به اولین خط نگاشته ی آشنایت٬خنده ام می گیرد:خوشا به حال من؟...من اگر بی نشانِ شیفتگی و جنون بودم٬کنون٬احوال و رخ٬پسِ صدای تو ره به اشک نمی یافت...یا کوتاهی می کنی تودرتوی این بی کسی را٬یا نشناخته ای دردِ پُرمرگمان.
*
به انتها٬"جعبه ی خالی شکلاتی " ماند و کوته فکری ما٬برای بازشناختن "قلب". به قرضِ پُک از همسایه و شکستن خدایی "چشم ها" بیندیش!...نه خرده ای به راه است٬نه یکی دلتنگی کوچک.
خراب ام.
کات!
