ضد عاشقانه
در انتهای راه
یک حس
یک نفس
یک آغوش
یک " یکی شدن"
سراغ ترا از جامه ای برهنه گون خواهد گرفت
از دستان و اندامی بی اندیشه و گرم
و نه از عشق
که عشق
چه بسا
گوشه ای تنگ اختیار خواهدکرد
به نظاره ی شرم...و درد تو
بیامیز!
بیامیز!
کات!
در انتهای راه
یک حس
یک نفس
یک آغوش
یک " یکی شدن"
سراغ ترا از جامه ای برهنه گون خواهد گرفت
از دستان و اندامی بی اندیشه و گرم
و نه از عشق
که عشق
چه بسا
گوشه ای تنگ اختیار خواهدکرد
به نظاره ی شرم...و درد تو
بیامیز!
بیامیز!
کات!
سه گانه ی «اروس» را می بینم. غریب است. «وون کاروای»:چون همیشه٬عاشقانه و سکوت. «سودربرگ»: نیمه روانشناختی و بهترین بخش. «آنتونیونی»:...
کات!
نشان درد همین قلم است که چون راهی نمی یابی٬فریاد بر کاغذ فرودمی آوری. چقدر تمام شده ام!
«خانم جویس! داریم از هم دور می شیم. دلیلش رو خودتون بهتر میدونین. هرچند ما دیوونه های نازنینی بودیم...»
اینجا٬بام است و آفتاب است و بهترین مکان برای آفتاب نوشی زن سی و چند ساله...رنگ موهایش حتی او را به نور نزدیک نمی کند.
«خیلی گرمه! یاد حصیرای قدیم بخیر! یه خورده آب روش می پاچیدن٬میشد کولر.»
* * *
«...و نیک بختی دردا دردا دردا
که آن نیز خود سرگردانی دیگری ست در قلمروی دیگر:
میان دو قطب حمق و وقاحت.» (۱)
کات!
۱) شاملوی جاودانه
آفتاب٬برمی آید.
«نفس برآمد و کام از تو برنمی آید فغان که بخت من از خواب برنمی آید»
کات!
چه فریبی!
که آن گاه که از پس پرده ی نیم رنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی فاجعه
آگاه است
و غم نامه ی مرا
پیشاپیش
حرف به حرف
باز می شناسد.
*
در پس پرده ی نیم رنگ تاریکی
چشم ها
نظاره ی درد مرا
سکه ها از سیم و زر پرداخته اند
تا از طرح آزاد گریستن
در اختلال صدا و تنفس آن کس
که متظاهرانه
در حقیقت به تردید می نگرد
لذتی به کف آرند.
کات!
خب برای رهایی٬ اینگونه می نویسم. حدیث عشق به تراژدی٬بماند!
کات!
خسته ام!...شهر٬به میزان کافی موج بازدارنده درخود دارد. نمی خواهم دردی افزون کنم.
«باز٬دیوانه شدم من...»
بگذار دمی تنها باشیم!...کسی می گفت:
«تابم نیست...من٬کم آورده ام.»
کات!
در اثر آخر ایشان ـ که بسیار فاجعه است ـ ٬اگر علیرضا زرین دست و خسرو شکیبایی نبودند٬که دیگر واویلا!
کات!
کابوس می بینم. می دوم و جنجال را تاب نمی آورم...کابوس. کابوس...درد و درد و درد٬من ام. نجاتم دهید!
-------------------------------
این راه آمده به نادانی را تاکجا می باید پیش بروم؟...چرا چشمانت را می بندی؟ آخر٬اکنون هنگامه ی آرام و خواب است؟...اینک٬آغاز خروشی نهان ببین که: واقفی بر من. بر من و آنهمه صبر که تمام شد و حالا...
--------------------------------
کابوس٬رهایم نمی کند.
«خرم آنروز کزین منزل ویران بروم...»
کات!
یک قیچی برمی دارم. یقه ی پیرهن سفید را شکاف می دهم. در صفحه ی تلویزیون٬چهره ی کسانی نمایش داده می شود که برای اینهمه انسان تصمیم می گیرند. «گوشی» ها را برگوش می نهند تا حرف همدیگر را دریابند...عده ای دیگر٬پرچم می سوزانند...
* * *
فراموشی یا بی خیالی٬نمی دانم. تنها چیزی که دایم این ذهن و تنهایی ست٬موهبت های نوظهور است. آدمیانی که آمدند. نه٬نیامدند. من٬سویشان رفتم...
* * *
در نزدیکی و درنگ٬مرگ نهفته. که ای کاش هجرت و تعجیلی درکار می بود از برای سامان و تسکین!... من٬تنها شده ام. که بوده ام از ازل٬ولیک باور احوال امروز سخت است و من ـ پر از باور ـ نشسته ام به انتظار کسی و چیزی که هیچگاه نمی رسد.
شکاف پیرهن سفید را می دوزم. تلویزیون را خاموش می کنم. « من رفتم. خداحافظ!»
* * *
«ترو خدا از خر شیطون پیاده شین!...زندگیه دیگه.»
حرف می زنند. من٬یاد ناله ها می افتم. یاد آنهمه سکوت٬که پاسخ من بود بر نامحرمان...برویم دیگر!
کات!
همونجور که مستحضر هستید ٬ما برای ساماندهی به مصرف بالا و البته بی رویه ی بنزین در کشور٬ بحث کاملا کارشناسی شده ی سهمیه بندی رو به میان آوردیم که...
ببخشید! به من اعلام می کنند که سهمیه بندی تا اطلاع ثانوی لغو شده!
کات!
پ.ن: صف های طویل ببین و رشک ببر! غم بخور!
بگذار دروغ بگویم! تو حرفهایت را زده ای و روگردانده ای سویی دیگر و نیک می دانی من چقدر دیوانه می شوم. افسوس بر بغضی که بی گاه آمد!
ای کاش به هفت سالگی٬بلوغ سرنمی رسید! ای کاش می ماندم به کودکی! ای کاش نه تابستانی بود ٬نه دیداری٬نه عاشقانه ای٬نه آنهمه اشک!
من باز هم تلاش می کنم تا از بغض و دل - دل٬به زمین و دوری ات برسم. من ـ بیزار دلدادگی و شبانه ای روشن ـ بر تو و نوای تاریکت چیره خواهم شد. هه! میراث٬آنچه زمینیان برای داشتنش حرصی وافر می زنند٬نیست. نفرین بر تقدیر توست که در نمی دانم کجای بی خبری٬کنار تقدیری نشست که همان زمان نیز خود٬اسیر بود و پردرد...کنون چه جای شکوه؟ مجال جنگ است و فغان. تو اگر اهل ما بودی٬رفتارهایی که از همدلی بر می آمد را «وظیفه» نمی پنداشتی. اگر اهل آب بودی٬خفتن و چشم بستن بروی نم چشم و غم درون را تاب نمی آوردی. تو٬ از بطن عشق٬گریه ام دادی. از شور و لبخند٬به دردی جانکاه مبتلایم ساختی. های این نفس٬نشان تو داشت. آمدی و های و های که چه به جای ماند از وجود. از جانی که اگر روزگاری به زجر بود٬ولیک سپید بود...
* * *
این درنگ در بدرود٬به قیمت تباهی تمام می شود. بیا سوی خود برویم! من از این حلقه ها خسته ام.
* * *
گریه ام می گیرد. تمام کنیم قصه را...
کات!
پ.ن:عجب! داستان من و تو نیز٬به سرآمد. بدرود!
۲) فیلم٬ یک «حامد بهداد» خیلی خیلی خوب دارد. او چگونه و با چه توانی باید ظاهر شود تا سیمرغ پرارزش را از آن خود کند٬من نمی دانم.
۳)همذات پنداری با اصل قضیه٬موجب نمی شود تا نقاط ضعف را غافل شویم.
۴) من نمی خواهم همه تان به یاد روزهای خونین «خرمشهر» مرثیه سرایی کنید. اما از خنده ی (بخوانید تمسخر) برخی در سالن تاریک٬عجیب می خروشم.
کات!