تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

شبانه(2)

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست 

گشته هر گوشه ی چشم از غم دل دریایی

 

«هرگوشه ی چشم...»

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13:53  توسط هامون 

شبانه

بگو به خواب به چشم منِ خراب درآید...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:36  توسط هامون 

درباره ی الی...

میان اینهمه سبزه و سبزی(!)٬ از شاهکار سینمای ایران غافل نشوید...

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:50  توسط هامون 

نیمه شب است...

هی٬امنِ بودنِ من٬شانه هایت! نیمه شب است. گریه مکن! جانِ غم٬به بغض بسنده کن و شبانه را تارتر از اکنون٬مخواه! گریه مکن!...به تنهایی مان٬که زخم می ریزیم و گریزِ لبخند٬به قاموس مان نیست٬ خرده مگیر! گریه مکن!...

عجب از روی فرداها! چه بسیار خسته! چه به چهر٬پرامید!...طلوع نو٬آنِ من نیست.

گریه مکن!

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 1:14  توسط هامون 

سبزینه

آرمان٬نیک امیدی ست برای یکی راهِ گنگ٬تا به منزل مقصود برسد. آنچه ریشه ی این رویاهای سپید را تهدید می کند٬"تردید" است.

آری. اینروزها٬بسیاری به تردید اند و بازخواهیِ تیز و تندِ مطالبات ناشدنی.

تا چه پیش آید...

 

کات!

پ.ن: بغض من و...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 0:7  توسط هامون 

تو، عاشق ای، مرا؟...

اشکهایم را شماره کن!

زمزمه ام کن رنج شبانه را!...عطشِ همه چیز٬بیهوده بود: آمدوشدها٬امیدها٬تمام و تمام٬انگاری به هیچ می نمایند.

اشکهایم را شماره٬نوازش ام کن!

بند ـ بند٬تنید٬در نومیدی. خیالی خوش٬رویایی واهی مگر به نجات آید.

هی! عاشق! همه راه اگر طرد بودی٬اینک٬یگانه خوانشی ست برای آنکه قسمت کنی درد مرا٬ به اندام نحیف ات.

شماره کن٬اشک مرا!

سرودن از نیک نامی٬باشد برای طلوع! حضورت که سرنمی رسد٬داعیه ی جانانه و دل ـ دل ات٬به خاک پندارم. به عدم...شاید.

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 1:59  توسط هامون 

آنک،ستارگان منتظر...

ببخشای بر من٬بی چشمی ها را! نهادنِ آه٬نمی توانم٬به دست تو. واگذاشتنِ خویش ام بخوان٬سوی پاکی و مرتبتِ مهر! ببخشای بر سخره ها٬نمایش ها٬زمین ی ها!...

پسِ این همه گذر٬بوی آفتاب و سبزی می آید. می بینی؟...می شنوی؟...بیراه ام٬ به میانه٬حکایت بازگشت خوانَد و از نو.

بامدادان٬نغمه ی زایش و کودکی٬سرمی رسد...گریه ام٬جاودان! صبوری٬بی کاست!

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:2  توسط هامون 

سیصدوهشت

دمدمای سپیده٬می آیم به حوالی ات. حرفها خواهیم زد. بغض ها خواهیم کرد...

خرده ای شیرین بر تو خواهم گرفت که چرا به منزلِ آن معشوقه ی دیرین مانده بودی و با من نمی آمدی. گله ات خواهم کرد که پسِ چند خواب و خیالِ کوتاه٬چرا پر از سکوت ای.

*

آواز و آوار:

«...که می روی تو و رنگ پریده می ماند»

های...های...های...

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 5:31  توسط هامون 

دولت لرزان عشق

میم!

چرا هراس از هرچه غریبه داشتی و هیچکس٬قریب ات نبود؟ چرا هر پیش آمدنت٬خود به بدرودی می مانست٬آرام؟...

حالا٬شاید مفهوم آنهمه خرده که بر زمان می رفت٬ دریافته باشم. که گذشته را ٬نصیب نیست. چه رسد به ما٬که می خواهیم تمام نامرادی ها را به خیال سپاریم. آنهم با بازگشت. هه!

میم!

چرا عاشقانه های آنروزها٬بوی هدر و طعنه می دهند؟ چرا "دیگرگونه شدن"٬ اینقدر با من و تو صادق بود که ناباور٬جز نظاره٬از هر خواست و عمل ناتوان ایم؟

 

یادت هست؟ حوالی همین روزها٬ترا به بازی و پاکیِ اردی بهشت می خواندم. آن زمان هیچکس آشنای "غفلت" نبود. دم٬همان بود و رویا٬ایستادن جهان. چه شد که واگشت همه چیز و تعجیل و پایان٬ بزرگترین آرزوهامان نمود؟

میم!

بغض ها و زمزمه ها کجا رفتند؟ اشکهای ذی قیمت٬نجواهای سبز٬آشوب های سرد٬تمناهای - انگار - بی پایان و طعم تلخ آنهمه لبخند٬کو؟...دیدی؟ انتهای اصرار و "عشق"٬ شد زمین...

 

دریغا! سبزینه ها٬بلعِ روزمرگی شدند و - گویی - دلگیر نیستیم ازین گویِ بی رنگِ چرخان.

این نفس های کدر٬آنِ ماست. انکار که می کنی٬خنده ام می گیرد. طعنه ام می گیرد.

یا بمان تا به ذره ذره تمام ات٬یا تمام به دست خود گیر و...

 

چه هولناک است٬میم! شهامت٬نه در دست من.

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:27  توسط هامون 

کنعان(2)

میم! یگانه/بیگانه ترین یار! چطور در حاشای آنهمه شبگریه٬مرا گم می کنی؟ چطور به خاموشی ام می خوانی و به خواب می روی؟...

هی! حدیث همه هلال ها و رنج ها٬نهفته ی همین چشمان گشوده به تار ـ تارِ شب است. آن وقت تو ـ غره ـ از زمین می سرایی و پیکاری که وانهاده ام؟

*

میم! خوابم می آید. خوابم می آید تا شکوه نکنم.

این پریشانیِ مهربان٬ذوق زده از یافتن یکی آویخته ی بی راه٬می رباید ام هرچه هست. می ستیزد ام٬ هرچه نیست.

*

حالا٬سال های رفته را صدا می زنم. می شود ـ باز ـ همه نفس های گمشده را٬زنده٬ بجویم؟ می شود روکنم سوی غروبی که بی پر٬ پرپر شدم؟

میم! تو هیچ شبانه ای را نیازمودی. هیچ پیرهنی٬تر  ات نبود. هیچ یادواره ای٬نگاره نکردی به خزان و بهار ات. به هیچ زمزمه ای پایدار نبودی. که رسم زبان٬خاموشی ست.

«پیوند الفت/آفت بریدی و...رفتی...»

*

هی! بستگانِ ناتنیِ باد!

باز ام بنگرید٬به مهر!

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 9:34  توسط هامون