دکتر:علایم بهبودی٬مشهوده.
زویی:چه ماه!
دکتر:بله...فقط یه سری موارد جزیی هم باید رعایت بشه!
زویی:مثلا چی؟
دکتر:براتون می نویسمشون. مهم ترینش اینه که تا یه مدت٬نباید چیزی بنویسه!
زویی:چی؟
دکتر:نوشتن٬تعطیل!
زویی:آخه برای چی؟
فرانی:چه ماه!
کات!
دکتر:علایم بهبودی٬مشهوده.
زویی:چه ماه!
دکتر:بله...فقط یه سری موارد جزیی هم باید رعایت بشه!
زویی:مثلا چی؟
دکتر:براتون می نویسمشون. مهم ترینش اینه که تا یه مدت٬نباید چیزی بنویسه!
زویی:چی؟
دکتر:نوشتن٬تعطیل!
زویی:آخه برای چی؟
فرانی:چه ماه!
کات!
راه دور و نوازش٬درهم نمی گنجند. اما٬روان٬آرزوست. که می رود به حوالی شلوغی و وهم.
راهی نو برو! به راه کهنه ی خویش ام. افزونش:لبخند.
کات!
عجیب سخت است این یک تنه برخاستن! این تزریق آرامش و لبخند٬در رگهایی که خونشان ازبرای اشک می دوید و بس.
**
می روم. با "مادام بوواری"...
کات!
رو به باد شمال٬نفس نو می کنم به تنهایی:یگانه ی زیستن.
کات!
پ.ن:"مجنون". کاری از "احمد پژمان"
*
"اما او در آرامش خود آسوده نبود
و به سانِ مهی از باد آشفته٬با سکوتی که غریو مستانه ی توفان دیوانه را در زمینه ی خود پررنگ تر می نمود و برجسته می ساخت و برهنه تر می کرد٬گفت:
«من همین دریای بی پایان ام!»
و در دریا آشوب بود
در دریا توفان بود..."(۱)
کات!
۱)شاملوی جاودانه
"چرا به یاد نمی آورم!؟من آدمی را دوست می داشتم.
ستاره و ارغوان را دوست می داشتم.
شکوفه و سیگار و خیابان را دوست می داشتم.
گردهمایی گمان های کودکانه را دوست می داشتم.
نامه ها٬ترانه ها و غروب های هر پنجشنبه را دوست می داشتم.
آواز و انار و آهو را دوست می داشتم.
من نمی دانم٬من همه چیز را دوست می داشتم."(۱)
کات!
۱)سیدعلی صالحی
با من و ماهی قرمزم٬بیگانگی نکن! سکوت و به هم ریختگیِ این خانه٬دوست داشتنی ست! بیا!... دوباره٬شیدا و آوازه خوان٬می خندیم و دور از غریبان٬رخی هم به اشک می زنیم.
*
...می رویم حوالیِ نفس. این صفحات٬روزگاری بسته می مانند و...
کات!
زویی:آره. بدجوری درد میکنه!من که بهت گفته بودم نباید بیام بازی.
فرانی:اشکال نداره. با هم میریم عمل زیبایی!
زویی:بیا بریم یه دست لباس بگیریم٬عین هم!
فرانی:مگه باز میای بسکتبال؟
زویی:حالا!
فرانی:فعلا بذار یه خورده ازین خون رو پاک کنم!
زویی:با دست؟
فرانی:دستم تمیزه.
زویی:اما خون من...
فرانی:شات آپ!
زویی:دستتو بده!
کات!
۲)حدیث شیفتگی٬دراز شد. قصد٬مخالفت و نکوهش نیست. خوب است مردمانی نیک اندیش٬در بقای روح خود نیز ساعی باشند!
۳)ورزش می کنم. پس هستم!
کات!
کات!
*
به دیارمان٬یکی شیفته٬دوری می گزید. هراسش بود از فروریختن زیبا بتِ پوشالی اش...نهفته٬به گوشش خواندم زمزمه ای زیبا. شیرین اش آمد...
کات!
من را ـ سیر ـ نگاه کن و به زمینیان بازگرد! حیفِ تو...
کات!
*
خواب میدیدم هذیون میگی. عاشق شدی. عاشق من...بس که خری!
کات!
تو
مرا
دوست داشته باشی!
من
ترا
به اندازه ی هردومان
دوست دارم.
"عباس معروفی"
کات!
یادته برات "گلنار"و میخوندم؟ یادته پرده ی اتاقتو وصل میکردم؟ یادته عاشق شده بودم ساز میزدم؟... هه! خانوم جون! تنهام...با عروسکا. نوشته ها. صداها:
"...کجایی که از غمت/ناله میکند/عاشق وفادار"
کات!
مورد مثال:"مجتمع فنی تهران".
بماند که اینجا٬محل آموزش است. روبرو می شوم با زلف هایی به رنگ کاه. نمایش برجستگی ها. صورتک هایی به رنگ گچ و خون های ناشناخته٬نشسته بر لب...درد٬آزادی نیست. بی هویتی ست... تحویل بگیرید این دست پخت را!
کات!
پ.ن:رادیو. ورزش. مطلبی کوتاه در روزنامه...همین و همین.
کات!
خیابانهای شهر٬با منِ تنها٬مهربان اند.
کات!
کژی
پیش رو.
آن دورها
می خواند مرا
نه ترا
نیلگونِ بی دردی.
فرصتی
به بهای نفسهایی در شماره
طلبِ تنهایی ام.
بی همه
برمی خیزم
از نو.
هه!
کات!
عق زدنِ من
به کفاکفِ این فرش
رخ - غایب
به جان
به فغان
بی خبر
تنهایی و تنهایی
اندیشه ای ناب.
سخت تر از لرزه و بی پناهی
بودن
سایه ی ننگ و نفرین
بار
یا من بندم
یا که مانم
بی آزار
هردو
یکی بوسه ی کوچک و...
خداحافظ!
کات!
کات!
به جامه دران
عاشقانه های تهی
به پویش و سکوت!
آغوشم برو
به کامِ دگران
حرفهای خالی
به فریاد!
من اما
پسینِ سایه
سایه ی گناه
گناهِ پرطعم.
نزدیک که می شوی
بیاغاز
دوباره
رفتنت را!
کام از دوری
مهر از گریه
جاه از مرگ.
*
...مرا بگذار و بگذر!
کات!
فرانی:بردش...با خودش برد.
کات!
به راه
به پایان!
هی!
هادیِ نیستی!
امان بَرِ پرهیاهو!
درد
بیزارِ تو
دل
به انتظارت.
می کوبی
می ایستم
می گریانی
می رمانی
بلدِ راه
بدرود!
کات!
به نیستی
به درد
این مستی و هستی و عاشقی را.
پشیمان که شدی
اتاق من
خالی.
کات!
هامون:هاهاهاها!
رییس دادگاه:ببریدش!
کات!
*
وعده هایی می نهم که از طلوع٬هیچ یک به اجرا درنمی آیند(عجیب نیست به خدا!).
با آنهمه جاده ی تاریک٬عطر ترا قسمت می کنم. تا سپیده٬می خندم و می بوسم و عاشق تر می شوم. پیِ دلتنگی جاودان٬مرا سوی سرزمینی ببر٬بی نور!(عجیب نیست به خدا!)
*
نور٬بوی منطق می دهد. بدم می آید! بیا برخلافِ آدمی٬حضور خورشید را خواب باشیم! عجیب نیست به خدا !...
کات!
جاده ها٬پر از نیاز و فریاد من اند. نیک بنگر!سخن بگو٬با من. به مهربانی.
کات!
**
به گریه که می افتم٬تو نیستی. تعطیلاتت را به آشوب نمی کشم.
کات!
کات!
توان افسانه شدن نیست.
کات!
دور کن
آزار خویش را.
بخواب
بخواب
خدا را!
کات!
آشنایان
به بر
نمی شناسی ام.
واپسین ساعات
عریانِ رخ
دیر تقلا می کنی
نه نوش
نه اتاقی یکتا
نه اشک
تنها
لبخندِ بدرود
یادگار جاودانه ی غمت!
کات!
مرگ
بر من.
تاوان ناکرده ها
نادیده ها
گریه ام
پنهان.
کات!
گیج
چمباتمه بر رخت
صدایم می زنی
پاسخ می دهم
صبحانه می خورم
ترا ترک می کنم.
کات!
دست و پا زدن
مردن
از تو
برخاستن
رهایی
بی تو
کات!
می آشوبم
بر راه و رسم وصلِ زمینی.
پر از بهانه
می تکانم
این خانه ی آشنایی را.
بیراه رفته ام
بی حد.
اتلاف٬بس!
کات!
*
می چینم
شعر
رویا
شراب
بوسه
هستی اگر
ـ که نیستی ـ
دم بِدَم
بر زورق و
تنهایی و
آب و
ماه شب چارده!
کات!
شمشادها می سوزند
تو
فسرده ی باران
بدَر خلوت و سپیده را
همراهی کن
چه خواب
چه در هشیاری!
*
جلودارِ آتش
نخواهم ات.
تنها
قربانی نباش!
خویش افروخته را
خویش
تدبیر باش!
بکُش!
بکَش!
*
آتش
نگاه دار
به آمیختن و یاس
گره سبزه ها
تو
چرا؟
کات!
چشم من
می بارد از پی چشمت.
نوایی یادبود
در دلم
در جانم.
تو
تماشای رخ
حرام گفته ای.
*
پر از ازدحام آن قَدَر
که راحت
پل بر پل بزنم
خاموشیِ رویای صورتت را.
نیمِ گیسوان
چو برف
ستردنِ اندوه توست
به رنگ.
از چه
سوی خفتن می خوانی
این نازَک غمهای شبانه را؟
سکوت
نگاشتن
نهان - عاشقانه های بدرود گون.
*
حالا
طعم تو
نزدیک.
کات!