تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

لولیتا

...گفتم:«چند کلمه از دیوانگی ام دفاع کن!...چند واژه ی بی رؤیا.» نگفتم نقش آینده نگرانِ پرحس(!) ایفا کن...گفتم:«تنها تا سپیده...تا خورشید مرا برسان! خواهم خفت بی آزار.» نگفتم تا سپیده ـ بی امان ـ آزارم بده و ـ به یکباره ـ محو شو...گفتم:«شعری ورق می زنیم. نوشی می دمیم...کرشمه ای بی قیمت. "تماشا"یی ناب.» نگفتم به راستی و ناهشیاری٬آوازِ نفرت ام سربده...گفتم:«بچرخ! نازک ـ اندامِ همیشه برف!» نگفتم گریزگون و دور شده٬قدم بردار...گفتم:«غرامت این همنفسی٬با من! شأن و غریبگی٬ به جاست...آفتابِ فردا٬نمی شناسی ام.»

نگفتم؟...

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 3:13  توسط هامون 

بدون روتوش

شب زنده داریهای مفرط٬خسته ام می کند. پیرم می کند...خواب٬آستانه ی نگاهِ تار و منِ لجوج٬ آرام خویش را به تعویق می اندازم.

خالی ام. نگران ام. بی فردا. بی امروز...بی تو.

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 2:19  توسط هامون 

شقایق نرماندی(2)

باور کن راهِ پاسخ پیش نگرفته ام...در هجرت٬قصدی نیست. شرحی هم.

به اولین خط نگاشته ی آشنایت٬خنده ام می گیرد:خوشا به حال من؟...من اگر بی نشانِ شیفتگی و جنون بودم٬کنون٬احوال و رخ٬پسِ صدای تو ره به اشک نمی یافت...یا کوتاهی می کنی تودرتوی این بی کسی را٬یا نشناخته ای دردِ پُرمرگمان.

*

به انتها٬"جعبه ی خالی شکلاتی " ماند و کوته فکری ما٬برای بازشناختن "قلب". به قرضِ پُک از همسایه و شکستن خدایی "چشم ها" بیندیش!...نه خرده ای به راه است٬نه یکی دلتنگی کوچک.

خراب ام.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:41  توسط هامون 

شرق شرق

پیغام می رسانی که شدیدا "بیزی" هستی . پیغامی کهنه و دوست داشتنی٬چون تمام آن سالها٬ که با باد رفت.

می روی. گم.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:26  توسط هامون 

شقایق نرماندی

حالا٬قرار ما٬ شده هرچند سال یکبار...می آیی و ـ به وهم ـ هرچه استواری ام به خاک می نشانی و... نمی مانی.

تا حضور فراموشی می رسد٬باز٬رخی نو٬در مرگ- گاهِ خفت و تنهایی ام...هی! رو به تو نمی گویم. اما بدان که زخم بر زخمم می نشانی٬به شبان. بدان!

 

کات!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:14  توسط هامون 

بیزارت نمی شوم

ترا به خدا به رویا هم رهایم کن! تو که سنگین سرِ آنهمه سال و ماه بودی...نه نشانی گذاشتی٬نه دلی٬نه...

 

کات!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:11  توسط هامون 

عاشقی کن،از نو!

باز همسایه ام میهمانی دارد و من٬به یاد هیچکس٬می نوشم. تنها٬دلتنگ یک نفر ام.

 

کات!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:10  توسط هامون 

گلنار

یاد تو می کنم. بی واسطه ی شراب شیراز...سست می شوم. بغض می کنم. رد پای نشانت٬ هویدای آنهمه لبخندِ سرخوشانه ام بود. آنهمه پک های بی ملال. نگاشته ها٬شیطنت ها٬وهم "آن ما بودن" ها٬ همه و همه٬موج می زند در ساعتِ ناز و سکوت...میان آنهمه آواز٬هی نام تو. هی نام تو. هی نام تو... سپیده ی ما٬به راه و شامگاه تو٬به عیش...بخسبد ای کاش با من٬این حسرت چند ساله! بمیرد ای کاش در من٬هرچه زمزمه و هیاهو و دریغ! پی ام نگیر که عجیب٬پیِ نوش و بی خیالی ات گریسته ام...نورَس٬ماندی به خیال.چه٬عاشقی نمی دانستی و درد. ربودی بهارمان و "همیشه سبز"٬ماندی...عجب!

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:10  توسط هامون 

اقتدار(45)

حماقت٬همان هنگامه است که دل ـ دل های خفته در چارچوب عقل٬ دوباره می خواهند اوج بگیرند. باز٬ آن بی ربطی و بی نشانی را عیان می سازی. درخود می روم...ناکامِ تقسیم رنج با این اتاق ـ شاید ـ ترا نفرینی نو ـ زاد می خوانم.

***

ابتدای بهار که با لبخند بازگشتی٬آگاه از این آمدوشد و سرگیجه های لعنتی٬به نظاره نشستم. امروز را. همیشه را...

تنهایم بگذار!

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:12  توسط هامون 

سمفونی تاریک

وای! این حضور٬این آفرینش مرگ ـ به راستی ـ وامی داردم به پرسه های نیمه شب. می آیید و لحن همه پاسخ های او٬تغییر می کند...چه آدینه ای!

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:8  توسط هامون 

آیکیا

تو هم تنهایی. تو هم منتظری. نشانت٬آن کیف سفید...می روی. می آیی. (زیبا نیستی!) بگذار مرا ندیده باشی!...کفش٬پاها را آزار می دهد.

 

کات!

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:50  توسط هامون 

به جا نمی آورم

آن شب٬آسمانِ ابریِ ما٬بی باران بود. تو٬با جامه ای گرم٬روبروی خزانِ من نشسته بودی و می گریستی. دلم٬همه٬اشک تو بود. اما پیش نمی آمدم. فریاد تنهایی و بدرود که سردادی٬نه آشوب٬ نه تمنا٬هیچ یک به سراغ جانِ خسته ام نیامدند...گفتم یادمانِ آنهمه کرشمه ی بی جواب٬اکنون برو از برِ بی تاب!

پوزخندت٬بوی همیشه می داد...روسری تیره٬ناهمگون بر نیمه شب و قامت خسته ام٬نفس می بُرید از نفس. باورم نبود که باورت نیست سپید اگر نه من ام٬آنان٬تیره ترین اند...خفته بودم بر نازکایِ رویا٬در بازیِ تو. پنداری٬تا تو بازگردی٬خواب هم در انتهای هستیِ خویش است...نگاه بر نگاهِ نیاز٬لعن و نفرینی نثار دل ـ دل شد و...سکوت. سکوت...

کجایم من؟ وقتی که تو رفتی...

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:13  توسط هامون 

درود بر آن نامرادی٬که مرا با "جیمز بلانت" و تصاویرت تنها گذاشت!

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:30  توسط هامون 

انگار نه انگار

باز٬دورمان می کنند. این کسانِ هردم به یک اندیشه ی بی اندیشه گی. می روی و می شوی آنِ همانجا و همانها که بودی...خیالت نیست؟

مرا سوی جدلی نو با خدایم می خوانی٬که:"های! دیدی؟»

**

- معلومه که این طرفا زندگی نمی کنی.

:از کجا معلومه؟

- از اینکه می خوای تظاهر کنی مال همین طرفایی.

**

شکوه به شبانه ی چهارشنبه برم٬یا که اشک؟ گلایه به پای شادمانیِ دور از من ات بریزم٬یا که مرگ؟... چرا هی می خوانی و می رانی و آخر...هیچ؟

**

:چرا داریم دور خودمون می چرخیم همه ش؟

- بریم به قهوه بخوریم؟

:تو حالت خوبه؟!

- راستش٬نه...اصلا!

**

اینجا٬به جزیره ای می ماند. مدرن. و پر از تنهایی.

دورمان می کنند و تو٬رندانه٬می فهمانی ام:نوروز٬واپسین مرگ نبود.

 

کات!

پ.ن:"پابرهنه در بهشت". کاری از "بهرام توکلی".

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:56  توسط هامون 

شبانه

ته سیگارِ ماتیکی

خونِ آغشته به مرگ.

تا تو بیدار شوی٬

خفتن

آنِ من

آنِ مرگ.

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:38  توسط هامون 

شبانه

خلوتی عاشقانه می خواهم.

تمام تخت ها

دونفره اند.

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:27  توسط هامون 

دشت هویج

پرستار٬بالاخره رگ را پیدا می کند. تزریق می کند این آرامش لعنتی را...حالم خوب است! خوب... بر آنهمه افسرده حالیِ آدینه٬خدایی می کنم.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:39  توسط هامون 

کنج

چقدر این ماهیِ کوچک قرمز را دوست دارم! چقدر اهل من است! اهل سکوت و نفس...اینروزها٬ عجیب نشانِ بهاری ست برای من٬که دیری به انتظارش نشسته ام.

ماهی کوچک من! نگاهت می کنم و تنهایی ات را با من قسمت نمی کنی.

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:40  توسط هامون 

اقتدار(44)

دیوانه ی بی آزار! همچنان دل به تنهایی ات سپار و به رویا٬نه! ببُر از این داستانها٬که:هیچ نیستی! بگذار ستایش کنند یا نکوهش! شیفته باشند(از سر محبتی ناب که پاسخی نمی توانی)٬یا اتهام ببندند بر آزادی و گمانها.

*

دیوانه ی بی آزار! بکَن این جامه ی رقص را٬که قواره ی تو نیست! نوازش و نغمه و آرامش٬"تنها"٬یک خیال قریب است...حقیقت٬آدمیان اند بی خبرِ درون و بغض و زمزمه ی تو.

*

رویا٬یعنی ممنوع. یعنی ناله هایی موهوم٬پسِ گرما و تپشهای واهی...دیوانه ی گم! از خجلت بیرون بیا و روانِ درد و شادمانی های کوتاه٬به پیش بسپار!

*

دلتنگی٬همه چیزم بود(هه!). و هیچ چیزم...

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:15  توسط هامون 

اقتدار(43)

کوچ. سفر. عزم.

گردابی چون "فکر قاشق زدن...."

*

پلمب. بوم...بوم م م م م م م ...هه هه!

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:16  توسط هامون 

اقتدار(42)

مطمئن باشید سخنی نمی گویم که سوءاستفاده کنید! هرچند شما ـ که تعدادتان به اندازه ی انگشتان هم نیست ـ چه بسا اهل همین تنهایی باشید(دیوار بلند دروغ!):روزی که مُردم٬دریافتم بیش از حد٬خود را ـ و دل دل ها را ـ جدی گرفته ام. تنها یکنفر یادنامه ای نوشت ـ که آنهم تسکینم نداد ـ. دیگری نیز سراغی از نوشته ها گرفت٬که عیان است:نیستیِ نگارنده٬جایی برای نوشته های بعدی قایل نیست. خلاصه آنکه٬آمدیم از دیار باقی مان(تنهایی). عزم یک گپ دو ـ یا سه ـ نفره داشتیم٬که دیدیم همه خواب اند و از جنس مدرنیته دلتنگمان می شوند. خندیدیم و گریستیم و...

*

"پیاله ی آبی کنار سکو

سکسکه ی پرستوی پریشانی در باد

و پرندگانی دیگر٬تشنه به رویای ابری که نخواهد بارید."(۱)

*

خون خشک شده بر لبان.

 

کات!

۱)سید علی صالحی

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:12  توسط هامون 

اقتدار(41)

تو٬تنها هستی. تنها...پس شرط کافی و لازم را برای واگویه داری. واگویه ی اشکی که هرچقدرهم پی در پی به این موسیقی گوش سپاری٬باز٬در نقطه ای معلوم٬آسوده٬می گریی:

I've seen you cry/I've seen you smile/I've watched you sleeping for awhile

I'd be the father of your child

...چه لذتی دارد دریافتن با خون و پاسخ٬با بغض! چه فرقی دارد به کدام زبان؟ یگانه شرط٬تنهایی ست.

 

کات!

پ.ن:

CRY ON MY SHOULDER

I'M A FRIEND

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:36  توسط هامون