می دانی فرق هجرت با ماندن چیست؟ هجرت٬حسی ست روراست که به هیچ روی دروغ نمی گوید و وعده ی واهی نمی دهد. چه٬ماندن امید بیهوده می دهد و آنچنان آرام رسوخ می کند که در انتها٬خود را مرده می یابی...
و من آنروز از پایان فراق شادمان ام که بدانم مردمان٬ماندنمان را مزاحم نیستند. که لااقل در هنگامه های همراهی٬هیچ نوایی٬هیچ کسی نباشد(این٬زیاده طلبی ست؟)...پس٬کنون٬بمان و آگاه اشک من نباش! ببین چه بزرگ شده ام! دیگر به رویم نمی آورم که من همان کودک بی تاب ام. همان تشنه. همان رفته به بیراه(چرا خبرم نکردی؟).
* *
عجیب دغدغه ای! من٬ حضوری می خواهم نه از جنس اینجا و اکنون. بی شک٬خبرت نیست. کسی را تنها گذاشته ای و...کسی را ـ نه از امروز و دیروز ـ ویران کرده ای و...
آه میم! همه چیز به رویایی آشنا می ماند. به واپسین شام پاییز. به سوز...به حالا:که تو نیستی و من٬ آرزو می کنم «نیست» باشم و تو به لذت و تجربه ی بودن بنشینی. از اینرو روانه ات کردم. منزل کن و زندگی را در آمدوشد و فریادهای اینجا خلاصه نکن! به آرامش بیندیش!...دوستت دارم!
کات!
پ.ن:« جشن تولد یه بچه س٬ولی بچه هم نداریم...»