جردن! کپ نکن از این حرف من!
«چه خوب شد باهاش به هم زدی! جاش خالی!...»
بیا! دست سر بگیر و مرگ را گرم کن!
«سردمه! بغلم کن!»
میم٬کجای این شهر است؟ کجاست که ببیند آخر ٬«هست» می شوم؟...ببیند چگونه می بالم.
«مهتاب ویگن رو میخونی؟»
دارد دیر می شود. نگاهم کن!...
«خوبی هامون؟»
«آره. فقط یه یادداشت باید برای «سنا» میگذاشتم که یادم رفت.»
«یعنی میخوای بری پایین؟»
می آیند. می روند. یاد «عزیز» می افتم. یاد برهنگی مقابل آینه. عطر «دوپون». ذکرهای سارا. عکاس «اف.تی وی» .
«آقای هامون! از امریکا٬یه نامه دارین...یه نامه هم از شهرک غرب. اسم هردو فرستنده٬«رها» ست.»
یاد خیال آن کافه٬بخیر! یاد گرما و نازکای تنی در دوردست. قهوه ی تلخ و آتش.
«هامون! دلت هوای میم رو کردی؟»
«نه.»
دست می نهم٬پشت لباس مشکی تو.
«موهاتو باز کن!»
گریه ام می گیرد. نه از ضعف٬ و نه از عشق.
«چی شد که به اینجا رسیدیم؟ چی شد که تو اومدی؟...»
«کفشامون رو دربیاریم؟»
میم! این٬یک حرف است. یک نشانه: من٬با تو٬ برای رهایی نیامدم...او٬تب و تاب سینه ها ازبرای نفس پشت نفس٬یک گام تا خدا...
«دلم قهوه می خواد!»
«هامون جان! شرمین هستم. یه کار فوری باهات دارم. لطفا تماس بگیر!»
میم! او نمی خواست با من به بام٬به عرش بیاید.
«احساسات تو٬اذیتم میکنه. هروقت جدی و بی حس بودی٬ خبرم کن!...گوربابای سفر!»
میم! نه من متهم هستم٬نه تو!
«بپریم؟»
عاشقانه ها را وامی نهم برای تو و آن سالیان دور و پردرد.
«بپریم؟»
از همه چیز ماندم ٬مگر هستی و نیستی.
«بپریم؟»
زنجیر گردنش را پاره می کنم. آن پایین آشنای ریشو را می بینم.
«پس٬نانا کو؟»
نمی شنود...میم! دوستت دارم!
«بپریم؟»
کات!
پ.ن:
۱- مینا! فرزندانت را ببوس!
۲- ...و اما سیگار