بلوتوث
از غصه می میرم
مرا "بگذار" و "بگذر"!...
از غصه می میرم
مرا "بگذار" و "بگذر"!...
زیر آب گرم٬به خاطر ات می آورم:"شاید مرده باشی!" اگر کمی هم نشان عقل می داشتی و کمتر می ترساندی ام٬راهت می دادم به اهالی خویش.
حالا٬پس از تو٬شبانه های عریان هم سوی باد و خدا خواهند رفت. روزگاری دیگر٬نه از شماتت٬که با لبخند٬خواهی ام گفت:" این است تصویری نو."
کات!
پس و پیش همه چیز٬دل گریان من است...میان صحنه٬دستانت را می گیرم و نقشی می آفرینمت بی مثال...سکوت می کنی به مهر. "وای بر من٬برادر! حس تو٬آبی ست. و لیک٬بر من تیره می نماید."
می گریم و عاشق نمی شوم و دوستت دارم و صدایت نمی زنم...اینگونه آغوشت٬نه!
کات!
*
سه شنبه ی غریبی بود. بمردم و ـ هه! ـ دم زدم؟ نه...من٬آرمان آشوب را هدیه ی جسمِ روزی خفته خواهم کرد...
آی آدمها!...
کات!
*
می خندی. نه از ته دل. که نفسی برای همراهی نداری...بالای سرت می ایستم و بی صدا٬ می گریم. کسی می دود. هل می دهد مرا. به دیوار کوبیده می شوم. نگاهت می کنم. به خدا حالت خوب است! افسوس که دغدغه ی اکنونت را نمی دانم! دیگر بر آن ذهن خسته٬چه می گذرد؟
*
- اون کاور رو بیارین!...کی اجازه داد این خانم بره تو اون اتاق؟ اه !...
*
هه! دیدی؟ دیدی بعد از آنهمه فریاد٬تو هم خوانده شدی؟ تو هم رام شدی...چه لبخندی! چرا به بیداری و همراهی مان٬حسرت چنین لبخندی بر جانم ماند؟
*
- خب...خب٬یادداشت کن! "بیست و هشت ساله. موی مشکی. چشمها قهوه ای. وزن حدود نود..."
*
ناراحتم که خوشحالی...
کات!
پ.ن:جدا نمیدونم چرا موقع نوشتن متن٬حالم اینقدر ناجور بود؟
از اینجای ام ببرید!
کات!
کات!
های٬دختر! دختر! در باد ات می نهم اینچنین که تماشا٬پر از بغض٬کنایه ی خدایم بر دل است.
«درگذر زما !»
ترقوه٬پوشیده از سپید پوستی و نوش گلوگاهی...(مرا خرده مگیر!)قدم ها را کند کن! سایه از ما می بَری و کلام بر جانم٬خشک...گویی از ما می بُری و در بُرِ شهر٬گم شدنت را شادمان ای.
*
دخترک٬می خندد به عرش و فردای تیره گونش٬من٬راهی محکمه ام. شور بی حد٬از آن حالای او. غم و آغوش٬از آن فردای من!(مرا خرده مگیر!)
*
- چرا اینقدر تند میری؟
:میخوام زودتر ازت خلاص شم.
*
دخترک٬ناشناسِ بغض٬پهلو به پهلوی یکی غریبه٬زلف و تن به یمن اکنونی خوش می سپارد. می سپارد...غمگنانه التماسش به شبی برفی٬پرسوزتر از هرچه سرما٬شاید و باید از عقل می زداید.
*
- آتیش منی تو٬بخدا !
:لوس نشو! مانتوتو بپوش٬بریم!
*
دخترک٬رقصنده در بی غمی٬هستی ام به رنگ گیسوانش٬رنگ آسمان می بوسد و چه می داند از اندوه؟...برایم واژه ای آفرید: فاصله. فاصله ی شرعی. که من اش٬آگاه تر از او٬هراسی ازdead line نیز نبود.
*
- اوهو!
:کوفت! تو به هیچی ایمان نداری.
*
خواب می دیدم در جاده ای بی نور٬راه بر فاصله ام بست و نمی دانستم حد دیوانگی اش را...خواندندم به غسل و من٬راه توبه ام رفتم. های٬دختر! چشمم٬بی سو. عشقم٬ بی راه. راهم٬ بی تو.
«مرا مگذار و مگذر...»
کات!
*
اینجا٬انتهای جهان نیست. دود "بهمن"٬در هوای پاک می لولد و می برد هرچه بود و نبود...محتاج گرمی و سپیدی٬حول ناامیدی قدم می زنم. سپاس خدایم را٬که هدیتی فرستاد٬چون باد...باد...باد.
کات!
«پشیمون شدی؟»
اشک. یادمان هرچه خاطره ی روشن.
«چرا اینقدر با گذشته ت زندگی می کنی؟»
عقل و هوشت کو؟ چه می کنی اینجا؟...بیا! من٬اینهمه باران را مجال حضور خواهم داد. ببار بر تنهایی هایت! بر مردمی نیک٬اما نافهم درد تو. ببار!
«غذاتو بخور! می خوای یه ماشین بگیرم٬برگردی تهران؟»
می گریی و می گریی و من٬شیفته ی پایان این بارش ام.
«سیگار میخوای؟»
در آرامش و مف ـ مف٬لبخندی سرد می زنی. می آیی که ببوسی ام...
*
درد تو٬من می دانم و نمی دانم چرا بازگوی ات نمی کنم. در پی یکی "انسان" ام تا اندیشه و آغوشش٬ گشاده ی نامتعارف ـ رفتارهای تو باشد...
*
گریه که می کنی٬یاد مرگ می افتم. کشان ـ کشان می بری ام و ـ دریغ !ـ می دانم که...
«پشیمون شدی باز؟»
کات!
پ.ن:برادرِ پدر
کوتاه بیایید! شمایان علاوه بر عشاویه (جمع عشوه!!) بهره از خرد نیز برده اید.
کات!
خام نشانی ای که کنون راهی تا منزلم ندارد٬خام قهوه و سیگار تو٬چندمین مرتبه بود که نیست می شدم؟ حالا باز٬شیاطین از وصل می سرایند و من٬کودک ام. دریغ از بی چشمی و ایثار! که "مجنون"٬ مجنون نبود. یکی دیوانه ی غافل و خفته بر استهزای عشق می بود.
کاش پاسخ نامه ام نرسد و بیش از پیش ترا برانم! که یکبار٬ چون سرد نوایی به حضورت روانه کردم٬ حدیث کنجکاوی ات ـ بعدها ـ شنیدم...چرا اینگونه ای؟ اینهمه سال و ماه که به جان و درد می خواندمت٬ کجا بودی؟ اینهمه مرگ و اشک که سرور نازنین نازت می کردم٬از چه٬ بی توجه بودی؟
خدایا! در کدامین زمان سیر می کنم؟ همه وجودم٬همه اکنونم٬رویای سالهایی ست رفته٬ پی فغان... زخمی از هرگوشه ی ناپیدا فرود می آید و مرا از اندیشه نصیبی نیست. نشانش٬همین برگها و صفحات تکراری. نشانش٬همین بلوغ دیررس و نارس. نشانش این:هرکه عدوی دل بود٬بیشتر بر آن بماند...
وای که بزنمت عق! وای که "آلزایمر" ات بگیرم!
*
گریه ام می گیرد...
کات!
*
آنقدر هوش بر پیکره گذشت٬که بدرقه ی این روشنی٬این آفتاب را ازخاطربردم.
کدام "بهار"؟ کدام "ارغوان"؟ راه خود ـ بی نگاهی به پشت سر و این مسافت دور و شبانه های قریب ـ برو و بدان که دلتنگی٬یکی بختک را مانَد٬ماسیده بر دل.
*
هی! ما٬دل می داریم بر افسانه و راهی که اقیانوسش می گذشت.ترا به جان نمی پذیریم. اعماق٬تهی ست از تو. حال٬خواه "لیلی" باش و بمان! خواه٬افسونی کن و برو! من٬آنقدر خسته ام که قهقهه ای تنها٬ نثار عاشقانه ها خواهم کرد...اینها٬نه از بهر آینده ی لجن گون٬که از بلوغ عقل است!
*
حضور همه تان٬به تردید است. اشکم٬جاری این بیابان. این سرما...نه! بی حرمتی نکرده اید. من٬نیز... ولیک سایه ی اجبار و غم٬سیلی پرسوزی ست از ناکجای آشنا...
حال٬پیش بیایید! به چای و سیگار و جانماز٬میزبانی درخور خواهم بود. ناسپاسی ای نیز به چهر نخواهید دید...که کجاست آن شور٬تا فریاد نهان بر سرتان بشوراند؟
*
دوستتان می داشتم به دل! چون منی چون میان آدمی نیافته بودید٬زهی ریشخند و ناسپاسی!... بگذرید! دلم٬پر است!
کات!
(این نوشته ناتمام ماند.)
دارم بیش از پیش رنج را می آموزم. دارم پس آنهمه سال٬صبوری را به رخ خدایم می کشم... مردمان سر راحت به بالین نمی نهند و من خشم را٬نمی نمایانم. مردمان٬خسته اند و من٬خواب...
هیچ چیز تسکینم نمی دهد.
کات!
سراغی که نمی گیری. اما من ات خبر می رسانم از بی خبری و جنون. نشان ات می دهم از یکی گم کرده ی هویت...می دانی! اینجا دل و دستم می لرزد برای گریز. اما نمی دانم به کجا.
در آستانه ی بیست و هشت سالگی٬انگار فرصتی برای تجربه نیست. می خواهم با باد بگریم و نمی توانم. زخمه ی سازی٬زمزمه ای مگر به خود آوردم از این پریشان حالی. چه کنم؟ چه کنم تا این دردهای زمینی رهایم کنند و بگذرند و بگذارندم برای درد خویش؟...چرا اینجایم؟ چرا اینگونه؟...امان از تقدیری که اینقدر خوار تغییرش هستم! که اگر نمود اینهمه نوشته در دقیقه ای جسارت می بود٬کنون از آن خویش بودم.
*
سراغی که نمی گیری. شاید بی حوصله ی این نغمه ها شده ای. شاید باز دورت شلوغ است و تو هم٬ نیازی به شنیدن و ـ بیشتر ـ شنیده شدن نداری.
باز بغضم می گیرد. انباردار "مته" می خواهد و می گویمش اگر یافت٬به جراحی عصب و اندیشه ام دست یازد. ترا توان زندگی و ـ حتا ـ مرگ بخشیدن نبود. هرچند بزرگترین راهنما برای نیستی تدریجی هستی...و من ـ سنگ صبور آدمیان ـ چقدر ویران می شوم از این رفتار پلشت: هرگاه درد و نیازتان افتد٬ سراغی می گیرید و به آرام و شادی٬پذیرای کس نیستید.
خدایا! محکمه ات کجاست؟ من٬شاکی ام. پرگله...
*
ـ اینا نمی خوان به ما پول بدن؟
:نه..."امید علی"! یه راه بهت پیشنهاد می کنم ٬راحت می شی...برو خودکشی کن!
- جراتشو ندارم!
:بیا بریم بالای اون ساختمون کنار توربینا. اول تو بپر!
*
خنده ام می گیرد ازاین نابازیگران.
کات!
*
امروز٬بی بنیه ام. راننده در ماشین خوابیده. خود را گرم می کنم...آخر چه چیز را می خواهم به خود ثابت کنم؟ درد من کجاست؟
*
خدایا! این چند سال را ساده تر بر من بگذران! فقط یک چیز٬یک چیز می خواهم:من٬راه خود خوب می شناسم. جسارتی بده تا با اینهمه عذابهای زمینی٬خود را گرفتار آن سازم و بس!نیرویی بده از برای بریدن٬جستن٬فریادکردن...نشان به آن نشان که ده سال٬رفت. این و آن تمجید کردند و من فرورفتم... خدایا! خسته ام. خسته..."دولا دولا"٬سوار بر شتری پرکینه٬به انتظار معجزه ام؟...آه که اگر این تعهدات نکبت بار نمی بود!(تمام تعهدات زمینی بوی گند می دهند. مگر یکی دوستی و همراهی به اختیار.) آه که اگر باری از این ذهن مغشوش برداشته می شد!...
چقدر تنهایم! چقدر تن به حقیقت و ذهن٬به رویاست!...انتهای اینهمه آمدوشد٬مبارزه ای نابرابر با ذات٬ روح٬فکر...خدااااااااااااااا !
کات!
دلتنگت نیستم. دلتنگم نباش!...خوشا همین بی خبری! چنان حدیث عاشقانه ها به این باد سپارم. چنان شبگریه را به لبخند و تماشای رنج آدمی٬وانهم. چنان فراموش کنم اصل را و اصلی نو بیافرینم...
هی! ترا یکی نشانی غریب می دهم ازبرای تماشایم. مسافری اگر روانه کردی٬دیدارم به همین نزدیکی ست. نه از شب می هراسم٬نه زوزه و زمزمه. تنها و تنها٬از عشق می ترسانمت. ـ و اگر توانی بود ـ می رهانمت.
خوشا بر طالعت که مخاطب نوشته ای چنین گشته ای!! دیگر پیغامی بی جواب روانه ات نمی کنم: «امروز پی در پی٬سیگار می گیرانم.»
*
فرشته که نبوده ای. موها و انگشتان را به زمینی ترین صورت ممکن٬آراسته کن! اینجا٬شیطنت باد شمال است و رویای بازی گیسوانت. با لبی سرد٬گناه را می آمیزم و تو٬بی هوش. من٬خراب. ویران. به طلب شهد بیا و طلب شرم مرا به پا کن! دستم را بگیر! شعری بخوان! افسانه ای غربی بازگو کن!
*
من زنی را دیدم...
کات!
به جای آنهمه گریز...
(نمی گذارندم به سکوت.)
کات!
*
دود اگزوزهای "توربین هال". کانکس های نه چندان گرم. اوراق مدفون در زونکن...و من٬که نفس می کشم و لبخندی می زنم.
«زندگی٬ شبیه یک شوخی ست.»
کات!
چه ماه٬ که نرسیده٬تو در جاده می رانی و برآمدنش را ـ به مشرق ـ نظاره گری! چه ساده ای تو٬که پی "امرار..." می روی و می آیی و...
حالا٬مانده تا برف. تا سیگاری که تحمیل سوز می کنی و عاشقانه ها ـ حتا در باد ـ٬برباد! هه!
*
برایم از رهایی بخوان! بلکه نغمه٬حقیقت را چیره گردد٬به خیال.
تا سالی دیگر٬راهی نیست. اگر دم بماند و چشم مرور کند٬شاید "شرح فراق" رفت و بی چیزی بماند. شاید هم تو سبزترین حدیث ها را روانه ی خیابان های خلوت رو به باد شمال کردی.
بعید نیست؟
کات!