بزرگمان کردند و رفت آنهمه پاکی هجده سالگی. زمینی شدیم و بر خوردیم به بر آشنایانی که دوام عصمتشان را به اطمینانی شگرف٬ سوگند یادمی کردند...بنیادمان٬خود " زیر پام خالیه" گشت و در دور باطل٬گهگاه٬به یاد هجده سالگی می گرییم.
بزرگمان کردند و آفتاب کجا و مهر کو. میان آلات تطهیرناشده٬سرکشی می کنیم و شب٬همان یادمان آشنای تنهایی ست:"فردا٬گونه ای دیگر از زیستن آغاز خواهم کرد."
----------------------------------------------
من٬از برای پاکی و آزادی٬اهل تاوان ام. میان جمع باشی و معصوم؟...امان از طبیعت و سرشت و دربدری! ...
یک نفر از هجده سالگی بگوید... از آب...از لباس شنا.
کات!
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 14:53  توسط هامون
گمان نمی کنم خیابان "بهشت" ٬شبی آرام تر از این جمعه را تجربه کرده باشد. " اورشلیم" می گوید: "فردا اینجا جای سوزن انداختن نیست. فقط تاکسی می بینی..." بگذریم!
"طهمورث" پیر شده٬یا ما اشتباه می کنیم؟ شاید هم تقصیر خود اوست که نقش "قهوه چی" با آنهمه سکوت و درد نهفته در همان بی سخنی را به خود محول کرده است. او ـ که اغلب٬سرکش می نمایاند ـ مرا با تنهایی غریب خود همراه می کند.
"رویای رام نشده"٬ با یک ملودی بسیار زیبا آغاز و خاتمه می یابد که اتفاقا٬عجیب به حال و هوا و بغض داستان می آید. یاد "داریوش رفیعی"٬جاودان! (نغمه و اشک و کوه و پدر و پدر.)
در قهوه خانه ی "جنت" همه گرفتارند. ساز زن و نقاش و لات بامرام٬تا مامور نیروی انتظامی (با بازی زیبای "علی سلیمانی") ـ که آرزو می کرد آتش نشان بود تا در آن هنگامه ی تلخ٬ توان نجات "پری" از شعله ها را داشت ـ . میان "عاشقیت" ها و بی سروسامانی ها٬ "ازدواج" "تابوت عشق" خوانده می شود و "همراهی با زوج جدا شده"٬ "تابوت آبرو"...یکی به نعل می خورد٬یکی به میخ... اما ـ با همه حکایات امروزی و واگویه های نوین از عشق ـ ٬با لحظات سوخته و ازدست رفته و حسرت پی آنها طرفیم. روایت دل بر دیگری سپردن (یادتان رفته است. نه؟) و نرسیدن و شکوه کردن...و آنطرف٬زنی تنها٬که همدمش پای چوبه می رود. می خواهد ناگفته های همسرش را به یک روزنامه نگار برساند...چه غریب است این معشوقگی پس از مرگ عزیزترین کس و اینهمه شیدا و بعد هم...هه! "اتوبوس! اتوبوس!" هی! مراقب باش!
...و چه خوب که همه ماندند و رویاهاشان! که اگر می رسیدند و وصالی بود٬ دیگر عشق (این واژه و حس مهجور) را حرمت و عمری چنین نبود.
* *
"رویای رام نشده" ٬حکایتی ست دوست داشتنی از ما و آنچه درماست. اما با صراحت کتمان می کنیم ٬ مگر در تنهایی و شبانه ی خویش...
کات!
پ.ن: به دوستی می گفتم: " وبلاگ ها را که می خوانم٬تجرد و تاهل٬ در گونه ی ابراز مهر تاثیری بسزا دارد...آنان که هنوز رهایند (شاید هم فقط می پندارند که رهایند) چنان می گویند و می سرایند و می مویند که..."
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 19:44  توسط هامون
چندی ست که " محسن نامجو" ـ خواننده و نوازنده ی شدیدا نامتعارف ـ با گونه ی خاص موسیقایی خود٬ گروهی را (که نمی دانم چه نامی بر آنها بگذارم.) به کارهای خود علاقمند و ـ حتی ـ شیفته کرده است. این را از آن جهت می گویم که هستند افرادی ـ چون حقیر ـ که دیوانه وار و پی در پی به کارهایش گوش می سپارند. غریب اینکه من٬ پس این ترانه ها ٬دچار حال و بغضی ـ گاه ویران کننده ـ می گردم...
این گوش و دل سپردن های بی وقفه٬حسی ایجاد می کند:" لذت بردن از کارهای نامجو٬به یک تب می ماند."
کم نبوده اند آثار ساخته شده (در موسیقی) که در یک بازه٬ عده ی بسیار را جلب خود کرده اند. زمانی می گذرد. کارهای خانه کرده در دل شنونده٬از خاطر نمی روند. اما حضورشان عجیب کمرنگ می شود. مثال٬ بسیار است.
مهم اینکه٬اکثر شنوندگان "نامجو" دچار حس و گونه ی لذتی متفاوت می باشند. چه٬ ارتباط برقرارکردن با کارهای او٬ در حال و هوای همگان نمی گنجد. این قشر بی نام٬ دارای خصیصه ای به نام "سخت گیری" می باشند. از اینرو٬تنها می توان آرزو داشت "محسن نامجو" در کارهای آتی خود دچار پسرفت و ـ حتی ـ درجازدن نشود. که آنگاه٬من و ما سردخواهیم شد.
حیف است که این موسیقی و فریاد٬بادی درگذر را بماند! لااقل٬باشد تا چون نسیمی ـ آرام آرام ـ بگذرد... که اگر نگذرد٬دیگر آرمان است و نور علی نور.
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:28  توسط هامون
سرود خنده ها و سرور ضجه ها و غم در غم و عشق در خون و خاش و خاک و مرگ...بمیر تا نمیراندمت بحر شادی و کباب و رسوایی!...ساده بوده ای٬نوجوانانه و من٬دود حلق و خیابان " جانبازان" ارزانی تخم چشمت نکرده٬جان به جون آفرین تقدیم سردرگمی و عزراییل موهوم و افسانه ی یانگوم گون اش...هاها! طناب در دست٬سوخته ی قصاص و من و جنگل شمال٬همه سبزیم. نظر از تو و حذر٬نه از من!...وای٬ ارزانی اندام ساقی توبه کرده پس خیابانهای شلوغ...
همسرت آمد؟
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 9:20  توسط هامون