تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

تا تو مراد من دهی/ کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی/ من به خدا رسیده ام

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 13:3  توسط هامون 

...من و تو ابتدا نیم خیز شدیم. بعد نشستیم. بعد...

من و تو در کلاسهای کنکور «کانون فرهنگی آموزش» نبودیم. تو از عابر بانک پول برداشتی. پیتزا خوردیم. بعد...

دویدیم. خرده شیشه های داغ طبقه ی دوم بر گردنمان نشست. درست در چنین ساعتی٬من کودکانه می گریستم و زن میانسال آرامم می کرد.

سینما «آزادی» ٬مرد.

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 15:51  توسط هامون 

نالید که:

روزگاری می گفتی:«آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.»

هه!

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:56  توسط هامون 

می بینی؟ هیچکس به فکر ما نیست (این٬عجیب ترین و غیرمنطقی ترین جمله ای ست که نگاشته ام!). خودمان در عین تیرگی بازمی گردیم٬پوزش می خواهیم و نوید یک سحر کوتاه دیگر...به قول اینان٬ حالا کو تا فشرده شدن و پاشیدن؟...

من می دانم همگان برای دستیابی به آینده ای آرام(هه!)٬سرشت خویش زیرپا می نهند٬سکوت می کنند تا خوبگیرند. تا انسانی دیگر به جرگه ی مادیون بپیوندد. (نوشته های این پاراگراف را اصلا دوست ندارم! ببینید من کجایم و شما...)

                                         -------------------------------------

دره ی دماوند٬غریب بود. در قعر آنهمه سبز٬لاشه ی اتومبیل نقره ای٬بوی جسد و سند می داد.

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 16:11  توسط هامون 

...خیلی دوستت داشتم! اندازه ی مامان...اون که رفت٬تو رو اندازه ی خودت دوست داشتم. شبا٬اون شمع آبیه رو روشن می کردم ٬می گرفتم جلوی عکست:«خانوم! خوابی؟» تو هم با اون ابروی بالارفته و لبخندی که هیچوقت کهنه نمی شد٬می خواستی از کارای من سردربیاری:«یعنی چی تا چار صبح بیداری؟...»

خیلی دوستت داشتم! اندازه همه اشکام:«احساساتی! تو کی میخوای بزرگ بشی؟» می رفتم تو اتاق و به «نیلو» زنگ می زدم تا برام با ویولن «فهرست شیندلر» رو بزنه (رها! تو دیگه منو نمی خونی. اما من یادمه...شومینه...دست من...گاف٬ر٬میم).

                                  *                                                             *

...کوچولو شدم. خیلی کوچولو...با یه تلنگر٬ می پاشم...دیگه کسی عاشق نیست. پس دلیل اینهمه بغض چیه؟...یه ذره٬یه نمه جرات میخوام٬که برم...

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 12:53  توسط هامون 

یک کلیپ از «گروه ۱۲۷» می بینم. دلتنگ دوران دانشجویی می شوم. البته نه آن پنج سالی که به راه دور و پرشوری و بی شعوری گذشت. دلتنگ روزگاری می شوم که در ذهن می پرورانم. رویایی که اگر به حقیقت می پیوست٬چون همه آرزوهای تحقق یافته٬پشیزی نمی ارزید. به لبخند و دندانهای سپید و آنهمه خزعبل متعالی که نرسیدم٬حالا ـ عاشق هرچه باداباد ـ سپاس خدایم می گویم و «بی قرار»٬ درمانده از «شکر»٬خیره به سویی تیره٬منتظرم. منتظر چه؟...تنهایی و ویرانی دوباره. آن نفسهای شبانه که سخت بالا می آیند و دردهای جسمانی. آنهمه آوار که هراسشان میهمان هرشب است...

تا دور٬دور ما گردد از نو و پاک شویم و دریابیم چقدر آشفته ی «میل بوسه» بوده ایم٬دیگرانی می آیند از جنس آهن. می خندند. می کوبند...بیماری مزمن فراموشی٬خدایم را نگران کرده:من٬نه کتابفروشی های روبروی دانشگاه را بخاطر دارم٬نه غروبهای پاییزی «عصرجدید»...ذهنم را که می چلانم٬دختری را کنار مقبره ی «سعدی» جاودانه می بینم که مانند تو روسری اش را مرتب می کند.

گریه ام می گیرد. من کجا و فراموشی کجا؟ بیماری٬سکوت است.

«یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟»

باید همه تان را رها کنم! (ای کاش!) گفتمان من در باب پیوند(پس از خاکستر)٬به حضور تو در خلوت و خدا می ماند...چرا انسان سقوط مهلک خویش می بیند و ـ با این حال ـ از انجام حرکتی غیرمتعارف هراس دارد؟...بگذار آن رفتار «دیگرناپسند» نیز به بن بست بخورد! این دل ـ دل از پی هیچ٬پر از آینده ی بی نشان است. بنشین و ببین! لذت ببر از پیشگوی زمانه!

 

کات!

پ.ن:برای تحول٬امیدی اندک بسته ام به یک کلاس!! شاید از ابتدای اردیبهشت. اگر باز سرد شدم٬حلالم باد «همین که هست»!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 17:52  توسط هامون 

امروز برای اولین بار٬در پاسخ به پیام کوتاه یک نفر٬«امید» روانه کردم. با آنکه احوال سپیدی نداشتم٬اما به یاد گفته ی گهربار خویش (اگر اهل زیستنی٬چه جای شکوه؟ ورنه٬گلوله ای حلال خویش کن!) افتادم و پای خدای نازنینم را نیز به میان اوردم.

طبیعت شرقی پراشک و پرناله ی ما٬گاه و بیگاه می باید درپی مجالی باشد برای فرار. ما انسانهایی «بی خیال» نبوده و نیستیم. اما مهربانی با خویش ـ در دنیایی که ارواح مثله شده دورت می چرخند ـ چندان هم بد نیست! اگر اهل زمینی٬در کوتاهی عمر شک نکن! دمی بخند و...

 

کات!

پ.ن: قول می دهم فردا بروم دکتر. گر گرفته ام. خون٬حدیث دیروز است و فردا.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 18:54  توسط هامون 

۱)نان و پنیر و گردو می خوریم. شب قبل هم٬باقالی پلوی «فارسی»٬تا خرخره. کت و لباس تنگ می پوشیم. می رویم «دروس». زیر یک ساختمان نیمه کاره پارک می کنیم. به زندگی تف می کنیم و از آن لذت می بریم.

۲)عمو! در کف سیگار بودم که رسیدی. نیمه شب و آشپزخانه و آبکاری و پول و یول و...سپیده زد.

۳)در لایه ی زیرین شهر٬فریاد نکبت جاری ست(چرا به فلان فوتبالیست مشهور خرده می گیری که با همسر صیغه ای یک همدانی می پرد؟).

۴) سرفه می کند. شیر آب را باز می کند. سیفون را می کشد.

۵)چه اشکالی دارد اگر این بار با «طلوع من» «معین» گریه کنم؟

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 23:56  توسط هامون