کات!
کات!
۱)هرکس روزنه ای است به سوی خداوند٬اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود.
۲)...آدمی که مشهور نیست٬وجود ندارد. یعنی وجود دارد. اما فقط برای خودش نه دیگران. و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد٬تنهاست. و من از تنهایی می ترسم.
۳) با خنده می گویم:«هر همراهی تا حدی مزاحم هم هست٬نیست؟» نمی خندد اما انگار مدت ها در این باره فکر کرده باشد می گوید:«اوایل نیست اما کم کم مزاحم و حتی مانع هم می شه.» بعد با لبخند محوی می گوید:«و خاصیت عشق این است» و کنایه اش را نمی فهمم.
۴) «اگه خداوندی درکار نباشه٬مرگ پایان همه چیزه و در آن صورت زندگی کردن بافرض وجود خداوند که نتیجه اش دوری جستن از بسیاری لذت هاست با توجه به اینکه ما فقط یک بار زندگی می کنیم٬واقعا یک باخت بزرگه.»
کات!
پ.ن: ۱) من هم روبراه نیستم. اما هی نق نمی زنم. انسانها! همکاران!...
۲) ...و تو٬حس می کنی دچار یک «باخت» شده ای. خواهرت را بگو جدا شود!
* *
نیمه شب دوشنبه٬سنگین می گذرد...پک های پیاپی٬بی خوابی٬ذهن مغشوش و اندیشه های بی پایان:«بلند شو!»
کات!
پ.ن:۱) دیگر تمام شد آنهمه /ای تو از انتظار آدمی و پری
۲) آرمان...هه هه !
«گمشو کنار!»
یکی سر کارم گذاشته.
«میگم گمشو کنار!»
«چه بی ادب شدی!»
سرفه میکنم. مث بابا...ایکاش میتونستم چشمامو ببندم و یا ده سال برگردم عقب٬یا جای دیگه ای باشم! دلم میخواد دسته جمعی «درخت گلابی» رو ببینیم!
دارم متلاشی میشم!
کات!
از دفرم شدن چهره و دندان قروچه٬نجوای درد به گوش می رسد. از نفسهای پیاپی که عجیب عجیب مرا به یاد سالهای آغازین این دهه می اندازد٬تا گونه ی گرفتن قلم و سگرمه هایی درهم و بوی کافور و...
ببین! احوال من به هم ریخته. و این آرامش دور٬دور از دست و روح٬نباید با من بازی کند. نه...نباید...
یکبار هم که شده٬مرا جدی بگیر! مرا٬ و روح خسته ام را...
کات!
عجب! پس برخی٬از «پرتی های خلقت» (به کسر پ)هستیم. از آنانی که می شنوند شیرین نوای ساز را. اما از خرافه و کبوترعاشق به دورند.
هه! چه حرفها می بافم من! گیج ام و برگه ها از روی میز سرمی خورند. این بشر٬اینهمه سختی می کشد تا به بالاترین رنجها برسد؟ آنهمه دویدن و پویایی٬از پی چه؟ پی دودشدن و ویرانی؟...هه! چقدر دوست داشتنی هستیم! افسوس بر انسان!
-------------------------------
دیگر تمام شد آنهمه/ای تو از انتظار آدمی و پری
کات!
یعنی تو تباهی ما را ندیدی؟
کات!
* * *
نمی دانم چیست که به یکباره درونم ترشح می کند و عصبی می شوم و ـ چون همیشه ـ درخود می ریزم. بغض می کنم و نگاهی کشنده به عقربه ی ساعت می اندازم. «ببین! من دیگه باید برم! سرویس رفت.» (تق)
* * *
باید بزنم بیرون. سیگار هم ندارم.
کات!
پ.ن: دیگر تمام شد آنهمه/ ای تو از انتظار آدمی و پری...
راستی! پیش از اینکه سفرهای طولانی تو دوباره آغاز شود٬ما در آن خانه ی کوچک زندگی می کردیم و می گذراندیم٬به قناعت. و هنوز هم...(هه!)
* *
ده ساعت رانندگی و رستوران مهتاب و صدای استاد. من٬در پی تو ام٬که خودخواسته٬گم کردی ریشه و جان ما را...تو٬با آن صدای گرفته و نوشته هایی که مرا یاد آغاز «لاکپشت ها هم پرواز می کنند» می اندازد. باز آ !
کات!
کات!
پ.ن: روحت٬شکسته . آنرا گچ بگیر!
باشد! سر به سنگفرش این خیابان پرخاطره و تو٬رفته بر خاک و خاشاک «گذشته ها گذشته». نوش من باد بغضی غریب روانه ی یکی کرشمه ی نو کردن!
* *
پایین تر از سینمای مرحوم٬در «هفت سور»٬به جاودانگی ام پک می زنم...رنگ گونه هایت٬سرخ نبود. آبی بزن بر این صورت و بزک!
کات!
« زندگی٬زیباست!»
کات!
شستن این سنگ خاکستری سودی ندارد. بالای سرت٬یک ابر تیره چهره ی آفتاب می پوشاند. سر که بلند می کنی٬باران است. بغض است. می کوبی بر روی سنگ.
«آخی! شب عروسیش بود خانوم؟»
«نخیر! دختر من٬باکره بود.»
«جدا؟...میشه یه لحظه تشریف بیارین داخل؟»
«بیام داخل مرده شور خونه؟»
* *
...و تو٬کمین کرده ای. با صدوپنجاه هزار تومان (ناقابل)٬نام شخص نامحترم لو می رود. جلوی چشمانت٬سرخ است. سرخ٬یعنی خون. یعنی خداحافظ آدمها!
«چرا اینجوری شدی؟ خیلی خوش هیکل بودی!»
«همینم قسمت تو نمیشه!»
* *
«یارو رو از سر طاس و موهای بلند پشت سرش شناختم. از اون عینک و ته ریش. تکیه داده بودم به صندوق ماشین و نگاش می کردم. هی پک می زدم٬پک می زدم...چرا باید یادم بره؟ نزدیکای سه صبح٬با ماشین هولناکش اومد بیرون. منم راه افتادم.»
* *
«ما که میایم خواستگاری.»
«مگه از رو نعش من رد شی!»
* *
«اوه٬شت! ماشین بهشت زهراس که چپ کرده. بیچاره خونواده ی مرده هه! نمی دونن لت و پار شده.»
«اون که مرده. چرا راننده رو نمی گی؟»
* *
...و تو٬کمین کرده بودی...زار می زنی و کمی آنطرف تر٬ذکر است و صلوات برای یک آشنای دیگر. تصویر را که می بینی٬عق می زنی. سرد می شوی. می خواهی قبر کناری را بکنی و فروروی. مبادا که...
کات!
هشت صبح. دختران شهر شلوغ...به یاد دختر کم سن و سال عراقی و خانواده ی نگون بختش می افتم. و اینکه براستی برای اعمالی که ناشی از ویرانی روان است٬نمی توان مجازاتی تعیین کرد. اعدام؟ ابد؟ آیا حق ادا شده؟...می گویند:در حال عادی نبوده...
-----------------------------
صبح٬حالم خوب بود! آفتاب هم بود. بی بهانه و با موهایی شانه نشده٬حالم خوب بود!
یاد این کره ی عظیم افتادم. یاد موجوداتش...یاد حقارت و «خدایا! دیگر مرا هشت مکن!».
کات!
با دندان ورمی روی. این یکساعت آخر٬کند می گذرد. بنشین و ببین فرزاد برای گرفتن طلاق خواهرش٬ به چه حمله ی مسلحانه ای دست زد! ببین کوکتل را که آب پز می کنی٬چقدر بی مزه است! ببین آن کسی که سر چهارراه ناهید٬تو را «یابو» نامید٬کاملا در دسترس بود و تو ـ چون همیشه ـ فروخوردی حماقت او را٬در خود!
جلوتر بیا! چیزی که می خواهم بگویم٬هیچ ربطی به «کریستوفر فرانک» و کارت سوخت ندارد. این دندان٬حالا حالاها می آزارد٬شب نشین!
کات!
در این روز بارانی٬رنج و شگفت عظیم خود را با شمایان می گویم. با اینهمه نخبه٬اینهمه اندیشه ی برتر ...چه شد که دیگر به جای واژه ی «حمام زنانه»٬ می توانیم نام یک «اداره» را برزبان بیاوریم؟
گفتمان حاکم بر این محافل را دریابید:
«اونو می بینی کنار تایپیست نشسته٬یک (به فتح ی) ج.... ای یه»!!
«من دیدم اینا با اون دوتا آقا ناهار رفتن بیرون.«
ذکر پایانی این لجن نامه٬دیالوگ های لاس گونه٬در مکان و زمانی ست که برای پرهیز از گفتگوی ساده میان دوجنس آفریده شده توسط خدایم٬به عقده هایی بی پایان و بی مرهم بدل شده... جهنم(؟) به انتظار ماست!
کات!
۲) شباهت میان «شیراز» و «ازدواج» و «....» چیست؟ یک تنه٬لباس میهمانی بر تن٬ دوربین در دست٬ رو به آینه...
۳) سیگارم کو؟ اینهمه لاف٬مایه ی رنج است. بس نمی کنی؟
۴) باز٬ سیگارش را برمی دارد . آستین پیراهن راه راه را بالا می زند. شلوارک سبز تیره را می پوشد. با دوربین شکاری «محسن»٬ زوم می کند روی تنهایی های کارمند خوش تیپ!!
۵) بوی سفر می آید. از آن «دور و دراز» هایی که عمرش٬به «عمر»ی قد می دهد. به دلتنگی. به «حالا خیالت راحت شد؟».
۶) همصحبتی. با یک تنهای «تنها شناس». (؟) پس٬امیدی هست.
۷) مهار عاطفه. اشک! بیا! ببار! جامه درانی که من به راه انداخته ام٬ برهنگی و تحریک نمی شناسد. خون و درد٬تعفن و زجر...
۸) به ساز و سیگار و قهوه که می رسی٬خوشبخت ترین نکبت کائناتی! دورم شو!
۹) نشان تعطیلی چیست؟ بی حسی. بی مرگی .
۱۰) این موخره٬به دختر بیست و یک ساله ای می رسد که جسمش٬رفت. من و بی خبری٬ بهتی خریدیم از جنس زاینده رود. از جنس «باغ وردون»...
کات!
۲)دو پلاک آنطرف تر نشسته بودند و می ترکاندند آن «لاو» را که در زیر شکم نهفته بود.
کات!