تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

دنیا به نامت می کنم!

۱) تلفیق: آنهم از نوع «ارکستر فیلارمونیک اوکراین» و «گروه شمس». زخمه های آغازین مرا کمی در فکر فرو می برد...

۲) «استاد» می آید و ...

۳) صدای دلنشین «نوربخش»٬ شیفته مان می کند. هر چند همراهی (بخوانید دخالت!!) «سهراب پورناظری» تخریبگر است! این کنسرت با کارهای گروهی (مانند «کامکارها» که گروهی می خوانند ) بسیار متفاوت است. «نوربخش» از صدایی فوق العاده برخوردار است. چه نیاز به همراهی آنهم با گونه ای حماسی؟(تاکید می کنم:اینگونه همراهی و چندصدایی٬مخصوص کارهایی ست که شور را افزون می کند. )

۴) «کیخسرو» اگر در میان کار قدمی می زد یا هوایی می خورد٬هیچ خللی وارد نمی شد.

۵) شما عادت دارید اینگونه کمانچه آلتو بزنید؟

۶) حس و شور کوبه ای زنان٬جالب بود!

۷) آنتراکت:راضی نیستم. سیگار پشت سیگار.

۸) اوکراینی ها بخوبی همراهی می کنند. فضا٬ایرانی ست.

۹) ...صدای نوربخش و متانتش را دوست میدارم. (همچو استاد٬به ابراز احساسات مردم پاسخ میگوید.)

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:41  توسط هامون 

تو کجا زندگی می کنی؟ چند سالته؟

۱) اول٬بهانه ام گرسنگی بود. اما حالا چه؟...بهانه جویی می کنم.

۲) فیلم«کینه» اذیتم می کند. می آیم بیرون. روح مادر٬شبیه کسی بود. با آن موهای تیره.

۳) جالب است! جدا شده اید و من٬ جدا - جدا می بینمتان.

۴) تمام اینها٬«بازی شب یلدا» ست.

۵) گربه ها٬ می جنگند.

۶) کاغذ را کج گذاشته٬با دست چپ می نوشت.

۷)در آسانسور٬شیرینی سال نو تعارف کرد.

۸) کنسرتهای موسیقی

۹)«چلچراغ» خوب است یا معمولی؟

۱۰)کتاب معرفی نمی کنید؟

۱۱) موهایم کو؟

۱۲) بخواب٬آرام!

۱۳)پنجره را ببند! دیگر بوی سیگار٬رفته.

۱۴)ببخشید! شرکت نفت کیش اینجاست؟

۱۵) «بابل»

۱۶) قسط ماشین

۱۷) «یارم یه یک لا پیرهن٬خوابیده زیر نسترن/ترسم که بوی نسترن٬مست است و هشیارش کند»

۱۸) «هیشکی منو دوس نداره!»

۱۹) جیک جیک مستونت بود/فکر بچه دار شدن و گرون شدن گوشت و برنجت بود؟

۲۰) باور کنید! آنقدر حرف داشتم که... روز شنبه٬چند خطی نوشتم که به نظر جفنگ می آمد و پاره شد. و امروز...

۲۱)فکس.فکس.فکس...اه!

۲۲) بهترین برنامه ی ورزشی سیما٬روزهای یکنواختی را می گذراند. یک مشت جرح و ضرب و لمپن مآبی می بینیم و... همین.

۲۳)هروقت به آرمان شهر من دست یافتید٬آنوقت محق اید در باب لباسهای سگ جنیفرلوپز و پاریس هیلتون حرف بزنید.

۲۴) سلام٬خانم! حال شما؟ مشتاق دیدار! تابستان دوست٬زمستان آشنا! دوست گرامی خوب هستن؟ همچنان وکالت می کنن؟

۲۵) هوای سرد. بریم «اکسون» قهوه بخوریم!

۲۶) دوستی٬عبارات نازمنشانه ی برخی دختران در باب «زارا» و «منگو» را به «زاقارت» و «منگل» تعبیر می کرد(تن آدمی...) عجب!

۲۷) در «اتوبوس شب» (کیومرث پوراحمد) یک دیالوگ موجود است که برایش می میرم.

۲۸) سر راهت می ایستم. نگاه که نکنی٬لااقل اشاره ی مرا به چند پله بالاتر٬درخواهی یافت: از تو زیباتر است. نه؟

۲۹)عاشقانه های ردوبدل شده میان «تهامی» و «حمیدی» در «زیر تیغ»٬من را یاد یک آبگوشت مفصل و چرب انداخت.

۳۰)برایم حرف بزنید! دوری نکنید! دلتنگ٬ولی شاد٬چشم براهم.

 

کات!

پ.ن:چرا همیشه باید با شما باشم؟

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 15:33  توسط هامون 

تو کجا زندگی می کنی؟ چند سالته؟

۱) اول٬بهانه ام گرسنگی بود. اما حالا چه؟...بهانه جویی می کنم.

۲) فیلم«کینه» اذیتم می کند. می آیم بیرون. روح مادر٬شبیه کسی بود. با آن موهای تیره.

۳) جالب است! جدا شده اید و من٬ جدا - جدا می بینمتان.

۴) تمام اینها٬«بازی شب یلدا» ست.

۵) گربه ها٬ می جنگند.

۶) کاغذ را کج گذاشته٬با دست چپ می نوشت.

۷)در آسانسور٬شیرینی سال نو تعارف کرد.

۸) کنسرتهای موسیقی

۹)«چلچراغ» خوب است یا معمولی؟

۱۰)کتاب معرفی نمی کنید؟

۱۱) موهایم کو؟

۱۲) بخواب٬آرام!

۱۳)پنجره را ببند! دیگر بوی سیگار٬رفته.

۱۴)ببخشید! شرکت نفت کیش اینجاست؟

۱۵) «بابل»

۱۶) قسط ماشین

۱۷) «یارم یه یک لا پیرهن٬خوابیده زیر نسترن/ترسم که بوی نسترن٬مست است و هشیارش کند»

۱۸) «هیشکی منو دوس نداره!»

۱۹) جیک جیک مستونت بود/فکر بچه دار شدن و گرون شدن گوشت و برنجت بود؟

۲۰) باور کنید! آنقدر حرف داشتم که... روز شنبه٬چند خطی نوشتم که به نظر جفنگ می آمد و پاره شد. و امروز...

۲۱)فکس.فکس.فکس...اه!

۲۲) بهترین برنامه ی ورزشی سیما٬روزهای یکنواختی را می گذراند. یک مشت جرح و ضرب و لمپن مآبی می بینیم و... همین.

۲۳)هروقت به آرمان شهر من دست یافتید٬آنوقت محق اید در باب لباسهای سگ جنیفرلوپز و پاریس هیلتون حرف بزنید.

۲۴) سلام٬خانم! حال شما؟ مشتاق دیدار! تابستان دوست٬زمستان آشنا! دوست گرامی خوب هستن؟ همچنان وکالت می کنن؟

۲۵) هوای سرد. بریم «اکسون» قهوه بخوریم!

۲۶) دوستی٬عبارات نازمنشانه ی برخی دختران در باب «زارا» و «منگو» را به «زاقارت» و «منگل» تعبیر می کرد(تن آدمی...) عجب!

۲۷) در «اتوبوس شب» (کیومرث پوراحمد) یک دیالوگ موجود است که برایش می میرم.

۲۸) سر راهت می ایستم. نگاه که نکنی٬لااقل اشاره ی مرا به چند پله بالاتر٬درخواهی یافت: از تو زیباتر است. نه؟

۲۹)عاشقانه های ردوبدل شده میان «تهامی» و «حمیدی» در «زیر تیغ»٬من را یاد یک آبگوشت مفصل و چرب انداخت.

۳۰)برایم حرف بزنید! دوری نکنید! دلتنگ٬ولی شاد٬چشم براهم.

 

کات!

پ.ن:چرا همیشه باید با شما باشم؟

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 15:32  توسط هامون 

...و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را..هنوز را

هلهله. هلهله:دیکتاتور اعدام شده است. براستی تمام شما که پر از رنج آن هشت سال اید٬اینگونه ٬ تسکین می یابید؟ (حتی کمی...)

«علم ژنتیک میگه بجای این نوع برخوردها٬باید از بدنیا آمدن چنین گونه هایی از انسان جلوگیری بعمل آورد.»

بازی. تو. من. یک ششم واپسین «داستان یک شهر». سوز. آژیر. نژاد.

 

کات!

پ.ن: روزی که گوسفند شدیم٬در فردا روزی چنین٬توبه ی آنهمه شکم چرانی خواهیم کرد...آهای! پدر ایمان!

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 17:19  توسط هامون 

حقيقت

...هواي جاجرود، تا مغز استخوان را نوازش مي دهد. من،جا ماندن كليد ماشين در صندوق عقب و برخورد جرثقيل با ديواره ي سوله را به حساب "بدشانسي" نمي گذارم. سردم است. زيستن را نجوا مي كنم.
.............................
ساده/ساده/جامه اي بدوز/ شايسته ي آفتاب و تن و غربت/ كرشمه ي سايه / از آن روسپيان هميشه شاد/ ورنه/ سپيده اي كه برخاست/ از آن نفرين و شرم است./ ساده/ نشسته به بر خدا/ نرماي حضور است/ اين فريب و رنج./ دوستم بداريد/ من از پولاد و فرياد بيزارم.../

كات!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 17:17  توسط هامون 

آفتاب آمد دلیل آفتاب (هی! زمزمه کن!)

من بدی نکردم. نه به تو٬نه به آرش٬نه آوا. تو ـ یهو ـ تند شدی. اول٬ماگ بابا رو شکوندی. بعد رفتی سراغ مانیتور!...آوا بلند می خندید و موهای خیس و بلندش رو تکون میداد.

ـ تبریک میگم! پنج کیلو و دویست گرم کاهش وزن.

سرخاک سوده٬مامان و آرش دیوونه شده بودن. هار شده بودن. تو گریه نمیکردی. زل زده بودی به من:«چرا ساکتی؟» چرا میخوای من عصبی بشم؟ تو که میدونی من همه چیزو درونم دفن میکنم... یادته؟ آرش فک منو گرفته بود بین انگشتای اول و سومش. انگار میخواست سوده رو عق بزنم. این دیوونگیها٬ارثیه. نه؟

ـ چرا هروقت میای٬آوا رو میبوسی٬اما منو نه؟

آخ! این دختره رضایت نمیده. حتی چک هم قبول نمیکنه. میخواهم شیشه های ماتیزش رو خورد کنم.(دیدی؟ من و عصبیت؟) ببین! مث خر سیگار میکشه. باید اون نوشته و عکس هایی که درمورد آسیب شناسی و  بی هویتی دختران امروز کار کرده بودم رو نشونش میدادم.

ـآرش! من امشب مهمون دارم. زودتر از یک خونه نباش!

من٬بدی نکردم...بوی عرق زیربغل میاد...

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 13:13  توسط هامون 

چرا نمی نویسم؟

...سردمه.

دورمو مجله و روزنامه پرکرده. همه از سینما رفتن بیرون٬جز «جیرانی»٬«فولادوند» و همراهاشون: بخدا تماشاگرای ما اونقدر «...» نیستن که منظور شما رو بفهمن! تازه٬به من گفتین که احتیاجی نیست توضیح بدین. چون حتما خودمون گرفتیم که چی به چیه!

...سردمه.

پیغام تبریک کریسمس. مدارک معافیت پزشکی...برف میباره. کمرم درد میکنه. به یه نمایشنامه ی رادیویی گوش میکنم. شخصیت«هنری میلر». (جمله ی آخر رو دوباره بخون!)

...سردمه

به چی فکر میکنم؟ چرا تا این صفحه ی سفید رو می بینم٬یه جوری میشم؟...

 

کات!

۱) دیدی ساخت فیلم «علی مصفا» متوقف شده؟

۲) شب یلدا٬تنها جایی که میشد قهوه بخورم٬فرودگاه بود.

۳)نقاشی

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 10:53  توسط هامون