شبانه(2)
گشته هر گوشه ی چشم از غم دل دریایی
«هرگوشه ی چشم...»
کات!
گشته هر گوشه ی چشم از غم دل دریایی
«هرگوشه ی چشم...»
کات!
کات!
عجب از روی فرداها! چه بسیار خسته! چه به چهر٬پرامید!...طلوع نو٬آنِ من نیست.
گریه مکن!
کات!
آری. اینروزها٬بسیاری به تردید اند و بازخواهیِ تیز و تندِ مطالبات ناشدنی.
تا چه پیش آید...
کات!
پ.ن: بغض من و...
زمزمه ام کن رنج شبانه را!...عطشِ همه چیز٬بیهوده بود: آمدوشدها٬امیدها٬تمام و تمام٬انگاری به هیچ می نمایند.
اشکهایم را شماره٬نوازش ام کن!
بند ـ بند٬تنید٬در نومیدی. خیالی خوش٬رویایی واهی مگر به نجات آید.
هی! عاشق! همه راه اگر طرد بودی٬اینک٬یگانه خوانشی ست برای آنکه قسمت کنی درد مرا٬ به اندام نحیف ات.
شماره کن٬اشک مرا!
سرودن از نیک نامی٬باشد برای طلوع! حضورت که سرنمی رسد٬داعیه ی جانانه و دل ـ دل ات٬به خاک پندارم. به عدم...شاید.
کات!
پسِ این همه گذر٬بوی آفتاب و سبزی می آید. می بینی؟...می شنوی؟...بیراه ام٬ به میانه٬حکایت بازگشت خوانَد و از نو.
بامدادان٬نغمه ی زایش و کودکی٬سرمی رسد...گریه ام٬جاودان! صبوری٬بی کاست!
کات!
خرده ای شیرین بر تو خواهم گرفت که چرا به منزلِ آن معشوقه ی دیرین مانده بودی و با من نمی آمدی. گله ات خواهم کرد که پسِ چند خواب و خیالِ کوتاه٬چرا پر از سکوت ای.
*
آواز و آوار:
«...که می روی تو و رنگ پریده می ماند»
های...های...های...
کات!
چرا هراس از هرچه غریبه داشتی و هیچکس٬قریب ات نبود؟ چرا هر پیش آمدنت٬خود به بدرودی می مانست٬آرام؟...
حالا٬شاید مفهوم آنهمه خرده که بر زمان می رفت٬ دریافته باشم. که گذشته را ٬نصیب نیست. چه رسد به ما٬که می خواهیم تمام نامرادی ها را به خیال سپاریم. آنهم با بازگشت. هه!
میم!
چرا عاشقانه های آنروزها٬بوی هدر و طعنه می دهند؟ چرا "دیگرگونه شدن"٬ اینقدر با من و تو صادق بود که ناباور٬جز نظاره٬از هر خواست و عمل ناتوان ایم؟
یادت هست؟ حوالی همین روزها٬ترا به بازی و پاکیِ اردی بهشت می خواندم. آن زمان هیچکس آشنای "غفلت" نبود. دم٬همان بود و رویا٬ایستادن جهان. چه شد که واگشت همه چیز و تعجیل و پایان٬ بزرگترین آرزوهامان نمود؟
میم!
بغض ها و زمزمه ها کجا رفتند؟ اشکهای ذی قیمت٬نجواهای سبز٬آشوب های سرد٬تمناهای - انگار - بی پایان و طعم تلخ آنهمه لبخند٬کو؟...دیدی؟ انتهای اصرار و "عشق"٬ شد زمین...
دریغا! سبزینه ها٬بلعِ روزمرگی شدند و - گویی - دلگیر نیستیم ازین گویِ بی رنگِ چرخان.
این نفس های کدر٬آنِ ماست. انکار که می کنی٬خنده ام می گیرد. طعنه ام می گیرد.
یا بمان تا به ذره ذره تمام ات٬یا تمام به دست خود گیر و...
چه هولناک است٬میم! شهامت٬نه در دست من.
کات!
هی! حدیث همه هلال ها و رنج ها٬نهفته ی همین چشمان گشوده به تار ـ تارِ شب است. آن وقت تو ـ غره ـ از زمین می سرایی و پیکاری که وانهاده ام؟
*
میم! خوابم می آید. خوابم می آید تا شکوه نکنم.
این پریشانیِ مهربان٬ذوق زده از یافتن یکی آویخته ی بی راه٬می رباید ام هرچه هست. می ستیزد ام٬ هرچه نیست.
*
حالا٬سال های رفته را صدا می زنم. می شود ـ باز ـ همه نفس های گمشده را٬زنده٬ بجویم؟ می شود روکنم سوی غروبی که بی پر٬ پرپر شدم؟
میم! تو هیچ شبانه ای را نیازمودی. هیچ پیرهنی٬تر ات نبود. هیچ یادواره ای٬نگاره نکردی به خزان و بهار ات. به هیچ زمزمه ای پایدار نبودی. که رسم زبان٬خاموشی ست.
«پیوند الفت/آفت بریدی و...رفتی...»
*
هی! بستگانِ ناتنیِ باد!
باز ام بنگرید٬به مهر!
کات!