سوزانده بر راههای سرد٬دمدمای صبح را آفتابی ام نیست و هنگام بازگشت٬هم.تو از انتظار و برانتظار خسته شو و ندران جامه ی تنهایی تا به وقتش٬بزرگسالی ات!...ذهن که مشغول آهن و سرما شود٬ لاابالی ترین ها سر به راه و سربه زیست٬درامان اند. (من٬گم شده ام.)
*
سوخت٬کم است. پس به خبر سپیده دم گوش سپار! استشمام کن و اگر نشانی از درک ندیدی٬ دشنه ای افزون بر نهان آر! که: تو که گم شده ای٬هیچ٬اینجا٬همچنان زمین است. مطلق باش و نباش! (من٬ گم شده ام.)
*
کرشمه و زنگ ساعت٬آمیخته به هم٬بیدارت می کنند:منزلی اختیارخواهی کرد روبروی باد شمال. دوایان٬همه از جنس اسکناس و تابوت. مگر تو کیستی؟ کیستی؟...(هی! روزی که من من را بیابی٬ خجلت فروگذار!)
*
چند وقت پیش٬کتابی می خواندم با صفحاتی سپید. چقدر آموختم!
کات!
پ.ن:...و تو ٬همچو مادیانی٬ می تازی ام...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:12  توسط هامون
ره به کجا می بری؟...خوشا بر آزادی ات که خویش نمایی در "فریاد مورچه ها" یی می کند بی گناه و گم در کویر!
ما نیز آشفته ایم. در حد و مقدار "شعار" نیز نیستیم. چه٬کسی به دانسته یا ساخته هامان تحسینی روانه نکرده است.
«من نوشابه می خورم٬پس هستم» یادت هست؟ حالا آمده ای سراغ "سوسیالیسم الهی" و اروتیسم و مذهب را از طریق نابازیگرترین زن کره ی خاکی٬بر ذهن و دیده می چپانی.
*
...و نیک تر از آزادی ندیدم. با عجیب فاصله اش٬تا آزادگی. آنقدر از دموکراسی فاصله نگرفته ایم که بپذیریم:«بافتن مخمل را رها کرده٬مهمل به دست گرفته ای.»
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:43  توسط هامون