- خط جمالزاده ـ تجریش یادته؟
:...
- پل مدیریت رو چطور؟
:...
- « تو که می ترسی٬چرا میای دنبال من؟» حتما این جمله هم یادت نمیاد.
:...
- کافی شاپ پایین فرهنگسران نیاوران...هه! حتما اینو هم...
: یادمه...هنوز سیگار نمی کشی؟
- ... مانکن شدی بهتره یا عاشق بودن؟
: هیچکدوم...تو چقدر ظاهربینی!
- تف به این خیابونای سعادت آباد! فکر می کردم مثل گیشا٬ از پایین شماره گذاری شده...تو از بیست و سوم رفتی. اما من تا عصر دم بیست و هفتم وایستاده بودم. کادوی تولد سال قبلت هم همرام بود.
: من باید برم سر کار.
کات!
پ.ن:...و شانزده سال پیش٬در فردای چنین روزی٬اگر خدایمان نمی بود٬ تو هم کنون اهل خاک و آوار می بودی. شک ندارم که نمی اندیشی اش!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 8:56  توسط هامون
|
...نمی دانم. حتما اشتباه موضع می گیرم. فکر نمی کردم اینهمه ـ به قول میم ـ مجبور به «سواری دادن» بشوم. همچون مسیح شده ام به هنگامی که سیلی٬یک طرف صورتش را سرخ می کرد. از اینرو به هنگامیکه می گویم «برایم مقدور نیست»٬پاسخی به طعنه روانه ام می شود.
هه! مهم نیست. لااقل در اینجا که متکلم وحده هستم٬می توانم از خود ـ و اندیشه هایم ـ دفاع کنم! در «فکر قاشق زدن...»٬ هستند کسانی که با من همراه می شوند. من به همه چیز با دیدهء شک می نگرم٬ چه رسد به این وادی مجازی. اما ـ از کسی پنهان نباشد ـ٬ چه بسیار لحظات که آرام خویش از این فضا گرفته ام.
* *
اینجا٬جای صحبت از رقابتهای واقع در سرزمین ژرمنها نیست. اما٬کسی اس.ام.اس می زند و می خواهد برای تکرار حادثهء «ملبورن» دعا کنیم. می داند که احتمال پیروزی ایران برابر پرتغال٬ تنها و تنها یک درصد است. اما می خواهد برای همان یک درصد دعا کنیم.
موج منفی اینروزها علیه افراد حاضر در مسابقات٬دارد لوث می شود.
با احساساتتان بازی شد...(این نوشته٬ناتمام است.)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 9:9  توسط هامون
|
مهتاب/امشب که پیش تو ام/او رفته و من مانده ام/آه٬افسوس!/رفت و آن دوران گسست/سرنهم بر کوه و دشت/ از هجرش...
بعدازظهرچهارشنبه.نوشته های بسیاری از دوستان را می خوانم. نگرانم.مرا از برخورد «انسان با انسان» خبر می دهند. از انتهای خیابان کریمخان. از اینکه:«هامون! چرا می خواهی از روشنی بنویسی؟»
* *
«آبان یشت» را می بینم:«نه دیگه٬این واسه ما دل نمیشه!»
پدر! چه محزون میخوانی! بوی خاک میدهی.مبادا به جانت بیفتند! بوی «بودن» میدهی و عشق٬نه به مفهوم مضحک امروز.
«آبان یشت» را می بینم.(چه عجیب که در میان نگاشتن٬با کارگردان آن صحبت میکنم!) موسیقی کوبه ای اش٬آزارم میدهد. (بگذار «ما» نباشیم و «سد» باشد!) پدر٬سیگاری می گیراند. دود را سوی من رها می کند...نه! نباید احساساتی شوم!...از نو٬می بینم:«نه دیگه٬نه دیگه٬این واسه ما دل نمیشه!» چنان به پیمانکار شد می نگری که تنها من و خدایم در می یابیم آنچه درون تو می گذرد...
روزگار من و تو٬به سر آمده...دمی بخند!
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 9:50  توسط هامون
|
...حالا٬صدای من به تو هم نمی رسد. گاه ٬می رسید و شادمانی٬یگانه میهمان این وجود بود. اما حالا...
دست روی دست می گذارم و «فریادها»ی ترا٬چون یکی «نجوا» می پندارم و هیچ نمی گویم(باورش نبود: هیچ).
در طلب تنهایی٬هرچه دیدم٬ «انسان» بود و کنون٬گریز٬ عجیب صعب است و تلخ. تاری می تنم که هیچ کدام نمی بینید و در میان «باشما» و «بی شما» ٬معلق می مانم...نه به لباس سپید می اندیشم٬نه بوسه ای بر پیشانی٬نه درودی...که تنها٬بدرودی!
* *
خودم را سوی روشنی می خوانم.سوی آب. به تو می اندیشم و از تو می گریزم.(آه! چقدر این نوشته را دوست نمی دارم!)
میم! خسته ام! درونم٬غوغاست. آرامش و صبر و سکوت٬به هیچ روی شکسته نمی شود. دیدی؟ دیدی که در های و هوی چندباره٬من همانم و خدایم ـ به کنار ـ صبرم می آموزد و بغض و مرگ...دیدی؟
کات!
پ.ن:۱) « شما که هیچگاه تن به کار دروگری نداده اید٬هرگز نمی توانید ارزش حقیقی نان را بدانید. شما فقط از طعم نان باخبرید.»
۲) « پیرهنم خیس است. می چسبد به تنم. دستهایم می سوزد. پاهایم می سوزد. سرم سنگین و لخت است. شروشر عرق می ریزم. چطور می شود پاکش کرد؟ با چی می شود پاکش کرد؟ رو صورتم راه می کشد می رسد به دهنم. طعمش دبش است. بگذار بچکد زمین و خاک را تر کند. شاید خاک کمی خنک شود...چه حرف ها! خاک که از عرق تن آدم خنک نمی شود.
(۱و۲: «پابرهنه ها» زاهاریا استانکو . ترجمه ی الف.بامداد)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 9:17  توسط هامون
|
...چند نفر در منزل من ـ پس از شادیهای دیزین ـ گرد هم می آیند و بحث کهنه ی همیشگی را پیش می کشند:ازدواج٬زندگی مشترک٬ زن٬قانون٬انسان ایده آل و...(شکر خدا همه هم مجرد هستند و هی تز می دهند!)
در عین سکوت٬ بر و بر نگاهشان می کنم. نه! پایانی نیست. «میم»٬ خواب آلوده٬گهگاه همراه و پیگیر این گفتگو می شود...
خدایا! دارم بالا می آورم. خدایا! در خانه ای کوچک٬ پی سکوت و تنهایی گشتن٬ چه سخت است!... برای ساعاتی آرزو می کنم جای همسایگان ناشنوایم باشم.(چه بسا آنوقت٬ کنجکاو گفتگوی اینان می شدم! نه؟!)
.......................................
انسان٬کودکی که هی قد می کشد و...
انسان٬نیستی (به کسر ی) هستی...
انسان٬ درد و درد و درد.
انسان٬ صورت نانوشته ی پلشتی و ـ حتی ـ تنهایی.
آی! باشمایم!...دستم را بگیرید! از ـ بیش از این ـ فرورفتن٬ نجاتم دهید! میان شما «بودند» کسانی که مایه ی آرام و سپیدی من می شدند.
......................................
...نه! خوابم نمی آید. دمدمای صبح٬نشان باران که بیاید٬ من هم سویی دیگر خواهم گزید. اشک و عطش٬ خدایم ببیند و در بهشت نداشته اش جای دهد!... کمر به قتل درد که می بندی٬نه تو می مانی٬ نه درد. نبود درد٬ به از بود من! که هر چه بود٬ گویی وهمی٬رویاگونه ای٬ شوقی بود که انسان من٬ می دید و آنرا تعبیر به آدمی و جهان می کرد...هی! میم! من نیز خسته بودم. عزم من٬ خواب نیست. «تو»یی. لاف رفیقان٬نشنو و بر (به کسر ر ) من٬گزین کن! من٬ خسته از تصاویر و چهره ها٬تنهایی(به کسر ی) ترا به کدام شب بیابم؟...
باشد! یاوه می گویم.
«نفس کز گرمگاه سینه می آید برون/ابری شود تاریک/چو دیوار ٬ایستد در پیش چشمانت/ نفس کاین است/ پس دیگر چه داری چشم/ ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟»
کات!
پ.ن: «مرد سیندرلا» که به پایان رسید٬ صبح شده بود. چقدر گریسته بودم!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 14:8  توسط هامون
|
کافه۷۸...استعمال دخانیات٬«اکیدا» ممنوع است و گفتگو٬نه! خانم «جعفری» ٬گونه ای پاسخ سلام ما را می دهد که «میم» من را از گفتگو و بیان اینکه چقدر در «خانه ای روی آب»٬«شب هزارویکم»و... تحت تاثیر قرارگرفته ام٬منصرف می کند.
کافه۷۸...سخن از گالیله است(...)
هی باید بیرون بروم و سیگاری بگیرانم. هوا٬گرم است و کافه ـ چون قبل ـ پر ازدحام نیست...«میم»٬ خسته است و سخنرانی هگل٬مسیح و... را تحمل می کند.
«میم»٬خسته است.نگاهش می کنم...دست به سینه٬می دانم که حواسش٬روحش با من است.
«میم»٬خسته است.
کات!
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 2:25  توسط هامون
|
...عق می زنم.
حالم به هم می خورد...حالم از زندگی به هم می خورد...حالم از زندگی مشترک به هم می خورد. حالم از «مرد» (عق می زنم) به هم می خورد.
«ازدواج»: گندابه...صحنه ی تئاتر (لااقل برای شمایان که کم هم نیستید.)
کات!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:45  توسط هامون
|
بی هدف...بی هدف. آویزان دیوارهای خانه می شوم. درد پای چپ٬تا انگشت شست کشیده شده... کنسرو عدسی حاضر است. مادر تماس می گیرد و ضعف مرا ناشی از «نخوردن گوشت قرمز» می داند.
چقدر خسته ام! مانند خسرو در «میکس».
.........................................................
به اصفهان می روم. بعد هم ـ شاید ـ نوشهر. دوست دارم مثل «...» به دریا پناه ببرم. (هه! حتما٬ بعد هم یک منجی پیدا می شود و...)
.........................................................
بی هدف. بی هدف. قلم٬بر کاغذ می سرد و من٬بر زندگی. خوابم می آید. «خواب ابدی» ام می آید... کجا بروم؟ با تو چه کنم؟ بی تو چه کنم؟
.............................................................
سیر٬اشکم نمی آید.
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:19  توسط هامون
|
۱)...هی به گذشته دل میدهم و از این خود ویرانی٬باکم نیست. این حال٬این امروز٬دیگر خاطره نخواهد شد. تنها٬مگر یادی:« من و تو٬ روزی ـ روزگاری ٬به کنار هم بودیم.» همین!
همگان از من و خاطره بریده اند. چه نیک می زیند!
۲)دوستانی هستند سبز...نمی بینمشان . و لیک٬ در این روزها ـ در این شهر ـ ٬مهربانی نابشان عجیب ستودنی ست(...و من باور میکنم).
۳)بپذیر! روزگار کرشمه نیست. خوش صورتی هم٬به جای خود.
هی! من٬پر زخم ام.
۴)موهای لختت را از پشت می بندی. سیگاری می گیرانی: حال همه ی ما خوب است!
۵) دیر وقت است. میدانی که!
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 8:32  توسط هامون
|
...نیم شبی غریب. پیش از نگاشتن٬آبی می نوشم و بعد٬سر می رسد آنچه باید:
آدینه که تمام می شود٬تنها که می شوی٬«همراه» ات را که خاموش می کنی٬تازه نوبت «مرور» است.
۱) هوای آن بالاها٬سرد است. پدر٬آن سر این کوه بلند٬مرا نمی بیند. سیگار٬پشت سیگار(چه وقت خودکشی؟!).
۲) «میم» و دیگران٬از حماقت خانواده هایشان سرودی غمبار ترتیب می دهند و من می مانم و سکوت و ـ البته٬باز ـ دود.
۳)حالم خوب نیست. اما٬فردا٬باز می خندم...دلتنگ ام! اذیت می شوم.
۴)پدر! یادت هست یکبار پرستو پرسید:«هامون ٬به چه معنی ست؟»
و تو:« به معنی عشق من! همه ی نفس من!» ؟
پدر! در تمام زیستنمان٬چند روز به کنار هم بوده ایم؟
۵) می خواند:«حالم بده/حالم بده.»
۶)...
۷) شماره ها را ردیف می کنم. در این ساعت٬با چه کسی می توانم همصحبت شوم؟ بیدار٬ کیست؟
۸)اه! چقدر گفتمتان یکباره دورم را خالی نکنید؟
۹)تاهل.
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 9:55  توسط هامون
|
من٬ چون آواره ها ٬هی منزل به منزل می روم و طرد می شوم...
پنجشنبه٬ روزی نیک برای آغاز نیست! چرا؟ چرا آغاز٬یعنی « بغض»؟
چرا من٬ یعنی «سکوت»؟
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 10:20  توسط هامون
|