صبوری
«آی آدمها» ی «نفیسی» را دوست دارم! دلم می خواهد کنار دریا باشم و سیگاری بگیرانم! چقدر تنهایم!
کات!
«آی آدمها» ی «نفیسی» را دوست دارم! دلم می خواهد کنار دریا باشم و سیگاری بگیرانم! چقدر تنهایم!
کات!
کات!
کات!
پ.ن: حوالی ما چه می کنی؟
هامون٬شاگرد دارد. خسته است. باید فیلم تماشا کند.
هامون٬تنبل است. می خندد و خوابش می آید.
در ترافیک جنون آمیز٬اتومبیل٬در پارکینگ استراحت می کند. خوشا آژانس و دربست و...
کات!
از آنرو من نوشته ی شب پیش را به تو تقدیم کردم که بدانی «کپی رایت» رعایت شده است!!!!
ببین! من هنوز و همیشه دوستتان دارم! همین...
کات!
«زر نزن!...اینهمه آدم تو این دنیاس...چرا باید با کسی زندگی کنی که یه عمر٬نفس من بوده؟»
«من وقتی وارد زندگیش شدم که دیگه تو رو نمی خواست.»
منشی طبقه ی چهارم٬نان بربری تعارف می کند. لبخند می زند: نیمی از نان برایش کافیست...و خدای او می خواهد من خیابانهای پرسروصدای شهر را فراموش کنم. آخر٬تازه٬هشت و پانزده دقیقه ی بامداد است.
«حتما انتظار داشتی نگار ازدواج نکنه.»
« ازدواج٬ازدواج. ای ر... بهش! دلم میخواد جـ... بدم!»
نیم بیشتر این لیوان٬هنوز آب است. دلم٬میان «ری را» و «زمستان» می جوشد. می نوشم...(پس از بازگشت٬این چهارمین مرتبه است که سرما می خورم.)
«حالا اومدی سراغ من٬که چی؟»
«می خوام دعوتت کنم عروسی.»
کتابخانه و کتابها فرومی ریزند. در خاک٬«بیماری به سوی مرگ». در سرفه٬«خلخال». در تکاندن٬«مادام بوواری»....چه خوب که خون٬سرخ است و زود بند می آید! چه خوب که چشمها به زور بازمی مانند٬ اما صفحه ی سپید٬به وضوح دیده می شود!...(فهمیدی یکی از قفسه ها به بینی ام برخورد کرد٬محکم؟)
«ا؟...پس عاشقش بودی. از همون موقع که من شیفته ش بودم.»
«پس من و تو هم قصه مون بخاطر یه زن٬پاشید به هم.»
سوت می زنم. اهالی خیابان پانزدهم٬می شناسند صدا را. جز آن اتاق چوبی با چراغ خوای رویاها...
«برو بیرون!»
«من حتی هزینه ی کورتاژ بچه ای که از تو داشت رو تقبل کردم.»
«بچه؟»
کات!
چشم می بندم. دست بر دیوار می سایم...آفتاب٬رفت و من هنوز سوی تو نیامده ام. شش عصر خیابان افریقای من٬کجا٬حس سرماخورده ی سعادت آباد تو٬کجا!!
هنوز محل کار را ترک نکرده ام....«سینما پارادیزو» یادت هست؟ زندگی٬چطور؟
---------------------
ضعیف شده ام...کمی جلوتر بیا٬حرفی دارم! آخرین مرتبه ای که کوچکترین راز خویش را با تو گفتم٬ کی بود؟...و تو ـ که رازهایت کوچک و بزرگ نداشتند ـ ٬تمام٬سکوت بودی...(می بینی؟ اینروزها عجیب از «دوست داشتن» به «ضد عاشقانه» ها می رسم.) دوستت دارم!...نه از جنس هفتادوهفت٬قبول!... دوستت دارم! از جنس مرگ. ای هراس من! نشان من٬ریشخند تو٬به حضور و اشک در اشک٬در عدم!... جز تو٬هستند کسانی که سراغ خنده های مرا خواهند گرفت...عاشقانه ای نیست. غمی٬هم.
----------------------
...دستم نمی لرزد. وصف خوش تراشی٬باشد برای بعد! بگذار بخوابم!
کات!
دوست عزیز! از محبتی که به من و نوشته هایم ابراز کردید٬بسیار ممنونم!
با احترام٬مینو محبی
۲۲ آوریل
دوست عزیز! آقای هومان!...من٬در شهر «گلاسکو» ی اسکاتلند ٬بهمراه همسر و دو فرزندم زندگی میکنم. چهار سال است که از ایران خرج شده ایم. با توجه به موقعیت شغلی همسرم٬در این شهر ماندگار شدیم.فرزند اولم ـ بهزاد ـ در ایران و فرزند دوم ـ بهناز ـ در اسکاتلند بدنیا آمدند. همسرم در یک شرکت نفتی کار میکند و بسیار بسیار «بیزی» است.
امیدوارم پاسخ سوالات خود را گرفته باشید!
با احترام٬مینو محبی
۵ می
اوه٬هومان عزیز! نوشته های شما را مطالعه کردم. چه حس قریبی! چه حس خوبی!...چه زبان و درد مشترکی!...
پایدار باشید٬مینو محبی
۳۰ جون
هومان جان٬سلام!
در یک بعدازظهر بارانی ٬تنها٬کنار پنجره نشسته ام و با حالی غریب٬نوشته هایت را می خوانم. راستش را بخواهی٬ پست آخرت را اصلا دوست ندارم. چرا تمام افرادی که انگ اتهام بهشان زدی٬مونث هستند؟ چرا اینقدر عصبی بودی که مسئله ای بنام حرمت در کلام و نوشتار را فراموش کرده بودی؟...
صبور باش٬مینو
۸ آگوست
شب پیش٬با همسرم بحث شدیدی داشتیم. یک جدل و جدال به تمام معنا...مطلب جدیدی نوشته ام. خوشحال میشوم آنرا بخوانی! (چند وقت است که مخاطب نوشته هایت٬«نگار» نام دارد. تبریک!!)
مینو
۲۱ آگوست
نوشته تو که میخونم٬تنم عرق میکنه. هومان! تو چت شده؟...زود یه خبری از خودت بده!
مینو
۲ سپتامبر
بهزاد بدجوری مریضه. از ایران هم بهم زنگ زدن که حال بابا خوب نیست. بعید نیست مرده باشه. حتما اینطوری بمن گفتن که به تعداد مرده ها اضافه نشه!...حال روحیم خوب نیست. تو هم نه مطلب جدیدی نوشتی٬نه ایمیل زدی. من هم اینروزا اونقدر گرفتارم که...
۵ سپتامبر
ببین هومان! یه چیزی ازت می پرسم٬زود جوابمو بده: تو داری ازدواج میکنی؟
ممنون٬مینو
۷ سپتامبر
تنهام. دیرم شده. اما صبر میکنم٬شاید چراغت روشن شد.
۱ اکتبر
خیلی خری که داری زن می گیری!...وب کم جدید خریدم. شب٬آنلاین باش!
۲۴ اکتبر
خب٬تو منو دیدی. اما نمیذاری ببینمت. اه! کجایی تو؟
۲ دسامبر
سلام. این مدت خیلی منگ بودم. تو هم که اصلا انگار نه انگار...ببین! من٬تعطیلات میام ایران. باید بیای ببینمت. اصلا بیا فرودگاه!...امشب میرم مهمونی٬با شوهرم.
روز خوش٬مینو
۱۱ ژانویه
۱)خیلی نامردی!
۲) دال٬واو٬سین٬ت٬ت/دال٬الف٬ر٬میم!
۳)عکس همسرت رو برام بفرست!
خداحافظ٬مینو
کات!
پ.ن: اینترپل
یادت هست؟ در وداع خزانی و رنج همچو مرگ٬ندیده٬آن دو کودک را بوسیدم. (ایستگاه مترو. زنی وارد می شود. به دو چیز می اندیشد:«شک» و «شنا».)
بغضم می گیرد. خواسته بودم جای من٬نفسی بر نفس بیافزایی و یادی کنی و لبخندی روانه سازی. راستی! برایت«شرط» گذاشته بودم. یادت هست؟...پیش خودمان بماند: تصویر را که می دیدم٬ تنها٬ خیره ی یک چیز بودم:حلقه...(یادمان باشد! دیگر هیچ سخنی نخواهم گفت.)
من٬آشنای تو نیستم. پس٬از کنارت رد می شوم و در آبی زلال٬فرومی روم. بالا که نیامدم٬می گویند: «کسی٬رفت.» آنگاه مرا خواهی شناخت...
«امروز یکی تو استخر غرق شد.»
«مرد بود یا زن؟»
«مرد...خیلی وحشتناک بود!»
«آشنا ندیدی؟»
« نه. فقط٬همونی که مرد٬ آشنا بود.»
کات!
«هامون! تو بهترین بسکتبالیست بودی؟ من خیلی چیزا از تو یادگرفتم...یادته؟»
فعلا حالم خوش نیست. تصویر این شهر اسکاتلندی رو میذارم رو صفحهء مونیتور...حیف! گم شدم. بیراه رفتم...حیف!
۱)فضای گنگ٬پرازدحام و بدون اکسیژن «همت» در ابتدای روز٬ جان می دهد برای جدل. برای نفهمیدن سخن دیگری٬بغض٬رفتن و سکوت.
۲) «دهکده٬شده متری نهصد تومن؟ یادته؟ همونجایی که کنکور دادم.»
۳) درست روبروی من٬به همسرش گفت:«بی عرضه! ببوگلابی!...»
۴) خمیازه می کشم. به گمانم این یکشنبه حال و هوایی برای نوشتن ندارد.
۵) شب را «دیوید کراننبرگ»٬متلاطم تر می کند.
۶) باز هم٬سفر. یگانه علاج...به کجا؟...(دارم می پوسم.)
۷) سینما. تئاتر. کافه...تنها می روم.
۸) یکی لالایی از نوای مادر٬آرزو! یکی روز حرف و حرف. که همه ـ فقط ـ مرا بشنوند. اینهمه شنیدمتان.
۹) «بگذار سر به سینه ی من/ تا که بشنوی/ آهنگ اشتیاق دلی دردمند را»
دیگر تمام شد آن همه
۱۰) خدایا! خدایا! فراموش کرده ایم...بر ما ببخش!
۱۱) مایه ی آرام چیست؟ لبخند؟...نوش! (دوست دارم هی ببارم! ببارم.)
۱۲)کاغذدیواریهای سبز و استخوانی.(گفتند:«بیش از حد٬شخصی می نویسی.» قبول! من٬گنگ بماندم در راه دلتنگی.)
۱۳) آی٬آی٬ نازنین! شبانه٬پرآشوب شد. دست بر صورت می نهم...یعنی بازمی گردم؟
۱۴) «ای بابا! فرزادحسنی٬الان نوندونی تهیه کننده هاست.»
۱۵) جای اینهمه انگ٬تکثیر و صحبت٬ اگر اولین عامل پخش این تصاویر را می یافتید و تادیبی سخت صورت می گرفت٬ آنوقت در دیار ما ـ شاید ـ «حریم خصوصی» معنا می یافت.
۱۶) مبارزه می کنم. اگر می توانستم دور شوم...
۱۷) چه خیل عظیمی! می خواهند برای آرامش «هامون»٬تلاش کنند. اوه! همراه را خاموش می کنم(؟!).
۱۸) به «کوپه» که بروم و سیگاری بگیرانم٬همه چیز دور می شود. حتی من...چراغ بالای سر خاموش می شود. خیره به ریل٬«لایم لمون» و اشک٬می چسبد.
۱۹)شما نگران من هستید؟ ممنون! ...مهمتر از آن٬درک شرایط است.
۲۰) «هامون اگه مشروب بخوره٬قله میشه.»
۲۱) شادم! اما٬طرب از آن شما. بگذارید این نقش را وانهم و به شب نشینی های شعر و نغمه٬ بازگردم!
۲۲)خواهرم! از دریا بگو!...تو هم دچار غربت می شوی؟ تمام٬سکوت می کنی؟
۲۳)کم کم تمرین خواهم کرد:یا نمی نویسم٬یا...
کات!
فیلم٬برای احوال مزاجی حقیر٬در حد عالی بود(؟)
کات!
پ.ن:«ای گند بزنن به این زندگی!»
چرا آرامش طلبی من ـ حتی به قول تو٬انزوای من ـ اینقدر غریب و غیرقابل درک است؟ چرا من نیز می باید شبیه به همانهایی باشم که...؟ که اگر شبیه می بودم٬کنون شاهد چه ها نبودی...
من٬نه رها٬که تنهایم. نه از پی شکست٬از پی زندگی. تک تک لحظه ها مرور می شوند و داستان مرا ـ تو٬تو٬تو ـ برنمی تابی.
زیستن دوباره. شروعی دوباره...تصاویر همه را قاب می کنم. می بینمتان...اعتقاد احمقانه ی من به زنده ماندن٬دورم کرده.
حالا٬طرف عشق٬بگذار «هیچ کس» باشد! بگذار بی ریا و سپید٬تنهایی ازسرگیرم!...عزیزم!
........................................................
باز مبدل به غمنامه شد. چرا نمی توانم برایت لطیفه ای بگویم یا یک تصادف دلخراش را طوری تصویر کنم که صدای قهقهه ات کرم کند؟
بخواب! «مرگ و دوشیزه» را می بینم و حس می کنم این٬ آخرین شب من است.
اجتماع٬یعنی عصبیت. حدیث رجوع تو و رجعت من...چه جای اجبار؟ «همراه»٬فقط یکی واژه بماند! گمان نکن خرده ای بر تعهدات هست!...پشت به پشت. راه دوطرفه. کدام سو را می گزینی؟
..............................................................
هه! همه کس٬از من٬همه چیز می دانستند. نظر می دادند(بخوانید پیشنهاد) تا چه کنم. (نمی دانم اینهمه پوزخند برای چیست.)
دیوانه٬بدرودی می گوید و تا برودکه برود٬هنوز راه دارد. هه! (تو هم با من نبودی.) در خرافات و سادگی می مانید و کوری٬تماشای من خواهد ربود. تلاش مکن!
کات!
پ.ن: «به سامانم نمی پرسی٬نمی دانم چه سر داری به درمانم نمی کوشی٬نمی دانی مگر دردم؟»
آنقدر دلم پر است که تنها٬غلبه ای عظیم می تواند نگاشتن ـ نگاشتن بی ثمر ـ را به اتمام رساند.
میدانی؟ «شاپرک خانوم» را گوش می کنم. تلخ می خندم: رویت سالهای دور٬سالهایی سپید. خمپاره و عشق. بی خوابی و شادی.
آه! چقدر طفره می روم. چقدر دلتنگ ام!
«کنار تو را ترک گفته ام.»
آری آری. راحت باش! شباهنگام٬ پر از مرگ و اشک٬تازه درخواهی یافت:پس این افسون٬ جادویی ست عیان شده بر جای ـ جای دیار. حماقت٬تا به کی؟
* *
روی سخن٬تویی. اما٬وقتی به خوابی و سخنی در نمی یابی٬من و خدا عزم آفتاب می کنیم. می شود تنهایم بگذاری؟
«پرطبل تر از حیات/من مرگ را / سرودی کردم.»
کات!
پ.ن: چه کنم؟ بر صفحه ی سپید٬نمی جوشد این سرخ مرکب بی شگون.
«اورشلیم» بالاخره خوابش می برد. بسکه این «جویدن مخ» به درازا می کشد و من ـ بی خواب ـ می بایدعزم کار کنم...
۵:۲۸ بامداد. کسی بیدار نیست. حدود دو ساعت قبل٬ رفتگر ناآشنا آمد...رفت.
.................................................
عجیب حکایتی ست! من می باید آزرده می شدم که :«هامون و آزردگی؟»...و حال٬ این تویی که چون کودکان٬ خود را می گیری...
کات!
پ.ن: صبوری من٬آخر٬ به آنجا خواهدم کشاند که مرد شیخ نشین٬نی انداخت و...