همان زمستانی که بودی، بمان!
تو٬نشان سپیدی داشتی٬نه باران...غصه کم کن و...برف تر شو!
کات!
برچسبها: برف
تو٬نشان سپیدی داشتی٬نه باران...غصه کم کن و...برف تر شو!
کات!
فيلم، از بسياري لحاظ خصوصن فيلم نامه حائز ارزش نيست. مخاطب حرفه اي شايد به اين فكر كند كه به تر بود اين دغدغه در قالب يك مستند يا فيلم كوتاه عرضه مي شد. اما آن وقت مخاطب عظيم خود را از دست مي داد (آخر فيلم خوب است يا بد؟!).
"حامد به داد" و "ليلا حاتمي" ـ كه قاب هاي بسيار زيبايي از او در فيلم ديده مي شود ـ به ترين بهانه اند براي رسيدن حداقلي به آن شعار آشنا و كهنه: شهر ما ٬ خانه ي ما.
***
بخوانيد: نمايش نامه هاي: "نورگير" ، آنتونيو بوئرو بايخو (انتشارات بيدگل) ٬ "سه گانه ي وانيك" ٬ واسلاو هاول (انتشارات انديشه سازان)
ببينيد: نمايش "دوليتر در دو ليتر صلح" (حميدرضا آذرنگ) كه "فرزين صابوني" اش عالي و "راضيه برومند" اش نازنين است.
كات!
کات!
۲) یکی از دوستان م٬دارد از هم سرش جدا می شود (خب؟).
۳) گیج بود. مست...هم راه ش گفت:«کاش برگه ی بخشش مهریه را آورده بودم!»
۴) باید خواند و خواند. بسیار باید...در این میان٬یک "جیمز" نامی پیدا می شود که "چهره ی مرد هنرمند در جوانی" را نگاشته: تعاریفِ "جریان سیال ذهن" به هم می خورد. "جویس"٬خودش و هنرش را تحمیل می کند و تو می مانی که:تحسین٬قد نمی دهد.
۵) شب های جشن واره٬از کنار "آزادی" می گذشتم. به صف نگاه می کردم و خاطره می آمد (نون و گلدون).
۶) در راستای این که هنری برتر از نمایش نیست٬پس از امجد و چرم شیر٬به ایست گاه محمد یعقوبی رسیده ام. او پیش از آن که هنرمند باشد و بیش از آن که معلمی تاثیرگذار٬یک "انسان" است. راحت٬با او هم کلام می شوی. می نویسی و می دانی که می خواند.
۷) روزهای بسیاری را در چهارمین برج بالای میدان شهرک گذرانده ام... وقتی بعد از بیست سال٬ "نظامی" را می بینم٬دل م برای شیطنت ها تنگ می شود. می خواهم بدانم سرنوشت هریک از دختران و پسران آن روزها را...
کات!
*
شبِ پیش٬گفتم اگر بودی ـ که هستی ـ و نزدیک ما می بودی٬ملغمه ای از حرف و شکوه می آوردم به برَت...عین تمام حرف های من٬نبودی و خواب ات بود. به نازکای زمینی ـ عشق های قریب. به غرقِ بوسه...به تراش. ـ افسوس ـ به بیداری...
*
حالا کو تا این نفس قدبدهد برای بازآمدن تو و شنیدنِ همه رسوایی ها. تا بگویی:«می دانستم.» و بی تغیر٬خواب را٬ادامه٬ببینم.
کات!
که گفتم - نه یک بار - اگر آرام نِه ای و سراسر عاصی و باژگون ای٬هجرت - این نابسوده ترین راه - را بگزین. تا هم فریاد سرکنی٬هم یک رنگیِ آسمان را ناظر باشی.
تو٬خودِ زخم ای. خودِ نیستیِ رونده در خود. تاوانِ سی ساله گی٬شاید که پای داری باشد. و نه اشک.
--------------------
شب٬به رنگِ نازیبای قیر٬پرِ خلوت است و ستاره ها٬چترِ تو...برو!
«اندیشیدن
در سکوت.
آن که می اندیشد
به ناچار دم فرو می بندد
اما آن گاه که زمانه
زخم خورده و معصوم
به شهادت اش طلبد
به هزار زبان سخن خواهدگفت.»(*)
کات!
(*):شاملوی جاودانه...که میلادش بود و یادش بود و...
که فروزد محفل من(*)
(*):جواد آذر
۱)به این فکر می کردم که سال ها بعد٬آن ها که فیلم را می بینند٬شمای ـ تاحدودی ـ حقیقی از این روزها دست گیرشان می شود. شاید هم برای شان مضحک باشد:«این چیزا که عادی یه. دیگه واسه چی فیلم ش رو ساخته ن؟»! البته گونه ی پرداخت شخصیت ها٬خصلت ها و بی اخلاقی شان٬دچار اغراق است.
فکری دیگر:این بار به عقب برویم:اگر در سالیانی پیش از این ـ و نه چندان دور ـ٬از افعال و روابط این افراد آگاه می شدیم٬باز حالتی حاکی از تعجب٬شماتت یا... به مان دست می داد. اما تماشاگرِ ام روز٬با حضور "محسن" در منزل پرستار بچه شان٬چندان غافل گیر و شگفت زده نمی شود.
برگردیم به اغراق. این دروغ ها و عدم اعتماد٬برای مان تازه گی ندارند. وقتی محسن٬کراوات بهرام را می گیرد و می گوید:«کارِتون کراواتی دوست داره؟» خنده ام گرفته بود. اما نمی توانم بپذیرم که او در بالکن و جلوی دو مردِ دیگر بلندشود برود آن طرف تر تا با دل داده اش حرف بزند(شاید هم بپذیرم!). نمی توانم بپذیرم که در این جمعِ کوچک٬اکثر افراد (خدا را چه دیده اید؟ شاید همه شان٬جز علی.)دل شان٬ جسم شان٬جای دیگری گیر باشد. آن هم این قدر عیان(نگاه ها٬حرف های کوتاه و دل ـ دل های یاسی٬با بهرام. که دوست هم سرش هم هست).
۲)محسن(تنباکویی):یک شارلاتان. نوکیسه...سرِ به ترین دوست ش کلاه می گذارد و ـ راحت ـ٬از مزایای زن چینی٬دادِ سخن می دهد.
بازی "حامد به داد" خوب درآمده و برخلاف دوستانی که معتقد اند باز٬یک تکرار از او دیده اند٬می گویم این تکرار و ـ حتا ـ اغراق٬لازمه ی این نقش است. جدا از "بوتیک"٬"هفت دقیقه تا پاییز"٬یک سکانس از "حس پنهان" و همین "سعادت آباد" که کاراکتر را می پذیریم٬لابد در باقیِ فیلم ها خواسته ی کارگردان اجرای همین شیوه بوده است. و اوست که باید درمورد این گونه اجرا توسط بازیگرش٬پاسخ بدهد. که انگار یا به دل ش نشسته٬یا خودش هم این مدل بازی را دوست داشته و جرات نکرده "کات" بدهد...به داد٬حینِ صحبت با "حاج بابایی"(چه انتخاب درستی ست نوعِ گوشی موبایل ش)٬ما را تا "کفِ بازار" می برد. سیرِ مستی اش فوق العاده است. بی خیالی و عصبیت آزاردهنده اش٬تصنعی نیست. می خواهد زود٬زود زود٬خود را بالا بکشد(به هر قیمت). واقعن "شر و ور" می گوید(دکتر! بیا با هم یه شرکت بزنیم).پر است از حرف های بی ریشه و مقطعی(حُسنِ فیلم نامه). پر است از زوال و نکبت. و دریغ٬که همین "تیپ" افراد٬چه کردند با این شهرِ بی پیکر!
۳)چه کسی می توانست گزینه ی مناسب تری برای نقش "لاله" باشد؟ فعلن ذهن م فقط به "ترانه علی دوستی" قد می دهد. مشکل سن پایین ش هم حل شدنی ست. همان طور که در "کنعان" جواب داد. "مه ناز افشار" ـ که خیلی هم بد نبود ـ ٬آمد و ـ تازه ـ سی مرغ هم گرفت(سلیقه است دیگر. داورانی که "جرم" را به ترین فیلم نامیدند٬لابد بازی او را شایسته ی تحسین دانسته اند. حتا در قیاس با "ساره بیات").
۴)چه کار سختی ست قضاوت! چه قدر٬نشدنی ست...علی٬جزو معدود افراد قابل دفاع بود که با آن رفتارها و نوازشِ گونه ی هم سرش٬تمامِ آرزوهامان را به باد داد! او هم ـ به قِسمی دیگرـ موجب رنج و کلافه گی ست.
۵)وقتی از "لیلا حاتمی" حرف نمی زنیم٬یعنی خوب!
...................................................................
انسان٬مفلوک شده. در یافتن و عمل به فعلِ زرنگی هم٬عاجز است. دروغ می گوید. تباهی می کند... و هی٬پیش تر می رود. کجاست واپسین قدم میانِ این گنداب؟...
کات!
الی٬اعظم و هامون در تراس نشسته اند. الی٬لباس بیرون به تن دارد و چکمه های بلند٬
به پا. هامون روی زمین نشسته است. چند برگه در دست دارد.
الی:انسان ها چه راحت می تونن خیانت کنن.
هامون به الی نگاه می کند.
اعظم(رو به الی):چیزی شده؟
الی:مثلن چی؟
هامون:مثلن کسی به ت خیانت کرده؟
الی:نه بابا.
هامون:پس چی؟
اعظم:چرا یه هو این حرف رو زدی؟
الی:همین طوری(به نقطه ای نامعلوم خیره می شود/مکث/رو به اعظم)مرسی که جمعه اومدین!
اعظم لب خند می زند.
هامون:چه خونواده ی شلوغی ان! چه قدر هم٬هم دیگه رو ضایع می کنن!
اعظم(متعجب): اوا...
هامون:سرم رفت٬بس که تُو هم حرف زدن. بلند ـ بلند...
الی:می دونستم به تو یکی خوش نگذشته.
اعظم(رو به هامون):تو که ماشاالله اون قدر اهل مراعاتی٬که واسه خودت رفتی تُو اتاق٬نشستی با بچه ها کارتو تماشا کردی!
هامون(ادای افراد حاضر در مهمانی جمعه را در می آورد):«زهرا! چرا خونه ی مادرشوهرت٬با دامادِ دایی ت این جوری حرف زدی؟» «صدیق! با این اخلاقی که داری٬هرکی عروس ت بشه٬روز دوم فرار می کنه.» بچه هاشون هم که ور ور می کردن و مامان ـ بابا ها٬خرکیف می شدن.
سکوت
الی(رو به هامون):رک حرف ت رو بزن!
اعظم(رو به هامون):الی اگه با نوه ی "بکت" ازدواج می کرد٬راضی بودی؟
هامون(می خندد):بکت رو از کجات درآوردی اعظم جون؟
اعظم بلند می شود و می رود داخل.
الی: چه طوری آدمِ مشکل دار؟!
هامون(از روی برگه می خواند): «عشقِ راستین٬گذراست.»(۱)
سکوت
الی:خب؟
هامون(بلند می شود. سیگارش را از جیب شلوار بیرون می آورد. روشن می کند):همین دیگه.
الی(غم گین):هامون!
هامون(جدی):چیه؟...داری جدا می شی؟
هر دو می خندند.
الی:خری دیگه!
کات!
۱:ویلیام بلیک
هامون٬رو به روی دکتر روان کاو نشسته است. تصویر دکتر را از پشت سر
داریم:زنی حدودن چهل ساله.
دکتر:فردا اول مهره.
هامون:خب؟
دکتر:چیزی رو یادت نمی یاره؟
هامون:چرا...خیلی چیزا.
دکتر:سال اول؟
هامون:مادرم٬فقط روز اول باهام اومد. بعدازظهری بودم...یه ربع به پنج تعطیل می شدم و نباید دیرتر از پنج و پنج دقیقه می رسیدم خونه...پسرِ معلم مون هم٬ تُو کلاس ما بود. خانم "چرم چی" ـ معلم مون ـ از پسرش ـ امین ـ خواست که نوشته ی بالای تخته سیاه رو بخونه. من پیش دستی کردم و خوندم:«یک شنبه٬روزِ کتاب» معلم من رو صدا کرد. رفتم پیشش. پرس و جو کرد و گفتم که از حدود سه ساله گی می تونستم بخونم.(مکث)گاهی وقتا٬شوهر خانم چرم چی میومد دمِ پنجره ی کلاس و با هم حرف می زدن.
دکتر(لبخند می زند):سال دوم؟
هامون:بارزترین ویژه گیِ اون سال٬تعطیلی های زیاد بود. فکر کنم پنج ـ شیش ماه مدرسه نرفتیم. به خاطر جنگ...معلم مون ـ که سالِ قبلش مدیر مدرسه بود ـ قدبلند و عینکی بود...صدام بمب می نداخت٬ ما پینگ پونگ بازی می کردیم...چقدر شبا زا به راه می شدیم از صدای آژیر و می رفتیم تُو راه پله!
دکتر:سال سوم؟
هامون:کوچ...از تهران رفتیم. پدرم٬منتقل شد دامغان.
دکتر:سال چهارم؟
هامون:معلمی که تنبل ها رو با خط کشِ بلندش٬می زد. یا با شلنگ.
دکتر:شلنگ؟
هامون(سر تکان می دهد):معلم سال پنجم رو خیلی دوست داشتم! یادمه یه بار تُو مدرسه جشن بود. با ماشینِ اون٬اومدیم خونه تا سنتورم رو بردارم. روز معلم٬به ش تاریخ مشروطه رو کادو دادم. به م گفت: «کتابِ کسروی رو از کجا گیرآوردی؟!»
دکتر:سال ششم؟
هامون:ورود به یک مدرسه ی بسیار منضبط. عضویت در تیم بسکتبال. قهرمانیِ مسابقاتِ مدارس. هنوز صدای تشویق ها و فریادهای دوستام و پدرم٬تُو گوشَمه.
دکتر:سال هفتم؟
هامون:سه سال راه نمایی رو خلاصه ـ با هم ـ گفتم.
دکتر:سال نه ام؟
هامون:بازگشت به تهران. تهرانِ کثافت...یه دبیرستانِ شلوغ...صورتم٬پرِ جوش بود و خیلی خجالتی شده بودم!
دکتر:سال ده ام؟
هامون:شروعِ عشق به سینما. شیفته گیِ مفرط به هنر و علافی بر سرِ عاشقی.
دکتر:یعنی چی؟
هامون:سال یازدهم٬به جای کلی از ساعت های مدرسه و کلاس زبان٬می رفتم سینما...یادمه پدرم اومد مدرسه. من رفته بودم برای تشییعِ "علی حاتمی". وقتی برگشتم٬دیدم اخمو و شاکی ایستاده دمِ دفتر. گفت:«مگه پدرت مرده بود؟» اما من همه ی زنده گیم رو گذاشتم پای سینما...و ادامه ی همون علافی.
دکتر:سال دوازدهم؟
هامون:پیش دانشگاهی...یه خیابون بالاتر از سینما "عصر جدید". عالی بود!...بچه ها درس رو حسابی جدی گرفته بودن و من٬سینما رو.(مکث/انگار آن روزها را مرور می کند) "درخت گلابی" رو دیدین؟
دکتر:آره...خیله خب...
هامون(حرف دکتر را قطع می کند):دانش گاه٬همه ش گه بود...همه ش.
دکتر:بهتره بحث رو عوض کنیم!
هامون:یعنی شما نمی خواین از اون روزاتون بگین؟
دکتر(می خندد):نه.(مکث طولانی) از الی خبر داری؟
هامون٬سیگاری روشن می کند.
کات!