*
نوروز٬بهانه است. شادکامی و پاکی تان٬خودِ بهار است.
کات!
پ.ن:۱)من و پندنامه؟ ابدآ
۲)تمیزِ یک عاشقیِ آزاد و خیانت٬باشد برای آسمان!
*
نوروز٬بهانه است. شادکامی و پاکی تان٬خودِ بهار است.
کات!
پ.ن:۱)من و پندنامه؟ ابدآ
۲)تمیزِ یک عاشقیِ آزاد و خیانت٬باشد برای آسمان!
با سلام و صمیمانه ترین تبریکات به مناسبت سال نو و نیز در راه بودن نخستین فرزندتان٬این سومین مرتبه است که برایتان نامه ای می نویسم. البته نمی دانم دلیل بی توجهی تان چیست. فقط برای آخرین بار به شما هشدار می دهم که شرایط روحی فرزندخوانده تان ـ فرانی ـ شدیدا نگران کننده است. او در نیمه های شب٬بلند ـ بلند با خود حرف می زند و شما را دشنام می دهد. او به یکی از دوستانش گفته که فرزند نامشروع شماست و جنابعالی برای رهایی از این رسوایی٬سالها از دیدار او خودداری کرده اید. ضمنا در شب یکشنبه او در حمام در حال استعمال حشیش دیده شده است.
من از صحت و سقم هیچیک از حرفهای فرانی آگاه نیستم. فقط چند خطی پراکنده و ـ گاه ـ بی ربطِ منطقی٬روانه تان می کنم.
کات!
پ.ن:کسی غمگین است. تصویرش می خندد اما...
*
پیرهن مشکیِ چروک و مچاله...
کات!
*
تصاویر٬مرده. سبز...و یگانه ای که نفس می طلبد را محل و مجالی نیست. هی بر زمان این بازی شوم می افزایم و از پایانش بیزارم!
*
دوری و زمزمه ی منِ من٬هیچ آرامشی نداشت.
کات!
کات!
بگذار دیوانه شوم! کورسوی عدالت٬رعایت گفتمان و احترام است. این سکوت٬در انتهای ظرف خود٬ به انتظار فریادی سهمگین است.
*
دیر شد٬برای محبت و انتقادهایی دور از توهین. تمامِ من و تو٬پای نافهمی و جدل ٬تمام شد. گویی٬این همراهی٬نشانی جز تحمل ندارد. چنان آزرده ی خُلقِ تیره ام گشتی که...
*
این نوا٬حاکی از پیروزی نیست:من٬به نهان می گریم...بخواب!
کات!
فنجان قهوه و زمزمه هامان که نرسید. تنها٬یادداشت هایی پرِ فریاد. پرِ "می فهمی چه می گویم؟".
*
این اتاق سرد را چقدر دوست دارم!...می دانستی تعطیلاتِ خالی از گفتگو در راه است؟
*
فرانی:سیگارم تموم شده.
زویی:میریم یه قدمی میزنیم٬هرچی هم بخوای٬میگیریم.
فرانی:شناسنامه ی منو تو برداشتی؟
زویی:بلند شو بریم دیگه!
کات!
پ.ن:کار دل/نخونی/تمومه/عزیزم
کات!
روزها. روزهای سو ء تفاهم٬بی حوصلگی...مرا دعوت کن به زمزمه ی نوشته هایم! نمی خواهم منتظران مسافر و هشتادوهفت٬بغضم را ببینند! مرا محل بنه!
کات!
کات!
شب ـ دردهای منو٬با چشمهای بسته ت ٬ببین!حس کن!
نمیدونی با این شربت آبلیمو چه حالی دارم!
کات!
«یه روز یه گاریچی داشته تو راه میرفته...با خودش میگه:«عجب هوای گرمیه! تا حالا هیچوقت هوا به این گرمی ندیده بودم.» اسبش میگه:«منم همینطور!» گاریچی ـ متعجب ـ میگه:«تا حالا اسبی ندیده بودم که حرف بزنه.» گاری میگه:«منم همینطور!»
کات!
نفرین شده٬به طاقت و عشق٬امیدوارِ روزهای واپسین ایم.
کات!
همه درمانده اند.
من اما این هوای ابری را به اعماق خویش نفس می کشم و حالم خوب است. نه آشفته ام٬نه درمانده. که شیفته ی این تنهایی و سکوت ام!
نوروز و بازی هایش٬ارزانی تان!
کات!
یک سفر سبز٬بیاید و مرا ببلعد!...برای عقده گشایی٬زود است.
کات!
پ.ن:آخر یک بار با این جماعت نفهم که در سالن تئاتر بیهوده می خندند و وزوز می کنند٬ درگیر خواهم شد٬شدید!
کات!
کات!
فرانی:بن بست.
زویی:یعنی چی؟
فرانی:فکر نکنم نیازی به ترجمه باشه.
زویی:حالا چرا خُلقت تنگ میشه؟
فرانی:از بازی بدم میاد!
زویی:کدوم بازی؟
فرانی:دیرت نشه؟
زویی:میرم کم کم.
*
فرانی:بوی خون میاد.
زویی:جدآ؟
فرانی:آره...چقدر طولش میدی!
زویی:کوچولو! نق نزن!
فرانی:من میرم بیرون. زود میام.
*
فرانی:میشه یه خورده تنهام بذاری؟
زویی:نه. اومدم اثبات کنم.
فرانی:چی رو؟
زویی:سالم بودنم رو.
فرانی:الان؟
*
زویی:این رنگ بهم میاد؟
فرانی:خیلی!جون میدی واسه...
زویی:خفه شو لطفآ!
*
زویی:آی ی...
کات!
۲)با دستانی به سردی وجود تو. باورم نبود که درمیان فراموشی٬باز هم٬نشان خاطره و ویرانی داری. نگاهش٬خودِ تو بود:بی عشق.
کات!
عصبی بودم. صورتم٬پشتم شروع کرد به خارش. بعد هم سرفه های کوفتی اومدن. به حد مرگ. به حد زاری واسه یه آنتی هیستامین. چه صبح گهی بود!
شیشه ی ماشینو می کشم پایین:یه خورده هوا میخوام. فقط یه ذره. یادم میاد وقت خواب چقدر نفسم گرفته بود و خس خس میکرد. خودمو میخارونم...
کات!
کات!
پ.ن:متعجب شدید که مطرب یک میهمانی بودم؟
*
"زویی می گفت:«میدونی٬من تنها کسی تو این خانواده ام که مشکلی نداره. می دونی چرا؟ چون هروقت دلم می گیره٬یا گیج می شم٬چه کار می کنم٬فقط چند نفر رو دعوت می کنم بیان تو حموم به دیدنم و - خوب٬با هم مشکلات رو صاف و صوف می کنیم٬همین.»" (۱)
کات!
۱)جی.دی.سلینجر- فرانی و زویی- میلاد ذکریا
کات!
۲)آن نوشته ها٬هیچ رابطه ای با "بریل" ندارند. تلاشی کوچک٬خودِ دریافتن آنهاست.
۳)سپاس از احوال جویی!...می چرخم و کفش "آدیداس" به پا٬سوی اجرا در رادیو می روم.
۴)نه بمیر٬نه گم شدن را حتا به خیال وارد کن!
۵)خانه ی تو کجاست؟
۶)به راستی آغاز٬آن نوشته بود؟
۷)های٬آبیِ پنهان!
کات!
دختران بی روح!
دختران بی شعر٬زندگی!
دختران پرشعر٬...گی!
نفرین نامه ی نامرادِ کدام بی خبر٬بر تنِ بی روحتان نشست که اینگونه شادنما و تهی٬سرمی کنید؟
ای بلوغتان نارس! سرخوشی تان٬مصنوع! چه ساده فریب می خورید و بر افزودن عطش دوپایانِ خرفت٬ به آراستن دست می یازید! ای ناله های شبگیرتان٬جایگزین اندیشه! کیستید؟ چیستید؟ چنان غالب اید و بسیار٬که ما را توان اشارتی مگر٬در برگه های بی مخاطب...کهنه خواهید شد٬در هنگامه ای که نیست دور. خیال شما و من٬آسوده!
کات!
۲)غم انگیز است برخورد عقاید و بحثهای بی نتیجه٬در حضور یک شاهد(بخوان:دوست)!
۳)یک تصویر گنگ. او بود که همصدای آن روز پرمرگ شد.
۴)کجایی؟"شاسوسا"ی عاشق من! دختر بلوند همسایه٬چه کرده با تو؟
۵)در نوزده دقیقه و پنجاه و شش ثانیه٬دردهایم را رو به دوربین٬می خندم.
۶)آرامش. آب گرم. برهنگی...چه جای من و نجوایم؟
۷)اگر دلی به کار است و نفسی در طلب٬پیش رفتن و تمنا٬تنها٬از نگاه این نسل نو٬شکستن غرور و خواری می نماید. هه!
کات!
دیوانگی٬تاوانی دارد.
قصد من٬رنج تو نیست.
سزاسزا فغان من/روا روا نوای تو/ چو بشکنم من این قفس/رَوم به خاک٬بقای تو/
بی نفسی.
کات!
دلمان تنگ بود. همین...
کات!
این حرفها٬این رفتارها دیگر کدام است؟ سپردن عطر و زمزمه به باد٬سوی دیاری که بی شک از دیدار خدای دورتر است.
واژگان٬به که گزیده و بی هیاهو٬حدیث رنج بازگویند. ورنه٬چون دیگر دوپایان٬شعر و نفسمان نیز هیچ است٬مگر روزمرگی. اندیشه ی ناب٬تاب می آورد جسم را. زمان و زمین را...مبلغان خوراک شکم٬دختر بچه ای را دستاویز کرده اند. بخند بر نگاهش! بنویس..."شراب و بوسه"٬به این حال٬نه طلب ماست.
کات!
کات!
۲)همصدایی ها٬بوی مبارزه می دهند. جدایی کنید!
۳)دور ام کنید از نسلِ پسین!
کات!
کات!
*
یادبود.جمع. گریه.آرامش...دوام کمی می آورم و پی بهانه٬ترک آشنایان می کنم.
گرفتار هذیانی نو و بحرانی موقت:موها نمی باید کوتاه شوند. ابروها٬کلفت. ناخن ها٬بی زیور. هاله و سماع. "هدایت" دیگری...نمی دانم بخندم یا بگریم بر این اوصاف و عوالم پوچ. هرکس توبره ای از "شرق" برمی دارد و به ظن خویش٬کمال می یابد...گمراهی. ویرانی من٬آنگاه به اوج می رسد که صحبت از چشم سوم و چاکراه و...(هه هه!)می شود. (حدیث مخالفت نیست. اما...)وجود ناحیه های روشن در ابرو و کف دست. هذیان پنداری از عرفان و انرژی. ممارست. یوگا.
من و تحمل ناچیزم٬اهل بازی های زودگذر نیستیم.
ریاضت. دو قاشق ماست٬یک کاسه آب و نان خشک. زمزمه های ناصواب٬پی هم می آیند...عوالم دیگر. فراق.پیر.عرفان.فرزند شاعر. ازدواج:سلوک.
خدای آب! گمراهی مرا ببخش!حقیقتی بنما٬جاودان٬بر همگان!...بگذریم!
*
حالا که حوصله تان بیرون از این حوصله است٬مرا با خلوت و سیگار٬بگذارید و پی تهی ترینِ حقایق پیش بروید. تشنه بمانید! (بیچاره بودا! بیچاره علی!)
کات!
پس ـ پس می برم این سایه ی شوم را از برِتان...حتا سرفه های پیاپی که گرگرفتگی ام را بیشتر می کند٬مانع این بدرود نخواهد شد...خداحافظ!
روز قبل ـ به هنگام وداع با سبزینه و آفتاب ـ یک نفر سراغی گرفت:دو دقیقه و چهل و شش ثانیه. می خندیدم و می خندید و گفتم که نوشته ها را چندان جدی نگیرد. دریغ آنکه فکر می کرد شکایت و رنج٬ از نسوان می برم!!! که من٬دیری ست موجب رنج نزدیکان ـ زن و مرد ـ ام.
*
خداحافظ!
برهنه٬کنار قابهای بی خاطره٬دست می برم سوی آخرین جرعه ها.
راستی! در تصویر آخر٬همه ی آنها را که ـ به بهانه ی تک اندیشی ـ مرا متهم می کردند٬سپاس گفته ام.
*
سلام!
صمیمانه و شرمسار٬عذرخواهی می کنم:هیچ کدامتان را به خاطر نمی آورم. اکنون هم وقت تنگ است. بازشناسی٬باشد برای بهشت!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
الیزا:نوشته های من و تو٬تنها یک مخاطب داره.
ژیل:آرزو می کنم زودتر از تو بمیرم!
کات!
قناعت٬خصیصه ای ست نیک. اما من نمی دانم این رنجِ زمینی٬این خفت٬به کدام امید٬به آرزویِ کدام سپیدی روی می دهد؟ تنها٬می توانم خود را اینگونه قانع کنم که اینان٬خوگرفته اند. چون همدمی و عادت من٬به تنهایی.
چهره ها٬عبوس. واکنشها٬بی درنگ و احساسی. فریاد. بوق.ناسزا. حضور و تجمیع مدرنیته در دیاری که آغشته به فرهنگ نو (حتا نکوهیده)ی هزاره ی سوم نیست. به هرحال٬تنها مثال نقض این قناعت٬ سقوط آستانه ی صبر و فرهنگ اجتماعی به نازل ترین حد خویش است. چه بهتر که از قناعت می کاستیم و به صبر می افزودیم. این دیگرستیزی٬این جدل٬پایانِ حقیقتی ست به نام زندگی(لطفا با گزاره ی " یا گرگ باش٬بدر! یا..." اشتباه نکنید!! که البته درصورت انتخاب میان این نصیحت "روسو" و نیستی٬ بی شک دومی را خواهم گزید)...ورنه٬راه رفتن و نفس کشیدن٬از هر جانداری برمی آید.
*
گرسنه و کلافه٬به کافه ی محبوبم می رسم. تنها مشتری...خوشحال می شوم:باز٬فرار کردم.
کات!
مگر نه آنکه هرچه شاخسارِ نشانِ "نادمه"(۱) زدودند؟
کات!
۱)شگفت است دیگرگونه خوانیِ "همدان"!
دریغ! بازگشت٬تکرارِ حدیثِ ساعاتِ پیش است...گوشه ای کز می کنم و گُرگرفته٬خود را به نیستی ها می سپارم.
این بار انگار٬شوخ طبعیِ درد هم٬خفته. تمام ام. کجایی باران؟
کات!
پ.ن:۱)چاره در "مرگ"...
۲)آرزو...آرزو...تمامشان یک خصیصه ی نامراد دارند:دست نیافتنی.
ولو. ضعف. (کی آمدی؟)
می آیی بالای سرم. ترسیده ای انگار. صدایم می زنی. دوباره...شانه ام را ـ آرام ـ تکان می دهی.
- چیکار میکنی با خودت؟
چشمهایم را٬سرخ٬آرام بازمی کنم. به پهلو می غلتم. چشمم به کفشهایت می افتد. و به هدیه.
گیج٬پیِ فنجان قهوه ام می گردم که اینروزها ـ بی آنکه یکبار تمیزش کنم ـ کنار خواب آلودگی ام سرمی کند.
سرفه می کنم. می نشینی...نگران هجرتی بی بازگشت٬دست بر سینه ام٬تپشهای نامأنوس را ـ انگار ـ شماره می کنی.
من حالم خوب نیست. دستم به صورتت نمی رسد...تمام قوایم در لبخندی سرد٬پدیدار می شود... چشم می بندم و می روم.
****
شب. تار می بینم.
سیگاری می گیرانی و ورق می زنی...
کات!
نجاتم دهید!
کات!
پ.ن:در بی خبری٬غربت٬تنهایی٬یک چیز برای چند دقیقه آرام و افسونم می کند:تماس همراهان شانزده روزه در نیروگاه "پرند".
بازمی گردم به بی کسی...
**
بوی بهارنارنج. عطر گریه...گویی همه دنیا٬نفس تو را گوش سپرده اند. شرم. که پایانش٬حدیث تکرر است و ربودنِ تقدس. پیش نیا! پیش تر نیا!
**
قهوه ی تلخ. قهوه ایِ تلخ. با آن حضور کوچک٬ما را بیزارِ صبحدم می کند.
چیست این نغمه ها مگر٬که تو٬سوی آتش می گزینی؟ رخساره بر دعا ببند تا که لااقل همین یک بار٬ آسمانِ حوالیِ درد٬مهتاب نباشد! تو از رؤیت می ترسی و می نوشانی ام٬تلخِ تلخ.
**
دستم به خدا نمی رسد. در قطراتِ عجول٬نفس می کشم. در تاریک ـ غاری قریب٬یکی(ای کاش!) ناآشنا٬بالا می رفت از باکره ترینِ صخره ها.
کات!
-رهایی از غم/نمی توانم/تو چاره ای کن/که می توانی
سرخوشِ قهوه ترک٬می خندم و همراه ام.
- غم ها بسرآمد/زنگ غم دوران/از دل بزدودم/منتظرت بودم/منتظرت بودم
یک قدم تا صبحِ منزل اما٬پر از بلاتکلیفی ست.
- تا تو مراد من دهی/کُشته مرا فراق تو/تا تو به داد من رسی/من به خدا رسیده ام
کات!
کات!
مجال بازگویِ اندوه نمی دهد...می رود.
*
گفتمش چه توفیر٬که دیوانه باشی٬یا نه؟ از آن ما باش شبگریه و سپیدی را!
*
رویت تمنا٬بر قامت انسانی که رویش به ما نبود. جامه ی هماغوشی به تن و پرهیزکاری٬به روح...همین آشفته نگاری ها٬نشانِ اوست. توبه و ناتوانی٬توأمانِ روز و شب٬طلبِ آتششان عاشق اند.
کات!