
الا
الا
به سر زلفت...(سعدی)
