...چند نفر در منزل من ـ پس از شادیهای دیزین ـ گرد هم می آیند و بحث کهنه ی همیشگی را پیش می کشند:ازدواج٬زندگی مشترک٬ زن٬قانون٬انسان ایده آل و...(شکر خدا همه هم مجرد هستند و هی تز می دهند!)
در عین سکوت٬ بر و بر نگاهشان می کنم. نه! پایانی نیست. «میم»٬ خواب آلوده٬گهگاه همراه و پیگیر این گفتگو می شود...
خدایا! دارم بالا می آورم. خدایا! در خانه ای کوچک٬ پی سکوت و تنهایی گشتن٬ چه سخت است!... برای ساعاتی آرزو می کنم جای همسایگان ناشنوایم باشم.(چه بسا آنوقت٬ کنجکاو گفتگوی اینان می شدم! نه؟!)
.......................................
انسان٬کودکی که هی قد می کشد و...
انسان٬نیستی (به کسر ی) هستی...
انسان٬ درد و درد و درد.
انسان٬ صورت نانوشته ی پلشتی و ـ حتی ـ تنهایی.
آی! باشمایم!...دستم را بگیرید! از ـ بیش از این ـ فرورفتن٬ نجاتم دهید! میان شما «بودند» کسانی که مایه ی آرام و سپیدی من می شدند.
......................................
...نه! خوابم نمی آید. دمدمای صبح٬نشان باران که بیاید٬ من هم سویی دیگر خواهم گزید. اشک و عطش٬ خدایم ببیند و در بهشت نداشته اش جای دهد!... کمر به قتل درد که می بندی٬نه تو می مانی٬ نه درد. نبود درد٬ به از بود من! که هر چه بود٬ گویی وهمی٬رویاگونه ای٬ شوقی بود که انسان من٬ می دید و آنرا تعبیر به آدمی و جهان می کرد...هی! میم! من نیز خسته بودم. عزم من٬ خواب نیست. «تو»یی. لاف رفیقان٬نشنو و بر (به کسر ر ) من٬گزین کن! من٬ خسته از تصاویر و چهره ها٬تنهایی(به کسر ی) ترا به کدام شب بیابم؟...
باشد! یاوه می گویم.
«نفس کز گرمگاه سینه می آید برون/ابری شود تاریک/چو دیوار ٬ایستد در پیش چشمانت/ نفس کاین است/ پس دیگر چه داری چشم/ ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟»
کات!
پ.ن: «مرد سیندرلا» که به پایان رسید٬ صبح شده بود. چقدر گریسته بودم!