تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

زویی:چرا چیزی نمیگین دکتر؟

دکتر:علایم بهبودی٬مشهوده.

زویی:چه ماه!

دکتر:بله...فقط یه سری موارد جزیی هم باید رعایت بشه!

زویی:مثلا چی؟

دکتر:براتون می نویسمشون. مهم ترینش اینه که تا یه مدت٬نباید چیزی بنویسه!

زویی:چی؟

دکتر:نوشتن٬تعطیل!

زویی:آخه برای چی؟

فرانی:چه ماه!

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:19  توسط هامون 

برهنه٬چشمان نوازشگر آفتاب٬که سر جنگ دارند با این و آن و تنها٬یکی لبخندِ گم٬روانه ی کسی می کنند:« سِر! ما هم تنهاییم.»

راه دور و نوازش٬درهم نمی گنجند. اما٬روان٬آرزوست. که می رود به حوالی شلوغی و وهم.

راهی نو برو! به راه کهنه ی خویش ام. افزونش:لبخند.

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:8  توسط هامون 

بازمی گردم به حوالی درد...سرشار از روشنی و هستی٬جانم در آدینه ای بی خواب٬محروم گزندِ نالانی ها نیست. شعر و شور٬خفته بر سایبانی گم٬طلب سپیده و همراهی می کنند.

عجیب سخت است این یک تنه برخاستن! این تزریق آرامش و لبخند٬در رگهایی که خونشان ازبرای اشک می دوید و بس.

**

می روم. با "مادام بوواری"...

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:23  توسط هامون 

رو به باد شمال٬سیر٬می گریم...نه. هیچکس اینجا نیست. نه آشنایانِ اندک٬نه آنانکه می خواهند با حضوری نو مرا یاد مرگنامه و رگبار بیندازند.

رو به باد شمال٬نفس نو می کنم به تنهایی:یگانه ی زیستن.

 

کات!

پ.ن:"مجنون". کاری از "احمد پژمان"

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:18  توسط هامون 

باران که خفت٬آغاز گفتگوی نیم شبِ من و تو٬سرمی رسد در آسودگی و سیگار...آنروزها که ندای حضور جوانی بود و سرخوشی٬هراس٬جلوه گر وجودت شد. پیش آمد٬تا به امروز. و تو٬هی عهد کردی از برای کشتن و بی مجالیِ این حس مخرب. فرورفتی٬برخاستی. فرورفتی...و حالا٬تصویر روح این انسان سی و چند ساله٬بیزارِ هرگونه تزلزل٬از شروعی نو ـ به بهانه ی بهار ـ می گوید. آغازی که اگر به ثمر ننشیند٬ تکراری درپی نخواهد داشت. بارِ هجرت٬پیشاپیش فراهم گشته و به انتظار یکی دل ـ دل ای٬تا بروی و سوی شرم بگزینی...بیش از این٬پرس و جو نمی کنم. کام جستن از این زمین٬آنِ تو!

*

"اما او در آرامش خود آسوده نبود

و به سانِ مهی از باد آشفته٬با سکوتی که غریو مستانه ی توفان دیوانه را در زمینه ی خود پررنگ تر می نمود و برجسته می ساخت و برهنه تر می کرد٬گفت:

«من همین دریای بی پایان ام!»

و در دریا آشوب بود

در دریا توفان بود..."(۱)

 

کات!

۱)شاملوی جاودانه

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:21  توسط هامون 

باران می آید. من و این عروسک چشم درشت ـ که هدیه ی دختری از اینجا دور است ـ ٬به زمزمه ی سکوت نشسته ایم. شب آدینه٬به مرهم و لبخند و امید می گذرد...تو هم٬از زمزمه ی من مگذر:

"چرا به یاد نمی آورم!؟من آدمی را دوست می داشتم.

ستاره و ارغوان را دوست می داشتم.

شکوفه و سیگار و خیابان را دوست می داشتم.

گردهمایی گمان های کودکانه را دوست می داشتم.

نامه ها٬ترانه ها و غروب های هر پنجشنبه را دوست می داشتم.

آواز و انار و آهو را دوست می داشتم.

من نمی دانم٬من همه چیز را دوست می داشتم."(۱)

 

کات!

۱)سیدعلی صالحی

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:12  توسط هامون 

ماهی قرمز٬گوشه ای کزکرده. دلم برای هردومان می گیرد. پسِ گریه و پیک های تنهایی٬می شوم یک غروب ناب. یک حدیث بی مثال...می نشینم و خیره به ته مانده ی گیلاس های شب پیش٬ افسانه می شوم. خیال...

با من و ماهی قرمزم٬بیگانگی نکن! سکوت و به هم ریختگیِ این خانه٬دوست داشتنی ست! بیا!... دوباره٬شیدا و آوازه خوان٬می خندیم و دور از غریبان٬رخی هم به اشک می زنیم.

*

...می رویم حوالیِ نفس. این صفحات٬روزگاری بسته می مانند و...

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 2:23  توسط هامون 

فرانی:باز که از بینیت داره خون میاد.

زویی:آره. بدجوری درد میکنه!من که بهت گفته بودم نباید بیام بازی.

فرانی:اشکال نداره. با هم میریم عمل زیبایی!

زویی:بیا بریم یه دست لباس بگیریم٬عین هم!

فرانی:مگه باز میای بسکتبال؟

زویی:حالا!

فرانی:فعلا بذار یه خورده ازین خون رو پاک کنم!

زویی:با دست؟

فرانی:دستم تمیزه.

زویی:اما خون من...

فرانی:شات آپ!

زویی:دستتو بده!

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 2:18  توسط هامون 

۱)یکی دختر تنها٬می گرید. برای فرورفتن٬اشک و سکوت پدر.

۲)حدیث شیفتگی٬دراز شد. قصد٬مخالفت و نکوهش نیست. خوب است مردمانی نیک اندیش٬در بقای روح خود نیز ساعی باشند!

۳)ورزش می کنم. پس هستم!

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 2:33  توسط هامون 

حالم خوب است. دورم را شلوغ نکنید! برای بازگشت و آرامی نو٬هزینه ای افزون به پیش است. گفتگوهاتان٬نازک حسِ پریشانم را می آزارد...بروید سویی دیگر٬خدا را!

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:42  توسط هامون 

شیفتگی٬آنِ دوران بی خبری ست. چه٬شیفته٬لااقل٬حضوری می طلبد و چون میسر شد٬ می پرد آنهمه وهمِ نشسته جای حقیقت. روزگار من و تو٬پرِ عطش و له له است. چه جای دلدادگی؟...

*

به دیارمان٬یکی شیفته٬دوری می گزید. هراسش بود از فروریختن زیبا بتِ پوشالی اش...نهفته٬به گوشش خواندم زمزمه ای زیبا. شیرین اش آمد...

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:16  توسط هامون 

باز٬وامی داری ام به تنهایی. به پک..."مردمان" را چه انتظار داری تو؟ که به خواب هم اگر سویت کنند٬ گریزانی...نازک پَرِ ناز و شعر! "فروغ" ات می خوانم به حضور سایبان بی آفتاب. نوشِ بغضت٬من٬ بی "قله" و پرلبخند٬میوه ی محبت جانت٬عیان چشمت می کنم. "دشت" را٬رد پای تو٬پرخواهم کرد. "حوالی سپیده" را روشنی و پریزاد سیرابت می کنند...چقدر بگویم نالانی و سیاهی و مستی ات را تاب نمی آورم؟ مرتبه به مرتبه٬از دریغ آغوش و تمنای محبت٬در شگفت بوده ام.

من را ـ سیر ـ نگاه کن و به زمینیان بازگرد! حیفِ تو...

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:46  توسط هامون 

داشت یادم میرفت خانوم جون. از تو چه پنهون امروز تو استودیو اصلن خوب نبودم! دمغ بودم و پیاده روی کوچه پسکوچه های یوسف آباد هم آرومم نکرد...همسایه ی خونه ی "بهبودی" رو دیدم. دخترشون ـ گلنار ـ ماشاالله خیلی بزرگ شده!

*

خواب میدیدم هذیون میگی. عاشق شدی. عاشق من...بس که خری!

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:34  توسط هامون 

لازم نیست

تو

مرا

دوست داشته باشی!

من

ترا

به اندازه ی هردومان

دوست دارم.

"عباس معروفی"

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 22:49  توسط هامون 

خانوم جون! دلم خیلی گرفته! خیلی تنهام! خیلی...یه خورده شادی میخوام. مهمونی میخوام. آواز میخوام...اینروزا٬بی بهونه٬ بغضم میگیره. خانوم جون! دستمو از پنجره می برم بیرون٬آفتابو التماسش میکنم یه خورده گرمم کنه.

یادته برات "گلنار"و میخوندم؟ یادته پرده ی اتاقتو وصل میکردم؟ یادته عاشق شده بودم ساز میزدم؟... هه! خانوم جون! تنهام...با عروسکا. نوشته ها. صداها:

"...کجایی که از غمت/ناله میکند/عاشق وفادار"

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 17:14  توسط هامون 

خدایا! مگر می شود طی زمانی کمتر از ده سال٬اینهمه تغییر در نسل ها ایجاد شود؟...بر که خرده بگیرم؟ عروسکهای بی چهره٬یا آفرینندگانشان؟ شاید هم ایراد از تاری ست که دور خود تنیده ام.

مورد مثال:"مجتمع فنی تهران".

بماند که اینجا٬محل آموزش است. روبرو می شوم با زلف هایی به رنگ کاه. نمایش برجستگی ها. صورتک هایی به رنگ گچ و خون های ناشناخته٬نشسته بر لب...درد٬آزادی نیست. بی هویتی ست... تحویل بگیرید این دست پخت را!

 

کات!

پ.ن:رادیو. ورزش. مطلبی کوتاه در روزنامه...همین و همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:47  توسط هامون 

به تماشا که نمی آیی. شنیدن نوایی محزون را میهمان باش!...غم من٬ورای چشم تو و حضور سرخت بود. طعم اشک٬بچش در حوالی بی صبری!...وامدارِ نوا و ناله که تو بودی٬نه یگانه ماندی٬نه...

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:29  توسط هامون 

شادمان باش! شادمانی کن!...ساعتی مانده به نیمه شب٬حکایت بی کسی چنان سوی همه کست می خواند و آن تنها٬چنان از همه کسش رهایی می جوید که نه اشک٬نه فریاد٬جای بر دل و نفس نخواهد داشت...

خیابانهای شهر٬با منِ تنها٬مهربان اند.

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:23  توسط هامون 

تلخی

کژی

پیش رو.

آن دورها

می خواند مرا

نه ترا

نیلگونِ بی دردی.

فرصتی

به بهای نفسهایی در شماره

طلبِ تنهایی ام.

بی همه

برمی خیزم

از نو.

هه!

 

کات!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 1:45  توسط هامون 

تو

عق زدنِ من

به کفاکفِ این فرش

رخ - غایب

به جان

به فغان

بی خبر

تنهایی و تنهایی

اندیشه ای ناب.

سخت تر از لرزه و بی پناهی

بودن

سایه ی ننگ و نفرین

بار

یا من بندم

یا که مانم

بی آزار

هردو

یکی بوسه ی کوچک و...

                                                                          خداحافظ!

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 18:7  توسط هامون 

دور می شوی از من. دور می کنی از من...پای بندِ یکی احساسِ دیرین٬روی در رخ آنها می نمایی که خودِ نجواگرانِ نیستی اند...پیوندِ سست٬به زودی بر راهی بی بازگشت خواهد رفت...من می مانم و طعم غریب آرامش.

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 16:48  توسط هامون 

نفرین ام بدار

به جامه دران

عاشقانه های تهی

به پویش و سکوت!

آغوشم برو

به کامِ دگران

حرفهای خالی

به فریاد!

من اما

پسینِ سایه

سایه ی گناه

گناهِ پرطعم.

نزدیک که می شوی

بیاغاز

دوباره

رفتنت را!

کام از دوری

مهر از گریه

جاه از مرگ.

*

...مرا بگذار و بگذر!

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 3:25  توسط هامون 

زویی:چرا آوردنت اینجا؟ چرا اینقدر گریه می کنی؟...پس کجاست اون "اقتدار"؟ ها؟

فرانی:بردش...با خودش برد.

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 3:23  توسط هامون 

خوش آمدی

به راه

به پایان!

هی!

هادیِ نیستی!

امان بَرِ پرهیاهو!

درد

بیزارِ تو

دل

به انتظارت.

می کوبی

می ایستم

می گریانی

می رمانی

بلدِ راه

بدرود!

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:44  توسط هامون 

پراندی

به نیستی

به درد

این مستی و هستی و عاشقی را.

پشیمان که شدی

اتاق من

خالی.

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:48  توسط هامون 

رییس دادگاه: آقای "هامون"! شما متهم هستید به هرزگی!

هامون:هاهاهاها!

رییس دادگاه:ببریدش!

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 22:39  توسط هامون 

خوب است! خیلی خوب است! شاید٬واپسین امتحان:عاشق می شوم. آفتاب که می رود٬ شیفته تر... عجیب نیست به خدا! ابر تیره که آسمان حوالی "نیاوران" را پوشاند٬بیشتر دلم گرفت دوری ات را.

*

وعده هایی می نهم که از طلوع٬هیچ یک به اجرا درنمی آیند(عجیب نیست به خدا!).

با آنهمه جاده ی تاریک٬عطر ترا قسمت می کنم. تا سپیده٬می خندم و می بوسم و عاشق تر می شوم. پیِ دلتنگی جاودان٬مرا سوی سرزمینی ببر٬بی نور!(عجیب نیست به خدا!)

*

نور٬بوی منطق می دهد. بدم می آید! بیا برخلافِ آدمی٬حضور خورشید را خواب باشیم! عجیب نیست به خدا !...

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 4:2  توسط هامون 

تو که هوایت دلگیر و آسمانت٬بی آفتاب! من و این دلتنگی٬به نفس٬می خوانیم ات. ما را نوایی به جنس دوزخ٬روانه نکن! بوسه و اشتیاق٬خودِ همیشه است. تمنای نوازشی نو٬لبخندی به دل٬مهری جاودان٬ آنِ تو!

جاده ها٬پر از نیاز و فریاد من اند. نیک بنگر!سخن بگو٬با من. به مهربانی.

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:42  توسط هامون 

نمی توانید! نمی توانید بیمارم کنید! نمی گذارم حضورتان بیش از این زجرم دهد.

**

به گریه که می افتم٬تو نیستی. تعطیلاتت را به آشوب نمی کشم.

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:2  توسط هامون 

آنقدر پر وفا و دلتنگ هستی که اینگونه سرسنگین٬عاشقانه می خوانی...

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 1:36  توسط هامون 

این دوری کوتاه مدت٬بایسته و روشن است. برای بازگشتِ هزار و یک دل ـ دل٬که پسِ آدمی و قهقهه٬ فراموش شده بود. دوری٬ می بَردمان. می نشاندمان سرِ همان منزل نخست. همان عاشقانه های ناب و بی پروا. دلم٬تنگ موهای تیره و پریشان تو!...نیک که بنگری٬درخواهی یافت لزوم این بی کسی را.

توان افسانه شدن نیست.

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 13:56  توسط هامون 

خیره به سقف

دور کن

آزار خویش را.

بخواب

بخواب

خدا را!

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 13:53  توسط هامون 

آدمیان

آشنایان

به بر

نمی شناسی ام.

واپسین ساعات

عریانِ رخ

دیر تقلا می کنی

نه نوش

نه اتاقی یکتا

نه اشک

تنها

لبخندِ بدرود

یادگار جاودانه ی غمت!

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 13:52  توسط هامون 

می نوازد

مرگ

بر من.

تاوان ناکرده ها

نادیده ها

گریه ام

پنهان.

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:12  توسط هامون 

خشک

گیج

چمباتمه بر رخت

صدایم می زنی

پاسخ می دهم

صبحانه می خورم

ترا ترک می کنم.

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:11  توسط هامون 

باور کن مرا

دست و پا زدن

مردن

از تو

برخاستن

رهایی

بی تو

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:10  توسط هامون 

می بُرم

می آشوبم

بر راه و رسم وصلِ زمینی.

پر از بهانه

می تکانم

این خانه ی آشنایی را.

بیراه رفته ام

بی حد.

اتلاف٬بس!

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 23:8  توسط هامون 

تاب ازدحام فرودگاه را ندارم. نیز٬تحمل همراهی های پس از آن...از خودم بدم می آید! از این بی طاقتی ها...به گمانم بود  دنیا٬همین اتاق و سیگار و نوای "دشت گریان" است. اما همیشه نمی شود برید. باید همراه باشی تا همراهی ببینی!

*

می چینم

شعر

رویا

شراب

بوسه

هستی اگر

ـ که نیستی ـ

دم بِدَم

بر زورق و

تنهایی و

آب و

ماه شب چارده!

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 2:58  توسط هامون 

آتش می جهد

شمشادها می سوزند

تو

فسرده ی باران

بدَر خلوت و سپیده را

همراهی کن

چه خواب

چه در هشیاری!

*

جلودارِ آتش

نخواهم ات.

تنها

قربانی نباش!

خویش افروخته را

خویش

تدبیر باش!

بکُش!

بکَش!

*

آتش

نگاه دار

به آمیختن و یاس

گره سبزه ها

تو

چرا؟

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 15:18  توسط هامون 

حالا

چشم من

می بارد از پی چشمت.

نوایی یادبود

در دلم

در جانم.

تو

تماشای رخ

حرام گفته ای.

*

پر از ازدحام آن قَدَر

که راحت

پل بر پل بزنم

خاموشیِ رویای صورتت را.

نیمِ گیسوان

چو برف

ستردنِ اندوه توست

به رنگ.

از چه

سوی خفتن می خوانی

این نازَک غمهای شبانه را؟

سکوت

نگاشتن

نهان - عاشقانه های بدرود گون.

*

حالا

طعم تو

نزدیک.

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2:29  توسط هامون