چشمانم را می بندم و یاد آن شب می افتم. سرما و «شوکا» در هم آمیخته می شوند و من رودرروی یک انسان٬گوش می سپارم. زیر پایم پر از ته سیگار.
«دوش گرفت و اومد. صدای نفسهاشو می شنیدم. دلم می خواست بغلش کنم.»
چشمانم را می بندم و در عاشقانه ی مبهم او پیش می روم. حس می کنم چرا همگان را به آرامش می خوانم. «ی»٬ کتابی می دهد. من به تمام سروده ها و پندهای کتاب عمل می کنم.از اینروست که رنج می برم و با آدمی٬نمی سازم.
«فریاد کرد...فریادکرد...ناخنهای من بسیار بلند بود.»
چشمانم را می بندم.برایش شعر می خوانم. کاری نداریم که چقدر از ساعت یازده گذشته. می خوانم و می خندد و فال می گیرد:
«هامون! تو به زودی خواهی رفت...خواهی مرد.»
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:43  توسط هامون
۱) جشن خانه ی سینما٬به همه چیز می ماند مگر جشن. بسیار بی روح است و اکثر برگزیدگان٬ غایب اند. هنرمندان حاضر نیز٬عجیب گله می کنند. بسی بزرگداشت برپا می شود و صاحبان این تقدیر ـ به علت « کمبود وقت» ـ فرصتی برای صحبت نمی یابند! «فرشید منافی» مجبور است میان حرفهای «تقوایی»و... بپرد که وقت تنگ است. از اینرو «داوودی» شکوه می کند که اگر مجری برنامه٬آن شبنامه ی طویل را کمی کوتاه می کردند٬اکنون فرصت به وی و دیگران می رسید!...راستی! می دانید در انتهای این مراسم٬به ما چه هدیه شد؟ «نور» !!!
۲) آقای ناظری! بازهم کم فروشی کردید. به یاد کنسرت سال ۷۶ در همین مجموعه می افتم. تصنیف «زمستان». همراهی اعضای گروه ـ که به یکباره همه دف می زنند ـ در قطعات پایانی٬با دلنگ دلنگ سه تار شما...هه! تنها٬ قطعه ای کوتاه در ابتدای هر تصنیف می خوانید و ... اگر می خواستید «الایاایها الساقی» و «اندک اندک» را اینگونه اجرا کنید٬ اصلا چرا آنها را خواندید؟ (به این سیاق بریده بریده و هفت دف به همراه یک سه تار!) تماشاگران مشتاق هم٬ تنها کف می زنند و همین یعنی لذت برده اند!...آقای ناظری! بحث سالن تنیس و بلیت چهارده هزار تومانی نیست. من به عنوان یک شنونده ی حرفه ای موسیقی سنتی٬شدیدا گله مندم.
۳) زیر قولم زدم: یک نیمه از «شب یلدا» را می بینم.
میم! نمی دانم تصمیم درستی گرفته ام یا نه.
کات!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:20  توسط هامون
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 17:16  توسط هامون
یکی می گفت اینجا رو کردی دفترچه خاطرات عاشقونه ت؟...حق داشت. اما مگه نه اینکه اینجا ـ این صفحه ـ تنها چیزیه که من دارم؟...از«صبا» و «اورشلیم» گرفته تا «بهزاد»٬(هه!) همه شیرینی ماشینتو می خوان. من که حس خاصی به «پاریکال۲» ندارم.
برام یه خورده بارون بفرست! نه که فکر کنی تشنمه: واسه گلات می خوام. شبای پنجشنبه که میاد٬دلم خوشه دو روز تعطیلی دارم. اما تازه اول تنهایی یه. از اون تنهایی های خرکی. دراز می کشم و کتاب میخونم. تو مود فیلم نیستم. «فاطی» هم زنگ میزنه.جواب نمیدم...
باز٬گیر افتادمو باید خودمو جمع کنم.
* * *
...جلوم نشست و گفت:«قهوه تو بخور!» خواهش کردم از هر چی میخواد٬حرف بزنه٬جز سیاست و «میم». خواستم بریم یه جای خلوت. اما اون اینحا رو دوست داشت.
وقتی خواست از ماشین پیاده بشه٬از تو کیفش یه رژگونه و یه عروسک کوچیک درآورد و گذاشت تو داشبورد. یه نخ سیگار ازم گرفت. وقتی فندک زدمو بردم طرف سیگار٬ صورتش روشن روشن شد: زیبا بود. گفت:«دیر وقته.»
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 8:39  توسط هامون
جهان گر جمله از غم رفت گو رو به مشتی خاک می زن طرحش از نو
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 15:59  توسط هامون
...یعنی اینقدر دلتنگ شده ام؟
وای! وای اگر تو می بودی و پایکوبی دیوانه وار مرا می دیدی! اگر می بودی و یگانه همصدا٬ با دو چشم خویش٬ نظاره می کردی شادمانی مرا! اگر تنها به همین شب٬دربر بودی و باز٬عزم سفر می کردی!
میم! جای تو٬به همین تنهایی٬خالی! جای تو٬به عشق٬به میل بوسه٬ به اینهمه حرف مانده در سینه٬ خالی! ...اطرافیانت دوستم می دارند.
میم! انتهای همه راه و همه چیز٬تنهایی ست. حال که هردو به بی پایانی «شب یلدا» رضا داده ایم٬ شادباش و شادزی!...من و بهار٬ در راه ایم. باشد تا دیر نرسیم!
کات!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:3  توسط هامون
|
به میهمانی می روم. میهمانی عروسی. همان آشنایان تو که مرا در مراسم نامزدی٬همراه نبردی و...
گفتی شبی که گذشت٬سردت شده. به ساعت سه و نیم بامداد٬از سرمایی تلخ بلند شدم و کولر را خاموش کردم. گفتی دلت تنگ است و شوق دیدار در «آی کیا» بسی شیرین. از سوغاتیهای فرنگ گفتی. از باران٬شر و شر و ای کاش من نیز می بودم!
نازنین! اینجا٬بهاری ست. با همه حکایات نه چندان شیرینش٬با همه تنهایی هاش٬جایی ست از برای آمدوشد نفس. هه!
نیستی و نمی دانی در غوغای کتاب و سیگار و شبانه٬وقتی اذان صبح شنیده می شود٬چه لذتی ست! چه لذتی ست! هستی و دل را قسم می دهم از آشوبش حرفی نزند. جویای احوال می شوی و
«حال همه ی ما خوب است
اما
تو باور مکن! »
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 9:45  توسط هامون
|
می دانی فرق هجرت با ماندن چیست؟ هجرت٬حسی ست روراست که به هیچ روی دروغ نمی گوید و وعده ی واهی نمی دهد. چه٬ماندن امید بیهوده می دهد و آنچنان آرام رسوخ می کند که در انتها٬خود را مرده می یابی...
و من آنروز از پایان فراق شادمان ام که بدانم مردمان٬ماندنمان را مزاحم نیستند. که لااقل در هنگامه های همراهی٬هیچ نوایی٬هیچ کسی نباشد(این٬زیاده طلبی ست؟)...پس٬کنون٬بمان و آگاه اشک من نباش! ببین چه بزرگ شده ام! دیگر به رویم نمی آورم که من همان کودک بی تاب ام. همان تشنه. همان رفته به بیراه(چرا خبرم نکردی؟).
* *
عجیب دغدغه ای! من٬ حضوری می خواهم نه از جنس اینجا و اکنون. بی شک٬خبرت نیست. کسی را تنها گذاشته ای و...کسی را ـ نه از امروز و دیروز ـ ویران کرده ای و...
آه میم! همه چیز به رویایی آشنا می ماند. به واپسین شام پاییز. به سوز...به حالا:که تو نیستی و من٬ آرزو می کنم «نیست» باشم و تو به لذت و تجربه ی بودن بنشینی. از اینرو روانه ات کردم. منزل کن و زندگی را در آمدوشد و فریادهای اینجا خلاصه نکن! به آرامش بیندیش!...دوستت دارم!
کات!
پ.ن:« جشن تولد یه بچه س٬ولی بچه هم نداریم...»
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:31  توسط هامون
|
شبی که گذشت٬ به بر آشنایانت بودم. حمله ی تنفسی خواهرت موجب نگرانی شد و نیم شب ما بوی ناله و درمانگاه و اسپری می داد...وسایل خانه٬نشانی از تو داشت. نشانی که وادارم می کرد سراغ ترا بگیرم.(تلفن همراه خاموش شد.)
* *
همه چیز عذابم می دهد. خیابانهای تاریک و خلوت منتهی به میدان ونک٬یادآور آنهمه خاطره (من دچار فراموشی شده ام).
گنگ٬نمی دانم عزم سرزمینی دیگر کنم یا نه. برای سامان آینده(؟) روح را بی سامان کنم یا نه. (دلم می گیرد. باید به کافه گالری نیاوران بروم.)
* *
«خواب زمستانی» را می خوانم.
کات!
پ.ن:بگذارید به حساب بدبینی! اما٬ما٬گذرا٬ نگاهی می اندازیم و... ما٬برای «کامنت» اینجاییم. (به یادداشتهایی که برای حقیر گذاشته می شود٬دقت کنید! اغلب٬مطلبی ست درباره ی جملات پایانی نوشته ی مذکور!!)
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 11:12  توسط هامون
|
حالا٬هی می خواهم برایت بنویسم و بگویم در این درد و دوری٬نگران همان روزمرگی و انسانهای تکراری ام. بگویم این بار هیچ بغضی بروز نمی کند و همه چیز خلاصه است در شبانه های من.
هی می خواهم بنویسم که دلتنگ شده ام. تنهاتر از تنهایی پیش از این شده ام. اما تاب می آورم. از هراس روزهایی که بودی و نبودی...آخر چه فرقی دارد که به برم باشی و از آن (به کسر نون) درد و سکوت و تنهایی ام٬نه؟...حال ـ که نیستی ـ دست و دلم بسی راحت تر به صدای نازنینت می رسد.
* *
به اشکهایم سری بزن!
کات!
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 16:18  توسط هامون
|
عجیب شبانه ای! دوریت را کم کم تاب می آورم و در انسان و نغمه و نسیم گم می شوم. می مانی و آشکار٬سرآغاز جنگ ای. می روی و نهان٬ جنگ بی پایان را فرمان می رانی. پس چه کنم؟ کجا منزل کنم؟...این جزیره ی دورافتاده که تمام اندک ساکنینش هم جنس و هم اندیشه ی من اند٬کجاست؟
* * *
به نوشیدن آب آلبالوی طبیعی و درد گلو و گردن می ماند. تپه های ویران و پرغبار و صدای از پای انداختن دیگری٬پی در پی. انگشت شست پای راست بی حس شده. برو! وعده ی ما٬غروب به وقت دوزخ! لباسهای تابستانی ات را تن کن! مبادا رخنه ی هذیان و تماشای گریه را بر بازگشت دلالت کنی! برو! برو و تماشا نکن!
* * *
ده و شانزده دقیقه ی شامگاه گرینویچ. شکوه چرا؟ که خدای اگر از سفر فراموشی بازگردد٬ آش و کاسه ی ما را تغییری نیست...چه ویرانی تلخی! تهنیت باشد برای شب هفت! بخدا که همراهی٬جان مایه ام بود! اما...
کات!
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 22:33  توسط هامون
|
دست و دل که به نگاشتن و عشق می رفت٬کنون قعرنشینی اش خوش است و بی بهاری. هوا٬ هوای بغض است. باران هم که بیاید٬گناه اشک ریخته با تو نیست. تنها کافیست آنگونه رفتار کنی که دریابند هشیار هستی. اهل آینده٬زندگی٬کار. روگردان نشو! سبز و صبر٬ جامه ای روشن بر تو می پوشانند. بگذار از آنان نباشی!
* * *
نفسم می گیرد. هی مرا روانه ی این سربالایی پرنفس می کنی٬که چه؟ من در دل ـ دل به روز رساندن این شب گر می گیرم. حاصل٬هرچه باشد٬ به از بی نفسی!(هه!)
* * *
مادر٬ نگران است. مادر! تنهایی و نفس٬ در من موج می زند. دوستم بدار!
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:27  توسط هامون
|