تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

۱)...و باز٬این اپیدمی هراس خودنمایی می کند. این انتظار. این دل ـ دل: آوار.

پایتخت نشینان٬سالهاست که حیران اند. با هر لرزه آشفته می شوند و...این نیز بگذرد. (چرا سراغی نمی گیری؟)

۲)بانوی عزیز! بیا دمی دور شویم و به آینده ی خویش بیندیشیم! من با تمام توان٬برابر این گرداب سهمگین (باور کن که سهمگین است!) می ایستم. من بزرگ شده ام. باشد تا تصمیماتم مایه ی ناراحتی تو نگردد! ...اجبار و امروز٬مرا به سویی دیگر روانه می کنند. بگذار اگر مصمم به ماندن هستیم٬ پرشور بمانیم! من و تو٬برای نشان ما٬بس! باقی را به خدایم واگذار!

۲-۱) من از جنس هیچکدامتان نیستم. مایه ی رنج من اید.

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:14  توسط هامون 

داخلی - شب - پیتزا پنتری

 

(شخصیتها:«کسی که سمند ال ایکس دوست دارد» ٬ «عکاسباشی» ٬«معتمد به نفس»٬ « سرچرخان» ٬ « نودوهشت تا بچه» و «هامون». هرکدام از این عزیزان با حرف آغازین نامشان شناخته می شوند.)

 

م: آقا این چیپسش اصلا تند نیست.

ن:من که دارم می سوزم.

ع:اون بخاطر «تاکو واینچیدیلا» ست.

س:(رو به ه )به نظرت اون مرده که آستین کوتاه مغز پسته ای پوشیده٬چهل سالش میشه؟

ه: آره.

س:اون وقت اون یکی٬دوست دخترشه؟

ه: خب آره.

س(پس از دمی سکوت):دختره چقدر زشته!

م:بچه ها زود بخورین من باید برم خونه! سگم پریود شده باید براش «آلویز» بخرم!

ع٬در گوش م چیزی می گوید.

م:نه. بدردش نمی خوره.

موبایل ن برای هزاروپنجمین بار زنگ می خورد.

ک(رو به ه) :چرا از غذات به منم نمی دی؟

ن(با موبایل حرف می زند):آخ « درخت » جون بخدا شرمنده م. فکر کردم دیگه نمیاین کافه. «حاج چیمه ای» چطوره؟(مکث) نه. ما داریم شام می خوریم.

م:آقا! کی فردا میاد بریم نمایشگاه عکس خانم «نیاکان»؟

ه:خیلی بی ادبی!

س(رو به م):مانتوی اون دختره رو ببین!

ع (می اندیشد): اون تکنیکهای عکاسی از کجا به ذهنش رسیده بود؟ چه بعدی داشتن عکسا !

ن٬ با آرنج٬به شانه ی ع می کوبد.

ن:دارم می میرم. خیلی تنده!

ک: خب بقیه شو نخور! بیا غذاهامونو عوض کنیم!

ن:تو که غذات تموم شده!!

ه می خندد.

م:کسی رو سراغ ندارین بیاد تو دفتر ما٬پشتک و بالانس بزنه٬ماچ هم بده؟ ماهی چهل و سه هزار تومن بهش حقوق میدیم. پنج صبح تا نه و نیم شب.

ه: میخوای من بیام؟

م:نه. تو کمرت زیادی باریکه!

س(رو به زنی چهل و شش ساله در میز پشتی):من شما رو توی یه پارتی ندیدم؟

موبایل ن دوباره زنگ می خورد. ک برمی دارد.

ک: الو. سلام «حاج چیمه ای»! خوبی؟ چرا اینقدر دمقی؟...نه. «ن» رفته دستشویی. (می خندد) آره. بالاخره دوستان از هم تاثیرپذیرن.

م:حتی درمورد اعتیاد وافر به دبلیو سی.

ه(رو به م) : شرکت شما توی دبلیو سی هم ال سی دی نصب می کنه؟

م:نه. (به س اشاره می کند) اما اینا نصب می کنن.

س با موبایلش شماره می گیرد.

س:الو٬سلام! ببخشید میخواستم ببینم اتاق یه تخته دارین؟...چی؟...ا...«حاج چیمه ای»! تویی؟... حتما خط رو خط شده! نه. «ن» هنوز از دستشویی نیومده.

ع (رو به ه): چرا دستاتو بردی زیر میز؟

ن و ک می خندند.

م (رو به ع):وای!من هنوز تو کف عکسای امروزم.

ع: کدومشون؟

م: کلی گفتم...

گارسون با یک دوربین پای میز می آید. صورتحساب را روی میز می گذارد.

گارسون(رو به عزیزان): حاضرین؟ یک...دو... (چلیک)

                                    *                               *                                    *

چقدر زود می گذرد! عکس را که نگاه می کنم٬دهان باز «م » را می بینم و بخاطر می آورم: همه رو به دوربین بودند که چشم « م » به صورتحساب افتاد و با تعجب گفت:« چهارهزار و هشتصد تومن؟» و گارسون عکس گرفت.

 

«جان مرا اما تسلایی مقدر نیست:

به غیاب دردناک تو سلطان شکسته ی کهکشانها خواهم اندیشید که

به افسون پلیدی از پای درآمدی.

و رد انگشتانت را

برتن نومید خویش

در خاطره یی گریان

جست و جو

خواهم کرد.» (۱)

 

کات!

۱) شاملوی جاودانه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:3  توسط هامون 

کافی نبود تمام فشارهایی که از ابتدای سال بر جان وارد شد و نحیف کرد؟ حالا٬صحبت از هجرت نیز به میان می آید. سفری که نه از روی بلندپروازی٬چه بسا نشان اجبار دارد.

«خدایا! برای من یه معجزه بفرست! مث ابراهیم...» (۱)

مایه ی تاسف است این صبر بسیار بسیار کم! این بغض...

                                *                               *                                       *

مانده ام...در پی راهی٬بیراهی٬که تنها به رهایی ختم شود...

شبی که گذشت٬فقط به خواب بودم و منگ٬یاد آرامش می کردم. یاد «بودن».

خیابانهای شلوغ  و سکوت تو. اشک و حسرت من.

«خدایا!...خدایا برای من یه معجزه بفرست!» (۲)

 

کات!

۱و۲) هامون٬داریوش مهرجویی

پ.ن:جدا حالم بده ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 8:51  توسط هامون 

بیا! بیا٬نازک من! (۱) جان و دلم!...سخن عشق و همدلی٬به کتاب و افسانه بنه! حقیقت چیز دیگری ست. بیا از من بگذر و برمن بگذر و سکون و فرود٬در یکی آشتی بی پایان بجوی! بیا چشم براهی ها را ازبرای «فرهاد» وام بگذار! به آستان زمینی و بی ریای من قدمی روانه کن!...از هرطرف٬موج درد٬چنان خم می کند ٬چنان جان می برد٬تو ـ نه پری وار ـ که چون بانویی٬بیا و ـ تنها ـ بیا!

«تو را من در تابش فروتن این چراغ می بینم آن جا که تویی٬

مرا تو در ظلمتکده ی ویران سرای من در می یابی

این جا که من ام.» (۲)

بیا و در غم و جهان غوطه ورم ببین و کمکی ناچیز کن از برای یا رفع و ماندن یا که هجرت! من فرق میلاد و گریه را نمی دانم. پس٬تنها می بارم. چه خوب ار بی کسی و تو می دانی و سکوت می کنی که:« چه کنم٬که سخن و انسان٬پرنمی کندش...»

                                       *                                    *                                  *

بنشین! به مهر و یادمان٬تصویری می ماند در خاطر و اندیشه ی پیر. زلال و امن٬ ابدیتی می جویم بی همهمه...ریشخند می کنی؟

 

کات!

۱) «نازک» به فتح «ز»

۲)شاملوی جاودانه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:19  توسط هامون 

قرن حاضر٬عرصه ی یکه تازی مطلق مدرنیته و پیامدهای آن است. عصر ازدحام و انواع آلودگی. بسیاری ـ از جمله حقیر ـ به واسطه ی روحیات بسیار متفاوت این تغییرها را تاب نمی آوریم و معترض می شویم. از آنجا که این گروه مخالف دارای قدرتی درخور نمی باشد٬تنها به فریاد اکتفا می کند. به گونه های مختلف. کسی٬می نویسد. کسی٬سخن می راند...و کسی اعتراض خود را با مدیو سینما بیان می کند.

«آرامش در میان مردگان» (مهرداد فرید) یکی از اینگونه اعتراض هاست. خسته از روزمرگی و اینهمه فیلم «رئال» که دیده بودم٬به تماشای این فیلم می روم. چیزی عایدم نمی شود جز چند شعار نهفته درپس شلوغی و بی رحمی تهران.

باید راه خود را تغییر دهیم! این فضا٬این پیشرفت همه مان را جاگذاشته. درمانی صحیح بجوییم (هه!).

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:27  توسط هامون 

«به آهستگی» (مازیار میری) را دوست نداشتم. حتی گفتگوی کوتاه با «پرویز شهبازی» (فیلمنامه نویس فیلم) در باب هدف فیلم٬ارضایم نکرد. مرتبه ی دوم که جسته ـ گریخته به تماشایش نشستم٬دیدم همه ی فیلم٬همه ی نقصهایش به یک چیز می ارزد: ما٬عجیب٬اهل قضاوت و زودباوری هستیم. ما٬چنان بیکار هستیم که کاری نداریم مگر سرک کشیدن در وادی ای که «حریم خصوصی» دیگران می نامندش.

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 9:23  توسط هامون 

درشتی نکن! تو که می دانی من چقدر حساس و تنهایم. می دانی پس از ده - دوازده ساعت پشت رل نشستن٬به درد کهنه ی کمر دچار می شود...اگر آمدم٬که هیچ. ورنه٬بماند برای آنها که سواری می کشند و ـ چه وقیحانه ـ سوی ناکجاآباد می رانند!

حدیث دوری و چارپارگی مان٬بس نیست؟حدیث اندیشه های والای تو که هیچ نشانی از زمین ندارد... درشتی نکن با من!

سالهاست که می خواهم در گفتگویی تند٬گلایه کنم. می خواهم آشنایانت را نقد کنم. بکوبم... چرا رویم نمی شود؟ چرا راه نمی دهی؟

                   *                                           *                                                   *

درشتی نکن٬پدر!

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 9:37  توسط هامون 

ظهر شلوغ میدان هفت تیر. اخم کرده ام و از میان تیره پوشان و نوجوانان ـ به ظاهر ـ شاداب عبور می کنم. فصل امتحانات است.

از کیوسک روبروی «کندلوس» یک پاکت سیگار می گیرم. کاری ندارم. می خواهم سری به مغازه ی صوت و تصویری بزنم که شنیده ام تازه آغاز به کار کرده...نخ اول را آتش می زنم. زنگ موبایل: خیره به صفحه و نام تماس گیرنده٬به خاطر می آورم متن این موسیقی را اولین بار آن دختر ابرو پیوسته ی «سعادت آباد» نشین٬ برایم ایمیل کرد:«لذت ببر! دیوانه شو!» جواب می دهم.

گرسنه ام. «هرمز» باشد برای بعد از خرید و گشت و گذار!

«ا...اون آقاهه!»

برمی گردم. مردی که روزگاری پای ثابت تبلیغات تلویزیونی(پاک) بود٬ عبور می کند. نمی دانم چرا خنده ام می گیرد.

زنگ موبایل: «هامون! عروسی ما میای؟»

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:36  توسط هامون 

۱)درست روبروی این منزل٬زنی همراه با بچه اش ایستاده است. حتی راننده ی وانت پیکان هم از بوق زدن و دنده عقب آمدن دریغ نمی کند. حدیث تقسیم گناه٬بماند!

۲) آیا رابطه ای میان تجرد بانوان و افزایش فضای خاله زنکی ٬هست؟

۳)مرحمتی کنید! نوشته ای دارم در باب یکی از گزارشگران ورزشی. زحمت چاپ ٬برای یکی از ورزشی نویسان.

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 21:54  توسط هامون 

گرمای نیمروز تهران. «دارینوش». بانک...دلم میخواد برم سینما. میدونم که از «سنگ٬کاغذ٬قیچی» خوشم نمیاد.

«میشه لطفا سی دی های معماری شیراز رو رایت کنی؟»

رفیقمون می خواست «روی ماه خداوند را ببوس» رو ببره. هه!

                              *                                             *                                          *

می بینین این روزا چقدر پرت و پلا می نویسم؟ گیج بازیامو می بینین؟...به دل نگیرین! خوب میشم و برمیگردم.

« گاهی سوال می کنم از خود که

یک کلاغ

با آن حضور قاطع بی تخفیف

وقتی

صلات ظهر

با رنگ سوگ وار مصرش

بر زردی برشته ی گندم زاری بال می کشد

تا از فراز چند سپیدار بگذرد٬

با آن خروش و خشم

چه دارد بگوید

با کوه های پیر

کاین عابدان خسته ی خواب آلود

در نیم روز تابستانی

تا دیرگاهی آن را با هم

تکرار کنند؟» (۱)

 

کات!

۱) شاملوی جاودانه

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 17:4  توسط هامون 

ترافیک٬سنگین است و تو ـ با آن موهای شرابی ـ کلافه شده ای. سیگاری روشن می کنی و « ببخشید خانم فندک دارین؟» را کر می شوی. زل می زنی به چراغ قرمز. قرمز٬ به سرخی رژ گونه ات...پک می زنی.

ماشینها درهم می پیچند و اگر نمی راندی «هش» را بر زبان٬راه نمی گرفتی.

                                        -------------------------------------

خوابی می بینم خفن. دوردست٬نه فرشته ای بود نه سایه سار چهره های نه خواهرگون دوست داشتنی. لخت و پتی٬سرد سرد٬بی سیگار٬بی پناه...بلندم می کند. برای کوفت کردن قرص به همراه آب٬تا به سرچشمه می دواندم.

                                    -----------------------------------------

کاش موهای تن انسان مانند این چراغ٬سبز بود...

رد می شوی. با سرعت.

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:24  توسط هامون 

برخيزيد! به احترام «تروفو» ي كبير!

كات!
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 9:51  توسط هامون 

«علی حاتمی» کجاست تا ببیند «دلشدگان» را ٬صدای استاد را و چهره ی معصوم دخترش را چگونه قصابی کردند؟...دریغ!
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:19  توسط هامون 

نیستید...نیستید تا رویتان را ببوسم. امرزو ما٬همه چیز دیگر گون شده.

«ممد نبودی ببینی...»

 

کات!

پ.ن:مسایل رو نباید با هم قاتی کرد!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 16:5  توسط هامون 

«ای دیده ی دریده ی سبز سرد!

شب های مه گرفته ی دم کرده ٬

ارواح دورمانده ی مغروقین

با جثه ی کبود ورم کرده

بر سطح موج دار تو می رقصند.» (۱)

ها! تار و مبهوت٬به انتظار چه نشسته ای؟...قهوه ات را بنوش! لبخندی بزن! آشفتگی٬ بس! روح از بهار بجوی و آرام٬از تنهایی! اینجا نه جای اشک٬جای صبر است و نجوا.

«صدای ات می زنم گوش بده قلب ام صدای ات می زند.» (۲)

دوستم بدار!...در دوردست٬موجی از ویرانی و بلاتکلیفی٬بانگ و نهیبی درخور روانه می کند. من اما٬ جنس آب ام. جنس آنهمه حرف در سینه.

 

کات!

۱و۲) شاملوی جاودانه

پ.ن: رنو را که هل می دادم٬حس نوستالژیک سالهای نزدیک٬آمد. در زد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 14:2  توسط هامون