تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

جردن! کپ نکن از این حرف من!

بیا! تجربه ی خوبیست. می رویم به بام بلند. شهر٬زیر پاهای سستمان...می خندیم.

«چه خوب شد باهاش به هم زدی! جاش خالی!...»

بیا! دست سر بگیر و مرگ را گرم کن!

«سردمه! بغلم کن!»

میم٬کجای این شهر است؟ کجاست که ببیند آخر ٬«هست» می شوم؟...ببیند چگونه می بالم.

«مهتاب ویگن رو میخونی؟»

دارد دیر می شود. نگاهم کن!...

«خوبی هامون؟»

«آره. فقط یه یادداشت باید برای «سنا» میگذاشتم که یادم رفت.»

«یعنی میخوای بری پایین؟»

می آیند. می روند. یاد «عزیز» می افتم. یاد برهنگی مقابل آینه. عطر «دوپون». ذکرهای سارا. عکاس «اف.تی وی» .

«آقای هامون! از امریکا٬یه نامه دارین...یه نامه هم از شهرک غرب. اسم هردو فرستنده٬«رها» ست.»

یاد خیال آن کافه٬بخیر! یاد گرما و نازکای تنی در دوردست. قهوه ی تلخ و آتش.

«هامون! دلت هوای میم رو کردی؟»

«نه.»

دست می نهم٬پشت لباس مشکی تو.

«موهاتو باز کن!»

گریه ام می گیرد. نه از ضعف٬ و نه از عشق.

«چی شد که به اینجا رسیدیم؟ چی شد که تو اومدی؟...»

«کفشامون رو دربیاریم؟»

میم! این٬یک حرف است. یک نشانه: من٬با تو٬ برای رهایی نیامدم...او٬تب و تاب سینه ها ازبرای نفس پشت نفس٬یک گام تا خدا...

«دلم قهوه می خواد!»

«هامون جان! شرمین هستم. یه کار فوری باهات دارم. لطفا تماس بگیر!»

میم! او نمی خواست با من به بام٬به عرش بیاید.

«احساسات تو٬اذیتم میکنه. هروقت جدی و بی حس بودی٬ خبرم کن!...گوربابای سفر!»

میم! نه من متهم هستم٬نه تو!

«بپریم؟»

عاشقانه ها را وامی نهم برای تو و آن سالیان دور و پردرد.

«بپریم؟»

از همه چیز ماندم ٬مگر هستی و نیستی.

«بپریم؟»

زنجیر گردنش را پاره می کنم. آن پایین آشنای ریشو را می بینم.

«پس٬نانا کو؟»

نمی شنود...میم! دوستت دارم!

«بپریم؟»

 

کات!

پ.ن:

۱- مینا! فرزندانت را ببوس!

۲- ...و اما سیگار

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 15:41  توسط هامون 

برای دونفر: "سنا" و "وبلاگ نویس بیست ساله"

بلند شو! مگه قرار نیس بری پزشکی قانونی؟...بلند شو تا یه جهیی برسونمت!

«تعجب کردم. سه ی بعدازظهر٬هیچکس تو پارک نیاورون نبود. سردم بود.»

از هیچی نترس! یه آزمایش کوچولو میدی بعد٬خلاص!...دعا کن!

«پایه ی دوربینو گذاشتم تو برف.»

خب٬خدا رو شکر!

«دونفر بودن. دوربینم شکست. مانتوم پاره شد...»

نیازی به دکتر نیست. یه مدت که بگذره٬یادت میره.

«خواب می بینم دستای سردت٬رو وجودمه. نمی تونم جیغ بکشم.»

                                                        --------------------------------------

باید اهل نجابت شوم! خنده٬ باشد برای آخرت!

سبز میشوم و دورادور٬می پایم گذشته ی زیبا را...برو!

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:40  توسط هامون 

عفیف(2)

«نه. اشتباه گرفتین!»

«یعنی من صدای نگار خانومو فراموش کردم؟»

«شما؟»

«یوسفم.»

«امروزو بی خیال شو! اصلا حس ندارم.»

بیا! تو هم یه پکی به این «بهمن» بزن!

«ممنونم که منو درک میکنی!»

چقدر خوبه که روتخت ولو میشم و عکسای خودمو مسعودو نازی رو می بینم!...دلم یه خواب دور و دراز میخواد! یه دنیای آروم...بدون مرد. هه!...شوخی کردم. تو٬ مرد خوبی هستی. صبر و آرامشتو٬عشقه!

«مامان قربونت بره! فردا میام دنبالت...امروز یه کم کار دارم.»

دارن اذون میگن. گشنمه...

«بابا٬خیلی کیلیدی تو! شیش و نیم٬بیا دم اسکان!»

                                            ------------------------------------------

مرتیکه٬ دهنشو واکرد٬هرچی دلش خواست٬بارم کرد. خیلی دوست داشتم همه ی بدبختی و نکبتم رو بریزم سر کچلش...خره! خسته شدم!

«تو که خسته بودی٬ اینجا اومدنت دیگه چی بود؟»

«ناراحتی اومدم؟...اون سیگار منو بده!»

«این چه ریخت و قیافه ئی یه؟»

«اوهو!»

«وقتی میای پیشم٬مث آدم لباس بپوش!»

«بیشین بابا! آقا مسعود هم اینقدر گیر نمیده.»

«پس لطفا برو بیرون!»

«چی؟»

«گمشو بیرون!»

حالم از اینهمه چرت و پرت بهم میخوره. یکی بیاد. یکی سریع بیاد و سوارم کنه!

«چی سیگاری میکشی؟»

«بهمن پارتیزانی.»

«پارتیزانی یعنی چی؟»

«نمیدونم...یعنی کوچولو.»

خنده هات٬بهم جون میده!

«این پول٬مال دخترته.»

بعد از غذا٬فقط سیگار. یه خورده م مشروب...

«این عکس کیه؟»

«دخترم»

«چه نازه!»

«به باباش رفته.»

نامرد! زنگ بزن!

                                                ------------------------------------------------

سرمو میذارم رو پاهات و چنگ میزنی تو موهام. میخوام بخوابم...

«خانم! بفرما سوار شو!»

«بمن دست نزن! مگه چیکار کردم؟»

«شلوغ نکن خواهر!»

«من خواهر شما نیستم.»

اتاق٬بوی  نا   میده...

«با این خانوم چه نسبتی دارین؟»

«نسبتی ندارم.»

به خودم می پیچم.

«الو...الو...د  چرا جواب نمیدی؟»

چشام سنگین میشه. چقدر ته سیگار!

                                                ------------------------------------------

«کی از زنت جدا شدی؟»

«پاییز هفتادوهفت.»

«چرا جدا شدین؟»

تو چشمای من٬زل نزن! از عادت٬بدم میاد.

«شرابتو نمیخوری؟»

«نه! بریم بیرون!»

ته پارک نیاورون٬من روی صندلی کهنه می نشستم و تو راه میرفتی. میدویدی.

«چه گهی خوردم اینقدر باهات قاتی شدم!»

«پشیمونی؟»

«مث سگ!»

آره خب٬فیلم هندی که نیس.

                                        ---------------------------------------

میرم دنبال نازی. سر«توحید»٬ یه ماکسیمای مشکی نیگه میداره...وقت ندارم.

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 13:52  توسط هامون 

عفیف

سردمه. مریض شدم. مگه نگفتی منو می بری دکتر؟...چرا پیدات نیست؟ چرا گوشی تو جواب نمیدی؟ گفتی میای با من و نازی میریم گردش. گیریم شام می خوریم. کلی دور می زنیم...نکنه باز٬تو شرکت دعوات شده باشه؟

«چهل تومن.»

«چه خبره بابا! مگه مهوشی؟»

دیروز رفتم دیدن مسعود. شده پوست استخون. زندونه دیگه. تفریح که نرفته...داغون بود. همه ش گریه میکرد. می گفت:«اگه بیام بیرون٬جبران میکنم.» مرتیکه ی معتاد...به نظر تو کار من بدتره یا اینکه آدم معتاد باشه؟

«میتونی شب بمونی؟»

«نه! کار دارم.»

«دو صبح که دیگه مشتری نداری.»

بهم زنگ بزن! اگه نمی خوای بیای پیشم٬قبول! فقط یه زنگ بزن!

                                                    ---------------------------------------

بدخواب شده م. تا ظهر می خوابم. بیدار که میشم٬باز گیجم...قرصها  م بهم نمیسازه. یه هفته س نازی رو ندیده م.

«اسمت چیه؟»

«نگار»

«چند سالته؟»

«تو پلیسی؟»

«نه. مهندسم.»

«بیست و هفت سالمه.»

«خوب موندی!»

«لوس نشو! کارتو بکن!»

 خیابونا٬اذیتم میکنه. تا وقتی تو یه ماشین نشینم٬یه سیگار هم نمیتونم بکشم.

                                            -----------------------------------------------

بارون گرفته. امروز جایی نمیرم. دنبال نازی هم نمیرم. دراز می کشم و تلفنو میذارم ور دلم.

سیگار بکشی و بارون نیگا کنی: حالی میده!...

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 11:26  توسط هامون 

she love me,she loves me not

Don't deny me
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 0:24  توسط هامون  | 

مصطفی دنیزلی

خسته ای. حس نداری. اما٬دوستم داری...خوابیدنت اذیتم می کنه. باید موبایلم رو روشن کنم و به این و اون اس.ام.اس بدم!

«چرا اینقدر توی بانک به من نگاه می کردی؟»

«تازه از خواب بیدار شده بودی؟»

سردم نیست. اما بیا سوار ماشینت بشیم و حرف بزنیم. حرف همه چیز٬غیر از آتلیه... راستی! قراره بغض کنیم؟

«تولدم مبارک!»

«رفتنت مبارک!»

امروز با نون - پنیر حال نمی کنم. سیگارم تو ماشینه.

«برو تاجی (به کسر   ی) بدبخت!»

ته کافه نشستی و مثلا حواست به من نیست.

«ببخشید! اسم شما دزیره ست؟»

«نه! اسمم زارا   ست.»

خواهش می کنم لباست رو درنیار! من از نور فلاش بدم میاد!

«فردا شب شام مهمون من! اما نگار و روزبه٬نمی تونن بیان!»

...................................................................

میرم از سر کوچه دو کیلو و نیم٬ «وفاداری» می خرم. تو هم میری...تو هم دور میشی و یادت میره که یه وقتی٬صفر نهصد و وازده...

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 15:6  توسط هامون 

مصطفی دنیزلی

خسته ای. حس نداری. اما٬دوستم داری...خوابیدنت اذیتم می کنه. باید موبایلم رو روشن کنم و به این و اون اس.ام.اس بدم!

«چرا اینقدر توی بانک به من نگاه می کردی؟»

«تازه از خواب بیدار شده بودی؟»

سردم نیست. اما بیا سوار ماشینت بشیم و حرف بزنیم. حرف همه چیز٬غیر از آتلیه... راستی! قراره بغض کنیم؟

«تولدم مبارک!»

«رفتنت مبارک!»

امروز با نون - پنیر حال نمی کنم. سیگارم تو ماشینه.

«برو تاجی (به کسر   ی) بدبخت!»

ته کافه نشستی و مثلا حواست به من نیست.

«ببخشید! اسم شما دزیره ست؟»

«نه! اسمم زارا   ست.»

خواهش می کنم لباست رو درنیار! من از نور فلاش بدم میاد!

«فردا شب شام مهمون من! اما نگار و روزبه٬نمی تونن بیان!»

...................................................................

میرم از سر کوچه دو کیلو و نیم٬ «وفاداری» می خرم. تو هم میری...تو هم دور میشی و یادت میره که یه وقتی٬صفر نهصد و وازده...

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 15:4  توسط هامون 

میرجاوه

دو دست را ـ ملتمسانه ـ بالا می برم: « من ام. نمیشناسی ام خواهر؟...با سلاح گرم نشانه ام رفته ای؟» بغض را فرومی خورم. کسی می گفت:« قطعنامه.»

گویی خون می نوشم. کتف تیرخورده٬خللی در بی هوشی وارد نمی کند...کاش تمام نشانه ها٬تمام دیگرکشی ها٬برخاک افتد و بر قعر ناکجا ـ تا ابد ـ آرام بگیرد!

«از خون جوانان وطن٬لاله دمیده»

می خوابم و می دانم که بودند بیدارانی نه از جنس فریاد. بیشتر که بازگویم٬انگ و اتهام شعار٬چون تیری بر این برگ خواهد نشست.

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 9:44  توسط هامون 

شبانه

«بر گیسویت ای جان٬کمتر زن شانه...»

صورت شب٬سنگینی می کند. از افسون خبری نیست. اما راهیان اندوه٬با ارمغان جنون٬ راه بر من تنها می بندند که:« های و هویت٬کو؟ چند به راه اشک می مانی؟ با ما٬سیر باران کن و خدا!»

«غمها به سر آمد٬زنگ غم دوران٬از دل بزدودم...»

«نون» و «ی» ٬نمی گذارند حرامی تنهایی شب آدینه٬چیره شود. حال و هوا٬ لبخند است و «تا آنجا که میل دارید٬ نوش جان فرمایید!» ! «نون»٬خیره ی کودکان. دختران٬خیره ی دامنش (به یاد «مریلین مونرو»!) .

«ای شکسته خاطر من! روزگارت شادمان باد!...»

حالا٬می گریم...

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:10  توسط هامون 

...هوس یاری مکن!

«پریا» چترش را روی میز آشپزخانه می گذارد و دسته گل زیبا را٬به کنار شمع ها. پرده ها کنار می روند که:«شب یلدا»٬به سر آمد.

«قیمتی ترین چیزو برات آوردم...برتر از عشق.»

دختر بازاریاب٬داخل مغازه٬به من یاد می دهد که چگونه تیغ را در پایه ی ثابتش فرو کنم. تا به حال٬ گونه ای که او می خندید را ندیده بودم.

«میشه این بیست تومن رو برای من خورد کنین؟»

روزها٬تندوتند در گذر اند. چه جای تبریک سالهای نو که سرمی رسند و من٬خود را بیش از همیشه تباه شده می یابم؟ از اینروست که هراس را نه در مرگ٬که در زاده شدنی دوباره می بینم...حس استیصال٬ اصلا و اصلا زیبا نیست.

«بابا جون! ما هم اینجا مثلا برای خودمون٬ یه «عید» ی گرفتیم. تو چی؟»

دختری که روبروی تو در شوکا نشسته بود٬من را به یاد دختر جوان فیلمهای «پازولینی» می انداخت... بلند شو! چهل و پنج دقیقه ی ما٬تمام است.

«قبل از اینکه بمیری٬ «داستان یک شهر» رو بخون!»

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 9:50  توسط هامون