تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

پاورقیهای یک عاصی پرامید(بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست!)

...من در اینجا زندگی می کنم. من اینجا را دوست ندارم. من٬گرمی هوا و سردی آدمیان را دوست ندارم. من اشکهایم را پاک می کنم. (آنقدر من ـ من می کنم تا یا حوصله ی شما سربرود٬یا خوابم ببرد.)

چند وقت است دست مرا نگرفته ای؟ چند وقت است ترا نبوییده ام؟...هی! نگاه کن! من٬برخاسته ام. دوباره. از یکی پی و بنیان هیچ. از درد...

تو کجایی؟ تو کجایی؟...اینروزها ـ که محتاج ترینم٬که ویران ام ـ ٬تو کجایی؟ دلت کجاست؟

                           *                                                                              *

خداحافظ!...هه! می بینی؟ من٬ پر صبرم. پر زندگی...

خداحافظ! بر شوریدگی و سکوت من٬غبطه خور!...ترا به هیچ نمی کشانم٬ حتی حسادت. ولیک٬در تجربه ی «بی منی» ٬«نبودن» را خواهی دید.

خداحافظ! افسون! رنج! غربت!...

من٬ زندگی خواهم کرد.

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 13:29  توسط هامون  | 

این داروها،گرونن؟

۱) وادارم می کنن که بنویسم. نه که بنده مخلوطی از گلشیری و مندنی پور و فهیمه رحیمی و مستور هستم!! میگن:«گنگی. ابهام داری.» این چه حرفیه؟ من یه عمره ویرون و گنگم.

۲) چشام کور شد. البته تقصیر خودم بود که گفتم زودتر بری. باز خدا رو شکر که «مهرآباد» نبودیم! گریه ت که گرفت٬ «فاطی» منو مقصر میدونست. این «اورشلیم» هم اونقدر حرف زد ٬حرف زد...اوف! پکیدم. بعد هم میخواد منو که گوشت نمیخورم٬ببره کله پاچه!

۳) این بار خیلی چیزا با ۸ سال پیش فرق میکنه. نه؟ اون موقع تو غش غش می خندیدی و تازه «کانادا» هم می خواستی بری. اما این بار٬یه جورایی کم آوردی. نه اینکه من خوشحال باشم (که ناراحتم)...

۴) مامان میدونه که زیادی نمیتونه اصرار کنه پیشش بمونم. « تو هم مثل من٬عاشق تنهایی هستی.»

۵) خودم میدونم «بهمن دودولی» چقدر ضرر داره! همین که به من حال میده٬کافی نیس؟

۶) کافه گردی٬دوباره شروع شده. (هه هه! عمرا بیام «کوپه»!)

۷) دستام سرده و می لرزه. دختره سوت می زنه. توپ هم می زنه.

۸) هی زنگ بزنین! فقط روز اول بی کسی تماس می گیرن که یعنی: ما به فکرت هستیم. الان که رفته٬ از قید شما هم راحتم. از حضورتون. "...م" به اون فرودگاه اومدنتون! اه!

۹) همدم غم شبونه/خرس صورتی میدونه/ بیقرارتم/ خواب می بینم در کنارتم/ بارون اشک در بهارتم/...

۱۰) «ببین توماج جون! خونواده خیلی مهمه ها!»

۱۱)  یه جوری میگه «دوبی» ٬که... لااله الاالله!

۱۲) زغمت خون می گریم (می نوشم)/ بنگر چون می گریم (می نوشم)

۱۳) خودزنی. نه برای مرگ...عشق خون...

۱۴) پارک لاله. سیگار٬چه به فوتبال میاد! فقط تو داشتی می مردی.

۱۵) من؟ من اعتراف میکنم؟ من یه روزی حرف میزنم؟ ...هه!

۱۶) «الو! رستوران سارا ٬بفرمایید!»

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:27  توسط هامون  | 

صدای تلویزیون را کم کنید!

اتاق کوچک٬ نه نماد تنهایی٬ که خود آزادی ست. باشد تا کسی بردر نکوبد و وارد نشود!

براستی این حس٬این گریز٬ از کجا می آید؟ دمی که می گذرد٬نه حوصله ی «آدمی» را دارم٬نه زندگی.

در آینه ی دستشویی می نگرم. اسلحه را روی شقیقه می گذارم. خنده و گریه ی آمیخته٬نشان از یکی رهایی جدای از مرگ دارد...مبادا همسایه ها بیدار شوند. آنانی که برایشان حقوقی بیش از خویش قایل بودم.

                                  *                                     *                                             *

دارم دیوانه می شوم. نمی توانم بخوابم...میم٬به همه چیز و همه کس می اندیشد٬مگر من (حسادت: گناهی کبیره). تحلیل «هفت» را با چنان صدای بلندی دنبال می کند که شبانه ام٬روی آرام نمی بیند... صدای خروج یخ از یخساز. آستانه ی کوتاه عصبیت.برهنگی و سرمای تابستان. بانو. لباسی تیره. خانه های پوشالی. و حرفی٬سخنی٬وجودی که حضور خارجی ندارد: عشق.

«بهار دلکش»٬ نیامده٬عزم کجا کرد که من ـ بیدار٬و نه خفته ـ بجای ماندم از درد و پریشانی. ها؟

 

کات!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:28  توسط هامون  | 

455

توجه فرمایید! هواپیمای شماره ی ۴۵۵ شرکت امارات٬ تهران را به مقصد دوبی ترک کرد.

(۳ ساعت هم اونجا معطل میشی٬ میم!)

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 16:30  توسط هامون  | 

بدو لولا، بدو!

فرصت سه روزه . در پی تهیه ی باقی پول خرید خودرو...(هه! توپ پ پ پ زمینی شده ام!) تمام٬ پاسخهای رد. اوه!

کی میاد با من بخنده و بمیره؟

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 12:19  توسط هامون  | 

نامه

۱) امشب شدیدا باحوصله ام. تو حسابی رقصیده و شاد بوده ای و من ـ در قسمت «مردان» ـ به سکوت و سیگار٬گذران می کردم. حال که خفته ای٬بیدار ام و می نویسم و می خندم(؟).

۲)می گویم به موتورسوار نقش بر زمین٬نگاه نکن! دمی بعد٬جیغ می کشی.

۳)جدا گره کراوات من را آبدارچی اداره درست کرد؟

۴) من٬یک چیز نمی خورم: «بر» (به ضم «ب»).

۵) می خواهم با چند نفر از آنانی که «فکر قاشق زدن...» را می خوانند٬دیدار کنم. کی؟ کجا؟

 

کات!

پ.ن: ساعت سه و نیم بامداد. پی در پی قهوه می خورم٬با «۲۱ گرم».

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 19:7  توسط هامون  | 

می نوشمت...

«بودم /همه شب/دیده به ره/ تا به سحرگه...ناگه چو پری خنده زنان آمدی از ره...غمها به سر آمد/ زنگ غم دوران/ از دل بزدودم...منتظرت  بودم/ منتظرت بودم...»

درد دود و صدای «داریوش رفیعی» گم و گیجم...می آیی و می خواهی که «نرگس» را ببینم. خنده ام می گیرد. می گویی:«مگه همیشه ٬پوپک رو دوست نداشتی؟ مگه عاشق بازیش تو «آخر بازی» نبودی؟ »

دستم را می برم. لیمو ترش را روی قسمت بریده شده می گذارم...«مگه دیوونه شدی؟...» اصلا همه ی این ویرانی من٬تقصیر گرماست. وگرنه ٬من خوب خوب ام. سالم...

 

کات!

پ.ن: ...تا مرگ راهی نمانده. تمام است...تمام است...ت م ا م ا س ت ...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 10:6  توسط هامون  | 

لااله الاالله

زندگی٬به کام٬چو نفرین...کاش جای نیستی ٬مرگ ٬سراغی می گرفت...

 

کات!

پ.ن: بدجوری دارم وامیدم!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 15:7  توسط هامون  | 

تو هم با من نبودی

کبریت می زنم. خانه در آتش می سوزد. می گریم...به آفتاب.به شبانه های روشن.بخت. شور. دلدادگی.

از شعله ها که بگذرم٬خدایم را خواهم دید. دستش را سوی من دراز خواهد کرد. بر اشک من٬خواهد گریست.

سبد گل می سوزد. تصاویر «میم»٬هم...نمی خواهم بگریزم. عرق کرده ام. سیگارم٬کو؟ شادابی ام٬ لبخندم٬کو؟...دست را روی دهانم می گذارم: هق ـ هق.

                           «گشت بلای جان من٬عشق به جان خریده ام»

از شعله ها که بگذرم٬یا بهشت است یا دوزخ. یا خواب است یا ادامه ی ناگزیر راه. ای کاش سروری باشد در سکوت! آینه ای به وسعت من.

                                               *                                                             *

...می دوم. اینجا٬سبز است. تاریک است. یکی موسیقی آشنا٬دیوانه ام می کند. (آقای محترم! اینجا٬ اسموکینگ ممنوعه!) می دوم. این جاده ٬چقدر طولانی می نماید!

از سبز که بگذرم٬باز نوای مرگ است و جنون.

روی زمین می افتم...به طرفم می آید. دستش را دراز می کند. اشکم را می بیند...اخم می کنم. نمی رود. در انگشت میانی٬انگشتری سبز...نفس ـ نفس می زنم.

از سبز که بگذرم٬ خون و معصومیت ریشخندم می کنند.

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 8:37  توسط هامون  | 

برای بلاگری که خودش را بیش از نوشته هایش احترام قایلم

سلام! بعدازظهر بسیار بسیار گرمت٬بخیر!

۱) تو٬باید بزرگتر شوی. راه ما و بودن ما٬بسی دور از تیرگی شب است. زلف بر شانه٬زیباست. کلام٬ ناز و نازک٬زیباست. نگاه در نگاه:آینده...

۲)بسیاری از پیغامهایم ـ که گویای احوال تلخ درون اند ـ بی پاسخ می ماند. ورزش را قطع می کنم. مصاحبه ی «مانیا اکبری» را می خوانم.

۳) می روی و می آیی. در عشق و دوستی و «اگر تنها شدی٬سراغ تنهایان را بگیری» گمی. من٬بسیار حساس هستم. بسیار حساس.

۴) من از شما دلگیرم!

۵)سفر برای تو خوب است! هرچند من هیچگاه اهل گشت و گذار با خانواده نبوده ام.

۶)نمی توانم امیدوار باشم.

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 14:46  توسط هامون  | 

41 درجه بالای صفر

آنقدر از «پنهان» بدت می آید که...

حالا٬این روز زیبا(؟)٬برای تو تا انتهای شب خودنمایی می کند. خوابت می آید. می خواهی مرا هم بالا بیاوری. ماشین به سرعت «صدر» را طی می کند و باد٬می بردمان دورتر...دور از هم. جای من٬سراغ خواب و سیگار را می گیری.

می خواهم بروم. چرا سهم تو از عشق٬می باید یکی انسان «روانی» بوده باشد؟(هه! مگر نه اینکه عشق٬خود جنون است؟ حالا٬بزرگ شده ای؟)

گریه ام می گیرد. این سبد پرگل٬لب به سخن می گشاید. دوست دارم کر باشم. حافظه ام را از دست می دهم. هنوز می گریم. دهانم بوی پیاز می دهد. بدت می آید. بالینم٬بوی تنهایی می دهد.

به «شرخر» تشبیه می شوم.چرا باید انتظار داشته باشم ناراحت شوی؟ نمی دانم٬نمی فهمم کجا هستم. از شمایان می گریزم تا صحت اندیشه هایت را اثبات کنم. نفسم می گیرد. چه خوب! عاشق بر بانویی ام که از من نیست. چه خوب! به شب می گرییم و بی خبر اشک دیگری٬رویا می بینیم. رویا می خوانیم...باید پنهان شوم. بگذار نفس بکشم.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 9:42  توسط هامون  | 

دریغا شیراهنکوه مردا که تو بودی!

های! های! یادت بخیر٬بامداد! خداوندگار شعر و اندیشه ی من و ما.

شش سال...شش سال...و فریاد! و نغمه های «هرکسی از ظن خود شد یار من» در امامزاده طاهر. نشان به آن نشان٬هنوز می خوانیم ات. می بلعیم ات.

«آی عشق! آی عشق...»

شش سال...بر مزاری که سنگ ندارد. هه! ترا٬چه نیاز به آرامگه جسم؟

«هراس من باری...»

می خوانم و می گریم. کجایی بامداد؟

«بودن به از نبود شدن» نه! نه! بخدا٬نه...

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:50  توسط هامون  |