تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

مرثیه ای برای "سنتوری" و "علی سنتوری"

استاد مهرجویی عزیز!

چه استوار٬پاسخ افرادی را می دادم که اطمینان داشتند ساخته ی واپسین تان٬آخر٬از یک راه "مرئی" بیرون خواهدجست. تابستان٬پرِ امید و آرزو٬به تصاویری که تا چند روز دیگر٬حضور "سنتوری" را بر پرده ی نقره ای نوید می دادند٬لبخندی ظفرمندانه می زدم. با خود فکر می کردم:چه خواهدشد این تلفیق موسیقی و اعتیاد٬از دیدِ استاد!

هفته ی پیش٬واقعیت٬ "تالاپ" بر سرم کوبیده شد. این حدیث رنج٬به سرقت رفت. آنهمه تلاش٬رفت به باد. کوششی تحسین برانگیز٬که در جای ـ جایِ کار خودنمایی می کند. از سرخوشیِ دیوانه کننده ی "رادان"٬به هنگام اجرای موسیقی در منزل "جاوید"٬تا افیون.

خط بطلانی بر تمام ساخته های در باب موسیقی کشیده می شود.چه٬نوازنده ی حرفه ای هم نمی تواند از گونه ی نواختن "رادان" ایرادی بگیرد. حقیر٬به جد و شور٬اعتراف می کنم تمام موسیقی ای که در طول کار اجرا می شود٬و البته ساخته و پرداخته ی "اردوان کامکار" چیره دست است٬کاملا و جزء به جزء توسط "رادان"نمایش داده می شود. نت های شنیده شده٬همان است که روبه روی ما اجرا می گردد. شاید خیلی ها تأکید من بر این نکته را اضافی ـ و یا حتا غلو ـ بدانند. اما دقت کامل به جزئیات٬این اثر را به شاهکاری بی مانند در این ژانر تبدیل می کند.

استاد! چه ماه به ما قبولاندید "بهرام رادان"٬بازیگر بسیار بسیار بزرگی است. هوش او ـ در اجرای شخصیتی درمانده ـ و نیز گونه ی یادگیری نواختن این ساز(نمی دانم تا چه حد. اما حتا در ظاهرِ سینماییِ آن)٬شایسته ی ستایشی عظیم است.

مهرجویی عزیز! این٬حدیثِ شیفتگان "هامون"٬"درخت گلابی" و"سنتوری" ست که عجیب دلگیر اند. دلگیر. مگر افسوس٬چاره و توانی نیست. که غم نامه ی "علی"٬گویی ندایی سوی همین ساخته دارد:

«با تو ام/که داری/به گریه م/می خندی.......کاش میشد/بیای و/به من دل/ببندی........تنها بودن/ یه کابوس شومه/عزیزم..........کار دل/نباشی/تمومه/عزیزم....»

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:54  توسط هامون 

مادر! درک کن!

وای٬وای٬وای! تمام٬از من می خواهی تداوم رابطه و آمدوشد با اطرافیان را. باورکن نا ندارم! ذهن٬ مختلِ هرچه فکر نامراد شده. تا این خستگی٬بارِ سنگینش از روح خسته و تنها بردارد...چَشم!

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 1:3  توسط هامون 

چه دنیای رو به زوالی دارم...

آب و عطش درهم می آمیزند. سایشِ پنجه ها بر کاشیِ سربی. نجوا و فریادی خاموش. بغض٬چاره ای برای فرار از یکی شدن...

آب و "آبی" و عطش. ناله. ناله. درد و روشنی٬در هنگامه ای بی پنجره.

                                                       *

بهانه می گیرد. بی بهانه می گرید. پیِ مرهم٬اینجا و آنجا دور می زند. به من که می رسد٬ لبخندِ نمایش گون را روانه می کند. می داند که ما٬گرفتار همان "کابوس شوم"٬در نبودِ طعنه ها و زخم زبان ها٬بیشتر تاب می آوریم.

                                                       *

خیسِ پیوند٬مرور گونه٬شانه بر شانه ی نفرت می زند و فرومی ریزد.

«پنجه ی سردِ باد در اندیشه ی گزندی نیست

من اما هراسان ام:

گویی بانوی سیه جامه

فاجعه را

                پیشاپیش

بر بامِ خانه می گرید.

و پنجه ی بی خیالِ باد

در این انبانِ خالی

در جست و جوی چیزی ست.»(۱)

 

کات!

(۱):شاملوی جاودانه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:57  توسط هامون 

هر مطلبی،خواندنی نیست

چشمهایم٬تار می بینند. در شلوغی "صدر"٬روبروی تبلیغ سرد "تک ماکارون" کنار می زنم.

- چرا وایستادی؟

:بیا تو بشین! من خسته م.

- خسته ای؟...صب تا حالا که خونه بودی.

یاد مهمانی زمستان گذشته در همین خیابان کناری می افتم:حالم خوب بود! خوب.

ماشینها٬با صدای بوق کَرَم می کنند.

- شِت به این ترافیک!

:من عاشق این اتوبان ام. حتا ترافیکش.

- اما حال منو بهم میزنه.از همین "دستور" میرم بالا.

مقصد٬تغییر می کند. هرچند٬مهم نیست. پرکردن شکم٬از آن شهواتی ست که به راحتی ارضا می شود.

خیال بافی هایم دوباره گل می کند. خاطره ی شبی بارانی که آن زن جوان٬خسته از جدل با همراهش٬ جلوی ماشین دست تکان می داد:«بایست!»...و من که خودم خراب بحثی دیگر بودم٬گذشتم.

:یه خورده پول بهم قرض میدی؟

- چقدر میخوای؟

:نمی دونم. به اندازه ای که بتونم نوشته هامو چاپ کنم.

- با این اعتماد به نفست٬مایوسم کردی.

:باور کن یکی ـ دو نفری هستن که حاضر بشن بالای کتابم پول بدن.

...و او می خندد. می خندد...حس بدی دارم. سرم گیج می رود.

- ناراحت نشو خوش تیپ! قبول کن هرچی می نویسی٬تکراریه.

:نگه دار!

- واسه چی؟

:میخوام برم از نوه ی "جویس" پول قرض کنم.

- نوه ی "جویس" دیگه کدوم خ...؟

با ساعد می کوبم به چانه اش. می زند روی ترمز. تند پیاده می شوم.

*

:ببخشید خانم! شما صاحب این عکس رو می شناسین؟

- این که چهره ش معلوم نیست.

*

آها!...در راه بودیم. ترافیک سنگینی بود.

چقدر گرسنه ام!

*

:دربست!

- کجا؟

:پاسداران.

- چقدر میدی؟

تا به حال٬در موقعیتی بی جان و بی حس گرفتار آمده اید؟ وضعیتی غیرقابل وصف و بی درمان. حالِ آن شب و این نیمه شب من٬توصیفی ندارد. آن زمان هم٬حتا نمی توانستم یک فریاد کوتاه سر بدهم. فقط می گریستم. از این استیصال٬متنفرم! متنفرم...

*

دخترک٬ما را به صرف "ماکارونی" ترغیب می کند. آفتاب زمستانی٬سرخوشم می کند...عینکم را برمی دارم. رهنمای راست را می زنم...

:الو! الو...الو!...الووو...

 

کات!

پ.ن:مادر تماس می گیرد. نگران احوال من٬می گرید. از شبانه های بی خوابم. از دل ـ دل ها...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:30  توسط هامون 

دلم داره جون می کنه

زویی:بیا...اینو بخور!...دکتر گفت چن وقت دیگه خوب خوب میشی.

فرانی:هه!

زویی:تا عید مرخص میشی.

فرانی:اون سیگار منو بده!

زویی:چند تا موسیقی خوب برات آوردم.

فرانی:نمی خوام. سیگارمو بده!

زویی:نگا کن! اون آبیه رو بخاطر تو...

فرانی:میدی اون سیگارِ کوفتی رو یا خودم برم بردارم؟

*

زویی:دکتر! مث یه معتاد که خماره٬شبا تو خودش جمع میشه و گریه میکنه.

دکتر:چیزی هم مصرف میکنه؟

زویی:نمیدونم...نه...یعنی من که ندیدم.

*

فرانی:میخوام ازت خلاص شم٬دکتر!

دکتر:چرا؟

فرانی:چون مث بقیه حرف میزنی. مث بقیه فکر میکنی.

*

زویی:هم منو رنج میدی٬هم خودتو.

فرانی:میتونی دیگه نیای دیدنم.

زویی:میخوای منو هم مث بقیه٬ممنوع ملاقات کنی؟

*

زویی:چطوری؟

فرانی:عالی!

زویی:خوشحالم...میخوای برات یه کوچولو شعر بخونم؟

فرانی:نه...میخوام برقصم.

زویی:چی؟...چه رقصی؟

فرانی:تکنو. بلدی؟

*

همه چیز را تار می بینم. مگر اشک...

 

کات!

پ.ن:استاد "مهرجویی"! نفرین و نفرین!...همین...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 0:59  توسط هامون 

دوازده سال قبل

ری را جان! سادگی و عاشقانه هامان٬در این شهر شلوغ و ناهمراه٬گم شد. غریبه ها٬در آمدوشدی ناآشنا٬می جویند آنچه را که فرسنگها با آرزوهامان فاصله داشت. نه خانه آرامم می کند٬نه خیابان. ری را جان! بازگردان مرا! بخوان ام به سالیانی نو!

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 0:52  توسط هامون 

زندان

امشب٬حسابی از خجالت خودم درآمدم. پس از یک دل سیر بارش٬پای زجرهای "علی سنتوری" می نشینم. نا ندارم. توان ندارم. خشک٬گوشه ای دراز می کشم و در حسرت سپیده و خواب٬به تلویزیون خیره می شوم. درد کمر آزار می دهد. هی به بدن کش و قوس می دهم. ساعت استراحت٬بیداری٬ خوشی٬درد٬همه چیز و همه کار٬به هم ریخته. بدل شده ام به موجود منفعل سراپا معترض. انسانی که در پذیرش رنج٬دیگر بی حساب عمل می کند.

*

کافی ست! به واسطه ی من٬بیش از حد معمول و معقول٬تحمل درد کردی. بس است! روزهای دوباره ی تنهایی٬از من انسانی شاکر خواهد ساخت. انگار آن روزهای تلخ٬از خاطرم رفته. گویی نمی دانم ـ یا خود را به نافهمی می زنم ـ که تو٬این "همچون دیگران نبودن و نیندیشیدن و نزیستن" را پذیرفتی و خرده ای نگرفتی.

*

باید رفت. باید برید رشته ای که قدرش نمی دانم!

امان از زوال! امان از خاطره!...من هنوز کودک تر از آنم که زیر بار مسئولیتها شانه خالی نکنم.

*

سه و نیم بامداد.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 16:45  توسط هامون 

بخش "ر"

یک بیمارستان. یک آرام گاه. دو تخت. دو ویران. دو بی تقصیر...دیدی؟ دیر سراغمان آمدند. حالا٬با لبخندی خشک٬کسی را نمی شناسیم و موسیقی مان را گوش می دهیم. تنها امتیاز٬بی خبری از آنهمه تقلاست...هی نم چشمان به دستمالی سپید٬می برند و از نو٬نگاهشان می کنیم:دیراست دیگر.

**

یک بیمارستان...دیدی چه آمد بر سرمان؟ ترا چندبار گفتم که ما از گونه ی اینان نیستیم؟ چقدر فریاد کردم که روحمان زایل می گردد؟

**

یک نفر با لباس سفید می آید. به اشک من لبخندی ترحم آمیز می زند. می دانم دلش می سوزد... سه قرص صورتی٬یک سفید. دست روی پیشانی ام می گذارد. شعری گنگ برایش می خوانم. باز٬لبخند می زند. رو می گردانم سوی پنجره. برف نو٬نشسته بر شاخه ها. غریبیِ آفتاب...دیدی چه آمد بر سرمان؟

**

عاقبت را٬من و این عقل معاش٬آگاه بودیم. چرا کسی باور نکرد؟ چرا طرد شده بودیم؟...حالا٬ دلواپسی و ناله ی هیچکس را نمی خواهم. من و نیاز٬به روزگاری که این ورطه ی تلخ می دیدیم٬اهل چشم براهی بودیم...اکنون٬هرکدام٬اندکی از فضای این آرام گاه را گرفته ایم...این کاش بروند تا به همیشه٬ آنها که در رنج غریب٬به تمسخر می نشستند و حالا٬امید بهبودی مان می دهند! حوصله شان را ندارم! تا دیروز گمان می کردند اینهمه تنهایی و ناهمگونی٬نمایشی بیش نیست.

**

آه! مرا بیهوش کنید با دارویی قوی٬به ساعات دیدار و ملاقات!

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:33  توسط هامون 

به همین سادگی

آواره ی نیم شب و دود٬من٬منتظر یکی سپیده ام تا بیداری چشمانت در آن بدمد. آشفته و منتظر٬ عاشق عاشق٬نجوا می کنم حدیث و تمنا را. چقدر آرام؟ چقدر خفته؟...برخیز که شعری خواهم ات سرود٬لایق مهری که به سالیان رنج روا داشته ای! دیده بگشا٬بر این خستگی و بی خوابی! نازنین! آفتاب آدینه که سررسید٬خوابگونه بوسه های معصوم٬روانه ی بیداری و حضورت!...همین.

 

کات!

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:16  توسط هامون 

گرم یادآوری یا نه...

بهار ۸۰

بهار:این نوشته تون آرومم میکنه.

توماج:محبت دارین!

بهار:باور کنین! تا همین لحظه دویست و هفتادوپنج مرتبه٬خوندمش.

توماج:اوه. حتا بیشتر از نوشته های "الیوت".

بهار:مسخره م می کنین؟

**

زمستان ۸۵

توماج:برگه های رو میز ناهارخوری رو تو برداشتی؟

بهار:بعله.

توماج:چرا؟

بهار:میخواستم میز رو مرتب کنم.

توماج:کجا گذاشتی شون؟

بهار:تو اتاقت.

**

بهار:چرا توی جلسات٬فقط از "بامداد" شعر می خونین؟

توماج:باشه. این بار میرم سراغ "اخوان".

بهار:اصلا این بار من میخوام یه چیزایی بخونم.

توماج:جدا؟ از نوشته های خودتون؟

بهار:خیر. از یادداشتهای پراکنده ی شما.

**

زمستان ۸۵

بهار:چرا اینهمه "good bye my lover" رو گوش میکنی؟

توماج:موردی داره؟

بهار:فقط سوال کردم.

توماج:بعد از اینهمه سال هیچوقت فکر نمیکردم باز٬یه موسیقی عاشقانه بتونه تکونم بده.

**

تابستان ۸۰

توماج:چه ماه!...حالا کی ازدواج می کنین؟

بهار:اواخر پاییز.

توماج:حیف که تموم نوشته هام٬تیره ن. وگرنه یکی شونو برای اون شب٬هدیه می آوردم.

بهار:مهم نیست...نمی دونم چه جوری بگم...ضمنا شما اون شب دعوت نیستین.

توماج:که اینطور.

**

زمستان ۸۵

بهار:داری دیوونه م میکنی. به هیچی ایمان نداری.

توماج:تازه به این مسئله رسیدی؟

بهار:خسته م میکنی.

توماج:دیدی بریدی؟

بهار:خفه شو لطفا!

**

بهار ۸۱

توماج:هه! تحمل منو٬فقط خدام داره.

بهار:امیدوارم ناراحت نشی. اما من از استدلالای تو٬سر در نمیارم.

توماج:طبیعی یه...

بهار:امشب بی کاری؟

**

اردیبهشت ۸۶

بهار:چرا دوست داری از زبون من بشنوی که اشتباه کردم؟

توماج:برو لباستو بپوش!

بهار:متاسفم برات آقایِ...

توماج:ها! بگو! ...آقای چی؟

بهار:بی مسئولیت.

توماج:هه! فکر کردم میخوای بگی "شاعر".

بهار:برو ماشین رو دربیار!

توماج:با آژانس میریم. خیابون "داور"٬تو طرحه.

**

پاییز ۸۰

توماج:میدونم عصبانی میشی. اما من اون آبیه رو برداشتم.

بهار:کدوم آبیه؟...

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:48  توسط هامون 

نم

باورت می شود؟ گریه ام گرفته...باورت می شود؟ حسرت تمام بارانها٬از جانم رفت. آسوده٬ اشک می ریزم در این نیمروز بی فروغ. باورت می شود؟

کسی اینجا نیست. اما چهره را با دست می پوشانم.

فلانی! بد باختم...

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:8  توسط هامون 

شاید بهاری دیگر...(2)

در اوج هرچه ضدعاشقانه و نفرین نامه٬ایجابِ احوال من٬گفتگویی ست تک نفره. دل ـ دلی که چندان درخور اعتنا نبود...و حالا٬به هنگامه ی افسون تنهایی٬این ذهنِ نابلد٬می کاود و می جوید "هست"ی را که "نیست" شد. هرچند این وارونگی و هجرت٬موجب جاودانگی خاطره است. اما٬ظرف من٬تاب حدی چنین ندارد.

*

می دانی؟حسرت همراهی در جاده ی تارِ "بهشت زهرا" چون خوره ای٬بر اندیشه ی مغشوش چنگ می زند. دیگر٬اشک تو هم٬رفت با باد. غروری ماند به وجود خسته مان. نه کوتاه می آییم٬نه بدرود می دانیم.

*

خاطرت هست؟ بهانه ی آغاز این آشوب ها٬یک یادنامه ی ساده بود. چند خط اندوه٬برای عزیزترین کست...بگذار پلید باشم! بگذار بی خبرِ دیروز و فردا٬چشم پوشیده از خبط و کودکی٬بدوم و ترا مشتاق نیابم!...بگذار به بر٬تو باشی و آنگاه بیهودگی اینهمه آمدوشد را دریابم!

*

تمام نصایح(هه!)٬بوی قاعده و هزاره ی سوم می داد. به هراس آینده ای تیره٬پای خِرَد به میان آمد و بخت٬رخت بربست.

به شوق یک "دوستت دارم" بی واسطه٬خواب را به شبی دیگر وامی نهم. ما٬از آنِ هیچ یک! یک هماغوشی ساده٬باشد آوارِ همه روزگارِ حسابگری! یک شب بهاری٬بمان و بچش حرفی و بغضی از جنس من! از آنهمه نفس٬یک هم نگاهیِ بی خبر٬مرا بس!

*

عق می زنم(ببخشید!). دهانم٬روی فرشِ پُرگَرد٬بسته می ماند...به یاد کودکانه و دغدغه هایی از جنس شب٬بازگرد!...گردونِ بی من٬خاطره مان افزون کند. باورکن جز این٬افسوسی به دل نیست! تو بر کنار روزمرگی و من به بالینی دیگر٬با چشمانی بی خواب٬زنده می کنیم روزهای نازنین را.

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:35  توسط هامون 

خاطره ی آشنایان حتا،نه!

می فهمم. می بینم:با همه وجودت٬دست می بری به آفرینش شور. به نشاندن لبخند. و تا آنجا پیش می آیی که خدایم را فغانی سر دهم:«چرا بر گذرِ تندِ این احوال٬آگاه ام؟»

آری. تو دریافتی که دیگر مرا امید و توانی نیست. از اینرو٬به موقع٬فضایی دیگرگونه پدیدآوردی٬به افزودن صبر. به تعویقِ یادآوردِ هرچه تیرگی.

به خواب٬آسوده ترینِ مخلوقاتی و شب٬نیم شب٬سرآغازِ بغض های نانبشته بر جامه ی غریب و حقیر دنیاست...هدیتِ بی خبری را تا به آفتاب٬پایان مده! اکنون٬آغاز دلواپسی ست.

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:0  توسط هامون 

شب نامه

بانی:بهت میگم انقدر نزدیک نشو!

کلاید:چرا؟

بانی:سرد می شیا!

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 10:52  توسط هامون 

من بی بخت

"آلیفا"٬نام یک داستان کوتاه است از "پیچو ناریز" نویسنده ی پرتغالی.

داستان٬شرح زندگی زنی تنهاست که دیوانه وار همسرش را دوست می داشته (و "ناریز" در جای ـ جای داستان٬روی دیوانه وار بودن این عشق تاکید می کند.)و پس از نه سال به علت دلبستگی به نویسنده ای فقیر٬زندگی آرام خویش را رها می کند.

از زیباترین و تاثیرگذارترین بخشهای داستان٬می توان به قسمتهایی اشاره کرد که "آنی"(زن) به همراه "شارو"(نویسنده) در شبهای پاییزی٬دست به خلق داستانی جاودانه می زنند.داستانی که چاپ کردن آن٬موجب دگرگونی شرایط مالی شان می شود...

***

"شارو" بلند می شود و به طرف آشپزخانه می رود. می گوید:«تو موجود عجیبی هستی. تا دیروز فکر میکردم فقط دیوونه ای!» "آنی" ـ که ناشیانه٬سیگاری گوشه ی لبش گذاشته است ـ لبخند می زند و می گوید:«هرکی سرد مزاج باشه٬موجود عجیبیه؟»

"شارو" با یک فنجان قهوه در دست٬به اتاق برمی گردد. فنجان را به دست "آنی" می دهد و با انگشت شست٬قسمتی از شانه ی "آنی" را نوازش می کند...

 

کات!

پ.ن:۱)در اوج گرما و بی فرهنگی٬به تماشای کار "محمد یعقوبی" می نشینم. داستان "گراهام گرین" بی شک٬زیباست! اما من پی همان دغدغه ها و نوشته های سابق ایشان هستم.

۲)جدآ ! جدآ این نسل نوپا را نمی فهمم. تهی اند عجیب!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:18  توسط هامون 

به یاد نشانی نزدیک

ظلمات. مرگ. بی کسی...چلچراغ و شور٬ناز و نیاز٬میان پرده پوش و آب روان٬گم می شوند. مرا اما در گوش٬نوایی زنده نگاه می دارد.

*

دورم٬شلوغ انسان است. شلوغ حرف...فقر هوس٬غوغا می کند. می چرخم بیهوش.پرسه ی آه ام٬ به آسمان. کسی بشنود مرا! شعری ام بخواند! چله نشینِ لالایی گون آلاله٬نقاب برمی دارم به رخ گشایی اشک. ترحم ات بنما! شوخ و شنگ٬آنِ روزگارِ ربوده به باد!

*

شب روشن٬سویی ناآشنا می خوانَدَم. بگذار خوابشان ببرد این مکرر گویان دور ز من! بگذار چشم نمناک٬صبور این و آن باشد! تا بخوانی "سپیده" ای دیگر٬روانم٬جانم خواهد کشت. خواهد برد...

 

کات! 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:20  توسط هامون 

...جز آتشی به منزل

این است بامداد من. جانم٬گوش است و غروب٬نالانِ سکوت و هیچ انگاری ام.

این است ازل. گویی به خواب٬جاودانه رویای طلب شده در اینهمه سال و ماه می بینم. آبیان٬قدمی می نهند به منت. پنهان گرِ شرمساری٬نیم من. درود اشک٬نثار این خوانش! هی نامردمان!

«اکنون مرا به قربانگاه می برند

گوش کنید ای شمایان

در منظری که به تماشا نشسته اید و

در شماره

حماقت هایتان

از گناهان ناکرده ی من

افزون تر است.

با شما

هرگز

مرا پیوندی نبوده است!» (۱)

 

کات!

(۱):شاملوی جاودانه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 18:16  توسط هامون 

گریه در گریه،می غلتم

خواب بهشت می بینم:یکی سبز و شوریده تر ز من٬عاشقانه ها را نجوا می کند. "سپیده" ام را. جنونم را...سرمی گردانم پی یگانه ای که جز نغمه اش٬شکستن سکوت را رضا نداده ام٬هیچ. بغض می کنم و کس خرده ام نمی گیرد.

**

زویی:مرده شورشو ببرن!

فرانی:با کی هستی؟

زویی:معلومه...با آقای دندانپزشک.

فرانی:تو که اینقدر درد داشتی٬نمی تونستی چارـ پنج تا خیابون دیگه بیای بالا؟

زویی:هیچی نگو!

**

نشانی من٬انتهای نوایی آشنا. چند قدم مانده به عشق٬ساده ی ساده٬ سیگاری به لب٬مشق انتظار می کنم..."پچ پچ"و "علاقه ی عریان" را به آغوش گرم٬مجال گریز با باد نمی دهم...عمر کوتاه و "بی خبری" که گذشت٬باقی پرسه ها٬به بهشت!

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 18:1  توسط هامون 

شاید بهاری دیگر...

نه. به صراحت٬زمزمه ات می کنم:امیدی نیست. سرد و پُراندوه٬چاره یا در احوال من است یا که ظهور مجالی نو.

مرا ببخش! قاعده را که ندانی٬می شود همین شبها. می شود همین تنهایی عمیق.

نگاهت می کنم و می دانم جاریِ راه و خواسته ات٬نبوده ام. دنیای این دیوانگی٬نه اینجاست. پیِ گزیر که بدوم٬باز٬همین حدیث است و همین خانه. مرا ببخش! پرواز و نیاز و اشک٬همه٬بهانه ای بود برای پل زدن. برای نگاهی کوتاه.

هق ـ هق ای کاش مهلتی می داد٬برای زیستن میان همین حقیقت. میان تو و دیگران...یاد تو٬ پرِ ستاره و بوسه. پرِ بهار. حالا هم٬گذری در توان نیست. نظاره گرِ نامرادیِ خویش بر تو٬به تلفیق دود و زمان٬ یگانگی را از خاطر می برم.

آنهمه غزل و شکوفه٬مال تو بود...خدا را٬خدا را٬پایان من اینجا نبود! بی تقصیرِ اینهمه دگرگونی ام. حیرانِ زمانه ای٬بی گوش شنوا. بی بخشش. بی دل ـ دل.

دیوارهای قد به آسمان٬نگارندگانِ سطورِ بدرود٬بی درنگ سوی بالا پرمی کشند. من٬نفس و همگریه٬ از تو می جستم. چشمانم٬بیقرار بیقراری ات بود...

گوشه ی دلم! آسودگی کن٬بی فریادِ من!

 

کات!

پ.ن:روایت زنی٬که ویران از "روتینیسم"٬تشنه ی یک محبت ساده است:"به همین سادگی".

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:5  توسط هامون 

پنج عصر(3)

دایم٬تقسیم درد می کنید و همراهی با گفته هایی کهنه و زخمی. آشنایان بس غریب را دلداری می دهید و نیک می شنوید حکایات باسمه ای شان را. اصلا نامش را حسادت بگذارید!...من نمی دانم چرا از من٬تنها٬سکوت و لبخند  انتظار دارید و بی حوصله ی هرگونه صحبت (بخوانید:ناله)٬یا می آشوبید٬ یا حرفهایم را ترک می کنید...سنگ صبور این و آن می شوید. همبازی کودکان حراف و پوچ...سراغ من که می آیید٬چنان مهر "خفه شو" بر دهانم می کوبید و می دوزید که متعجب٬ناباور جلوه ای نو از همراهی تان می گردم و درمی یابم اگر درد و سخنی هست٬تنها با خدای خویش...مضحک است که به هنگامه ی سرور٬همه تان حضور دارید. همه تان...

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 21:33  توسط هامون 

بی نفسی،نزدیک است.

روبروی سینما"فرهنگ"٬داغ ام. به تب می گذرم و نظاره ی سالهای قبل خویش٬در اینان نمی یابم... مشتاقان تهی٬تحمل سرما می کنند و مزاح را٬رو در روی ایستایی زمان قرار می دهند. منِ گر گرفته٬ خوشحال ام که ـ حتا در این ناخوشی ـ گرمای منزل را رها کرده ام. می روم پایین تر٬کنار "دارینوش". ته سیگار٬با نهر نازلال دور می شود و من٬در می یابم چه سبز ام.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 21:27  توسط هامون 

پایان

یازده و بیست و هفت دقیقه. خیابان "دستور"...کسی٬بی آبرویی اش را فریاد می کند. خودستیزی اش را. مرگش را. خدایش را...بی اعتنا به خورشید و آدمیان٬پس از آن سربالایی تند٬در فرعی آشنای اول٬ گوشه ای اختیار می کند.

***

فرانی:باورکن دیرم شده!

زویی:چند دقیقه دیگه بمون!...این پاکت مال توه.

فرانی:نمی تونم با خودم ببرمش.

***

پخش رازها و سپید اندامها٬کف خیابان گم شده. نجوا و شلاق. نامفهومی هرچه عاشقانه و رسوایی٬ میان شلوغی شر. نگاه ها٬خیره به خون. چه فرق٬که از جان می رود یا که عصمت؟...زدودن خاطره٬ کسب و کار من است.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:2  توسط هامون 

سپیده

بر می خیزم به تار و مار این دیوانگی و بغض...نه تصویری٬نه صدایی و نه زمزمه ای. فقط٬به طلب خویش ام من. که هستی را پسِ پیشین نگاشته های هدیه در باد٬دادم و اجر٬آفتابِ در راه است...که کاش چون زنجیر سپید٬می گسستم و می سریدم و...مرا چه به همدمی و هم نوایی؟...مرا ـ دورادورـ به هیأت انسانی عاصی٬بیاب و بگذر! شالوده٬همین ویرانی و تمناهای پی در پی بود. چند روز بی خبری٬خیال "شاعر" و حکومت تپش را خواهد زدود...من و افکارم٬می باید پی بهانه ای دیگر برای تورق شاعرانه ها باشیم.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 15:40  توسط هامون 

یا من ترا وفا بیاموزم/یا که از تو جفا بیاموزم

حالا٬آن شانه های عریان و لرزان٬بار سنگین هق ـ هق بر دوش٬یادمانِ زادروز و هیاهو به پا می کنند. افسون٬ رو در روی اصرار. سپیدی٬برابرِ التماس...شب و تنهایی٬گناه جویان٬راه اذان صبح می گیرند. های! آن آبیِ پرنشان که گم شد٬پاره ای از خطوط بی پیکر ما را با خود برد. سخن دل٬چرا؟ اینجا٬ باد و بوسه٬طغیان و عاشقانه٬کرشمه ای ساز می کنند بر سپید تنی و تیره روحی.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 4:27  توسط هامون 

یک هنوز با هم ساده

وای اگر می دانستند! اگر اهالی "نامه ها" و "نشانی ها" و "مهربانی" آگاه می شدند از این نغمه. از این جانِ دمنده در شعر...اگر می دانستند یک نوشته ی ساده شان با نوایی شایسته ی ستایش٬ اینگونه به ویرانِ نیم شبِ آدمی دست می یازد...اینجا٬درخواهی یافت مفهوم مطلق و جانسوز "یک دل سیر گریه کردن" را. اینجاست که می کوبی بر هستی ات. اینجاست که اشکت مجال نمی دهد.

با خونِ جان بشنو:«نشانیِ خانه ات کجاست؟»

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:24  توسط هامون 

پنج عصر

۱) باز٬ولوله و ندای اطرافیانی که عجیب دوستشان می دارم!!سراغ می گیرند از برباد رفته ای خموش٬ به ستاندن آرام اش. مچاله گی زیر بار هستی٬کس نمی بیند و یگانه انتظار٬شادمانی و حضور در جمع است.

*

زویی:چقدر می نالی تو!

***

۲)حرفهای پنهان. یاوه هایی٬به گذران زمان...این خطوط٬نشان بی هویتی و عاقبتی شوم دارند. که شمایان را تنها٬آمدن طلوعی دیگر٬بس! اندیشه و عامیانه نبودن را هیچ نمی دانید. تنها روبروی من می نشینید. داستانی نو می گویید. و بعد بر بی بنیان ترین بخش این داستان٬قهقهه می زنید. چه دورید!...

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 0:53  توسط هامون 

آسودگی

شهرکتاب "نیاوران"٬چون تمام آدینه ها٬پرازدحام است. من اما میان کتابها می لولم و نفس می کشم. به یاد روزگار کودکی٬همراه پدر٬در کتابفروشیهای روبروی دانشگاه. به یاد پژمردن آنهمه سبزینه.

 

کات!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 15:56  توسط هامون 

خوشا به سعادتم!

انتها٬سرنوشت هر چه باشد٬سعادتی نیست. دلیل٬نمی دانم از عدم لیاقت است یا که علتی دارد از جنس شب زنده داری ها و بی تابی های مفرط.

**

می خندی. نمی دانم از ته دل است یا که اجرای قهارانه ی یک بازیگر...به هر روی٬دلنشین است. یاد معصومیت های از دست رفته می افتم. یاد باران و بوسه...حرف می زنم اش. می شکافم اش.من٬ شهره ی کنجکاوی٬ساعت ها نگاهی پرسشگر روانه می کنم و لبخندی عمیق به دست می آورم. کجاست این اندوهِ نهان؟

**

فرانی:پس٬این شد مال تو.

زویی:حسودیت میشه؟

فرانی:نه.

زویی:انتظار داشتی به تو تقدیم بشه؟

فرانی:چی؟ یک لباس زنانه؟

**

فرو می افتد آن آبیِ نگاهدارنده ی سپیدی. پسِ بسته شدن پلک ها٬سکوت است و هذیان روح. آغاز نوشته ای دیگر رقم می خورد. تب٬افزون...

- بمیرم!

 

کات!

پ.ن: صدا. صدا٬بر شبانه و جان٬چون نسیم٬چون لبخندی آشنا می نشیند. حیف از "فروغ" و حیف از...

"نشانی ها"٬یادبود زخمه های شیرین دهه ی هفتاد... 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 15:53  توسط هامون 

از نو

سالهای نه چندان دور٬شبانه های پنج شنبه٬به دیدار می گذشت. به شادی٬برای شادی...گناه کیست اکنون٬که خانه نشین و پرسکوت شده ایم؟

**

فرانی:چقدر نازه! خیلی شبیته!

زویی:اتفاقا اصلا شبیه من نیست.

**

نمِ برف٬بر نوشته هم می نشیند. بر اینهمه حرف و ناتوانیِ بیان. راستی! تو آنهمه بغض را کجا وداع می گویی که من مبهوت این بارِ مانده در گلوی ام؟ شادمانیِ راستینت٬جلوه گرِ کدام خانه است؟ دردت٬ نام و نشان از کدام همدم می جوید؟

**

فرانی:چشماشو ببین! میشی یه...آره. به تو نرفته.

زویی:ای مرده شور اون حافظه و حست رو ببرن!

**

بخواب! بیداری٬آنِ تو نیست. روشنی و ظهور تو٬همراه آفتاب است. طعم تلخ شب نشینی٬چرا بر تو بچشانم؟

**

زویی:کی برگشتی "کپنهاگ"؟

فرانی:شیش هفته س.

زویی:می مونی؟

**

خنده ام می گیرد از ارتباط میان اینهمه وسیله ی همصحبتی٬با تنهایی. خنده ام می گیرد از شب های آدینه. از اصرار بر دگرگونی.

**

فرانی:بریم سینما!

زویی:با این بچه؟

**

...فغان و جامه دران ام آرزوست!

 

کات!

پ.ن:

should I be feeling guilty or let the judges frown? 'Cause I saw the end before we'd begun

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:38  توسط هامون 

لولیتا

این مهمان ما٬نیامده٬خوابش برد. هه! چه جالب! چه عجیب! پسِ آنهمه انتظار و دلتنگی٬ماند سری بر بالین و چشمهایی فروبسته...چرا باید ناراحت شوم؟ می توانم با "شاسوسا" قهوه بخورم. یا حتا بروم سراغ آقای "سلینجر" و کمکش کنم تا پرده ی آبی ای را که تازه خریده٬نصب کنیم. اصلا می روم کتابی از خانم "جویس" به امانت می گیرم...

هه! من که می دانم همین جا روبروی این نرده ها می نشینم و به سرما زل می زنم. پس اینهمه امید بافی چرا؟...بله. از جایم تکان نمی خورم.

                                                             *

زویی:سرما خوردی؟

فرانی:آره.

زویی:لیمو شیرین میخوری یا نه؟

فرانی:فقط قهوه می خورم.

زویی:اونوقت به من میگی دیوونه.

                                                            *

پتو٬بالا و پایین می رود:نفس می کشد. نامرادِ نارفیق٬به یک تابلو می ماند...من٬نقاشی نمی دانم. آن قدر خودخواه شده ام که اصلا هیچ نمی دانم. هیچ نمی شناسم...چرا خوابم نمی آید؟

 

کات!

پ.ن:good bye my lover

good bye my friend

you have been the one for me

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:46  توسط هامون 

نه،روی پنج

نفرین نامه اینگونه آغاز می شود:باز خوانی تصاویر٬خاطرات٬روزگار طلاییِ خاکسترگون. بُرِ این میان٬از چه شدم٬که باقی را هشیار می باید بود٬برای تاوان ها؟...صورت هم خوانی و هم خونی٬جلوه ای دیگرگون یافت. من٬محتاج سپیدی و نه اینهمه رنج. شیفته ی اتمام و نه اینگونه آغاز...حتا اگر شبیه هیچ کدامتان نباشم٬حق نفس و زیستنی درخور٬از آن من است. شکنجه های ناخواسته٬انسانی دیگر آفریده.

                                                  *

حاشا اگر بغضی ببینید! که به استواری٬برمی خیزم از فریاد نامرادی تان. می روم٬ از سخنان بی بنیان تان. حضور پرآزارتان...با نغمه های ـ چون همیشه ـ تیره٬بدرقه ام کنید!...آهای! آدمیان روز اختناق و تلخ بینی! وارثان سنت!من٬بیمار شده ام...حرامتان باد حتا تماشای لبخندهای تنهایی ام! که نبودتان٬ پایکوبی و رجعتی ست کوتاه...جای اینهمه صلابه و طعنه٬مرا از حضور خویش محروم سازید! نفرین٬ روی در نابلدی و افسون! فغان٬چهره در چهره ی بی سایه تان! پست٬خوار گشته ام میان این حضور و این ولوله...روزگاری٬رهایی ام ٬در خنجری می نمود نشسته بر جان بی قرار. کنون اما٬فرار است و فرار... که پلشت ترین بی عرضه گی ها٬آن قرارِ نامراد بود...وای بر من!

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:10  توسط هامون 

نیمروز بی پنجره

آسوده٬میهمان قهوه و سیگار٬خیالم راحتِ این و آن است. این گوشه ی تنهایی٬پرِ خاطرات تمام شده است. که در ذهن٬همه چیز انباشته و تلنبار...

آسودن یکی نزدیک ما٬به کنار همراه خویش. درمان اندیشه هایش٬سخت. اما ممکن.

آسودن دیگری میان "پایان نامه". چاره ی دردش٬نه ماییم.

*

سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم و سکوت را می بلعم...قهوه ی تلخ٬مرور بودن است... فردایم٬ از آن هیچ کدامتان! یکی ساکت جسارت آموخته٬در اندیشه ی سفر.

*

فرانی:چقدر این رنگ بهت میاد!

زویی:تو کی اومدی تو؟

فرانی:تیغ منو٬تو برداشتی باز؟

*

خوابم می برد...

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:40  توسط هامون 

تقاطع

۱) "سلینجر"٬نامه ای دریافت می کند٬محرمانه:«شخصیت اول کتابت را بکُش!» پوزخندی حواله ی نوشته ی بسیار مهم می شود.

۲)تهران٬ساعت۲۰ ٬پارک وی:یک نفر٬گریه اش نمی گیرد. یک نفر٬خسته است.

۳)"اِریملا"دوش می گیرد. با بی طعمیِ آب٬زمزمه می کند. چکه ای٬حبس٬به تورفتگی شانه اش.

۴)"سلینجر" نامه ی دوم را دریافت می کند:«می دانستید از رنگ صورتی بیزارم؟»

۵)تهران٬ساعت۲۱:شام٬ماست٬قارچ٬کالباس٬نان٬خیارشور...یک نفر٬همچنان دیوانه است.

۶)ها٬دَم٬بر آینه...سریع٬تنش را می پوشاند. چشمهایش را می بندد. سر به کاشی های خیس می چسباند.

۷)"سلینجر" بسته ای دریافت می کند:یک دست لباس زیر آبی.

۸)تهران٬ساعت۲۲:"شوپن"٬به یک نفر آرامش می دهد. پیش از اشک٬خنده ای زیبا تحویل خدایش می دهد...نمِ چشم٬بوییدنی ست. بوسیدنی ست.

۹)می داند کسی اینجا نیست. می داند اینها همه٬یک شوخیِ کاملا جدی ست...بلند می شود. کشوی لباس ها. به همشان می ریزد. آشفته است. آسمان را تمنا می کند برای هدیت ذره ای رنگ.

۱۰)"سلینجر" سیگاری روشن می کند...انتهای نوشته اش را با خون آبی شخصیت نخست٬ تغییر می دهد.

۱۱)تهران٬ساعت۲۳:کسی٬انگار تمام است.

۱۲)خواب. خواب سپید. درهم تنیدن. نفسهای بریده. فریاد..."اریملا"٬در آینه ی اتاق می نگرد. نیمه ها٬قابل تغییر اند. این است شُکوهِ هزاره ی نو...

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 0:26  توسط هامون 

برهنه

افلاطون و توبه نامه/هر دو/ به رنگ خاک و فراموشی.

عشق/افیون.

وعده گاه/به باد/ به!

چشم و طلسم/تمنا و پیش نیامدن/ خوشا/ببُر!

*

بامدادان٬خیابانهای خالی شهر٬پی عطر تو٬ناروا دشنامی می دهند ناشناخته ترین "شاعر" دیارت را. خفته ات ام٬تا به جهنمی نوظهور.

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:12  توسط هامون 

نفس در شعر تو می کشم،ای "بامداد"...هنوز...

«اکنون٬دیگرباره شبی گذشت.

به نرمی از برِ من گذشت با تمامیِ لحظه هایش.

چونان باکره ی عشقی

که با همه انحناهای تن اش

                                        از موی تا به ناخن

                                                              تن به نوازش دستی گرم رها کند٬

بانوی دراز گیسو را

در برکه یی که یک دَم از گردشِ ماهیِ خواب آشفته نشد

غوطه دادم.

*

به معشوقی می مانست٬چرا که

با احساسی از شرم در او خیره مانده بودم.

از روشنایی گریزان بود.

گفتم که سحرگاهان در برابرِ آفتاب اش بخواهم دید

و چراغ را کشتم.

چندان که آفتاب برآمد

چنان چون شبنمی

پریده بود.

                                                                                            "شاملوی جاودانه/آذر ۴۰"

 

کات!

پ.ن:

فرانی:این شعر رو با خونِت بخون!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:56  توسط هامون 

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن/که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

فرانی:عشق؟ افلاطون؟...اوه٬دست بردار!...این داستانها پرونده شون بسته شده.

زویی:اونی که تب داره٬تویی.

فرانی:ناراحت نشو! عشق٬تو هزاره ی سوم٬تاریخ مصرف پیدا کرده...یکه تازی می کنی که چی؟

زویی:میخوام بیام کلاست ثبت نام کنم.

فرانی:یعنی اون قوانین مزخزف رو می پذیری؟

زویی:خب٬آره...

فرانی:...

زویی:دقیقا!

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:56  توسط هامون 

آقای جویس! نمیاین شمع ها رو فوت کنین؟(4)

فرانی:دیگه پیر شدم...حرفی برای گفتن ندارم. یادداشت هامو بردارین! مال شما.

زویی:چه نا امید!

فرانی:باید برم سفر! وجودم درعذابه.

زویی:کاش می تونستم همراهتون باشم!

فرانی:بهتره بگی «کاش می خواستم».

زویی:منظورم همین بود.

فرانی:میشه بری از تو ماشین سیگار منو بیاری؟

زویی:سیگار آقای معلم اینجاس. از اون بکشین.

                                                              *

فرانی به تصویری از "پروست" می نگرد. هرچند حواسش به قابی ست که در گوشه ی تصویر٬تار و مبهم٬ خودنمایی می کند. فرانی٬خیره می شود.

                                                              *

فرانی: می تونم بیام تو؟

زویی:نه...

فرانی:اصرار نمی کنم.

زویی:محبت می کنید!

فرانی:مراقب باشین خفه نشین تو این بخار!

زویی:...

فرانی:قرص "ادویل" دارین؟

زویی:شما که میدونی٬چرا دیگه می پرسی؟...تو اتاقه. کنار "بوف کور".

                                                          *

فرانی٬"مادام بوواری" را می خواند...در گوشه ای٬یک دستبند ظریف٬روی زمین افتاده. فرانی٬ پیِ دستی که برازنده ی آن باشد٬می رود سوی...

                                                          *

زویی:شما تب دارین.

فرانی:چه اهمیتی داره؟...

زویی:چیزی نمی خواین؟

فرانی:چرا...اما بهت نمیگم تا خودم رو کوچیک نکنم...باید یه خورده بخوابم!

زویی:پس٬تنهاتون میذارم.

فرانی:یه خورده شراب برام میاری؟

                                                     *

برف می بارد. زویی٬نفرین می کند. باید با قدمهای آرام٬هست و نیستش را در خیابانهای شهر نجوا کند...رو به روی آینه می ایستد...کسی بر در می زند.

                                                      *

زویی:این آخرین یادداشت شماست که به دستم رسید:۲۴ آگوست ۱۹۹۶.

فرانی:آره...بعد از اون٬رفتم تبعید.

زویی:شام چی میخورین؟

فرانی:یک پرس خیانت.

زویی:و پیش غذا؟

فرانی:هیچی...اما برای دسر٬ یک دل ـ دلِ سیر میخوام.

زویی:راستی! میدونستین سالها از هیجده سالگی م میگذره؟

فرانی:بله...بله...اما برای من٬تو همیشه هفده سال و سیصدوشصت و چهار روزه هستی.

زویی:وای٬خدای من!

فرانی:بهونه س دیگه...شکستن فاصله ها٬ "ایز ایمپاسیبل"!

زویی:من میرم پی شام.

فرانی:بهتره قبلش کمی فکر کنی.

                                                         *

فرانی٬رو به "الهه ی هوس"٬دعایی غریب می خواند...صدای آب می آید. صدای هق ـ هق. محرم یا نامحرم٬بمانَد!...صدای تقسیم بغض و غم می آید. فرانی٬می دود...

                                                         *

زویی:چرا نفس ـ نفس میزنین؟

فرانی:داشتم به تصویر "پروست" نگاه میکردم. چشمم به نیمه ی چهره ت افتاد...میفهمی؟

زویی: نه متاسفانه.

                                                       *

فرانیِ خسته٬یادداشت های رسوایی را تحویل زویی می دهد.زویی٬تلاش می کند او را امیدی نو بدمد... فرانی٬سیگاری روشن می کند.

                                                       *

زویی:دستبندمو می بندین؟

فرانی:بهتره خودت اینکارو بکنی!...چرا رو زمین انداخته بودیش؟

                                                        *

"ادویل"٬فرانی را تسکین می دهد. زویی٬پرِ سکوت است. وجودش٬خیس.

                                                         *

فرانی:کاری میکنم از پنجره ی نداشته ت که به بیرون نگاه کنی٬هیچ ردی از برف نبینی.

زویی:این لباس بهم میاد؟

فرانی:آره...کسی در زد؟

                                                         *

شراب و تب. تنهایی و خواب و بیداری...خواسته ی فرانی٬نهان.

                                                          *

زویی:کاری داشتین؟

فرانی:انگار یکی داشت گریه میکرد. شایدم٬زیر این شرـشر آب فکر نمیکرد صداش به بیرون رخنه کنه.

                                                          *

فرانی٬ می میرد. خوشحال. چرا که آنروز٬زویی٬به جشن هیجده سالگی خواهد نشست. جشن شکستن آنهمه نقطه ی بی پایان. جشن رازگشایی...

هه! چه دیر!

 

کات!

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 1:18  توسط هامون 

آقای جویس! نمیاین شمع ها رو فوت کنین؟(3)

...سیگاری دیگر...سرفه. تب...

موها٬خیسِ آب و زدودن هراس و لرز٬از تن. بدون هیچ روبنده ای. هیچ حایلی.

که "دارینوش"٬حتا افسانه می نمود. چه رسد به...

رطوبت و دود. هق ـ هق و گذر آب روان میان "...." ها.

آه! چه می گویم؟...چه می گویم؟

                                               *

"شاسوسا" برام یه کتاب میاره. میگه خانم جویس٬نوشته هاش رو تو "کپنهاگ" چاپ کرده...کتاب رو ازش میگیرم...

«آب داغ و بی لذت/ هوسی پر می کشد از شاخه ی ناامیدی/ نمی شناسم تان هیچ/ افسونش نکرده ام/ دریغ!»

                                              *

میان تمام پتوهای خانه٬گم شده. روبنده٬ خیسِ عرق و اشک...تمام شدن سیگارم را بهانه می کنم و... می روم...می روم.

 

کات!

پ.ن:من میخوام همین کانال رو نگاه کنم. لطفا هی نزن این کانال- اون کانال!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:26  توسط هامون 

آقای جویس! نمیاین شمع ها رو فوت کنین؟(2)

این آقای راننده٬چند روز پیش٬تو همین خیابونِ "حجاب"٬منو سوار کرده بود.

- آقا! این عکس کیه زدین رو شیشه؟

:"جویس".

- حدس میزدم.

روم نشد بگم تو خواب هم نمی دیدم یه راننده تاکسی عکس "جیمز جویس" رو بزنه به شیشه ی ماشینش!

امروز دوباره سوار ماشین آقاهه شدم. موقع پیاده شدن بهش گفتم:«تولد جویسِ تون مبارک!» خیلی حال کرد...بیچاره دختری که کنارم نشسته بود٬هاج و واج مونده بود ما چی داریم میگیم.

                                                     *

می بینید خانم جویس؟ دنیای ما خیلی کوچیکه! "روبنده" رو بردارین!...همه ی این برفهای ناز سپید٬ ارزانی "....."تان!

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:3  توسط هامون 

دو ضرب در دو

راستش٬دیگر دارد برایم عذاب آور می شود. دورم٬خالی. تنها٬افرادی پیش می آیند که یا عجیب در توهم های مالی به سر می برند٬یا می خواهند یک نفع زمینی ببرند٬یا در پی یک جفت گوش همراه هستند ...نمی دانم. پس من کجا می توانم حرفهایم را٬دردها و ـ حتا ـ خوشی هایم را بازگو کنم؟ من و سکوت بیست و هشت ساله ام (باورتان نیست؟)٬خسته ایم. رهایمان نمی کنید؟

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:24  توسط هامون 

آقای جویس! نمیاین شمع ها رو فوت کنین؟

خانم جویس! صبحتون بخیر! قهوه تون رو گذاشتم روی میز. من میرم توی اتاقم.

                                               *

"شاسوسا" میگه:«چرا بعد از اینهمه سال٬خانم جویس با "روبنده" میاد دفتر؟» جوابش رو نمیدم. سیگارمو روشن میکنم.

                                                *

خانم جویس! ظهرتون بخیر!...چرا با ایما-اشاره ٬پاسخ من رو میدین؟ سخت تونه؟ "دارینوش" رو به اینجا ترجیح میدین؟

                                                 *

"شاسوسا" ٬خواب دیده من مدیر شهر کتاب "آبان" شدم. خنده م میگیره.

- اما به خانم جویس که گفتم٬بغض کرد.

                                                  *

عصرتون بخیر٬خانم جویس! هنوز نرفتین؟...مگه امشب پرواز ندارین؟

                                                   *

اومد جلو. نزدیک. نزدیک تر. "شاسوسا" از اتاق رفت بیرون. نفس ـ نفس میزد. دست ظریفش رو پیش آورد. میخواست روبنده رو برداره...صدای مهیبی اومد. یه لرزش عجیب...

روبنده٬خیس شده بود.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:2  توسط هامون 

پارادوکس

رفته در تاریکی/زنده به گوری نمی چشانم ات/ یاد و یأس/افسوس و گذشته/ هه/ بی بازگشت.

بوی نفرین/پرخاش/ دوری ام کن/ مشامِ تیز!

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12:53  توسط هامون 

پردیس/آفتاب

گفته بودم:این شبها٬تا دمدمای صبح بیدار می مانم.

این شبها آنقدر مطالعه می کنم که حتا نگرانی "میم" ـ برای ضعیف شدن چشمها ـ را برانگیخته ام. شب پیش٬"چهره ی پنهان عشق" (سیامک گلشیری)را خواندم. حس بدی داشتم. اصلا خوشم نیامده بود!

                                                  *

"شب های چهارشنبه"٬مجموعه ای ست از هشت داستان کوتاه به قلم "آذردخت بهرامی".نوشته هایی با بطن تلخ و ویران کننده (بی قرار) و رگه های پنهان اروتیسم که در داستان پایانی (قله)٬به اوج و زیبایی خود می رسد. "شب های چهارشنبه"٬یک شاهکار است.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 2:57  توسط هامون 

نگاشته،به هنگامه ی پنج بامداد

آرمیده/سطور هستی من به اعماقِ وجودت/ فریادم/اعتراض/که بیدار شوی/ ببینی چگونه می گریم ات. خفته/ آرام و ناز/ عزمِ تو ام من/ سایه ی عشق/ خوانده بر چشمهایت/ نازنین همه ی من.

 

کات!

پ.ن:«سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم/ دگر نمی شناسم تو ببَر که آشنایی»

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:14  توسط هامون 

یک بوس کوچولو

این شبها٬تا دمدمای صبح بیدار می مانم. مطالعه می کنم. نمی دانم چرا٬اما حس می کنم آخرین کتابی ست که می خوانم. خوابم می گیرد. اما همچنان ادامه می دهم. به گمانم آخرین شبی ست که...

تشنه ام نیست. اما آب می نوشم:شاید این آخرین جرعه ها باشد...

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:42  توسط هامون 

قهوه فرانسه

"اورشلیم" یه هو زد تخت سینه ی طرف. "شاسوسا" بغض کرد. بعد دوید تا جداشون کنه...هی مُفِشو می کشید بالا و یارو رو آروم میکرد..."اورشلیم" میگفت:«من نمیدونم چرا با هرکی دعوا میکنم٬تو باهاش رفیق میشی!»

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20:18  توسط هامون 

مهر

بارش برف٬ قطع شده...نفس ـ نفس می زنم. هن و هن می کنم. می نشینم و ـ هشیار ـ سرم را به تخته سنگی تکیه می دهم. "شاسوسا" می دود. می خواهد تنفس بدهد. نمی گذارم.

                                              *

شیرجه می زنم داخل استخر. گرمای آب٬می خندانَدَم! "شاسوسا" استاد کرال پشت است. من اما به آسمان بی ستاره نگاه و زمزمه می کنم:

«شب است و من

به عمق دره ای تاریک

و روی سر غبار ابر

و زیر پا سپید برف

و شب در من و من در شب.»(۱)

چراغها خاموش می شوند.

                                                         *

به مناسبت تولد "شاسوسا" آمده ایم "پستو". کادویش یک بسته "مارلبورو"ی اصل. ذوق می کند!

                                                          *

بیست و هشت صفر امسال٬شله زرد می پزم. "شاسوسا" آش پشت پا می خواهد. اما من حتا آدرس فرودگاه امام را نمی دانم...می خوابم.

 

کات!

۱:شعر از "حبیب الله بی گناه"

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:17  توسط هامون 

لبه ی پرتگاه

"بهرام بیضایی" از چیره دستان عرصه ی نمایشنامه نویسی در ایران است. چه٬فیلمهای او نیز به نوعی بیشتر شبیه نمایش بوده اند. توانایی او در شخصیت پردازی و دیالوگ نویسی٬شدیدا قابل دفاع است.

                                                  *

"افرا" را که می دیدم٬با خود می گفتم:استاد٬یگانه دغدغه ای پیدا کرده و به حالات گوناگون آنرا پرداخت می کند. اما دیدم در سالهای دور نیز این اندیشه همراه او بوده است(شاید وقتی دیگر). این دغدغه برای تمام آنها که پیگیر کارهای او هستند٬آشکار می باشد:زنی "تنها"٬که به واسطه ی موقعیتهای بغرنج ـ که دیگران مسبب آن اند ـ در رنجی عظیم گرفتار می آید و...

از اینروست که "بیضایی"٬استادی خود را نه در موضوعی که در چگونه بیان کردن آن نشان می دهد. با همه ی این اوصاف٬پردازش او نیز گاه تکراری می نماید. (ر.ک فصلهای پرهراس "شاید وقتی دیگر"٬ "سگ کشی"٬"لبه ی پرتگاه" و تا حدودی "مسافران". و نیز نمایشهای "مجلسی شبیه ..." و "افرا".) این بیان و این اعتراض٬در "پرده ی نئی" (که به زعم حقیر٬یکی از شاهکارهای "بیضایی" ست.) به بهترین وجه نمایان شده است. شایسته است استاد توانمند ما٬در عرصه ای نو این قدرت و تفکر را به کار بندد!... البته در اکثر قریب به اتفاق کارهای او "زن" محوریت دارد. اما بازگشتش به آفرینش آثاری ماندگار چون "مرگ یزدگرد"٬"شب هزارویکم" و "کارنامه ی بندار بیدخش" آرزوی این حقیر است!

 

کات!

پ.ن:۱)به عمد به مقایسه ی توامان فیلمها  و نمایشهای استاد پرداختم.

۲) شخصا خوشحال هستم که "لبه ی پرتگاه" ساخته نشد!

۳) "مدرنیته" ٬باشد برای...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 21:18  توسط هامون 

حوصله ی خودم را هم ندارم

باز٬به سرم می زند. پس از هر عیش و منم ـ منم٬این آوار از نمی دانم کجای فراموشی٬سرمی رسد به طغیانی عظیم و می ربایدم ز هستی و آرام...درد می کشم. بغض می کنم. گاه٬آوازی نامفهوم سرمی دهم...

                                                  *

باید صبح بیاید. تنها شوم(مگر اکنون نیستم؟)...حالا٬فقط صفای این دلِ سیر گریستن را خوشامد می گویم...کسی٬به بر نیست.

 

کات!

پ.ن:«مردی که شب هنگام نزد زنش یا معشوقش بازمی گردد٬تمام دوهزار کلمه ی خود را بر زبان رانده است:بر سر سربازان٬دولتیان٬عامه یا زنان دیگر. اما زنی که در برابر او قرار دارد هنوز پنج هزار کلمه ی دوزخی دیگر برای گفتن دارد و امید به یافتن گوشی مهربان و منفعل.» (شیوا مقانلو - "کتاب هول")

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:12  توسط هامون 

دایره

نیمه شب. شوز...پارک قیطریه...پیامکی از یک دوست قدیمی می رسد:«اینجور ادامه دادن٬خیلی مضحکه!» پاسخ می دهم:«کتاب آخر سیامک گلشیری رو خوندی؟!»...جوابی نمی آید. سوی منزلش واقع در ونک پارک می رانم...بحران ها و حرفهای دور از مزاح٬تیتر روزنامه ی "سلامت" که نیست!!

                                                     *

- تو همیشه عصبی هستی...نمیدونم چی ازم دیدی که اینقدر شاکی و توهین آمیز حرف می زنی.

:خودت شروع کردی به بحث کردن.

                                                   *

دلم می سوزد. دلم می گیرد برای "خاموشی چراغ های رابطه"...کدام قدرت٬کدام جوشش می باید از نو به کارافتد تا این ویرانی را جبران سازد؟

                                                  *

چهار بامداد. دوست قدیمی٬همراه با من٬تصاویر "گلِ ناز" را مرور می کند.

                                                  *

- خب٬بابایی! بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟

:میخوام عامل بروز احساسات رو کشف کنم و از بین ببرمش.

- چه غلطا!...این حرفای گنده ـ گنده رو کی یادت داده؟

: مامانی.

                                                 *

اتوبان خلوت و مه گرفته ی اصفهان ـ شیراز...یک اتفاق٬یک رویداد ناگوار٬بی تابی می کند...چرا خوابم نمی برد؟

                                                 *

«بیا تا قدر یکدیگر بدانیم/ که تا ناگه زیکدیگر نمانیم»

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 10:27  توسط هامون 

مطالب قدیمی‌تر