تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

باور کن راهِ پاسخ پیش نگرفته ام...در هجرت٬قصدی نیست. شرحی هم.

به اولین خط نگاشته ی آشنایت٬خنده ام می گیرد:خوشا به حال من؟...من اگر بی نشانِ شیفتگی و جنون بودم٬کنون٬احوال و رخ٬پسِ صدای تو ره به اشک نمی یافت...یا کوتاهی می کنی تودرتوی این بی کسی را٬یا نشناخته ای دردِ پُرمرگمان.

*

به انتها٬"جعبه ی خالی شکلاتی " ماند و کوته فکری ما٬برای بازشناختن "قلب". به قرضِ پُک از همسایه و شکستن خدایی "چشم ها" بیندیش!...نه خرده ای به راه است٬نه یکی دلتنگی کوچک.

خراب ام.

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:41  توسط هامون 

پیغام می رسانی که شدیدا "بیزی" هستی . پیغامی کهنه و دوست داشتنی٬چون تمام آن سالها٬ که با باد رفت.

می روی. گم.

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:26  توسط هامون 

حالا٬قرار ما٬ شده هرچند سال یکبار...می آیی و ـ به وهم ـ هرچه استواری ام به خاک می نشانی و... نمی مانی.

تا حضور فراموشی می رسد٬باز٬رخی نو٬در مرگ- گاهِ خفت و تنهایی ام...هی! رو به تو نمی گویم. اما بدان که زخم بر زخمم می نشانی٬به شبان. بدان!

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:14  توسط هامون 

ترا به خدا به رویا هم رهایم کن! تو که سنگین سرِ آنهمه سال و ماه بودی...نه نشانی گذاشتی٬نه دلی٬نه...

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:11  توسط هامون 

باز همسایه ام میهمانی دارد و من٬به یاد هیچکس٬می نوشم. تنها٬دلتنگ یک نفر ام.

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:10  توسط هامون 

یاد تو می کنم. بی واسطه ی شراب شیراز...سست می شوم. بغض می کنم. رد پای نشانت٬ هویدای آنهمه لبخندِ سرخوشانه ام بود. آنهمه پک های بی ملال. نگاشته ها٬شیطنت ها٬وهم "آن ما بودن" ها٬ همه و همه٬موج می زند در ساعتِ ناز و سکوت...میان آنهمه آواز٬هی نام تو. هی نام تو. هی نام تو... سپیده ی ما٬به راه و شامگاه تو٬به عیش...بخسبد ای کاش با من٬این حسرت چند ساله! بمیرد ای کاش در من٬هرچه زمزمه و هیاهو و دریغ! پی ام نگیر که عجیب٬پیِ نوش و بی خیالی ات گریسته ام...نورَس٬ماندی به خیال.چه٬عاشقی نمی دانستی و درد. ربودی بهارمان و "همیشه سبز"٬ماندی...عجب!

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:10  توسط هامون 

حماقت٬همان هنگامه است که دل ـ دل های خفته در چارچوب عقل٬ دوباره می خواهند اوج بگیرند. باز٬ آن بی ربطی و بی نشانی را عیان می سازی. درخود می روم...ناکامِ تقسیم رنج با این اتاق ـ شاید ـ ترا نفرینی نو ـ زاد می خوانم.

***

ابتدای بهار که با لبخند بازگشتی٬آگاه از این آمدوشد و سرگیجه های لعنتی٬به نظاره نشستم. امروز را. همیشه را...

تنهایم بگذار!

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:12  توسط هامون 

وای! این حضور٬این آفرینش مرگ ـ به راستی ـ وامی داردم به پرسه های نیمه شب. می آیید و لحن همه پاسخ های او٬تغییر می کند...چه آدینه ای!

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:8  توسط هامون 

تو هم تنهایی. تو هم منتظری. نشانت٬آن کیف سفید...می روی. می آیی. (زیبا نیستی!) بگذار مرا ندیده باشی!...کفش٬پاها را آزار می دهد.

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:50  توسط هامون 

آن شب٬آسمانِ ابریِ ما٬بی باران بود. تو٬با جامه ای گرم٬روبروی خزانِ من نشسته بودی و می گریستی. دلم٬همه٬اشک تو بود. اما پیش نمی آمدم. فریاد تنهایی و بدرود که سردادی٬نه آشوب٬ نه تمنا٬هیچ یک به سراغ جانِ خسته ام نیامدند...گفتم یادمانِ آنهمه کرشمه ی بی جواب٬اکنون برو از برِ بی تاب!

پوزخندت٬بوی همیشه می داد...روسری تیره٬ناهمگون بر نیمه شب و قامت خسته ام٬نفس می بُرید از نفس. باورم نبود که باورت نیست سپید اگر نه من ام٬آنان٬تیره ترین اند...خفته بودم بر نازکایِ رویا٬در بازیِ تو. پنداری٬تا تو بازگردی٬خواب هم در انتهای هستیِ خویش است...نگاه بر نگاهِ نیاز٬لعن و نفرینی نثار دل ـ دل شد و...سکوت. سکوت...

کجایم من؟ وقتی که تو رفتی...

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:13  توسط هامون