حقیران٬نفرت و تماشای هیچ را٬به نیابت٬بالا می آورند...اشک و تف و دود و سرما٬هم پیمانان شبانه و اندوهِ خیابانی..."مودِ" آشنا٬آشیانه می کند...
*
بزرگان٬کلاهی بر سرم می نهند٬پرهیز از زکام را. دور از آنکه چهر دیگری می آراید(به جای درد من)٬ لبخند می زنم...
*
منزل نیست٬تا "شراب ارمنستان" را تحویل سرمایم دهد.
*
کسی زیبا نیست. عطشِ افزون و تفاله٬بادا بر مصداق خوی و تن! نشخوار غم٬بادا بر زخم کهنه! آی٬ حلالیان! نمی یابم تان به کام و چشم چرانی. دمم٬نجوای شیطان و خوار٬جستنِ یارش دیگر چه بود؟... برای یکی بازیِ نو؟
*
می شکند این شیشه ی عسل. جرحِ دست چپ٬نوش و بازگشتی بی واسطه...داوری ام کنید! از راهی دور و به حدس و گمان. اینجا٬تنهاییِ گرم جاری ست(می فهمید که؟!).
*
زاده شدم. پرورده٬بر آستان پاک(!). آنسوی دمِ مانده تا سی سالگی٬می شناختم لجن زار را چون کف بی موی دست. صراحت٬با من! گریز از تفسیر٬با شما!...توبه راهی سازم٬رضایت می طلبم.
*
بیا! دوباره٬ریش هایم بلند شده. دوباره کثیف نیستم. دوباره٬کودک تو و هرزگی ات٬گریانم...
بیا! حتا اگر چاره نیستی و نمی شناسی ام. این بار٬بی شک٬گلویت را...
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 20:55  توسط هامون
مگه پناهم نبودی؟ جونم٬عمرم نبودی؟...داری با خدای خودت گپ میزنی و این موجودات چرک٬مغزم رو پرکردن. یعنی نمیفهمی یه چیزیمه؟ خسته م...باز٬جای توجه٬دورم رو پرِ آدم میکنی؟...
ببین! من حتا اگه ساز مخالفم رو برای اندیشه ی همه آدما کوک کرده باشم٬ یه انسانم. یه موجود کوچیک بی ارزش٬که بهرحال هست...حبسم میکنی با این آهنگای فرانسوی که حالشو ببرم؟...آخ که این "اجتماعی" بودنتون٬منو کشته! زمین باشه واسه خوشی تون! اه!
کات!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 20:17  توسط هامون
نه آفتاب روشنی٬نه همراهی٬نه تلخی آن قهوه های سه شنبه ها...تو و آن چمدان که کشان ـ کشان٬ پارکت کف منزل را آسیب می رساند. من و فریادها. همسایه ها. دودمان ها.
تو و بغض و دشنام و روسری سپید. تو و عشق. تو و حسرت. به کجا آشکار گشته اید که جایی از برای نهان کردنتان نیست؟
*
"ها"ی سکوت٬بر آینه ی آسانسور:نه. ما٬پلید نبوده ایم.
کات!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 19:2  توسط هامون
نمی دانم این درنگ٬تا به کی ادامه می یابد. این مدارا٬که همانا خیانتی ست در حق او. یا من بسیار کودکانه می اندیشم ٬یا شمایان چاره در سکوت می بینید و ـ چون همیشه ـ علاج واقعه "بعد" از وقوع خواهید کرد...هه! کدام علاج؟...همگان ـ به دور از آرامش و امید ـ سویی می جویند از برای رهایی (بخوانید:فرار). یکی "بی خیالی" پیشه می کند ٬دیگری گویی از نودانش آموختگان "مُرتاضیسم" است. می خواهید پریشانحالی یک نفر٬موجب بی آبرویی نگردد. حال آنکه با این رویه(سکوت)٬دیگران را ـ دانسته و ناخواسته ـ سوی فنا راهنما می شوید...
دریغ! به هر هنگام که عزم تغییر و چاره ای درخور کنید٬دیر است. شیوه ای ستبر بجویید! که آسیب اکنون٬برابر روزگار نزدیکی که در پی خواهد آمد٬اندک است...بدانید:در حق او محبت نمی کنید. مهرتان٬ زمانی ست که بدانید روح او دچار مصائبی ست که تمیز خیر و شر٬نمی تواند.
درمانی بجویید! حتا اگر به همفکری بی ایمانید...پروردگار٬در نهاد یک یک ما٬قدرت اندیشه و جسارت نهاده...افسوس!
کات!
پ.ن: راستی! این "سبیل سالاری" از کجا و کی باب شد که دختران٬میان آنهمه قناعت٬ اینگونه شکفتند و...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:7  توسط هامون
برداشت اول
never trust a naked bus driver
-------------------------
برداشت دوم
خواب٬یا بیداری. چه فرقی می کند؟ خانه نشینی و "وودی الن"٬قوای ذهنی را بیشتر آزار می دهد. پی در پی گرسنه می شوم...خسته ای. بیدار نشو!
-------------------------
برداشت سوم
- راستش٬من نمی دونم این بغضها چه معنی داره.
:لطفا چیزی نگو!
- آخه تماشای عکسای تولد سه سالگی که دلتنگی نداره.
:نداره؟
کات!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:7  توسط هامون
از اینکه پس از تنها یک روز تعطیلی به محل کار و تلاش خویش بازمی گردی٬شادمان ای. بگذار هوا سردِ سرد باشد!...من هم پشت این پنجره ها می مانم و می خوانم و ـ بی هیچ انتظاری حتا ـ می نویسم...
*
- کله پاچه میخوری؟
:تو که رژیم بودی.
- "حلقه ی سبز" و میدیدم. هوس کردم.
*
بی اشتهایی٬طبع روح من است. من نمی دانم چه کنم از برای آرامش که ساعتی به طول بینجامد. «بلد نیستم.»
*
- بیا بازی روانشناسی بکنیم!
:چیه؟ میخوای تا صبح "مثلث" بکشی؟
*
پرت می شوم. پرتم می کنند...تو انگار نه انگار یکی از نزدیکترین کسانت (نمی گویم نزدیکترین کست) از ارتفاع می ترسد...اصلا چه دلیل دارد آنهمه مشغله را رها کنی و به نجات من بیایی؟...که مگر طریق منجی گری می دانی و مهر همچو سابق بر دلت مانده؟
*
- هوا سرده ها! نرو!
:حوصله م سرمیره.
*
بی خیالی و بی حوصلگی٬ارتباط مستقیم با بالابردن ولوم ضبط دارد. باشد:"نامجو" فریاد بکشد و تو٬ با سکوتت٬بکُش هرچه "بودن" را!
*
...باقی٬برای کسی نجوا خواهم کرد که بخواهد بشنود مرا. انسان٬آهن نیست. بشنویدش! متکلم وحده٬ تا ابد؟...عجب!
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 20:32  توسط هامون
- جالب شدیما!
:آره. هی به پروپای هم می پیچیم.
- سر هیچ و پوچ.
:نه اتفاقا! تو گه گداری زیرآبی می رفتی.
- مسخره س! تموم انرژیمو همیشه گذاشتم پای این چرت و پرتا.
:باشه. تو درست میگی...من با تو حرفی ندارم.
- این چه بساطیه که نه میشه با هم بود٬نه بی هم؟
:بی هم میشه.
-چقدر حرف زدی٬چقدر ادعا کردی و فرداش همه چی بادت رفت!
:آقا جون! مگه زوره؟ من حوصله ی هیچ حرف حسابی ای رو ندارم.
- دیوونه م می کنی!...دیوونه م می کنی!
:خب...مگه همیشه نمی خواستی آزاد باشی؟ واسه خودت باشی...
- قبل اینکه با تو ی کوفتی همخونه بشم٬آستانه ی عصبیتم بیشتر ازین حرفا بود.
:هوم!...خوشم میاد کفرتو درمیارم!
*
سرش پایین است. نفرین به اشک بی هنگام! نفرین به ناتوانی از رهانیدنِ عادت!
*
:من دیگه باید برم!
- قول بده دیگه برنمیگردی!
:من؟...عمراّ !
- میدونم زود زود پیدات میشه. فکر نکنم به فرداشب بکشه.
*
نیمه شب...عرض کم اتاق را هزاربار می روم و می آیم. تازه از مهمانی رسیده ام. آرایشهای صورت را پاک می کنم.
*
:خواب بودی؟
- نه.
:چیکار میکردی؟
- فیلم می دیدم.
:چه فیلمی؟
- تقاطع.
:تنهایی بهت می چسبه؟
- آره.
*
داستان حقیر ما٬به سر نمی رسد. این حکایت پردردِ دوارِ بی پایان٬مانند گره کراواتی ست که بسیار بسیار بسیار بسیار سفت بسته شده.
*
: من گه بخورم اگه با تو ادامه بدم!
- وای ی!
*
:منو می بخشی؟
- بخاطر کدوم اشتباه؟
:پس معلومه که بخشیدی.
*
:آخه من اصلا تو رو آدم حساب نمیکنم!
- می هیچکی نیستم.
:خاک تو سر من کنن!
*
:الو!...الو! کجایی عشق من؟...
کات!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:12  توسط هامون
بزرگراه صدر. سرما. ترافیک. صدای"همایون". درد کمر...اندوه.
تو٬رفیق بودی؟...هه! که گاه و بیگاهِ نیمشبان٬پیامی روانه می کردی. یعنی:تنهایی...شمایان را چنان نیک شناخته ام و افسوس از آنکه فراموش می کنم رویگرداندن هاتان را!
تو رفیق بودی؟...چنانکه به مشغله ای نو راهی شدی٬فراموشت شد هرچه شبانه و دم به دم ها٬که پی افسانه می گشتی و حذر می دادم ات.
چه ساده ام من! چه بی اندیشه و بنیان!...تو ـ و نه تنها تو٬که رفیقان واژه و قهقهه ـ چنین کردند پسینِ هر سردی و درد را٬با من.
این بار٬من افسونت می کنم. چون روزگاری نزدیک...حالا٬پیش آ ! پیش آ و ملتمسانه "رفاقتی ساده" طلب کن! منِ پربغض٬تنهایی ام به!
*
پارک قیطریه. برف. هوای "دو نفره" (هه هه!). بر راهِ دور ات٬می مانم. بر زمزمه هایی شبیه همان نمایشها که بر صحنه می برید.
تو٬رفیق بودی؟...
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 20:57  توسط هامون
می گویند امشب یک چهارم گاز مصرفی ایران ـ یعنی شهر گل و بلبل٬تهران ـ قطع خواهدشد. از آنجا که ما پایتخت نشینها "نازنازی" هستیم و خونمان از دیگر اهالی این سرزمین٬رنگین تر٬من هم دست به کار می شوم و دستور تهیه ی نیمرو در مایکروفر را از "موریس" می گیرم. سیر که می شوم٬می روم سراغ "پاری تری(۳)" (چه اسم بامسمایی برای اتومبیل!) تا موتورش دقایقی کار کند. خلاصه آنکه این تنهایی و بی کسی و سرما٬عجیب می چسبد! بدون همراه و همبازی به "جمشیدیه" رفتن هم اصلا صفایی ندارد!
"هوا دلگیر/درها بسته/سرها در گریبان/ دستها پنهان..."
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 19:4  توسط هامون
امان از زندگی به شیوه ی پینگ پونگی!! به شیوه ی عادت...این روزمرگی و تکرار٬نفس از من گرفته. این شکوه ها و لبخندها٬این تنفرها و عاشقانه ها...از "سیاه و سفید" بودن بدم می آید! بدم می آید!
کات!
پ.ن:چه رابطه ای بین دمدمی مزاجی و دهه ی شصت وجود داره؟!!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:9  توسط هامون
...بزرگ که شدم٬فراموش کرده بودم آن قصه ها را...وقتی در یک برنامه ی زنده ی تلویزیونی مدتی حضور داشتی٬چشمها را می بستم و زمزمه می کردم:«یه بار دیگه قصه ی "کاج کوچولو" رو بگو!...یا لااقل یه خورده از "گل نرگس".»
دریغ این شب زمستانی٬حسرت روزهای رفته نیز هست.
«من می خوام برگردم به کودکی.»
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 21:27  توسط هامون
...صورتم پر از شیشه و زخم می شود. روی این دو کارت کهنه٬شمع٬قاب٬لیوانهای تزیین شده و ـ حتا ـ آبمیوه گیری و سبزی خردکن٬پر از شیشه می شود...هوار می زنی. می خندم...نگاهی به قهوه ساز "زیمنس" ات می اندازم:سالم است...از خون خوشم می آید. از رهایی٬هم. "رسیتال" که تمام شود٬ برف می گیرد. خواب و بی خبری من٬تلاش و حکایات تو...هه! از "صورت شیشه ای" خوشت می آید.
*
نه حرف شنوی داری٬ نه اهل مدارا هستی...
کات!
پ.ن:
۱)...می خوابی و دل من می گیرد. بازی ام نده٬به عشق! به جنون.
«من خودم هستم/ بیخود این آینه را روبروی خاطره مگیر...»
۲) "پیمان یزدانیان" علاوه بر اینکه آهنگسازی ست پرحس٬یک پیانیست بسیار بسیار بسیار چیره دست است. لذتی بردم...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 0:21  توسط هامون
هوس سفر دارم و نبودِ آدمی! همراه با نواهای قدیمی٬در پیچاپیچ جاده های آشنا٬پر از بغض و فراموشی٬ با اشک خویش لبخند بزنم هستی را. سپیدی را...
کات!
پ.ن:موسیقی متن "دشت گریان"٬شاهکار"هلن کریندورو".
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:7  توسط هامون
...غروب٬دختری در چهر به سان تو٬گذر کرد از حوالی ما.
*
حالا باز خواب تو را می بینم. تو و ـ این بارـ بوسه های بیکران٬که هیچ نشانی از معصومیت ندارند... هه! رهایم نمی کنی. نه؟
*
نوبرِ برفِ ما٬این غروب. این دلتنگی و بی رحمی تو. دوری ات خوش!
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 19:57  توسط هامون
- عمو٬یه چیز بگم ناراحت نمی شی؟...اگه به اندازه ی سنگریزه های رو زمین٬کار نیک انجام بدی٬ ولی نماز نخونی...
*
نه. کفاف نمی دهد. تنها٬برشی ناقص از پیکره اش هویداست. با آب گرم ـ حتما ـ به آرامش می رسد. قلبم٬ تندوتند می زند:می شناسمش...هنوز صدای آب می آید. صدای پلشت هوس. یک چشم٬ می بندم...
*
- این "حکم"٬همچین فیلم بدی هم نیست.
:گفته بودم که.
*
اتاق٬کلید دارد...
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 21:29  توسط هامون
- این "اهل آب" که میگن٬یعنی چی؟
:یعنی تو.
- چرا؟ چون چشمام آبیه؟
:نه. چون در برابر هر خواسته ی پلیدی مقاومت می کنی.
- به نظر من که این خواسته ها پلید نیست.
:پس چرا مقاومت می کنی؟
- آخه جالبه برام...به تعویق انداختنش.
*
آسمان جان می کَنَد. آمدوشد من در خیابانها٬تنها برای رساندن و بازگرداندن دختری ست٬از مدرسه٬ دانشگاه یا سرِکار (چه فرقی می کند؟).
*
- برف رو خیلی دوست دارم!
:آپارتمانتون آسانسور داره؟
- آره. چطور؟
*
...خواهرش هنوز خواب است. نه مدرسه می رود٬نه دانشگاه٬نه سرِکار...آرامش٬حق اوست. نمی رسد به آن.
*
: سیگار داری؟
- از وقتی تو کافه ها ممنوع شده٬ترک کردم.
*
دارم خواب می بینم. بیدارم می کند (خواهرش را می گویم). می گوید بهتر است سر جایم بخوابم... می روم. برمی گردم روبروی تلویزیون و کنار موبایل و "ها کردن". می خوابم.
آسمان٬جان می کند...
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 10:35  توسط هامون
سایبان٬از شب و روشنی می جویم. پناه بر خدای همان بیابان و گمشده اش! مرا چه به شمایان و آرزوهاتان؟ هر چند دورِ گردون می رسانَدتان بر وادی تیره ای که درش می جنگم و فریادم٬تعبیری به لبخند بیش نیست.
*
اینجا٬گرم است و سپید. نه عشقی٬نه حتا یکی ساقی برای تبرئه ی دل خراب بی درمان. اینجا٬خواب است و فردای تنهایی. حضور دو انسان است در سکوت و لبخند...کز می کنم و کاری ام نیست با دگرانی که ماه اند و یکه شناس و ...
*
این است برون آمده از آستین خلقت و ناباوری و طعم گسِ "بودن"...حالا٬قصه ای نو بخوان! و نه٬ کهنه داستانهایت٬از نو...
کات!
پ.ن:کافه ی "لیلا حاتمی" و "علی مصفا": "آنتراکت". واقع در سینما "جمهوری"...شب پیش "حکم" را می دیدم. دلم٬ برای حضور "حاتمی" بسیار تنگ بود...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت 0:5  توسط هامون
...می نشستم روی آن صندلی راحتی و سرشار لذت ویلن "سارا چانگ" ٬زمزمه ی خدا می کردم:« این تنهایی سترگ٬این سرما و این مرگ را از من نگیر!»
بعد یکهو یاد برفهای "جمشیدیه" می کردم و نگاه خاکستری خود. می رفتم آن بالا. دستها٬پنهان...
*
می نشستم روی آن صندلی راحتی. قهوه ی گرم می نوشیدم و تماشای "شهر موشها"٬بسی لذیذتر! سیم تلفن٬ولو بر کف. همراه٬بر دردِ "سایلنت" دچار.
(این نوشته ناتمام است.)
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13:11  توسط هامون
بر شیشه ی ماشین می کوبی. بغض که می کنی٬انگار دنیا را به من می دهند:پسِ آن خشونت و تلخی٬یگانه ثانیه های عطوفت و زنانگی ات را می بلعم...بر شیشه ی ماشین می کوبی. در را باز می کنم. آشفته ی باران٬نگاهم می کنی و سر می دهی هرچه گریه و افسانه ی ناب را...من دوستت می دارم. اما نه از جنس نمایش. که از جنس حقیقتی دور. از اینرو تو ـ ناباورِ دیروز و همیشه ـ به شک در من می نگری و عاشقانه های روزگار نزدیک را طلب می کنی...نگاهت با من حرف می زند. دستان معصومت٬ وامی دارندم به دل ـ دل زمانه ای که من بودم و تو و بلوایی در سکوت.
راه می افتم. سیگاری می گیرانی و بیش از سالهای سقف و اعتراض٬دوستم می داری...گرسنه هستی. نیز٬ می خواهی برایت شعری٬آوازی بخوانم. درجه ی بخاری را بالا می بری. پاها را به هم می چسبانی. موهای خیسِ مانده بر صورت را کنار می زنی. پک٬بر من...
*
مرا منزلی نیست. دعوتی نیز نمی پذیرم. حتا اگر شیشه ها را خرد خرد کنی...تو از من بودی. نبودنت٬ شیفته ترم خواهد کرد...هه!
*
...وعده گاهِ شبانه های آشنا٬نشان داغ است. نه دوباره زیستن و ...
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:39  توسط هامون
آی٬زندگی! زندگی! لبریزِ رنجهای آشنایت٬من٬می فشاری ام. می رمانی ام. می ستانی ام هست و نیست. پسِ هر آرام٬نوای غمگساری سرمی دهی و من٬ناگزیر. که ای بسا مایل به ادامه ام...آی زندگی! می بَری ام به هرکجا. سوی من به هرکجا٬مگر آنجا که دیار توست...خجلت زده ام به برِ انکه چنان بر طبل مرگش کوبیدم و تازیدم و ریشخندی نثار کردم...این سرورِ زودگذر که روایم می داری٬به شبانه ای و اشکی فرومی غلتد در حقیقتی که تویی. به همه نشانی٬که تویی.
مرا امید و توان یاری جستن از تو نیست. فریاد نیز٬عجب بی حاصل! گدازِ هرچه جانانه٬نشسته بر جانت٬ هنوز گوش به من و ما نمی سپاری.
آی زندگی! بیزارم مکن!
کات!
پ.ن:در فاصله ی ده روز٬دو بار تماشا و شنیدن نوای حزین و دوست داشتنی "سالار عقیلی"٬مایه ی روشنی ست!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:47  توسط هامون
نشئه ی شوری ناب(چون طلب مرگ) می رانی و می کوبی و خرد می شوی. جراحت٬چقدر به چهره ات می آید! خون٬ می ماسد و تو در رویایی تلخ٬ باز ـ زاده می شوی.
*
...می دانی؟ اطرافت٬بیش از حد شلوغ است...و این ظاهر٬نا خوانِ دغدغه ها و هنجارهای ناهنجارِ توست.
"حالا ببینا/ نمیذارن مث سگ کنار تو زندگی کنم..." نه. حکایت٬جز این است. حدیثِ همان مصلحی ست که اندیشه های آرمانی اش او را تا بدینجا ـ گنداب خوش لعاب ـ رساند.
*
تو٬زنده ای. برآمدن و فرورفتن نفس٬از حرکت "..." هویداست. تو ٬زنده ای...به کناری بنشین! از سرمای خدا بچش!...زندگی٬همه چیز است. مگر آنچه ما طلب می کردیم...شکوه نکن!
*
نیامیز٬پیش از حادثه!
کات!
پ.ن:می گفت:" عاشق عاشقی کردن ام!"
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 13:35  توسط هامون
باز٬چون یکی گم کرده راه شهر شلوغ٬گوشه ی این اتاق کز می کنم و پیر می شوم...می روم و می آیم و «هی! تو که باز سر جای اولتی.». این است دیگر. چه می شود کرد؟ این کندی٬ای سستی٬آشناست. همانطور که آن پویایی و دوندگی٬از آن خودم بود...
بگذریم. حکایت خانه نشینی و سیگار و پیتزا٬سوری ست بی مانند. قدمتان روی چشم!
کات!
پ.ن: "ترنج" را به رقص می آیم و...
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 11:47  توسط هامون
...اینها٬خواب و خیال نیست. چرخی بزن و بیاب یکی تیره گیسوی چون تو بیدار را٬نشسته روبروی پنجره ی بلند...
*
تو دیوانه ای. به رویا...
کات!
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 10:44  توسط هامون
دریغا آشفتگی و پرخبری!...یادت می آید به جایی دور نشانده بودی و خبرِ مردمان با من نبود؟ یادت می آید تنها بودم و پیِ دختری غریب٬با باد زمزمه می کردم؟...حالا٬با من٬اهل گریز باش! سالی دیگر چون شبی زمستان را انتظار نشستیم٬نشان٬نشان اینجا و غمهای من نباشد!...باز ـ تعریف "رهایی" را اینبار نیک بشنو! کودکی تا به کجا؟...سبزِ بیدارِ امشبت٬بهار و برف!
کات!
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 1:47  توسط هامون