تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

چرا تمام ایمیل هایی که در این چهارسال فرستاده ام را پاک میکنم؟ چه چیز را میخواهم پاک کنم؟... بغضم میگیرد و سیگارم تمام شده.

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 23:48  توسط هامون 

...به زور ماشینو از پارکینگ درمیارم. هی سرمیخورد...دور که میزنم و با بابا خداحافظی میکنم٬مثل همیشه بغضش اذیتم میکنه...میام خونه. بازی میکنم. هری پاتر میبینم. چهار صبح که میخوابم٬ کابوسهای شیرین ـ بصورت پیوسته ـ اسیرم میکنن. خدمت...دردکمر...خدمت...(مسخره س! نه؟) جالبه! اونروزی که از «شهید بهشتی» با  کاف صحبت میکردم٬گفتم که ما خیلی لوسیم و باید آدم بشیم... اما حالا...

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:9  توسط هامون 

من نمی دانم در شهر چه می گذرد٬و چرا اینگونه می گذرد...شهری پر از حس «دیگر نخواهی» و «رهایی از انسان بودن». چه بیهوده واژه های زیبا و لبخند را یدک می کشیم و انگار اهل درد٬ به خواب اند...این «مردم» ی که سخن از آنان می رانید٬کجایند؟ این مهربانان و همراهان(هه!) کجای دیار من و تو خفته اند؟...من از زیستن در این شهر ـ که پر از درد و تعدی ست ـ رنج می برم. من و همفکرانم(؟) در کنجی غریب٬تنها٬تنهایی می شناسیم و بس. صورت خوشی ندارد اینهمه نامردمی که از مردمان(؟) می بینم. سکوت می کنم. سرفرود می آورم. حال که اهل مبارزه نیستم٬تحمل می کنم. شاید روزی بیاموزم اگر یک انسان با زورگویی و قلدرمآبی (!!) پیش رویم ایستاد٬من نیز ضربتی عظیم بر وی فرود آورم. عزیزان! طعنه نزنید! «آرامش شهروندی»٬روزگاری٬قریب می بود...

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 22:6  توسط هامون 

شش و نیم بامداد. سوز. سوز...وارد پادگان «شهید بهشتی» که می شوم٬می فهمم که باید تا ساعت نه صبر کنم. روز تقسیم است:دیپلم و زیر دیپلم. اکثر از جنوب آمده اند و به عربی غلیظ صحبت می کنند...نمی دانم انگیزه و تصمیمشان برای بعد از خدمت٬چیست.(نوشته های عاشقانه و تلفن همراهشان٬ضبط می شود.)

- این نامه که امضا نداره. بدرد در کوزه می خوره!

پنج گروهان رژه می روند٬سلاح در دست می دوند٬می نشینند. روبرویت٬کوه است. صدای گامهای نه چندان هماهنگ طنینی غریب دارد.

- اینجا نوستالژی عجیبی داره! من و تو خیلی لوسیم.

بازهم نمی توانم «دنیا» را ببینم. حالا٬دوازده سال گذشته است.

در مسجد «شیخ لطف الله» تنهایم.

«بی تو جانا قرار نتوانم کرد/احسان ترا شمار نتوانم کرد/گر بر تن من زبان شود هر مویی/ یک شکر تو از هزار نتوانم کرد.»

دمی بعد٬توریستهای فرانسوی و ژاپنی سرمی رسند. «تور لیدر» ـ با وجود آنکه زبانش را نمی فهمم ـ اطلاعاتی دم دست و تکراری ارائه می کند.

چه لذتی دارد گیراندن سیگار در میدان «نقش جهان»!

در هواپیما٬گیجم:آخر٬چه می شود؟ با یک اسپانیایی همسفر هستم٬ساکن «بارسلونا». از رفتار گرم ایرانیها بسیار تقدیر می کند. از ترافیک تهران می گوید. به او گفته بودند:به شیراز سفرنکند. «خطرناک است»!! برای خانواده اش ـ که مایل به سفر همراه او نبوده اند ـ پسته و گز می برد. چقدر متعجب شده بود وقتی فهمید «پدرو آلمادووار» در ایران بسیار معروف است. در مورد «داوینچی کد» هم صحبت شد.

در ترافیک تهران٬گیجم. مسافران٬شاد از برد تیم ایران و ناراحت از شکست کشتی گیر فرنگی کار٬بازیها را آنالیز می کنند.

ـ کد ملی که نداشته باشی٬نمیشه!

 

کات!

پ.ن: انرژی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 11:34  توسط هامون 

وای! وای از وقتی که دلت شدید گرفته!...امروز ـ به یاد اونروزا که تازه وبلاگ باز شده بودم ـ رفتم سراغ «خورشید خانوم» و «آیدا»...(چقدر بده که آدم همه ش با خاطراتش زندگی کنه!) دارم موسیقی «قرمز» رو گوش میدم. کسی تو دفتر نیست. ترافیک زیاده و من قصد ندارم زودتر از ۹ راه بیفتم. دلم میگیره. چشمامو تنگ میکنم. بغضم داره می ترکه. به چراغ زرد اسپیکر خیره میشم. گیجم. مسخم.

ـ داری گریه میکنی؟

دلم رو صابون میزنم برای یه سفر خارجی. هه! چه احمقانه!...جای این فکرا کاش میرفتم پیاده روی و شنا تا کمرم اینقدر بازیم نده. (رسما خل شدم.)

ـ «با من صنما » رو بخون!

این بابا داره فرانسوی میخونه و من رو یاد کلاسم میندازه. چه کلاس خوبی بود! چه معلم گلی! اول من ازش دور شدم٬ بعد اون رفت دادگاه و اعلام کرد اصلا نمیخواد منو ببینه. حتی اگه فیلمهاش دستم باشه!

ـ داری گریه میکنی؟ حرف بزن! با تو ام! (یادته؟)

گرسنمه. رییس٬روزه بود. من هم یک دهم قیمه رو خوردم. گرسنمه. امشب٬میریم «پاشا»!

ـ آقای محسنی! من میرسونمتون. از یه زن بیوه نترسین!

دنیا دور سرم میچرخه. انگشتام رو روی کیبوورد باز میکنم. خدایا! چم شده باز؟

ـ توجه فرمایید! ما د حال سقوط اضطراری در بیابانهای اطراف شهرستان نطنز هستیم. لطفا آرامش خود را حفظ کنید و همچنان... ... ...

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 17:13  توسط هامون 

باور کن دلم با توه! نیگا نکن بدون تو میرم سفر و سوغاتی نمیارم. فکر نکن این سفرهای کاری مث همون سفر کاری بود که تو فیلمنامه م٬رضا به نگار میگفت. راستی! شماره ی هتل عباسی رو برات گرفتم. چند روزی با سوده برین سفر! هرچند اونروزا من تهرانم و...

ایکاش یه خونه داشتم که تو تراس خیلی بزرگش٬کلی گل بود و من بجای اینکه ناشتا سیگار میکشیدم٬به این گلا آب میدادم! ایکاش خونه ت روبروی آپارتمان من بود٬نه توی آپارتمان من!

«نکیسا» داره برمیگرده اتریش. یه تک پا بیا ببینش! به شرطی که وقتی روبروش میشینی٬اون عینک رو از رو پیشونیت برداری و پاهات رو رو هم نندازی و اخم نکنی و یا مانتوت رو در بیاری٬یا اون دگمه هاشو مث شلخته ها (تازه به دوران رسیده ها!!) بازنذاری!...حتما بیا! برات «مکس مارا» گرفتم.

پرواز کن! میخوام مث کبوترای خونه بغلی٬شکارت کنم. بخند! میخوام نفرینت کنم. گریه کن! میخوام حست کنم.

 

کات!

پ.ن:ما به اصفهان نمی رسیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 12:20  توسط هامون 

حیرت آور است:هنگامه ی مرگ٬مقارن اولین سپیدی است. برف آذر٬شوری نمی آفریند که هیچ٬بیش از پیش غمگینم می کند...خانه٬تاریک. درها٬پنجره ها٬بسته.

هی می خواهم برخیزم و حدیث«روز از نو» به کار بندم. اما می دانم که «دور» ی دیگر درراه است.

تشییع را به تعویق می اندازند. می دانم که سوز٬بهانه ای بیش نیست.

زیرسیگاری پرازته سیگار را که خالی می کرد٬« لاو استوری» را با سوت می زد. می دانست که چشمانم را بازنمی کنم...ما٬عاشقان وقت دوری٬چه زیبا می فریبیم:« عشق تو٬تو قلب من٬میدونی میمونه تاهمیشه» !

                                .................................................................

«دریغا عشق

                  که خوابی از خوابهای خاکستر است!»

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 14:40  توسط هامون 

شب رسید. کسی سرنزد. کسی تماس نگرفت. در بحبوحه ی حلوا و فاتحه(!) به تماشای تصاویر پایکوبی تیرماه نشسته ای؟...

شب رسید. ای کاش آدینه نبود! ای کاش می توانستم تنهایت بگذارم!...بشکن می زنی؟...

شب رسید. بالاخره٬دنیای ما٬حرامی کم ندارد.

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 20:32  توسط هامون 

باشد: من٬تنها. متفاوت (نه از نوع خوب آن). انسانی که از جنس خود می طلبم. ورنه حفظ فاصله٬الزامی ست! انسانی که جمع و شادی را دوست می دارد. اما نه هر جمعی و نه هر نوع شادی. مرده ای که آرامش می طلبد و چون این خفته٬منم٬ بر این و آن گران می آید:چقدر ناهمگون!هه! (بخوانید:«این چرا اینجوریه؟») صبوری و نجابت٬بهانه ای نیک برای تاخت و تاز.(بخوانید:«هرچی رو هرجا نمی گن!») (۱)

...آری٬خواهر من. اینگونه است که تو٬نه آمدنت را سرخوشی٬نه ماندنت را شاکر. این است آخرین خط بی نشانی و بغض...شب آدینه ات که به تنهایی گذشت٬یادی کن از من و غربت و بی کسی ام!

 

کات!

(۱) هرکسی یه ظرفیتی داره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 20:48  توسط هامون 

خنده م میگیره. همچین از اسم و سبک نوشتن میگه...اگه بجای شهر ۸-۹ میلیونی٬پیش شازده کوچولو زندگی میکردم تا حالا بالزاکی٬چخوفی٬چیزی بودم. (همه ش یا به من میگی «چیز»٬یا «هوی!».)

خدا رو چه دیدی! شاید میخواستی با من در مورد اینکه درس رو بذاری کنار و به اون شغل شریف روبیاری٬ مشورت کنی! اوه٬نه!!

شاید رنجیده شدنت منطقی باشه. اما میدونی که من از تو بزرگترم.(این رو به این خاطر میگم که بدونی دغدغه های ما خیلی متفاوته. و «زن و زندگی داشتن» با «زن و زندگی نداشتن» فرق میکنه.) به گمونم دیگه الانه که بپکی و اسم و آدرسم رو از همه جا خط بزنی...

میدونی؟ داشتم به این فکر میکردم که من اصلا دشمن ندارم!! (گود سنتنس!)

                                 --------------------------------------------------------

اوکی! تو٬عکستو بفرست! من هم ثبت نام میکنم. بلکه بری مهماندار شی٬مسافرا از دیدن یک «چوب» (مصداق هیکل بعضی ها) شاد شن یا ببرن یا قهوه شون رو بریزن رو دامن بغل دستی! خودمونیما! میم که نبود٬ تو اند(به کسر دال) معرفت بودی.(جاده ی تاریک قمصر٬جون میداد واسه پنچری و حسرت سیگار و جوجه. هه!...)

                                 -----------------------------------------------------------

امان از خانم «کمپیون»! هربار یه فیلم ازش می بینم٬ کمی تا قسمتی توپ میشم. (جو گیرم؟)

 

کات!

پ.ن: اصلا نگران نباشین! فردا با گل «خداداد»٬میریم جام جهانی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 14:12  توسط هامون 

۱) «شایدوقتی دیگر»: بغض

۲) «من خودمم نه خاطره...»

۳) چقدر مطالب «فیلم» و «نسیم» در مورد سی دی کذایی٬به دلم می نشیند...افسوس!

۴) فرق تراژدی و درام؟

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:41  توسط هامون 

هامون! از تو بعید است. با آن خلوت گزینی و تنهانشینی و بغض...چه شده؟ دریافته ای که همیشه ابتدای راهی و سنخیت تو با اینان٬«البرز»ی بودنتان است. در آن تراس کوچک٬آرزوی گیراندن سیگاری به سر داشتی یا پریدن و رها شدن؟

اینگونه نباش٬که خود٬بوسه بر تباهی است و...

چون آشفتگان می روی و می آیی و دم نمی زنی.

                                              ---------------------------------

خدایا! برای رسیدگی به یکی آسودگی ناب ـ که پیش شرط آن٬یا دیوانگی ست یا سرمایه داری(!!) ـ چه باید کرد؟...این نیز بگذرد. داستان آنکه از ازل٬بیراه رفت و «ای کاش٬بودن به از نبودن نبود!»

                                             ----------------------------------

حرف گیرکرده در گلو٬مایه ی آزار است و برون نمی آید.

 میان گریه میخندم که چون شمع اندرین مجلس              زبان آتشینم هست لیکن درنمی گیرد

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 14:50  توسط هامون