۱) داخلی - روز - یک شرکت معماری
سپهر صادقی مشغول بررسی یک نقشه است. منشی شرکت درمی زند و آنرا باز می کند.
منشی:آقای مهندس! ویفر می خورین؟
سپهر کمی گیج می شود.
سپهر: ویفر؟...نه٬مرسی!
منشی:قهوه چطور؟
سپهر:نه!
منشی دراتاق را می بندد.
سپهر با قلم قرمز اشکالات نقشه را علامت گذاری می کند...منشی ـ بدون اینکه در بزند ـ در اتاق را بازمی کند.
منشی: آقای مهندس! امروز حالتون خوبه؟
مهندس٬گنگ٬می خندد. منشی را می نگرد.
۲)خارجی ـ روز
نمایی از ترافیک سنگین پارک وی.
۳)ادامه ـ داخل ماشین
سپهر٬سیگاری روشن می کند. خانمی که در ماشین کناری است٬شیشه ی ماشین را پایین می دهد.
خانم: ببخشید! سیگار دارین؟
سپهر:این آخریش بود.
دستش را دراز می کند و همان سیگار را به زن می دهد.
۴) ادامه ـ داخل ماشین زن
زن٬سیگار را می گیرد و تشکر می کند. شیشه ی ماشین را بالا می کشد. پکی عمیق به سیگار می زند. صدای مردی طنین می اندازد. زن٬خیره به ترافیک است.
صدا: به عنوان یک فمنیست منطقی خجالت می کشم. چرا شما بانوان عزیز٬فقط باید در فکر قر و فر و فک زدن و لباس و غیبت باشین؟
زن٬پک دیگری به سیگار می زند. گویی با خود حرف می زند.
زن:ما اگه به قول تو «باربی» و «آلت دست» نباشیم٬شماها دلتون به چی خوشه؟(رو به دوربین) بخدا این حرف دلم نیست!
به یکباره ماشین تکان می خورد. زن هول می شود. برمی گردد عقب را نگاه می کند. از ماشین پیاده می شود. عصبی است. یک «کورولا» ی آلبالویی٬با اتومبیل او برخورد کرده است. راننده ی ماشین پیاده می شود. مردی با کت لیمویی٬عینکی بسیار تیره و سیگاری در دست.
زن: حواستون نیست؟
مرد: راستش نه! داشتم پشت تلفن با خانومم دعوا می کردم.
زن:وا...
سپهر٬کمی جلوتر٬نظاره گر است.
مرد:فکر می کنین ماشینتون چقدر خسارت دیده؟
زن به ماشین نگاه می کند. مرد از جیبش یک کارت بیرون می آورد.
زن:نه! من که الان نمی تونم بگو چقدر. پس پولتون رو بذارین تو جیبتون!
مرد:این پول نیست. کارت منه.
سپهر از ماشین پیاده می شود و به طرف آن دو می آید.
سپهر(روبه مرد): چطوری حمید؟
حمید:به! مهندس جان گل!
زن (رو به سپهر):اومدین سیگارتونو پس بگیرین؟
مردم٬گیج و هیز٬ این سه نفر را نگاه می کنند. ماشین سپهر هم سدمعبر ایجاد کرده.
حمید: خب خانوم! چقدر تقدیمتون کنم که خیلی معطل شدین(مکث) شما ازدواج کردین؟
زن: فکر نکنم بیشتر از هفتاد ـ هشتاد تومن خرجش بشه...نه!...یه دختر دارم.
۵) چهل و یک روز بعد
سپهر داخل اتاقش نشسته است. سرش را روی میز گذاشته. منشی در اتاق را باز می کند.
منشی:آقای مهندس! یه خانومی اومدن اینجا٬سیگار می خوان.
سپهر سرش را بلند می کند.
سپهر:من سیگار ندارم. اما ماشین تصادفی می خرم.
منشی(رو به زن): خانم بفرمایین داخل!
زن وارد اتاق می شود. سپهر بلند می شود. به هم سلام می کنند.
منشی از اتاق بیرون می رود.
سپهر(رو به منشی): لطفا ویفر بیارین!
سپهر در اتاق را می بندد.
کات!