تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

باور کنید حالم خوب بود! تنها چند دغدغه ی عظیم زمینی داشتم...

اما کنون٬ویران ام...داغان...(چرا؟)

دوستتان دارم!

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 15:46  توسط هامون 

روزهای بی خبری و تنهایی و دوری از نگاشتن حدیث تنهایی هاست. روزهایی که دردی افزون٬ از جانب مردم ـ تو و من ـ ٬برمی آید. دردی که به جد مرا ـ از درون ـ تهی می کند: دروغ.

این است مایه ی فریاد و نالانی من.

این انسانها چنان به سادگی و بی مهارت٬سخن هایی بی اساس (خورشید را ببین! شک نکن که شب است!!) می گویند که تو می مانی و شرم...این است عذاب نوین. دروغ عجیب ریشه دوانیده است. هزار ـ هزار درود بر سرعت شیوع اینهمه بیماری. روزی درمی یابید نفرین و حسرتی را که من از انسانهایی داشتم زیسته در این دیار٬و همزبان من...عجب! دروغ٬این وارونه بازی لجن گون چون بختک افتاده بر ما٬ راهی بی بازگشت می نماید...من دارم بالا می آورم. از همه تان٬که دروغ را همچون نقلی شیرین کوفت می کنید و...

شمایید که جامعه ای سست بناکرده اید بر پایه ی " عق".

 

کات!

پ.ن:۱) چند وقت پیش ٬هفته نامه ی وزین "شهروند امروز" در مذمت دروغ٬پرونده ای داشت. مطالعه ی آن هم٬بیشتر خون را به جوش می آورد.

۲) من و تو هم اهل " شک" شده ایم.

۳) " من؟ بخدا هیچ پولی ندارم. ای بابا! تو که میدونی وضعمون چه جوریه...کارمندیم دیگه..."

۴) حالم به هم میخوره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  ه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:19  توسط هامون 

در چشمت می نگرم و پوست می گیرم هلویی سپید به رنگ چهر " کیت بلانشت" را...می دوی و نمی دوم و نگاه می کنم و عاشق می شوم برتو و حالم خوب نمی شود از برای زمینی که شش دانگ٬ از آن تو شد. می ایستی و نمی ایستم و برخورد من و دیوار سنگی٬گوشی می پیچاند:" به کسی نگو جای "چهارسو" به " گلریز" آمده ای!"     می خندم و می گریی و هوس بستنی "منصور" را نبرده به گور٬بدل می سازی به "آیس پک" جانانه. که: منصور که "شکوه" را "فروغ" می خواند٬دیگر شیرین نیست. بیا برویم!

                               *                            *                            *

دیگری را می لیسد که: طعمت٬ "نانسی" پسندان را نشاید! و در اتاق (نه! نگو!...گو کوبه! خرابه)٬ صدایش٬آوار گوش کر است:" کجای رفتار این زن و حس گهش٬قابل درک است؟" (ر.ک فیلم سرگرم کننده ی "یادداشتهای یک رسوایی" )

                              *                             *                              *

بترکون! بترکون ضبط و "محسن نامجو" و دختر کوچه پس کوچه های "اوین" و بکلاس(۱) ! من٬ عقب عقب٬ هوس پرتگاه و خدا٬قسم نخورم رفتنی ام. چه جاده٬چه ایست٬چه...

 

کات!

پ.ن: بکلاس: کلاس بذار!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9:11  توسط هامون 

...خوابم میاد...خیلی خوابم میاد...اما بیدار میمونم و فیلم می بینم و پک میزنم. تا صبح شه و یادم بره: "آره. دوازده سال پیش بود و اون اتوبوس لکنتی و تو که با مقنعه هم ناز بودی و من٬جای شجریان ٬ "ای یاسمن ـ ای یاسمن " می خوندم. " نشون به اون نشون که از همون اول اهل من و پاکی نبودی و تماسهای پنهانو تو شروع کردی و کنسرت اومدنو  تو پیچوندی. بعدشم که همخونه ی از ما بهترون شدی و...باقی رو خدا میدونه(من هم یه بوایی بردم!)...قصه ی تو حالا دیگه از بوسه ی سرما و پل کریمخان و افتادن گردنبند تو ماشین٬گذشته.

یاد طبقه ی سوم و نگاه تک لحظه ای٬خوش! هه: موبایل ٬تازه اومده بود...

چی شد که فهمیدی لقمه ی گنده تر از دهن من هستی؟...

دوباره که برگشتی چرا همون بازی رو شروع کردی؟

نفرین به تو!...نه...نه...نفرین به خاطره!

 

کات!

پ.ن:۱) کرایه٬بیست و پنج تومان

۲) " مائده طهماسبی" زمانی که "خانواده ی تت" را کار کرد٬ بسیاری از قسمتها را ـ به اجبار ـ حذف کرد. حالا پخش تلویزیونی این کار دیگر شاهکار است. نه "شکوفه هاشمیان" را می بینیم٬ نه شیطنهای " لیلی رشیدی"٬ نه...

۳) خدایا! برای من یه معجزه بفرست! مث "ابراهیم" ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 8:58  توسط هامون 

سردرد عذاب دهنده و اعصابی که این روزها حتما پزشک و دارو می طلبد...تنها٬مانده بود یکی از هزارانی که ـ راحت ـ تنهایی ام را برهم می زنند و ـ گاه و بیگاه ـ مزاحم می شوند...

با تماشای " مودیلیانی" آشفته و داغ٬به بستر می روم...خواب٬خوب است... چرا که در خفتن ٬ترا شریک و همراه نیست...

 

کات!

پ.ن: تو هم یک نفر را یافته ای و هی تصویرش را برایمان نمایش می دهی... برش دار! یار فرنگ رفته ی ما٬شباهتهایی داشت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 8:18  توسط هامون 

۱) خدایا! چند وقت بود تو صف تاتر ننشسته بودم؟ چند وقت بود به این دیوار سنگی تکیه نداده بودم؟ چند وقت بود خاکی با سیگار و کتاب ٬غرق فکر و گرما نشده بودم؟

" عشقه" بهونه س. برای من...که هم یکی رو بیرون قاب تصویر (پوشیده) ببینم٬هم یه خورده بخندم٬ هم یه ذره بمیرم...زندگی رو هم مزمزه می کنم:راست می گفتیا. گسه...

بلیت می گیرم.

" کجایی؟...تاتر شهر؟...یه وقت نری "عشقه" رو ببینیا! افتضاحه. تم مذهبی هم داره..."

              *                           *                            *                            *

آدمی که همش اسیر تراژدی و نوستالژی و اینجور چیزاس٬باید سریع حرفش رو بزنه و...خلاص!

پس زود زود میگم اون کسی که هی وسط نمایش هر و هر می خندید٬ اگه گیرش بیارم... (میدونی؟ نه که قبح شوخی با مذهب و... ریخته. چی بگم؟ )

درود به نویسنده. " دعای خیر ما" برقه ی راهش. خانم " نصیرپور" چنان تاختند و باختند که حقیر مجاب شد تنها برای تماشای اکت "ستاره" و "بهناز" عزم " چهارسو" نکند.

ای کاش ترانه های میانه یا نمی بود٬یا گونه ای دیگر کار می شد! (باسمه ای نبود؟ کودکانه نبود؟... خود ترانه ها جدا بد نبود! اما خب کارو آزار میداد...من اصولا با این "ذهنی" ها مشکل دارم. چه آهنگساز٬ چه ترانه سرا!!!)

                                         *                                                *

ملال و مجالی نیست.

من می مانم و فصل دوست داشتنی " هند" ...عجب!

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:11  توسط هامون 

...آرام٬در سکوت بعدازظهر٬زیر سایه ی شاخه ها٬لمیده بر حکایت بی دردی و بی رویایی٬چه نازنین می نمایی! ...با اندامی که پس اینهمه سال٬گویی هنوز بلوغی می جوید و چشمه ای و جامی و نوشی...

نه. عشقی نیست٬که شوری ست از دیروز٬به سر...آنگونه که تو آرمیده ای و ـ افسوس ـ پشت قابت ٬ نیستم!

روزگاری بود و پیرهنی سپید و " صبح بخیر" ...دستی می برم میان " کندوی کوهستان ها "و می خندی. کدام عشق؟ کدام هرزگی؟

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 8:26  توسط هامون 

داشتم با «سروچمان» زمزمه می کردم. یه حسی اومد و گفت:«دقت کردی وقتی دلت پره و بدجوری داغونی٬ دردت رو فقط میتونی با تنهایی و بغض قسمت کنی؟» توجه نکردم:

«تا دل هرزه گرد من رفت بچین زلف تو              زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند...»

دنبال یه حس روشن بودم. یه چیزی٬یه حالی٬جنس خدا...سالن تاریک بود و من راحت بودم. باورت نمی شه. راحت راحت...

                    *                                        *                                         *

«فکر می کنین چرا برادرتون دست به این کار زد؟»

«اون روح خیلی بزرگی داشت...جسمش کفاف روحشو نمی داد.»

                   *                                            *                                       *

تمنای همیشگی و چندباره: یکی بیاد کنارم! کنار دلم...دل ...

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 9:9  توسط هامون 

۱) یک بعدازظهر گرم. روی سکوهای کناری " تالار بزرگ کشور" نشسته ام.

«آقا چن تا بیلیت میخوای؟»

۲) به «برگمان» و «آنتونیونی» فکر می کنم. به خاطرات پاک خویش با سینمای این دو...براساس همان اصل قدیمی و نازیبا٬تصمیم می گیرم جاودانه هاشان را مرور کنم. نه از اینرو که نیستند٬بلکه به جد کارهایشان را باقی و جاودان می دانم...کمی احساساتی می شوم(...)

«ببین داداش! من خودم از بندرعباس اومدم...دو تا بیلیت دارم٬بهترین جا...صد تومن. باور کن صدوسی تومن هم مشتری دارم!...»

۳) برای اولین بار «شیخ اجل» به زیبایی قدر دانسته می شود. بغض می کنم.

«ای بر در سرایت غوغای عشقبازان                   همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید                   تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی

۴)این بار٬«مرغ سحر» ی نیست که نیست...

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 9:44  توسط هامون 

حالم خوش نیست. دلگیرم. دلتنگم...تنهایم...به هر بهانه ای.

۱) «بامداد» را مرداد برد. دورادور٬گریستیم. چقدر متفاوتند شیفتگانش! «امامزاده طاهر» جای من و ما نیست. (شکوه می کنم؟) درودت می فرستیم از راهی نزدیک!

۲) «رفیق من ٬سنگ صبور غم هام...»

گفتم بغض را به کنار «سنتوری» رها می کنم. دیدی نیامد؟

۳) سه روز٬روبروی صفحه ی مانیتور٬بی نتیجه...استاد شجریان! امروز در عرض کمتر از چهل و پنج دقیقه٬ تمام صندلی ها اشغال شد. من ماندم و حسرت و...

۴) چهره های زیبای بازیگران سالهای نه چندان دور...غمی نیست...دردی نیست...مگر...

 

کات!

پ.ن:

۱) باورم نمی شود که نمی توانم به کنسرت بروم!

۲) در جایی هستم که عابری حین گذر به دختری که راننده ی ماشین است٬ می گوید:" دربست!" و شرم نمی کند. نه از آنرو که مردی نیز داخل اتومبیل است٬ بلکه...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 8:15  توسط هامون 

استاد! ما در خرید غیرالکترونیکی اش مانده ایم...ما را چه به رزرو اینترنتی...

ما که گذشتیم. نه اینکه اهل تلاش نباشیم. اما آب در هاون نمی کوبیم...

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:45  توسط هامون 

وقتی گیج و خمار این " خرید اینترنتی بلیت کنسرت استاد" هستی٬ یک چیز تنها نجاتت می دهد: کلیپ "سنتوری".

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 9:53  توسط هامون 

به یاد " بامداد" چه بنویسم؟ ...از یادواره و خزان زدگی که گذشت... تنها٬می ماند همان بغض آشنا که هفت سال پیش ٬ناباورانه٬میان آنهمه آدم دربرم گرفت...

"شاملو" ی عزیز٬این یگانه ی عاشقانه های زمینی٬دیری ست نمی سراید...

آیدا! آیدا...

 

کات!

پ.ن: کسی بیاید. همراه٬تا به «امامزاده طاهر»...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 8:54  توسط هامون 

...و تو این روز را به خاطر نداشتی. من نیز بی نشان آن ٬گذشتم...همین که سوگ٬عیان نمی شود و قلب - زخمی به جان است٬جای امید دارد. بر توان. توان نهفتن و نگفتن...تو اشک را شکوه می کنی که: "از ضعف است" و شایسته نمی بینی تماشای چشمان نمناک یکی مرد را...با هم ایم و راه هم             می رویم و تک٬نمی توانیم. بی فریاد ایم و ویران ایم و آشفته ذهن...تو٬حدیث این بیقراری دریاب که باید بمانم و بیارامم. که بانگ "هان! نستوه باش!" ٬کنون کارساز نیست...

چرا تاوان اشتباههای بزرگ٬بر دوش ماست؟ ما٬به چه محکوم ایم؟...

بنویس! بنویس و تشنه ی خواب و گریه٬درس مجال بیاموز! صبری که روای خویش می داری و افسوس چه تهی می روی! دور نشو! آزاری دیگر٬زخمی دیگر٬نزدیک است.

 

کات!

پ.ن: عجب! پس اکران "سنتوری" ٬هنوز...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:8  توسط هامون