تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

...چقدر عوض شدی! یه خورده هم٬شکسته. تویی که چند ماهی هم از من کوچیکتر بودی٬بیشتر به سی و چند ساله ها می خوری...چرا؟ سفر و دوری؟ زندگی پرتلاطم؟ همسری که شلنگ تخته میندازه؟...وای!باورم نمیشه. تو٬اومدنت٬دیدنت٬باعث شد من برای چندمین بار یه مطلب تکراری بنویسم. یه مطلب نوستالژیک که همه رو دفع میکنه٬جز خودم...این بار٬مهم نیست. تو مهرآباد٬موهای خرمایی رنگت از زیر روسری سفید و آبی زده بود بیرون.

«تو چی میخواستی بهم بگی؟...اونشب که داشتم فیلم میگرفتم٬اومدی جلوی دوربین که بگی. اما بعدش پشیمون شدی.»

طلایی. اصلا بهت نمیاد. حس میکنم بدجوری دوستت دارم و سپردمت دست این و اون. که اگر میموندی٬فقط تنفرم بیشتر میشد(البته بعد از ایجاد شدنش).

تو میخواستی تعریف تازه ای از آزادبودن ارائه بدی. تعریفی که همه رو تکون داد(چرا اینهمه جانبداری تو رو میکردم؟).

«برهنه ام. پس هستم.»

                                           *                                                         *

کودکی٬نوجوونی٬جوونی٬میگذره. خوب هم میگذره! به اینجا ـ این سن ـ که میرسم٬اونهمه خاطره ی خوب دفن شده٬پیداشون میشه و اونقدر قلقلکم میدن تا ـ روده بر از خنده ـ می افتم کف اتاق و جون میدم...چرا دعوتم نمیکنی؟...منو با پل کریمخان و انتشاراتی و یاد گذشته سرگرم میکنی٬خودت میری پی آزادبودن.پی نوش...آخ که چقدر عوض شدی!(جدا چقدر؟ تو که قبلا هم اینطوری بودی.) اومدی: خندون. دوستانه.گرم...رفتی:بی خداحافظی.بی حرف. بی حرف...

                                         *                                                             *

دوستت دارم! بهونه ای میشی برای خلوتهام. برای اینکه خوردن چوب صداقت (بخدا اگه شعار بدم!)رو تاب بیارم...تو٬هیچوقت٬نبودی. همیشه٬بهونه ت بود. بهونه ی شیرین و ملوس٬که یه عالم تحمل بهم میداد. یه عالم نطفه ی درد و غم و نکبت(هه!)...دوستت دارم! از جنس  بیست و هشت سالگی...شک ندارم یه روز٬سراغی میگیری و من٬گم و گور٬دارم واسه بهونه ت دق میکنم...

    بیگانگی زحد رفت ای آشنا مپرهیز                           زین عاشق پشیمان٬سرخیل شرمساران

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 18:35  توسط هامون 

نمی دانم چرا باز دلم می گیرد و آشفته و داغان می شوم. دیروز٬نه در فشم و درکه حال خوبی داشتم٬ نه قهوه ی کافه همان لذت سابق را داشت. حالا این انسان آرام و درخود٬پر از استرس هست و نیست٬ روزهای واپسین هشتادوپنج را سپری می کند.

می لرزم. می لرزم. پف می کنم. لبانم روی هم جمع می شود. آخر٬اینجا جای اشک نیست. آب دهان را که قورت می دهم و صدای هق هقم در اتاق می پیچد٬در می یابم که: نه. بخدا حالم خوش نیست!

                                -----------------------------------------------------------

می خواهم بخوابم. برایم داستان کوتاهش را تعریف می کند...پهلو به پهلو می غلتم. صدای ضربه هایی ریز که نمی دانم از کجاست٬آزارم می دهد. خواب٬آرام٬کجاست؟...کجاست؟

                                ----------------------------------------------------------

باران. باران...

«ببار ای ابر بهار/ با دلم به هوای زلف یار/ داد و بیداد ازین روزگار/ ماه رو دادن به شبهای تار/ ای بارون»

حرفی نیست. مگر تمنای بی نفسی.

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 10:44  توسط هامون 

۱) به زبان فارسی می نویسم. حرف می زنم. ناسزا می گویم. این شور٬ بی امان٬ مرا از کار و روزمرگی و زندگی دور می کند. این کلام شیوا و شیرین. این مستی به عین هشیاری...آه که چقدر می طلبم آن نوشتن بی پایان روز و شب را. تابه خدا. وای که چقدر بارانی و رها و پرعیش٬می دانم که حسرتی ندارم! که هرجا باشم٬برگی سپید خواهم یافت . خواهم نوشت. خواهم شنید:«این ره که می روی...»

خدایا! خدایا! من نه خوب می نویسم٬نه نیک می اندیشم. تنها دوست دارم صفحه ای را سیاه کنم. بریزم. بپاشم.

۲)پیغام تبریک یک عزیز در میان باران و عاشقانه ها٬ می نشیند. درست برآنجای دل٬که باید.

«غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی/نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو»

۳)«اگر تا دوسال دیگر٬بهمنی دیگر٬زنده باشم. اگر فاحشه گی اختیار نکرده باشم٬کودکی درونم خواهم داشت از انسانی که همه دوستش می دارند٬مگر من. و دیگر تو و ضجه های بهنگام جدایی مان را به خاطر نمی آورم. تو و آنهمه بوسه و لبخند٬محو می شوید...برای خویش٬برای فرزند نیامده در دوزخ٬ می گریم.»

۴)ختم به خیر می شوی. کرکره ها را پایین بکش! همسران را سوی خود بخوان و از کرور ـ کرور مال که رفت تا عشقی بیاید٬عشقی بیاید٬عشقی بیاید٬ بگو! صاحب بیراه ـ که من بودم ـ ٬نقش و نگاری مگر آتش نداشتم. حال٬حدیث تو٬حدیث شیفتگی بر قهقهه ها و ناله های بی پایان بود. برگور که نهادندت٬ فرشته ای اختیار کن!

۵) می دوم. دلتنگ من هستید. می دوم. می خواهید با شما باشم. می دوم. حالم خوب است. خودخوری می کنم و از گریستن خبری نیست...می دوم. می دوم. دلم را با هیچکس که دلی نیست٬ تقسیم نمی کنم...

عرق کرده ام. نفس٬بی نفس. از کنارم رد می شود:

«بوی موهات/زیر بارون/بوی گندمزار نمناک/ بوی سبزه زار خیس/ بوی خیس تن خاک»

۶) صبر کن! دنیا٬ عجیب و پیچیده شده است. صبر کن! من٬عاشق لبخند ام. عاشق آرامش. عاشق نفرت از اینکه چقدر این «عشق» سه حرفی را راحت صرف می کنند. خرج می کنند. و اصیلان را چارپا می پندارند...

۷) یه جوجه کباب لطف کنین با یه دوغ/ هومن جان! برگه ها رو پیک کردی؟/ ایشاالله هفته ی بعد میرم کمیسیون پزشکی/ یه بسته وینستون بدین.

 

کات!

پ.ن: دیگر تمام شد آنهمه/ ای تو از انتظار آدمی و پری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:50  توسط هامون 

خداحافظ! خداحافظ...

...و چقدر همصحبتی و هم اندیشی با تو سخت بود و همین٬من را به شکافتن و کنکاش بیشتر٬ترغیب می کرد. و چقدر کدورت نوشتاری و قهرهای به دقیقه نکشیده و تلاشی بیهوده از برای کشاندن حقیقت به دل این مجاز. خداحافظ! من٬  دلگیر نیستم. تنها نمی دانم چرا اینقدر به خود و صداقت خود ایمان داشتم و گمان می کردم این ایمان٬آخر٬در تو نیز رسوخ خواهد کرد.

خداحافظ٬ نه خواهر من! فقط دوست دارم آرامشی اگر داری٬تا به ابد٬ حفظ شود!...روزی اگر بر این دل شوریده ایمان بیاوردی٬ خواهمت دید. ورنه...

 

کات!

پ.ن: حق بدست دل من بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 15:47  توسط هامون 

سفر٬عجیب نومان می کند. به همین آرزو٬می رویم...می رویم...تا روح چرک٬لعابی بگیرد و کمی دیرتر بمیرد.

شما هم آمده اید لذت ببرید. «کیف» کنید. «تا خرخره» بخورید...حرفها و حرکاتی ازتان سر می زند که... و آنگاه که من ـ به نیمه شب ـ عزم بازگشت می کنم ٬آنچنان التماسم می کنید...و فردا روز٬ شوخی و رفتارتان ٬از زمین تا به خدا با شب پیشش متفاوت است. اما در تب «تاخرخره خوردن» می سوزید. نمی دانم. شاید دیگر از من خجالت می کشیدید که پی اش نرفتید. من به هیچ روی٬ناراحت نیستم. دیدید که شب دوم٬چقدر شاد بودم و دیگر «سفید مثل گچ» (حیران از رفتار شمایان) نبودم.

خدایم جنبه ای ارزانی دارد! که اگر هدف٬شادی ست٬ به تخریب و «...» منجر نشود.

 

کات!

پ.ن: مخلص جناب عکاسباشی!!!(اینو نوشتم که حالم خوبتر بشه!!!!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 14:53  توسط هامون 

آقای پوراحمد عزیز! نگاه ویژه و متفاوتتان به مقوله ی جنگ را ـ با عشق ـ می ستایم!

همین و همین...

 

کات!

پ.ن:...و تو٬ محدود شده ای میان «سنتوری» و «کلاردشت». کدام؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 20:26  توسط هامون 

۱) داخلی - روز - یک شرکت معماری

سپهر صادقی مشغول بررسی یک نقشه است. منشی شرکت درمی زند و آنرا باز می کند.

منشی:آقای مهندس! ویفر می خورین؟

سپهر کمی گیج می شود.

سپهر: ویفر؟...نه٬مرسی!

منشی:قهوه چطور؟

سپهر:نه!

منشی دراتاق را می بندد.

سپهر با قلم قرمز اشکالات نقشه را علامت گذاری می کند...منشی ـ بدون اینکه در بزند ـ در اتاق را بازمی کند.

منشی: آقای مهندس! امروز حالتون خوبه؟

مهندس٬گنگ٬می خندد. منشی را می نگرد.

۲)خارجی ـ روز

نمایی از ترافیک سنگین پارک وی.

۳)ادامه ـ داخل ماشین

سپهر٬سیگاری روشن می کند. خانمی که در ماشین کناری است٬شیشه ی ماشین را پایین می دهد.

خانم: ببخشید! سیگار دارین؟

سپهر:این آخریش بود.

دستش را دراز می کند و همان سیگار را به زن می دهد.

۴) ادامه ـ داخل ماشین زن

زن٬سیگار را می گیرد و تشکر می کند. شیشه ی ماشین را بالا می کشد. پکی عمیق به سیگار می زند. صدای مردی طنین می اندازد. زن٬خیره به ترافیک است.

صدا: به عنوان یک فمنیست منطقی خجالت می کشم. چرا شما بانوان عزیز٬فقط باید در فکر قر و فر و فک زدن و لباس و غیبت باشین؟

زن٬پک دیگری به سیگار می زند. گویی با خود حرف می زند.

زن:ما اگه به قول تو «باربی» و «آلت دست» نباشیم٬شماها دلتون به چی خوشه؟(رو به دوربین) بخدا این حرف دلم نیست!

به یکباره ماشین تکان می خورد. زن هول می شود. برمی گردد عقب را نگاه می کند. از ماشین پیاده می شود. عصبی است. یک «کورولا» ی آلبالویی٬با اتومبیل او برخورد کرده است. راننده ی ماشین پیاده می شود. مردی با کت لیمویی٬عینکی بسیار تیره و سیگاری در دست.

زن: حواستون نیست؟

مرد: راستش نه! داشتم پشت تلفن با خانومم دعوا می کردم.

زن:وا...

سپهر٬کمی جلوتر٬نظاره گر است.

مرد:فکر می کنین ماشینتون چقدر خسارت دیده؟

زن به ماشین نگاه می کند. مرد از جیبش یک کارت بیرون می آورد.

زن:نه! من که الان نمی تونم بگو چقدر. پس پولتون رو بذارین تو جیبتون!

مرد:این پول نیست. کارت منه.

سپهر از ماشین پیاده می شود و به طرف آن دو می آید.

سپهر(روبه مرد): چطوری حمید؟

حمید:به! مهندس جان گل!

زن (رو به سپهر):اومدین سیگارتونو پس بگیرین؟

مردم٬گیج و هیز٬ این سه نفر را نگاه می کنند. ماشین سپهر هم سدمعبر ایجاد کرده.

حمید: خب خانوم! چقدر تقدیمتون کنم که خیلی معطل شدین(مکث) شما ازدواج کردین؟

زن: فکر نکنم بیشتر از هفتاد ـ هشتاد تومن خرجش بشه...نه!...یه دختر دارم.

۵) چهل و یک روز بعد

سپهر داخل اتاقش نشسته است. سرش را روی میز گذاشته. منشی در اتاق را باز می کند.

منشی:آقای مهندس! یه خانومی اومدن اینجا٬سیگار می خوان.

سپهر سرش را بلند می کند.

سپهر:من سیگار ندارم. اما ماشین تصادفی می خرم.

منشی(رو به زن): خانم بفرمایین داخل!

زن وارد اتاق می شود. سپهر بلند می شود. به هم سلام می کنند.

منشی از اتاق بیرون می رود.

سپهر(رو به منشی): لطفا ویفر بیارین!

سپهر در اتاق را می بندد.

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 16:3  توسط هامون 

۱)داخلی - روز - یک دفتر امور صادرات و واردات

مرد٬از طبقه ی سیزدهم٬به آلودگی شهر نگاه می کند. با تلفن حرف می زند.

مرد: خفه شو! فقط اون نکبتایی که دور و بر تو هستن٬آدمن. حیف که همشونو تحمل می کنم!...خاک تو سر من الاغ که اینقدر صبورم!(شریک مرد٬در اتاق را بازمی کند. مرد٬سیگاری روشن کرده٬لحن صحبتش به یکباره عوض می شود. در حالیکه آنطرف خط گوشی را قطع کرده است.) آره عزیزم! با یه بابایی حرف می زدم٬یه خورده عصبی شدم.

۲)خارجی - غروب

مرد٬روی پل «پارک وی» ایستاده است. از حفاظ های کوتاه پل بالا می رود.

۳)داخلی - همان زمان

زن٬در منزل٬روبروی تلویزیون نشسته است. مردی نسبتا چاق با ته ریش ـ که کت و شلوار سورمه ای پوشیده ـ ٬برای عده ای سخنرانی می کند.

مرد سخنران:تمام اینها٬ریشه ی فرهنگی دارن. خواهر من! وقتی شوهرت٬روی تو دست بلند می کنه... (صدای زنگ تلفن. زن بلند می شود و به اتاق می رود. همچنان مرد سخنران را می بینیم.) چرا اهل صبر نباشیم؟ چرا به همسرمون آرامش و انگیزه هدیه نکنیم؟ (صدای بلند خنده های زن شنیده می شود.)

۴)شب - خارجی

مردم٬دور جنازه ی مرد ایستاده اند. ترافیک چهارراه پارک وی سنگین تر شده است.

۵) شب- ادامه - داخلی

دوست زن به منزل زن و مرد آمده.

زن:کجا بودی؟

دوست زن:کلاس...(مانتویش را درمی آورد.) همسر گرامی کجا هستن؟

زن:چه می دونم! بهتر که نیس!...خب٬دیشبو بگو! شنیدم «سایه» خیلی گند زده.

دوست زن:یک عربی ای رقصید که نگو!

تلفن زنگ می زند. شماره ی مرد افتاده است. زن پاسخ نمی دهد.

 

کات!

۱)گاهی می خواهی حست را از قلبت بکنی و به آنان که می فهمند٬بازگویی. اما...

۲)تو به فکر جنگل آهن و آسمونخراش/من تو فکر یه اتاق ٬اندازه ی تو٬واسه خواب

۳) ...و در دشت شقایق می گریم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 20:18  توسط هامون 

گیجم...تو مسنجر هوار میزنم :«آهای! ایها الناس!» پنجره رو باز میکنم: بوی بارون. شهرمون یه خورده تمیز شده.

«عصری اکران اول «اخراجیها» س. میخوام برم «آستارا» ».

دلم میگیره و کلی از شعرای «میم.پ» رو میخونم. گرسنمه. باوجود اینکه جشنواره ی امسال بوی آبگوشت میده٬اما دوست دارم از این سینما به اون سینما بچرخم٬فیلم ببینم. سیگار و خلاصه عششششششششق!

«بلند شو بیا خونه ی مهناز اینا! «سنتوری» رو گرفتم.»

                                                    ...................................................

درو روم وا نمیکنی؟ کیلید ماشینو بنداز پایین. اون فندک رو هم٬همینطور. ننر!

«مامان جون! قربونت برم! یه لحظه خفه شو! دارم فیلم می بینم.»

ترمز که عمرن ای.بی.اس باشه. اما خوب ماشینو نیگه داشت.

«هشششششششششششششششششش! »

«هامون! روحیه ت از وقتی که شوکا رو می نوشتی٬خیلی بهتر شده!» آخ! تو چقدر می فهمی! چقدرررررررررررررررررررر! میای بریم پیاده روی؟!!

بشکن میزنم. عکس اسکن میکنم. موبایل گلم رو جواب میدم:« بنگ بنگ.»(آهنگش رو براتون بذارم؟)

«وای! اصلا عوض نشدی...شات آپ! »

هه! هی میخونین و فکر دوا درمون من نیستین. باشه. ما که رفتیم...خدا کنه نمیریم!...خدا کنه!

 

کات!

                             

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 13:13  توسط هامون 

۱) نمی توان همه چیز را باهم داشت. تو٬بااستعداد بی پول دوست داشتنی...

۲) کلاس فیلمنامه نویسی«ناصر تقوایی».

۳) جشنواره ی فیلم فجر:«یاد باد آن روزگاران یاد باد!»

روزی روزگاری در هشتم اسفندماه هفتادوچهار٬در آن صف طویل باتوم خوردم و ـ بی جهت ـ از صف بیرون رانده شدم. هه! « نون و گلدون» را دوست داشتم...دورخیز! بدو! از نرده ها رد شو! «برج مینو» هم دوست داشتنی بود...

در روزگار امروز٬در غیاب «سنتوری»٬صف های طویل پابرجاست. غیر از عده ای دلال کهنه کار٬دیگران را نمی شناسم. چهره ها٬تغییر کرده و بی هویتی٬رسوخ (نفرین به هامون که دم از آزادی می زند!!).

۴) «مینای شهر خاموش»٬ آن بغض خفته و نهان را خوب منتقل نمی کند. آنهمه عشق...

۵) بستان/بر رخ نکبت و دفترچه های گم و گور/ آشیان بی سایه/قمر در ارواح پرگناه/ تو کیستی؟

۶) به دنبال انگیزه ام. کارها٬نیمه٬رها شده اند. به این و آن توصیه می کنم و خود... هه!

انگیزه ای می خواهم از جنس شوق کودکانه...دیشب که پربغض بودم٬سالن تاریک٬بهانه ای شد برای: «هامون! گم و گور شو!»

۷) «ما هرسال اربعین آش می پزیم. آش ما فرق میکنه...هفتصد هشتصد کیلو آش میشه. تعریف از خود نباشه. پارسال که تهران نبودیم٬ دادیم تو گرگان درست کردند...به من گفت شما نذری میدین؟ گفتم امسال نه. زد زیر گریه...گفت دیشب خواب دیدم تو امامزاده زید بن یحیی٬شال سبز انداختی گردنت. علیرضا داشت سینه میزد. اون تیکه٬همه کس رو را نمیدن...»

۸) «نمونده از جوونی هام نشونی/ پیر شدم پیر تو  ای جوونی»

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:52  توسط هامون 

دیشب به خوابم آمدی. هیچ تغییر نکرده بودی. تنها٬موهایت بلوند شده بود. می خندیدی. گریه می کردم .

شیفته٬شیفته است.به این کاری ندارد که با که ها خفته بودی و...

«من ترا دوست میدارم/ تو٬دیگری را دوست میداری و دیگری٬مرا٬شاید.»

اگر به هم بازمیرسیدیم٬نجوا٬ماندگار نبود. چه٬ تو اهل ناسازگاری و «آزادی» بودی. هه!...می خواندمت. می بوییدمت. چنان ساده پی همکیشان برفتی که...

آری آری:دلم٬پر است. از کوبشی که بر عاشقانه هایم فرود آمد و بانگ حقیرانه:« تو پس فردا که بزرگ بشی میخوای چیکار کنی؟ بعدا باید یه زندگی رو بچرخونی...»

من را چه به «مد » و «بارتندر» (به کسر ت٬سکون نون٬کسر دال!) ؟

راستی! اگر وصلی می بود (هه هه)٬ هم تو هیچ بودی٬ هم من٬ همه.

 

کات!

پ.ن: « زنان نمی توانند با دامن کوتاه تصمیم گیری کنند.» (نقل به مضمون:جنس دوم٬ شاهکار سیمون دوبووار.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:14  توسط هامون 

«نمی تونین برین تو کوچه! داره دسته رد میشه. همینجا پارک کنین!»

تو چنین شبی رژیم غذایی٬ناباورانه٬شکسته میشه.

«ماشاالله به این اراده! کاووس! یاد بگیر!»

فیلم! فیلم! بدون سیگار.

«من خواستم به تو لطف کنم. گفتم پیش بچه ها بمونی. من هم میرم خونه جلوی دی وی دی ولو میشم.»

چقدر صبر! به به!

«من اینطوری معذب هستم. قرار بود "کینه ۲" رو خونه تون ببینیم. اما نه ۱۲ شب.»

تمثالهای بودا

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 3:27  توسط هامون 

می بینی؟ باز هم باید این وسیله ی نقلیه را رد کنم! البته اینبار تلفنهای همراه زیبای من و تو نیز اضافه شده...

ما٬برمی گردیم.

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 12:42  توسط هامون 

نازنینان! شما «باربی» نیستید که هرگونه بخواهند٬می آرایندتان. شما٬در قسمت بالایی چهره٬ دارای قوه ی تعقل هستید. شرمم می آید: چقدر تهی!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 13:17  توسط هامون 

برخیز که داد از من بیچاره ستانی/بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی/ تا آن لب شیرین به سخن بازگشایی/خوش جلوه نمایی...

دلم گرفته است و شماها٬هی می خواهید تصاویر جشن را مرور کنید. به تماشای «قرمز» می نشینم. چقدر دوستش دارم!

چه راهی یافته ام برای کتابخوان کردن تو!!

گر بوی ترا باد به منزل برساند/جانم برهاند...

 

کات!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 2:17  توسط هامون 

یک ـ اصفهان:شهر شور و زیبایی. آنقدر آرامش هدیه مان می کند که فراموش می کنیم گویش مردمانش دیگر چندان برایمان جذاب نیست.

دو ـ غروب٬میدان نقش جهان. دیر رسیده ایم:درب «شیخ لطف الله» بسته است. روبرویش می ایستم. هوا٬سرد.

سه ـ «دبیرستان هراتی». هی عکس می گیرم.

چهارـ تماشای دو مکان٬پارادوکس غریبی ایجاد می کند:خیابان «مجمر» - «شهر جدید بهارستان». نه اینکه بگویم چقدر ارزش مادی منازل و زمینهای منطقه ی خانه ی قدیمی و دوست داشتنی چقدر بالا رفته است. بحث خاطرات به میان می آید. کودکی. اشکها و «بابابزرگ جونی» گفتن. (ما٬چقدر راحت تن به اشتباه می دهیم!)

پنج ـ پی در پی٬زنده می کنیم هرآنچه را به یاد می آوریم:از «اکباتان» تا همین «مجمر». «مادی»... پیرمردهای دوچرخه سوار می گذرند و من یاد حرفهای تو می افتم.

شش ـ بالاخره٬آن تصویر را بدست می آورم: کودکی سه و نیم ساله ـ لخت و عور ـ چهارزانو روبروی دوربین نشسته است. این عکس قراربود در شب عروسی من٬به عروس نشان داده شود!!

هفت ـ موبایل٬ساعت و کلید را داخل سبد می گذارم. یکی از ماموران٬به وارسی تلفن همراه می پردازد. - ببخشید! با موبایل من چیکار دارین؟

لبخندی عصبی می زند و مرا عصبی تر می کند.

هشت ـ باید بنشینیم. حرف بزنیم. تصمیم بگیریم...بیشتر و بیشتر.(هه! در این لحظه «منچستریونایتد» گل می زند. حس تو٬در هنگام تماشای بازی٬روشن روشن است!!) فکر می کنم زمان پیش رو ـ برای حرکت ـ اندک است.

نه ـ خانواده٬عزیز است. همراهی٬هیچ منافاتی با روشن بودن ندارد. تمام خلاهای عاطفی اینان را می پذیرم. چرا که کنکاش کرده ام. اما...

 

کات!

پ.ن:خسته ی نوشتاری ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 21:7  توسط هامون