می دانم که تازه اگر کمی اهل تامل باشید٬مرا انسانی می بینید تیره پندار (چه حساس!!) که (هه!) زل زده ام به نیمه ی خالی و می نالم و در من جایی برای «امید» نیست.
ما اهل مبارزه ایم. هیچکدام راضی نمی شویم مهر را جایگزین آنهمه حس پلشت کنیم. چرا که «عقب می مانیم». از که؟ دیگر انسانها؟...اگر روزی بیاموزیم و تلاش کنیم با کمی صبوری٬خشم دنیای تیره را با سپیدی پاسخ بگوییم٬آرام آرام نسلی کوچک از «انسان» ها پامی گیرند. فکر بقا نباشیم!...هی! بگذار ما نباشیم و زمین پاک از غیرانسان شود!...تاوان سپید بودن٬هجرت است...گل سرخی پرتاب می کنم به همه خنجرها. نفرت ها...بگذار بهار بیاید و آرامش! بی نام و بی نشان من و تو و او که برای زیستن رنج کشیدیم. چرا که سپید بودیم (خودستایی نیست. دنیای ما کجا٬دنیای اینان کجا.) و نامردمان٬بی خبر از غم شبانه مان. همین!
کات!
