جمعه روز بدی بود
تا تو به داد من رسی/ من به خدا رسیده ام
کات!
تا تو به داد من رسی/ من به خدا رسیده ام
کات!
من و تو در کلاسهای کنکور «کانون فرهنگی آموزش» نبودیم. تو از عابر بانک پول برداشتی. پیتزا خوردیم. بعد...
دویدیم. خرده شیشه های داغ طبقه ی دوم بر گردنمان نشست. درست در چنین ساعتی٬من کودکانه می گریستم و زن میانسال آرامم می کرد.
سینما «آزادی» ٬مرد.
کات!
روزگاری می گفتی:«آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.»
هه!
کات!
من می دانم همگان برای دستیابی به آینده ای آرام(هه!)٬سرشت خویش زیرپا می نهند٬سکوت می کنند تا خوبگیرند. تا انسانی دیگر به جرگه ی مادیون بپیوندد. (نوشته های این پاراگراف را اصلا دوست ندارم! ببینید من کجایم و شما...)
-------------------------------------
دره ی دماوند٬غریب بود. در قعر آنهمه سبز٬لاشه ی اتومبیل نقره ای٬بوی جسد و سند می داد.
کات!
خیلی دوستت داشتم! اندازه همه اشکام:«احساساتی! تو کی میخوای بزرگ بشی؟» می رفتم تو اتاق و به «نیلو» زنگ می زدم تا برام با ویولن «فهرست شیندلر» رو بزنه (رها! تو دیگه منو نمی خونی. اما من یادمه...شومینه...دست من...گاف٬ر٬میم).
* *
...کوچولو شدم. خیلی کوچولو...با یه تلنگر٬ می پاشم...دیگه کسی عاشق نیست. پس دلیل اینهمه بغض چیه؟...یه ذره٬یه نمه جرات میخوام٬که برم...
کات!
تا دور٬دور ما گردد از نو و پاک شویم و دریابیم چقدر آشفته ی «میل بوسه» بوده ایم٬دیگرانی می آیند از جنس آهن. می خندند. می کوبند...بیماری مزمن فراموشی٬خدایم را نگران کرده:من٬نه کتابفروشی های روبروی دانشگاه را بخاطر دارم٬نه غروبهای پاییزی «عصرجدید»...ذهنم را که می چلانم٬دختری را کنار مقبره ی «سعدی» جاودانه می بینم که مانند تو روسری اش را مرتب می کند.
گریه ام می گیرد. من کجا و فراموشی کجا؟ بیماری٬سکوت است.
«یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟»
باید همه تان را رها کنم! (ای کاش!) گفتمان من در باب پیوند(پس از خاکستر)٬به حضور تو در خلوت و خدا می ماند...چرا انسان سقوط مهلک خویش می بیند و ـ با این حال ـ از انجام حرکتی غیرمتعارف هراس دارد؟...بگذار آن رفتار «دیگرناپسند» نیز به بن بست بخورد! این دل ـ دل از پی هیچ٬پر از آینده ی بی نشان است. بنشین و ببین! لذت ببر از پیشگوی زمانه!
کات!
پ.ن:برای تحول٬امیدی اندک بسته ام به یک کلاس!! شاید از ابتدای اردیبهشت. اگر باز سرد شدم٬حلالم باد «همین که هست»!
طبیعت شرقی پراشک و پرناله ی ما٬گاه و بیگاه می باید درپی مجالی باشد برای فرار. ما انسانهایی «بی خیال» نبوده و نیستیم. اما مهربانی با خویش ـ در دنیایی که ارواح مثله شده دورت می چرخند ـ چندان هم بد نیست! اگر اهل زمینی٬در کوتاهی عمر شک نکن! دمی بخند و...
کات!
پ.ن: قول می دهم فردا بروم دکتر. گر گرفته ام. خون٬حدیث دیروز است و فردا.
۲)عمو! در کف سیگار بودم که رسیدی. نیمه شب و آشپزخانه و آبکاری و پول و یول و...سپیده زد.
۳)در لایه ی زیرین شهر٬فریاد نکبت جاری ست(چرا به فلان فوتبالیست مشهور خرده می گیری که با همسر صیغه ای یک همدانی می پرد؟).
۴) سرفه می کند. شیر آب را باز می کند. سیفون را می کشد.
۵)چه اشکالی دارد اگر این بار با «طلوع من» «معین» گریه کنم؟
کات!