تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

"هشتادوهفت" تان سپید! این٬آرزوی کسی ست که به ندرت٬خواسته های روشن را تعمیم می دهد(نه: منتی نیست). باشد تا یکدلی٬ساده زیستی و آرامشتان٬دور از جنجال این و آنی باشد که بر آزردنِ روحتان٬چیره اند! بهارتان٬بوی "اقتدار" و جسارت بدهد! بغضهاتان را به جا روان سازید و گران٬برای زمینیان! از تخریب و آزار خویش ـ تا آنجا که توانی هست ـ بپرهیزید! طعنه و غیبت را به این واپسین روز بسپارید!

*

نوروز٬بهانه است. شادکامی و پاکی تان٬خودِ بهار است.

 

کات!

پ.ن:۱)من و پندنامه؟ ابدآ

۲)تمیزِ یک عاشقیِ آزاد و خیانت٬باشد برای آسمان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:24  توسط هامون 

"سرکار خانم جویس!

با سلام و صمیمانه ترین تبریکات به مناسبت سال نو و نیز در راه بودن نخستین فرزندتان٬این سومین مرتبه است که برایتان نامه ای می نویسم. البته نمی دانم دلیل بی توجهی تان چیست. فقط برای آخرین بار به شما هشدار می دهم که شرایط روحی فرزندخوانده تان ـ فرانی ـ شدیدا نگران کننده است. او در نیمه های شب٬بلند ـ بلند با خود حرف می زند و شما را دشنام می دهد. او به یکی از دوستانش گفته که فرزند نامشروع شماست و جنابعالی برای رهایی از این رسوایی٬سالها از دیدار او خودداری کرده اید. ضمنا در شب یکشنبه او در حمام در حال استعمال حشیش دیده شده است.

من از صحت و سقم هیچیک از حرفهای فرانی آگاه نیستم. فقط چند خطی پراکنده و ـ گاه ـ بی ربطِ منطقی٬روانه تان می کنم.

 

کات!

پ.ن:کسی غمگین است. تصویرش می خندد اما...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 4:38  توسط هامون 

همه٬توی حیاط بودن. رفتم طرفش. یقه ی پیرهن حریر مشکی شو گرفتم و گفتم:«یه هو حس بیهودگی بهم دست داد...مریض شدم بخدا!» دستشو روی ته ریشم کشید و گفت:«یه خورده برو عقب!»دستم رو از روی یقه٬سُردادم پایین. اخم کرد. گفتم:«جدآ این پیرهنو سپهر برات خریده؟» گفت:«از فرانسه آورده.»

*

پیرهن مشکیِ چروک و مچاله...

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 4:31  توسط هامون 

اشکی نو٬بر صورت گرم...زیستن ـ انگار ـ یک بازی است و ما٬بی رعایت قواعد٬زور می زنیم برای ماندن... خوابِ تو٬آنِ من و سبز ـ بیداریهای من٬آنِ ندیدنت. نشنیدنت...درد را عیان ات نمی کنم. تنها٬شادمانی های آفتابی را بر رؤیت نگاهت می نشانم ٬تا ندانی:همراهیِ انسانی مستاصل٬سخت اما شدنی ست.

*

تصاویر٬مرده. سبز...و یگانه ای که نفس می طلبد را محل و مجالی نیست. هی بر زمان این بازی شوم می افزایم و از پایانش بیزارم!

*

دوری و زمزمه ی منِ من٬هیچ آرامشی نداشت.

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 2:27  توسط هامون 

بیرون٬می کوبند...من هم با "ترنج" و تنهایی می کوبم. هی! آرام و همنوای اشک! رخِ آتش که دیدی٬ یادِ "زین آتش نهفته که در سینه ی من است/خورشید شعله ای ست که در آسمان گرفت" کن!

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:56  توسط هامون 

باز همه چیز فرومی ریزد. فرومی پاشد...این بغض و هزار "دوستت دارم را نمی بینی. چون همیشه٬ متهم می شوم به عزلت.

بگذار دیوانه شوم! کورسوی عدالت٬رعایت گفتمان و احترام است. این سکوت٬در انتهای ظرف خود٬ به انتظار فریادی سهمگین است.

*

دیر شد٬برای محبت و انتقادهایی دور از توهین. تمامِ من و تو٬پای نافهمی و جدل ٬تمام شد. گویی٬این همراهی٬نشانی جز تحمل ندارد. چنان آزرده ی خُلقِ تیره ام گشتی که...

*

این نوا٬حاکی از پیروزی نیست:من٬به نهان می گریم...بخواب!

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 3:20  توسط هامون 

این اتاق سرد را دوست دارم. پناهِ رهایی از شادمانیِ آشنایان. پرِ خاطره ی روزهای کودکی٬می خندند و به ناهمگونی(بخوانید:غیرطبیعی بودن!) خویش بیشتر پی می برم...همچنان٬استوارم و هیچکس را مجازِ آگاهی از احوال درون نمی یابم.

فنجان قهوه و زمزمه هامان که نرسید. تنها٬یادداشت هایی پرِ فریاد. پرِ "می فهمی چه می گویم؟".

*

این اتاق سرد را چقدر دوست دارم!...می دانستی تعطیلاتِ خالی از گفتگو در راه است؟

*

فرانی:سیگارم تموم شده.

زویی:میریم یه قدمی میزنیم٬هرچی هم بخوای٬میگیریم.

فرانی:شناسنامه ی منو تو برداشتی؟

زویی:بلند شو بریم دیگه!

 

کات!

پ.ن:کار دل/نخونی/تمومه/عزیزم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:45  توسط هامون 

کتابی از "پیتر آبراهام" برمی دارم. چشمم به نسخه ای از "اولیس" می افتد. صفحه ی آخر...وای... خنده ای گم. بغض.

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:30  توسط هامون 

روزها٬سنگین می گذرند..مرا دعوت کن به خانه ای بی پنجره٬به قهوه ی تلخ و داغ!

روزها. روزهای سو ء تفاهم٬بی حوصلگی...مرا دعوت کن به زمزمه ی نوشته هایم! نمی خواهم منتظران مسافر و هشتادوهفت٬بغضم را ببینند! مرا محل بنه!

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 19:50  توسط هامون 

استوار خواهم شد. گریه٬به نهانگاهِ جاودان خواهد رفت. خبر شبانه و اندوه٬راهیِ این صفحه است و بس.

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:37  توسط هامون 

تراژیک تر از این دیده بودی؟ من اینور دنیا. تو هم اینور دنیا...

شب ـ دردهای منو٬با چشمهای بسته ت ٬ببین!حس کن!

نمیدونی با این شربت آبلیمو چه حالی دارم!

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:6  توسط هامون 

روایت "داوود رشیدی" از اوضاع کنونی تئاتر

«یه روز یه گاریچی داشته تو راه میرفته...با خودش میگه:«عجب هوای گرمیه! تا حالا هیچوقت هوا به این گرمی ندیده بودم.» اسبش میگه:«منم همینطور!» گاریچی ـ متعجب ـ میگه:«تا حالا اسبی ندیده بودم که حرف بزنه.» گاری میگه:«منم همینطور!»

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 1:44  توسط هامون 

باد می وزد. باد سنگین...تو گریسته ای و شیشه های بام٬شکسته.

نفرین شده٬به طاقت و عشق٬امیدوارِ روزهای واپسین ایم.

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:32  توسط هامون 

همه آشفته اند. هم تو٬که از خرید قابهای تیره ناراضی هستی٬هم آن مرد کراواتی از خودراضی که برای پس دادن چند شمع٬"خانه ی جوان" را به هم می ریزد.

همه درمانده اند.

من اما این هوای ابری را به اعماق خویش نفس می کشم و حالم خوب است. نه آشفته ام٬نه درمانده. که شیفته ی این تنهایی و سکوت ام!

نوروز و بازی هایش٬ارزانی تان!

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:2  توسط هامون 

زور می زنم:خاطرات خوش دهه ی قبل٬تند می گذرند و قدرت تمرکز و طعم لبخندی کوتاه پس از یادآوریِ هر یادبودِ روشن را می گیرند.

یک سفر سبز٬بیاید و مرا ببلعد!...برای عقده گشایی٬زود است.

 

کات!

پ.ن:آخر یک بار با این جماعت نفهم که در سالن تئاتر بیهوده می خندند و وزوز می کنند٬ درگیر خواهم شد٬شدید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:30  توسط هامون 

برهنه٬صلیب وار٬عطش و آتش به سر٬نیستِ تاریکی می گردم. بی طاقت٬گیج می روم در سایه ی خانه و سکوت. تشنه ی آب٬زخم بر زخم می نشانم من. دیگر هیچ نمی فهمم...هیچ.

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:19  توسط هامون 

این تنهاترین٬می خواهد برنامه ای برای گذرانِ روز و غروب سنگین داشته باشد. چرخی در "شهر کتاب" و دیدن یک نمایش. شاید هم یک شام ساده و دوست داشتنی...

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:53  توسط هامون 

زویی:چشماتو باز نکنیا!...چه حسی اومد؟

فرانی:بن بست.

زویی:یعنی چی؟

فرانی:فکر نکنم نیازی به ترجمه باشه.

زویی:حالا چرا خُلقت تنگ میشه؟

فرانی:از بازی بدم میاد!

زویی:کدوم بازی؟

فرانی:دیرت نشه؟

زویی:میرم کم کم.

*

فرانی:بوی خون میاد.

زویی:جدآ؟

فرانی:آره...چقدر طولش میدی!

زویی:کوچولو! نق نزن!

فرانی:من میرم بیرون. زود میام.

*

فرانی:میشه یه خورده تنهام بذاری؟

زویی:نه. اومدم اثبات کنم.

فرانی:چی رو؟

زویی:سالم بودنم رو.

فرانی:الان؟

*

زویی:این رنگ بهم میاد؟

فرانی:خیلی!جون میدی واسه...

زویی:خفه شو لطفآ!

*

زویی:آی ی...

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 2:43  توسط هامون 

۱) چه پارادوکس غریبی! ترا به یک بازی غریب می خوانم و رغبتی می بینم از جنس چند نقطه ی پرمفهوم. از سویی دیگر٬بکر بودنت را می ستایم. و لیک در صورتی که همدمی اختیار نکرده باشی. چه بسا احوالت را درنمی یابم و آگاه نیستم٬که مقوله ی "اجبار" را کتمان می کنم...حالا هم٬مانده ام میان توصیه های افزون٬بر آمیختن و یا ستودن همین ریشه ها. همه چیز٬نشان شور دارد. مگر آن عشق که در یک بازی دوگانه نثار می کنی...خواسته٬آرامشی ست جاودان از برای تو و حدیث رقم خورده در این سالها. ما هم در حوالی یاد و باران٬خواهیم نوشت ترا٬آنگونه که غمت بکاهد.

۲)با دستانی به سردی وجود تو. باورم نبود که درمیان فراموشی٬باز هم٬نشان خاطره و ویرانی داری. نگاهش٬خودِ تو بود:بی عشق.

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:50  توسط هامون 

آره آقا مسعود. همه ش مال اون شبه. بغضای تو که از عشقت دور شدی و بدجوری داغونی...همه ش بخاطر "تنهای بی سنگ صبور" و اون سه پاکت وینستونه...شیش صب که رفتی٬من نفس نداشتم.

عصبی بودم. صورتم٬پشتم شروع کرد به خارش. بعد هم سرفه های کوفتی اومدن. به حد مرگ. به حد زاری واسه یه آنتی هیستامین. چه صبح گهی بود!

شیشه ی ماشینو می کشم پایین:یه خورده هوا میخوام. فقط یه ذره. یادم میاد وقت خواب چقدر نفسم گرفته بود و خس خس میکرد. خودمو میخارونم...

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:24  توسط هامون 

حالا ـ دوستانه ـ اگاهم می کنی که این نوشته های "احمقانه"٬مخاطبی ندارد و مادامیکه حبسِ این اتاق ام٬امیدی نیست. حدیث روشن روانه می کنی که به سالیان بعد٬هیچکس درنخواهد یافت مفهوم اینهمه دردنامه را...ظرف من٬همین چند خط بی پیکر است. چه کنم؟

 

کات!

پ.ن:متعجب شدید که مطرب یک میهمانی بودم؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 6:10  توسط هامون 

دلتنگ ام! می فهمی؟ دلتنگ؟...شب پیش٬نیمه مست٬تحمل سردرد بود و مبارزه با خواب. این غروب هم٬رها کردن جمع نسوان است و اتاق سکوت و عاشقانه...می خوانمت به یک فنجان قهوه. به شنیدن حرفهایی از جنس انسان من.

*

"زویی می گفت:«میدونی٬من تنها کسی تو این خانواده ام که مشکلی نداره. می دونی چرا؟ چون هروقت دلم می گیره٬یا گیج می شم٬چه کار می کنم٬فقط چند نفر رو دعوت می کنم بیان تو حموم به دیدنم و - خوب٬با هم مشکلات رو صاف و صوف می کنیم٬همین.»" (۱)

 

کات!

۱)جی.دی.سلینجر- فرانی و زویی- میلاد ذکریا

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:7  توسط هامون 

پرت کن! پرت کن! باور کن کنار نمی روم! فعلا که در این بازیِ باخت - باخت٬پیروز تویی. به خاطر فریاد و ربودن مجال٬از مخاطب خسته ات. چه روزگار نابی ست که همه٬بر عقیده ی خویش اصرار می ورزند!... حق و حقیقت من٬سهمی از همین تنهایی!

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 12:12  توسط هامون 

۱) این "تنها"٬سالی یک بار به دیدار دوستان نازنین "البرز" می رود. شاد ام می کنند.

۲)آن نوشته ها٬هیچ رابطه ای با "بریل" ندارند. تلاشی کوچک٬خودِ دریافتن آنهاست.

۳)سپاس از احوال جویی!...می چرخم و کفش "آدیداس" به پا٬سوی اجرا در رادیو می روم.

۴)نه بمیر٬نه گم شدن را حتا به خیال وارد کن!

۵)خانه ی تو کجاست؟

۶)به راستی آغاز٬آن نوشته بود؟

۷)های٬آبیِ پنهان!

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:52  توسط هامون 

دختران مترسک!

دختران بی روح!

دختران بی شعر٬زندگی!

دختران پرشعر٬...گی!

نفرین نامه ی نامرادِ کدام بی خبر٬بر تنِ بی روحتان نشست که اینگونه شادنما و تهی٬سرمی کنید؟

ای بلوغتان نارس! سرخوشی تان٬مصنوع! چه ساده فریب می خورید و بر افزودن عطش دوپایانِ خرفت٬ به آراستن دست می یازید! ای ناله های شبگیرتان٬جایگزین اندیشه! کیستید؟ چیستید؟ چنان غالب اید و بسیار٬که ما را توان اشارتی مگر٬در برگه های بی مخاطب...کهنه خواهید شد٬در هنگامه ای که نیست دور. خیال شما و من٬آسوده!

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:14  توسط هامون 

۱) قرار گویش در "جعبه ی جادویی" به روزی دیگر موکول می شود.

۲)غم انگیز است برخورد عقاید و بحثهای بی نتیجه٬در حضور یک شاهد(بخوان:دوست)!

۳)یک تصویر گنگ. او بود که همصدای آن روز پرمرگ شد.

۴)کجایی؟"شاسوسا"ی عاشق من! دختر بلوند همسایه٬چه کرده با تو؟

۵)در نوزده دقیقه و پنجاه و شش ثانیه٬دردهایم را رو به دوربین٬می خندم.

۶)آرامش. آب گرم. برهنگی...چه جای من و نجوایم؟

۷)اگر دلی به کار است و نفسی در طلب٬پیش رفتن و تمنا٬تنها٬از نگاه این نسل نو٬شکستن غرور و خواری می نماید. هه!

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:57  توسط هامون 

سکانس آغازین و پر از وهم "هتل میلیون دلاری"/میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس---- زبان آتشینم هست لیکن درنمی گیرد/بی نفسی/نزاع/نیا شمعا رو فوت کن/خیابانهای تاریک٬پی تو/ "عادت"/تصویری از بیست و پنج سال پیش/ بی نفسی/بی نفسی...

دیوانگی٬تاوانی دارد.

قصد من٬رنج تو نیست.

سزاسزا فغان من/روا روا نوای تو/ چو بشکنم من این قفس/رَوم به خاک٬بقای تو/

بی نفسی.

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:50  توسط هامون 

دلمان تنگ بود. تنگ حضور و نوشته های این و آن. تنگ دیداری که رخ نداد و ـ انگار ـ رجعتی پیش آمد. و نیز٬بی خبر ایم از صفحه ای که نمی دانیم چرا نوشته ای نو٬نمی آرایدش...

دلمان تنگ بود. همین...

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 20:14  توسط هامون 

درنگ٬جایز است. عبور از زیستن و نفس؟ بی تفاوتی به سکوت ما؟...راهِ گذر ـ این بار ـ اگر آسمان است و هنوز جاذبه ای به کار٬خیال و ملالی نیست اگر سنگفرشِ پرازدحام ترین خیابان این شهر٬آغشته به پَر شود!

این حرفها٬این رفتارها دیگر کدام است؟ سپردن عطر و زمزمه به باد٬سوی دیاری که بی شک از دیدار خدای دورتر است.

واژگان٬به که گزیده و بی هیاهو٬حدیث رنج بازگویند. ورنه٬چون دیگر دوپایان٬شعر و نفسمان نیز هیچ است٬مگر روزمرگی. اندیشه ی ناب٬تاب می آورد جسم را. زمان و زمین را...مبلغان خوراک شکم٬دختر بچه ای را دستاویز کرده اند. بخند بر نگاهش! بنویس..."شراب و بوسه"٬به این حال٬نه طلب ماست.

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:57  توسط هامون 

می بینی؟...چقدر این تنهایی و همدمی با خویش٬زیباست! خلوت و بغض٬توأمانِ بی آزار٬آرامشی نایاب هدیه ات می کنند...تنهایت می گذارم با سیگار و اتاق تنهایی ام.بیندیش و بنگر٬آنهمه زخم ناروا بر من! تجربه کن این دقایق بی بازگشت را! هم غصه٬ازچه می جویی؟ نفس بکش و خدایی کن به جایی که تنها٬تویی و تنهایی ات!

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:46  توسط هامون 

۱) سردردهای بی وقفه٬امانم برید. همراهی ام نمی کنی تا به درمان؟

۲)همصدایی ها٬بوی مبارزه می دهند. جدایی کنید!

۳)دور ام کنید از نسلِ پسین!

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 22:55  توسط هامون 

این همدم و همراه ما٬هیچگاه در عمر نودوهفت ساله تان٬به دیدار و آشنایی نیامده بود. اما در پنجشنبه ی زمستانی٬به رسم همدلی با آشنایان من٬سوی یادبود و بدرقه تان آمد.نشست٬درست روبروی تصویرتان. چه آشنا بودید برایش!چه صمیمی! یکدل و پاک...ملتهب شد. از درون گریست...و حالا٬پر از افسوس و دریغِ دیداری کوتاه...می لرزد. یادتان می کند. با احترامی جاودان به مرام و نشانتان.

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:29  توسط هامون 

تو از عشق بیزاری و من ز تو٬بیزارتر                                                                                             تو از هست پرباری و من زتو٬پربارتر

*

یادبود.جمع. گریه.آرامش...دوام کمی می آورم و پی بهانه٬ترک آشنایان می کنم.

گرفتار هذیانی نو و بحرانی موقت:موها نمی باید کوتاه شوند. ابروها٬کلفت. ناخن ها٬بی زیور. هاله و سماع. "هدایت" دیگری...نمی دانم بخندم یا بگریم بر این اوصاف و عوالم پوچ. هرکس توبره ای از "شرق" برمی دارد و به ظن خویش٬کمال می یابد...گمراهی. ویرانی من٬آنگاه به اوج می رسد که صحبت از چشم سوم و چاکراه و...(هه هه!)می شود. (حدیث مخالفت نیست. اما...)وجود ناحیه های روشن در ابرو و کف دست. هذیان پنداری از عرفان و انرژی. ممارست. یوگا.

من و تحمل ناچیزم٬اهل بازی های زودگذر نیستیم.

ریاضت. دو قاشق ماست٬یک کاسه آب و نان خشک. زمزمه های ناصواب٬پی هم می آیند...عوالم دیگر. فراق.پیر.عرفان.فرزند شاعر. ازدواج:سلوک.

خدای آب! گمراهی مرا ببخش!حقیقتی بنما٬جاودان٬بر همگان!...بگذریم!

*

حالا که حوصله تان بیرون از این حوصله است٬مرا با خلوت و سیگار٬بگذارید و پی تهی ترینِ حقایق پیش بروید. تشنه بمانید! (بیچاره بودا! بیچاره علی!)

 

کات!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:21  توسط هامون 

خداحافظ!

پس ـ پس می برم این سایه ی شوم را از برِتان...حتا سرفه های پیاپی که گرگرفتگی ام را بیشتر می کند٬مانع این بدرود نخواهد شد...خداحافظ!

روز قبل ـ به هنگام وداع با سبزینه و آفتاب ـ یک نفر سراغی گرفت:دو دقیقه و چهل و شش ثانیه. می خندیدم و می خندید و گفتم که نوشته ها را چندان جدی نگیرد. دریغ آنکه فکر می کرد شکایت و رنج٬ از نسوان می برم!!! که من٬دیری ست موجب رنج نزدیکان ـ زن و مرد ـ ام.

*

خداحافظ!

برهنه٬کنار قابهای بی خاطره٬دست می برم سوی آخرین جرعه ها.

راستی! در تصویر آخر٬همه ی آنها را که ـ به بهانه ی تک اندیشی ـ مرا متهم می کردند٬سپاس گفته ام.

*

سلام!

صمیمانه و شرمسار٬عذرخواهی می کنم:هیچ کدامتان را به خاطر نمی آورم. اکنون هم وقت تنگ است. بازشناسی٬باشد برای بهشت!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

الیزا:نوشته های من و تو٬تنها یک مخاطب داره.

ژیل:آرزو می کنم زودتر از تو بمیرم!

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:54  توسط هامون 

این عزلتِ به درازا کشیده و روزگارِ صنعت٬همراهیِ ذهن نمی کنند تا به خاطر بیاورم واپسین مرتبه ای را که میان انسانهایِ این شهرِ بی پیکر٬رفت و آمدی داشتم.

قناعت٬خصیصه ای ست نیک. اما من نمی دانم این رنجِ زمینی٬این خفت٬به کدام امید٬به آرزویِ کدام سپیدی روی می دهد؟ تنها٬می توانم خود را اینگونه قانع کنم که اینان٬خوگرفته اند. چون همدمی و عادت من٬به تنهایی.

چهره ها٬عبوس. واکنشها٬بی درنگ و احساسی. فریاد. بوق.ناسزا. حضور و تجمیع مدرنیته در دیاری که آغشته به فرهنگ نو (حتا نکوهیده)ی هزاره ی سوم نیست. به هرحال٬تنها مثال نقض این قناعت٬ سقوط آستانه ی صبر و فرهنگ اجتماعی به نازل ترین حد خویش است. چه بهتر که از قناعت می کاستیم و به صبر می افزودیم. این دیگرستیزی٬این جدل٬پایانِ حقیقتی ست به نام زندگی(لطفا با گزاره ی " یا گرگ باش٬بدر! یا..." اشتباه نکنید!! که البته درصورت انتخاب میان این نصیحت "روسو" و نیستی٬ بی شک دومی را خواهم گزید)...ورنه٬راه رفتن و نفس کشیدن٬از هر جانداری برمی آید.

*

گرسنه و کلافه٬به کافه ی محبوبم می رسم. تنها مشتری...خوشحال می شوم:باز٬فرار کردم.

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:9  توسط هامون 

جنگلِ واژگون. درختها٬نشسته٬مُرده٬به نوای شادِ تبر. بیش از این نمی باید اهلِ صعود را نفس گرفت!

مگر نه آنکه هرچه شاخسارِ نشانِ "نادمه"(۱) زدودند؟

 

کات!

۱)شگفت است دیگرگونه خوانیِ "همدان"!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 13:43  توسط هامون 

پس از آن خانه نشینیِ مرگ گون٬پای در خیابان٬نمِ باران را شاد می شوم. خسته ی آدمیانِ بی صبر٬ می روم به راهی نزدیک. حس می کنم آرامش٬بازمی گردد...

دریغ! بازگشت٬تکرارِ حدیثِ ساعاتِ پیش است...گوشه ای کز می کنم و گُرگرفته٬خود را به نیستی ها می سپارم.

این بار انگار٬شوخ طبعیِ درد هم٬خفته. تمام ام. کجایی باران؟

 

کات!

پ.ن:۱)چاره در "مرگ"...

۲)آرزو...آرزو...تمامشان یک خصیصه ی نامراد دارند:دست نیافتنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:30  توسط هامون 

ولو. افتاده. خراب...اتاق سرد و شلوغ. قهوه. دفتری از "بامداد". کتابخانه. تلفن...و صدایی پر از تنهایی: «توی شبات ستاره نیست...»

ولو. ضعف. (کی آمدی؟)

می آیی بالای سرم. ترسیده ای انگار. صدایم می زنی. دوباره...شانه ام را ـ آرام ـ تکان می دهی.

- چیکار میکنی با خودت؟

چشمهایم را٬سرخ٬آرام بازمی کنم. به پهلو می غلتم. چشمم به کفشهایت می افتد. و به هدیه.

گیج٬پیِ فنجان قهوه ام می گردم که اینروزها ـ بی آنکه یکبار تمیزش کنم ـ کنار خواب آلودگی ام سرمی کند.

سرفه می کنم. می نشینی...نگران هجرتی بی بازگشت٬دست بر سینه ام٬تپشهای نامأنوس را ـ انگار ـ شماره می کنی.

من حالم خوب نیست. دستم به صورتت نمی رسد...تمام قوایم در لبخندی سرد٬پدیدار می شود... چشم می بندم و می روم.

****

شب. تار می بینم.

سیگاری می گیرانی و ورق می زنی...

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 17:26  توسط هامون 

مرز جنون٬همین جاست. همین سردرگمی های خودخواسته. همین انفعال و تنهایی. توانِ نجات٬در من نیست. که هی فرومی روم در روزگار قحطیِ لبخند.

نجاتم دهید!

 

کات!

پ.ن:در بی خبری٬غربت٬تنهایی٬یک چیز برای چند دقیقه آرام و افسونم می کند:تماس همراهان شانزده روزه در نیروگاه "پرند".

بازمی گردم به بی کسی...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:47  توسط هامون 

بالا٬حایل شرمگاه و به بالا٬چهره پوشی سپید٬که ما را از تماشا دور می کند و به راهی نو می خواند. "آبی"٬بر اش می نشیند و نه به نقشِ ایمن. که زلالی و کام٬نمی باید به عیانِ نگاهِ تو باشند.

**

بوی بهارنارنج. عطر گریه...گویی همه دنیا٬نفس تو را گوش سپرده اند. شرم. که پایانش٬حدیث تکرر است و ربودنِ تقدس. پیش نیا! پیش تر نیا!

**

قهوه ی تلخ. قهوه ایِ تلخ. با آن حضور کوچک٬ما را بیزارِ صبحدم می کند.

چیست این نغمه ها مگر٬که تو٬سوی آتش می گزینی؟ رخساره بر دعا ببند تا که لااقل همین یک بار٬ آسمانِ حوالیِ درد٬مهتاب نباشد! تو از رؤیت می ترسی و می نوشانی ام٬تلخِ تلخ.

**

دستم به خدا نمی رسد. در قطراتِ عجول٬نفس می کشم. در تاریک ـ غاری قریب٬یکی(ای کاش!) ناآشنا٬بالا می رفت از باکره ترینِ صخره ها.

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:47  توسط هامون 

میهمانی شش نفره. شبِ آدینه درکنارِ خانواده ای سالها دور از پدر...با صدای پر خَش ـ به پاسِ دود ـ برایشان زمزمه می کنم.

-رهایی از غم/نمی توانم/تو چاره ای کن/که می توانی

سرخوشِ قهوه ترک٬می خندم و همراه ام.

- غم ها بسرآمد/زنگ غم دوران/از دل بزدودم/منتظرت بودم/منتظرت بودم

یک قدم تا صبحِ منزل اما٬پر از بلاتکلیفی ست.

- تا تو مراد من دهی/کُشته مرا فراق تو/تا تو به داد من رسی/من به خدا رسیده ام

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 3:45  توسط هامون 

روبروی آینه٬توجهی نو بر تورفتگیِ شانه٬با موهای کوتاهِ پرکف و ته ریشی که می نشیند٬بر درماندگی.   روبروی آینه٬لبخند و آرامش و دوری٬دستی ساییده بر گردن٬خاموشی و خرابیِ زخم ها.                       روبروی آینه٬انگاره ی خواب و خمار٬زدودنِ ناپاکی ها.

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:52  توسط هامون 

پسِ پرده های نامهربانی٬یکی پریچهر سرکی می کشد بر احوالمان.

مجال بازگویِ اندوه نمی دهد...می رود.

*

گفتمش چه توفیر٬که دیوانه باشی٬یا نه؟ از آن ما باش شبگریه و سپیدی را!

*

رویت تمنا٬بر قامت انسانی که رویش به ما نبود. جامه ی هماغوشی به تن و پرهیزکاری٬به روح...همین آشفته نگاری ها٬نشانِ اوست. توبه و ناتوانی٬توأمانِ روز و شب٬طلبِ آتششان عاشق اند.

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:30  توسط هامون