مرثیه ای برای "سنتوری" و "علی سنتوری"
چه استوار٬پاسخ افرادی را می دادم که اطمینان داشتند ساخته ی واپسین تان٬آخر٬از یک راه "مرئی" بیرون خواهدجست. تابستان٬پرِ امید و آرزو٬به تصاویری که تا چند روز دیگر٬حضور "سنتوری" را بر پرده ی نقره ای نوید می دادند٬لبخندی ظفرمندانه می زدم. با خود فکر می کردم:چه خواهدشد این تلفیق موسیقی و اعتیاد٬از دیدِ استاد!
هفته ی پیش٬واقعیت٬ "تالاپ" بر سرم کوبیده شد. این حدیث رنج٬به سرقت رفت. آنهمه تلاش٬رفت به باد. کوششی تحسین برانگیز٬که در جای ـ جایِ کار خودنمایی می کند. از سرخوشیِ دیوانه کننده ی "رادان"٬به هنگام اجرای موسیقی در منزل "جاوید"٬تا افیون.
خط بطلانی بر تمام ساخته های در باب موسیقی کشیده می شود.چه٬نوازنده ی حرفه ای هم نمی تواند از گونه ی نواختن "رادان" ایرادی بگیرد. حقیر٬به جد و شور٬اعتراف می کنم تمام موسیقی ای که در طول کار اجرا می شود٬و البته ساخته و پرداخته ی "اردوان کامکار" چیره دست است٬کاملا و جزء به جزء توسط "رادان"نمایش داده می شود. نت های شنیده شده٬همان است که روبه روی ما اجرا می گردد. شاید خیلی ها تأکید من بر این نکته را اضافی ـ و یا حتا غلو ـ بدانند. اما دقت کامل به جزئیات٬این اثر را به شاهکاری بی مانند در این ژانر تبدیل می کند.
استاد! چه ماه به ما قبولاندید "بهرام رادان"٬بازیگر بسیار بسیار بزرگی است. هوش او ـ در اجرای شخصیتی درمانده ـ و نیز گونه ی یادگیری نواختن این ساز(نمی دانم تا چه حد. اما حتا در ظاهرِ سینماییِ آن)٬شایسته ی ستایشی عظیم است.
مهرجویی عزیز! این٬حدیثِ شیفتگان "هامون"٬"درخت گلابی" و"سنتوری" ست که عجیب دلگیر اند. دلگیر. مگر افسوس٬چاره و توانی نیست. که غم نامه ی "علی"٬گویی ندایی سوی همین ساخته دارد:
«با تو ام/که داری/به گریه م/می خندی.......کاش میشد/بیای و/به من دل/ببندی........تنها بودن/ یه کابوس شومه/عزیزم..........کار دل/نباشی/تمومه/عزیزم....»
کات!
