تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

«تنگه ی واشی» حتما جای زیبایی ست. پر از آرامشی که آدمیان آنرا مختل می کنند. و تو٬ما را بر آدینه نشاندی و رفتی و «هامون»٬یا دود یا تماشا می کرد. و یاد دوستان قدیمی اهل ساز.

غروب می آید. باید قدم بزنم. تجربه ی هر نوع تنهایی ـ به واقع ـ زیباست. خورشید که رفت٬دور دور شد٬ من هم می روم (کاش ما هم رفته بودیم!).

تلفن همراه زنگ نمی خورد. تنها٬پدر مرا سوی خود می خواند که بهانه ای می آورم.چه بسا اگر با او می بودم٬دمی به آرامش درون می گذشت.

                                               *                        *                                 *

میم! ما زمینی شده ایم. و روح من٬زمینی تر و زمین گیر تر. هرگاه خواسته ام برای تو و دیگران از روشنی بنویسم و این «اپیدمی» را ـ لااقل برای خود و این کاغذها ـ خاتمه دهم٬ناتوان بوده ام...می خواهم شوری بیافرینم.آوازی سردهم.

افسوس! کسی مرا سوی خود نمی خواند.

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9:40  توسط هامون  | 

۱) «شوکا» دیگر ارضایم نمی کند. تنها ٬در گوشه ای می نشینم.نان و پنیری می خورم. سیگاری می گیرانم و ـ مثلا ـ روزنامه می خوانم. سخن اطرافیان٬گویی نه بنیانی دارد٬نه ارزش شنیدن. می گویند و بلند ـ بلند می خندند و مرا دور می کنند. دور...تنها٬موسیقی فرانسوی کافه است که حسی شگرف در من پدید می آورد.

۲)تو٬ مهمان داشتی. از اینرو با من نیامدی و من٬بی حوصله ی این و آن٬در اندیشه و پیاده روی های جردن و گاندی و بوی خوب پارچه٬گم بودم.

۳)گفتم:«اگر شرایط مالی می آزاردت٬به دیگران این منزل «آرامش» هدیه کن! آرامش.» (فیلمی از هامون با شرکت دکتر مجد!)

۴)دقایقی تا سه ی بامداد مانده. جدا خسته ام. گفت:«اگر دیگربار به هیجده سالگی بازگردم٬ هیچ اندیشه ای در باب تاهل به فکر راه نخواهم داد.»

 

کات!

پ.ن: در خرقان ـ چند کیلومتری شهرستان شاهرود ـ «ابوالحسن» جاودان  ـ به حقیقت ـ آرمیده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:49  توسط هامون  | 

خنده ام می گیرد٬گاه که می گویم به آزادی ورای مسئلهء جنسیت معتقدم. که از انفعال بسیاری از بانوان به درد می آیم. آخر من بر کدامین مسند نشسته ام که اینگونه شکوه می کنم و برای ماهها سخنی به جد در جانبداری از جنس دوم بیان نمی کنم؟ حقیر٬عده ای بانوی مرفه را ـ که مصداق بارز «از ماست که بر ماست» می باشند ـ به کنار می نهم و در همراهی و همدردی با دیگران٬تاملی دوباره می کنم...حسی پوچ درونم جاری ست. حسی از جنس «به هیچ کجا نمی رسیم».

من فریاد می کردم:«زیبایی اندیشه٬بسیار بسیار بالاتر از داشتن چهره ای زیباست.» حال آنکه صورت را ـ صورت زیبا را ـ خدایمان آفریده. خدای تو و من که نیک٬با عطش آشنا بوده. طبیعت ما را همو که سرشت٬ می شناسد.

دریغ! به بیراه می روم و گیج٬سکان به شمایان می سپارم.

 

کات!

پ.ن:آخر٬می گریزی. می دانم که اهل خلوت نیستی. شادمانم که هر دو٬آرامیم:تو٬با اطرافیانت. من٬ با تنهایی ام.

...و چقدر این تنهایی را دوست دارم!

در تماشای«یک نامزدی بسیار طولانی» ٬یاد اشکی می افتم که ناباورانه٬درست جلوی چشمانم ریخته شد. خوب می دانم چرا کنکاش نکردم و دعوت به صبر را گذاشتم برای دنیایی دیگر...

صدای دزدگیر ماشینها٬شب آرام را می آزارد.

Mon ameur

Mon amie

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 9:19  توسط هامون  | 

«زیدان» عزیز! ما٬هیچگاه طرفدار چنین برخوردهایی نیستیم. ما پاسخ را دور از تنش فیزیکی و با اندیشهء خود می دهیم. «سربلندی»٬در سکوت ماست٬نه در بازوانمان...کاش صبور بودی! شک نکن که بازیکن تیم محبوب و دوست داشتنی من٬اکنون منفورترین است...

 

کات!

پ.ن:راستی! ما اگر جای تو بودیم٬چه می کردیم؟...آه! «من لباس همسرت را می خواهم...»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 14:11  توسط هامون  | 

«چه سعادتی ست/وقتیکه برف می بارد/ دانستن این که تن پرنده ها گرم است!»

این را گفت و بلند شد.

ـ کجا؟

: باید یه خورده قدم بزنم.

ـ سیگارتو نمی بری؟

:دو تا بیشتر نداره. باشه برای تو!

ـ مطمئنی حالت خوبه؟

: ...

ـ یهو٬هر دو کارت رو از دست دادی. تا حد توانم٬درکت می کنم. رفتارت٬مث چند سال پیش شده. نمی خوای به دکترت بگی؟

:اگه نمی خوای برم٬چرا آسمون - ریسمون به هم می بافی؟

ـ ...

: ناراحت شدی؟

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 16:30  توسط هامون  | 

چه تقارن غریبی!...وقتی که بهنام در آن سقوط لعنتی به خلیج فارس هدیه داده شد٬من و تو ده ساله بودیم. با بزرگترها می گریستیم و عمق درد را چندان آگاه نبودیم.

...غریب تر آنکه وقتی دیروز به تو یادآور شدم که هیجده سال از آن واقعه گذشته است٬گفتی:«من در دادگاه ام. داریم بصورت توافقی جدا می شیم...بعدا تماس بگیر!» نحسی دوازدهم تیر بر جانم نشست. پیغامی از تو می رسد:«ایکاش...ای کاش سالها قبل بجای بهنام نفس حبس کرده بودم و از دیار شما رفته بودم!...ای کاش!»

...و تو چقدر عاشقانه مهشید را دوست می داشتی! حالا...بی گناه٬فرزند چهارساله تان!

                *                                      *                                    *

...بهنام را نیافتیم.تو٬به آغازی دیگر بیندیش!...باشد تا سقوط ما نیز سررسد!

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 16:32  توسط هامون  | 

شب شیراز هم گرم است. «میم» به اتاق کناری می رود تا با دوستان٬به تماشای بازی برزیل و فرانسه بنشیند.

تاریکی٬مونسی غریب و دوست داشتنی ست.موسیقی «فهرست شیندلر» دیوانه ام می کند. شبی که یک دوست ـ یک دوست کافه نشین ـ آنرا از فاصله ای بسیار دور روانهء من کرد٬هیچگاه فکر نمی کردم تا این حد در من رسوخ کند٬بگریاندم...راحت٬اشک می ریزم.راحت٬لبانم نمکین می شود.

...و دوباره...دوباره.

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 11:49  توسط هامون  | 

یک ـ تلنگر

گفتی:«فردا٬هپت هپت هپتاد و هپته!(۷/۷/۱۳۷۷)» من٬عاشق ترت شدم. گوشه ء شستت را جویدی و بعد آنرا به مبل ساییدی:فروریختم.

«میون اینهمه خونه که خفه خون گرفته ن٬یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر می شه. یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه.» (۱)

حیف! حیف که میهمانان ناخوانده ـ که هیچگاه به منزل ما نمی آمدند ـ ماندنی شدند و شما٬برخاستید. آنچنان پرمهر با من دست دادی که فاصلهء فرش به عرش٬ثانیه ای نکشید. چقدر دوستت می داشتم!

«در مرادآباد وقتی به پدرم گفتم عاشق شده ام٬هیچ نگفت. وقتی جزییات روح مهتاب را برای او شرح دادم٬هیچ نگفت. وقتی گفتم مهتاب از سوسن٬دختر عباس آقا هم قشنگ تر است٬ گفت:«مگر عباس آقا دختر دارد؟» پدرم هیچ وقت عاشق نشد.حتی عاشق مادرم نبود٬اما او را دوست می داشت. خیلی دوست می داشن...» (۲)

«میم» می گفت تو زیبا نیستی. من٬ساکت می ماندم. به دنبال تصویر تو بود٬ که یافت...

«هنوض هم هر وخت دختری روسری اش را جلو می کشد٬یاد تو می افتم.هر وخت کسی می خندد و لپ هاش گود می افتد٬ یاد لپ های تو می افتم...از شما و پدر بزرگ وارتان به خاطر دعوت از این جانب سپاس گذارم.متاصفانه شرکت در مراسم اضدواج جناب عالی برای من امکان پظیر نیست...» (۳)

.............................................................................

دو ـ پستچی

بهارک عزیز٬سلام! ساعتی از نیمه شب گذشته و ارمغان گرما و خیال٬ هجوم بی خوابی ست. در این چند ساعتی که گذشت٬ بسیار ـ بسیار خاطره و فکر از مانیتور یک میلیون اینچی ذهنم عبور کرده است. یاد جمعه ای می افتم که هردو کنکور آزمایشی داشتیم و کلاسهای پس از آن را ـ در پی اصرار شب پیش تو ـ رها کردیم. سینما «آزادی»٬ «تعطیلات تابستانی» را بر پرده داشت و ما٬تنها موفق شدیم حدود پانزده دقیقه از فیلم را تماشا کنیم. بعد٬ گر گرفتیم و ...

دریای اینجا را بسیار دوست می دارم! به من حس می دهد٬جان می دهد. بغض کنار آن از زمین تا خدای زمین با بغض و حال و هوای دریای شمال تفاوت دارد. صدایم را به بر موج رها می کنم:« من به هر سو می دوم گریان/ ازین بیداد می کنم فریاد/ ای فریاد/ ای فریاد!» اتحاد بی شمار قطره٬ کوبشی ایجاد می کند و من را ـ در اوج زندگی زمینی ـ به یاد تو می اندازد.

پلکهایم٬سنگین.                                                ۲۹خرداد۸۵         بوشهر

                                                                               *

توماج(عزیز یا عزیزم!)٬سلام!

جدا این ایمیل از تو بود؟ این همون توماج سابقه که بعد از سه سال و نیم یادی از من می کنه و ـ تازه ـ اینقدر رسمی؟

چی شده که جای بخاطرآوردن خونهء ولنجک ما و مهمونی هایی که می رفتیم٬یاد کنکور کذایی و سینمای مرحوم افتادی؟ از همه جا ناامید بودی که برای من چند خطی تایپ کردی.نه؟

راستی! یه سوال باید ازم میکردی که چون نکردی٬خودم جوابشو میدم:نه. من هنوز ازدواج نکرده م!!!

پس حسابی سیاه سوخته شدی. من٬نه دریای جنوب رو دوست دارم٬نه شمال. خره! رفتی اوجا پول دربیاری؟ نکنه زن دوم گرفتی؟ اهل همونجاس؟!!!!

خب٬بذار یه خورده جدی باشم:عزیز دل مامان! من٬اوکی ام. دارم با پیپ بابا حال می کنم و شوی «پینک» می بینم. خیلی حال کردم که ازت خبردار شدم! این شمارهء منه...

.........................................................................

سه ـ کمانچه

...با شکم سیر٬دوستت می دارم.

خوب از کار بی کاری فرار می کنم.نه؟... من مهندس ام.نه؟

در خانهء کوچک٬ رختخوابی هست که تنها به هنگام حضور میهمان٬جمع می شود.هوا گرم است. ساز «کلهر» گرم ترم می کند...با درد روان٬دوستت می دارم.

«داغ تو دارد این دلم...»

صندلیهای لهستانی را برداشته اند. فشارم٬زیر نُه است. قهوه و سرگیجه٬درهم می لولند. «اژدهای نیکی» را برایت آورده ام. باورت نمی شود کار دست است. کار کسی که زندگی اش از فقر و بی سامانی٬ در حال پاشیدن است.

«آب زلال من٬تویی...»

از رویدادی نیامده٬می هراسم. ای کاش می توانستم سراغ کار دیگری بروم!

نوای اذان٬آرامم می کند.

«   «نزاری از تابستان است» ـ دختر چنین گفت ـ

و آن گاه                                                اشک ها فرو ریخت.»

به سفر می روم. با همه عشق به آفتاب٬ تابستان امسال گنگم می کند. دچار احوالی هستم که هرچه تلاش می کنم٬ نمی توانم بیانش کنم. باشد تا سفر٬آرامشی دهد! (کی؟ کی با شمایان که از جنس منید٬سفری را تجربه خواهم کرد؟)

«در دل مه                  چشم به راه دوستی                      تا پدیدار آید.»

باید از نو به دنیا بیایم! اهل تحمل نیستم. این بار٬نه می خواهم «رومئو » باشم٬نه «آشیل». باشد تا دیگر بار٬پشیمان نگردم!...یکی آوازه خوان تنها.(چقدر کلنجار می روم!)

..............................................................................

چهارـ سرخ

آنطرف٬«...» است. آنطرف تر٬کویر. و ما٬سوی «ابیانه» می رویم. کولر ماشین٬خاموش می شود و خنکای ای دیار٬طنازانه ما شهرنشینان را ریشخند می کند...دیگران را رها می کنم و به کوچه هایی ـ که هیچکدام بن بست نیستند ـ پناه می برم. خدایا! چقدر آرام ام!...نمی خواهم بازگردم.

                                                                          *

هه!...کودکی دیگر زاده می شود.من فرار می کنم. جیغ...

دست بر دیوارهای کاهگلی می سایم و می دوم. دختر بچه ای برای یک مرد از «کریم خان» می گوید. نگاهش می کنم:«من نیز روزی زاده شدم.»

می دوم.رود و خاک٬در من...راستی! تو و آن تصویر دوست داشتنی اگر نبودید٬آیا من در این نیمه شب می نوشتم؟ تو٬کی زاده شدی؟

                                                                         *

...صدای کلون. دختری به نام «آیه» ٬در می گشاید. ( ...ما به ناز تو جوانی داده ایم.)

کات!

پ.ن:

۱٬۲٬۳: «چند روایت معتبر» مصطفی مستور.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 15:1  توسط هامون  | 

...وقتی مطالعه می کنی٬دستات حالتی خاص به خود می گیرند و حلقهء دورنگ٬خودنمایی می کند. به کسی می اندیشی که در فکرتوست٬و یا سفر...غوغایی که در «فشم» به پا کردی٬ذهن«صبا» را فریب داد. او٬دیگر باورش نیست که تو و خدایت٬آرامترین این دیارید.

اینروزها٬از درون خسته ای. گویی فقط می خواهی زمان بگذرد.

                                        .......................................................

«تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو                   تا تو به داد من رسی٬من به خدا رسیده ام»

...و کسی نیست تا ترا به «ظهیرالدوله»ببرد از برای دیداری نو٬اشکی نو...تو نمی توانی از امروز فرار کنی و پناه دیروز بگزینی. شکوه مکن!

 «غمها به سر آمد/درد غم دوران/از دل بزدودم...»

                                   ...............................................................

هیچگاه نخواستی فرزندی داشته باشی. اما «آوا» و «نگاه» را عجیب و بسیار دوست داشته ای. بارها پابه پایشان٬یاد هفت سالگی کردی و ـ نهان ـ گریستی...راستی! تو اهل کجا بودی که قرعهء تبعیدت به اینجا زدند؟ چرا ترا سرزمینی نیست؟

«خدای را! ناخدای من!               مسجد من کجاست؟»

بوسه ات بر پیشانی «آوا» می نشیند. به چه می اندیشی؟

                                 ....................................................................

سرم درد می کند. شاید از گرما باشد. نوشته ای که هوای «ورشو» هم چنگی به دل نمی زند...هنوز سراغ آن زن «قد بلند» و «سی و چند ساله» ـ که در کافهء خلوت٬به تماشای نگاهت و شنیدن داستانهای بی مخاطبت می نشست ـ می روی؟...آری! من هم سراغ کسی می روم.

                                ......................................................................

برایت یازده نوشته فرستاده ام.همه٬تکراری.

برایم یک پاسخ فرستادی!...دیگر خبری از سیگار و حلقه نیست. حالا٬ارزانی رود چرا؟ من که دیوانهء آن نشان تأهل بودم...(باز٬سرم درد می گیرد.)

                                ........................................................................

...تلفن زنگ می زند. تویی: نامه٬پاره می شود. پوره می شود.

خوابم می آید. حرفها٬برای بعد. باشد؟

 

کات!

پ.ن: زور می زنم. حس می کنی؟ فقط برای صرف فعل «هستن». در پذیرش شرمساری ام٬دریغ نکن!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:42  توسط هامون  | 

سلام!

دست و دلی برای به میان آوردن افکار و دغدغه هایی که مرا مشغول می دارند٬نیست. چرا بعد از اینهمه٬سلام می کنم؟ شاید از برخی یادداشتهای کوتاه شاد شده ام! گاه فکر می کنم شما  (دلتان که دیگر مجازی نیست!) درست به هنگامه های ویرانی٬تنهایی و دیوانگی من ٬سراغی می گیرید٬ حرفی می زنید...بماند...

«پابرهنه ها» شدیدا به جانم نشست. کنون هم مشغول مطالعهء کتابی هستم که یکی از همکاران(؟) نگاشته و به من داده تا نظری بدهم٬انتقادی کنم...بعد سراغ مصطفی مستور می روم.

چه شبهایی ست! کتاب و فوتبال و سیگار غوغا می کنند! (چرا حس میکنم تو پست قبلی من را خوانده ای؟ ) شبهای پاسپورت و دلتنگی و اجازهء محضری! شبهای گرما و بی خوابی و رویاهای هشت الهفت.

دوباره شماره ات را می گیرم:نه! پاسخ نمی دهی.

دلم می خواهد مشترکا با چند نفر در مورد موضوعی واحد مطلبی بنویسم! دلم می خواهد افرادی را ببینم! (مرداد٬من ام و شوکا!) دلم می خواهد لاغرتر بشوم!

                                                               .........................................

یه شعر (شر) بگم؟ دارم شمارهء فری رو می گیرم. سعی می کنیم بخندیم! انگار نه انگار که داره جدا میشه. «امید بخدا!»

زندگی کوفتی من/دل دست - پا چلفتی من/تن من٬ پیرهن من/«تو»٬ «تو»٬ «تو» ی من/هه! خنجر من! بیا ببر گلوی من!/

چرا برای سوفیا گریه می کنی؟ مگر اینان در کنار هم٬مایهء آرامش او بودند؟ فری٬ از نبود «عدالت» می گوید٬ خنده ام می گیرد. عدالت یعنی دنیای من!

                                                                   ..........................................

می بینی؟ من الان نه باید بنویسم نه حرف بزنم. من الان می خوام بشنوم. اما ساکت تر از اینجا٬ اتاق خداست!

 

کات!

پ.ن:ممنونم که این نوشته رو تحمل می کنید! من هیچوقت نویسندهء خوبی نبوده ام. من خوب می گریم و خوب می خندانم...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 15:9  توسط هامون  |