یگانه ی بی بدیل آواز ایران! اینهمه عاشق٬برای دمی شنیدن نوایت٬چه رنجها که متحمل نمی شوند! اینها٬ویران این نغمه هایند. می فهمید؟...
شکوه ی شما ـ در باب گرفتار آمدن افراد گروهتان در آسانسور(!!) ـ کاملا به جا. نیز دیدید که دوستداران چگونه همراهی تان کردند.
شاید انتظاری بیجا باشد! اما شما که همیشه با شرایط اینجا آشنا بوده اید. کاش این ناراحتی را به گونه ای تسکین می دادید!
اما شما فضا را ملتهب تر ساخته و تهدید کردید اگر آن حاضران اندک به برداشتن تصویر ادامه دهند٬ کار را ناتمام خواهید گذاشت.
تمام طرفداران حرفه ای شما٬می دانند که اگر مسئله ای موجب آزارتان شود٬به همین آسانی ها٬ نشان آرامش به چهره و صدا بازنخواهدگشت. و آن شب٬صدای جاودان شما٬نشانی از "خسرو آواز ایران" نداشت.
استاد! در آستانه ی شصت و هشت سالگی٬ما در انتظار نغمه هایی جاودان بودیم.
همراهانتان جدآ در شان این کنسرت بودند؟ تصنیف ها در شان صدایتان بود؟ چرا بهترین قطعه ی این اجرا٬می باید همان "پیام نسیم"ی باشد که حدود بیست سال قبل ساخته و اجرا کرده بودید؟ چرا "ما ز یاران..." و "یوسف گمگشته..." اینقدر ٬اینقدر ضعیف بودند؟ چرا ـ در قسمت های آوازی ـ آن ابیات زیبای سعدی را اینقدر تند می خواندید؟...
استاد! شما٬آشنای احوال این دیار اید. جلوه ی حساسیت بالا٬در صدایتان کاملا مشهود بود. شیفتگان سرخورده شدند. کجاست آن "روز وصل دوستداران"٬"جان جهان"٬"صبح است ساقیا"٬"یعنی چه"٬ "ببار ای ابر بهار"٬"فریاد"٬"با من صنما"٬"دوش دوش" و...؟
کات!
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:7  توسط هامون
هه! شادی ها ما نیز٬گونه ی غریب خود را دارد. از آن دل ـ دل های سالی یک مرتبه...غنیمت است این دم و سخت است نادیده انگاری اینهمه تعبیر فرداروز...اصلا من تا سرخوشی همین نیمه شب زنده ام. می زنم به باد و غروب. می خندم با آن چهره پوشِ پراحساس. تا شبانه ی بی رحم٬ شش ساعت مانده. قدمها٬تند!
کات!
پ.ن:می رویم به بر نوای "خسرو آواز ایران".
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 17:45  توسط هامون
سخت بودی. روی دیگر مهربانی٬چه تلخی ای بالا می گرفت! همراهی و معرفت گاه به گاه تو٬ فراموش من نمی شود...هنوز دلم تنگ می شود!
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:3  توسط هامون
می دوم...خیس عرق. با آن اخم سنگین٬تمام رنج ها را برسرِ جای ـ جای زمین خالی می کنم. آن قَدَر خسته می کنم این جسم ـ انگار ـ جوان را٬آن قَدَر در گره پیشانی٬طعنه به فراموشی می زنم٬که هرچه رمق ـ حتا برای اندک زمانی ـ بیرون رود.
*
هنوز٬امید دارم. هنوز امید می دهم.
کات!
پ.ن:چه فاصله ای! من ـ به خواسته ـ دوزخ را گزیدم و تو ـ ناخواسته ـ ره به بهشت می پویی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 8:9  توسط هامون
شاسوسا:این نامه ها رو طی چه سالهایی نوشتین؟
خانم جویس:همه ی نامه هام تاریخ داره.
شاسوسا:خیلی جاها٬جای یک لغت رو خالی گذاشتین و بجاش چند تا نقطه. مثلا اینجا. گوش کنین! «این بسترِ "چندتانقطه"٬بی تو آرامگهِ عطش است.»
خانم جویس:خب٬جای اون نقطه چین کلمه ی "هوس" قرار می گیره.
شاسوسا:پس چرا جاشو خالی گذاشتین؟
خانم جویس:....
شاسوسا:این٬یه جور حجب شرقی یه.
خانم جویس:ربطی به اینجور چیزا نداره. این نقطه ها گاهی وقتا نافذتر از اصل کلمه اند.
شاسوسا:نمی پذیرم...یعنی قانع نمی شم.
خانم جویس:مهم نیست. چون این قضایا اصلا به تو مربوط نمیشه.
شاسوسا:ناراحت شدین؟
خانم جویس:ابدا ! "جیمز"٬سالهاست که مرده. ضمنا اون باهوشتر از این حرفا بود...میدونی؟ اون٬منو "الهه ی وهم" خطاب میکرد.
************************
بهانه ی جامه ها
خنیاگری گِیشاها
آفتابی نیست دگر.
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:0  توسط هامون
میان همه تردیدها٬یک نقطه٬یک خط٬یک حرف را بی شک واقف ام:این شب ها٬نابودم خواهند کرد. نشانِ بیماری موج می زند...اوج رؤیت٬به ساعت چهار بامداد. اوج نفس در نیمه شب. آه! خدایم٬ ببخشد بر واژه آراییِ یکی دیوانه٬که بی شک برای تسکین و تخفیفِ درد می نویسد. هه!
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:50  توسط هامون
در گرما و خاموشیِ آشنای هرشب٬با آن شمع بلند سویم آمد. می دانست خراب ام و حیران. پیِ چیزی٬سخنی می گشت برای آرام من...هم نگاهی میان یکی شعله٬عجیب هوای بهار و سبابه ی سرخ را تداعی می کرد...سویم می آمد و حاشای تپش می کرد. در بغض بودم که خواند:«مرا/تو/بی سببی نیستی...» و من ـ خفته و بیدار ٬شیفته ی این کلام ـ باریدم. سبز شد یا که نه٬نمی دانم.
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:54  توسط هامون
گرم...عرق...چک چک٬میان تن من و جامه ی تو. پریشان نیستی و رود کوچک٬می رود پیِ راه ها. شیارها..."همیشه تشنه"ی دود و قلم٬تعارف از آب می شنود.
*
اینجا٬دیگر کاشی نیست. زخمِ ناخن های بی رنگ٬بر دیوار. لبخند٬نشانِ آفتاب و ـ سپس ـ جامه دران...
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 15:16  توسط هامون
سروکله ی شبانه های گنگ٬چه زود پیدا می شود! یک تکرارِ گاه خموش. یک آنِ بی هویتی ٬به اوج سرخوشی.
پرده پوشِ همه رازهای نوشته شده و نادیده٬همین دشت اندوه است. همین واژه بازیِ بی ثمر. بر ریلِ ذهن٬فرتوت ـ اندیشه ی کهنه٬آرام آرام گذر می کند. باز٬بیداری. باز٬آمیزش خواب و طلوع. لبخند و "سپیده".
*
تو را می رسانم٬تا دریا. آن آمدوشدِ پرخم٬تمام شد حالا.
*
دخترک٬گوش ها فواره ی موسیقی٬جا می نهد حلقه ی کوچک و پنجاه تومنی تاشده. زرد. برمی گردم. نگاهش می کنم. بی حلقه٬سرش٬پر از آوای جز من است.
کات!
پ.ن:Once.A film by John Carney
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:37  توسط هامون
وقتی شیفته می شوی(اگر شیفته می شوی) بر خط خطی های آرمیده٬دلداده ی همان برگهای بی زبان (پر زبان) شو! اینگونه است که ـ برخلاف من ـ بوی خدا می گیری.
کات!
پ.ن:night on Earth. A film by Jim Jarmusch
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 2:5  توسط هامون
می مکد
می چکد بر جامه ی خواب و جنون
این رختِ خون.
می دهد
می دمد
برگ ـ برگِ رسوایی ام
دلدادگی
سپیده
لبخند
هم ناله ی تنهایی ام.
بکرِ انگشت می جهد
سایه در سایه
چونان نفرین ـ چنگ
آغوش و خیال
چون من و تو
گم می شود
گم می شود
......
کات!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 3:32  توسط هامون
چیزی لرزید. دلی٬دستی...عاشقانه ای خفته٬پسِ حجب (چه می دانم!).
ثانیه های همصدایی٬به چه گذشت؟ اگر به هم نگاهی می رسید٬چه می شد؟چه می گفتی؟... پاسخی به حقیقت بگو!
کات!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 3:18  توسط هامون
حوالی "آبان"٬ناشناخته دخترکان٬درگذر اند. من اما سرگرم کتاب ها٬انتظار را جدی نمی گیرم. خلوت است دورم. این "بهانه"٬نشانی نیک بود برای خاطره.
کات!
پ.ن: "بوف" "زرتشت". تلفن عمومی. هه!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:21  توسط هامون
کنج بام تاریک ایستاده بودم. درست همان نقطه ی پرملال٬که تصویر زیباییِ همسایه٬از آنجا برایت تماشا می شد...رفتی. آمدی...چه ناتوان در نهان کردن نالانیِ نشسته بر پیشانی٬آن امروزیِ بی درد و منِ بی خبر از زیست را سوی "نه این زندگی ست" خواندی...خندید و "قدیمی" شدی و ماندی. ابتدای توبه٬به تلخیِ آن اتاقِ همیشه ماندگار ـ بوی تو و رنج تماشای چشمانِ به ابد بسته٬نه بغضی دراندی٬نه چشمه ای مانستی٬نه ماندی.
حالا٬ معنای آنهمه عاشقانه ی کهنه٬همین بام و همان زیبای ـ اکنون ـ پرخواهش. کدام سویی٬تو؟
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2:22  توسط هامون
از پشت بوته های خیال٬سرک می کشی. لبخند آشنا و گزنده را تحویل می دهی:«تولدم مبارک!» و من٬هر ملال نشسته در تاب موهای نمی دانم اکنون چه رنگ٬جوانی ات را می ستایم.
به گمانت هنوز٬بی پاسخی٬خودِ جاودانگی ست؟
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 3:26  توسط هامون
تولد پسردایی ام است. یکساله می شود...همه شاد اند. مادرم مرا روی یک صندلی می نشاند٬یک چیپس می دهد دستم و می رود پی رقص.
در این مهمانی٬یک زوج جوان حضور دارند که تا بحال ندیده بودمشان. مرد ـ با نگاه ـ اشاره ای به من می کند و به همسرش می گوید:
- ?she has mental problems.ya
:آره طفلی! انگار وقتی مادرش حامله بوده٬باباش با لگد زده تو شکمش.
مادرم٬دیسکو وار می رقصد.
کات!
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 3:49  توسط هامون
کابوس شیرینی ست:"مریم مجدلیه" با اندامی پرآهنگ٬درحال دویدن است. قدم تند می کنم پی اش.
- مسیح ما در چه حال است؟
:مسیح؟...کدام مسیح؟
- این٬شگردی نوین است برای طرد یک همراه؟
:بگذار بدوم! گرسنه هم هستم...آفتاب که عمود شد٬با غذای جاودانه ات به منزلم بیا!
- "یک پرس خیانت"٬سیرت می کند؟
*
ابتدای اتوبان "صدر". برخورد مهیب دو دستگاه سواری. رانندگان:مسیح ـ که در بیمارستان "ایرانمهر" جان می سپارد ـ و "میم" که درجا تمام می کند. چهره اش قابل تشخیص نیست.
*
حقیقت تلخی ست:"مریم" از پایان ما سخن می گوید. از انتهای "impulse".
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 2:28  توسط هامون
آنکس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
"مولانا"
کات!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:35  توسط هامون
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی
"سعدی"
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:32  توسط هامون
همه شرم
من.
آنِ ماه
آنِ آب
تو.
دوستت دارم و
گویی
دیری ست
دلهامان
سطر سطرِ بدرود
سروده اند
گریسته اند.
عشق
آشتی ناپذیرِ آنهمه تیرگی
آوازه خوان بر نعشِ شرف
بی قواره می پندارد
جامه ی همراهی تو
به تنِ زار.
همه سرخ
من
بازنمی گردم.
دوستت دارم اما...
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:22  توسط هامون
اینجا٬ثبت احوال است.مرکز شرق...هوا٬گرم. من و پدرت٬تشنه...خندان.
متعجب از اینهمه زادوولد٬اینهمه خوش بینی٬نگاهی به شناسنامه ها می اندازم...شک می کنم: من دیوانه ام. نه این "اکثریت" که حتا در این تنگنا٬باز٬فرزندی هدیتِ این دوزخ می کنند. آوا! من شناسنامه ی زنی را دیدم که تنها بیست و دو سال داشت و فرزند سومش را به این دنیا آورده بود. من٬دیوانه ام. اینجا٬سپید است. بهشتی و پرهلهله.
گرما٬آزار می دهد.
آنسوتر٬مکانی ست برای عدالت:"مجتمع قضایی خانواده". چه بسا٬بدرودگاهِ بسیاری انسان که انگار نه انگار چندی به برِ یکدیگر زیسته اند. عزیزترین کس روزگار نزدیک٬بدل به دشمنی ـ گویی ـ دیرین می گردد. ناسزا...ناروا...خشم...خشم...هیچ...پوچ.
دیار ما٬پرنشان از حب و زخم٬ ـ عجبا ـ میهمانانی نو سوی خود می خواند...هه! ما را دامی نیست دیگر٬ ازبرای صید "همای اوج سعادت".
کات!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:29  توسط هامون
"شاسوسا" در اتاق کناری گریه می کند. هرچه هست٬باز انگار از رابطه ی او و دختر همسایه آب می خورد...صدایش می کنم. قواعد بازی را یادآور می شوم. می رنجم که:«گذشت آن زمانه ای که به اشکت٬به حست٬کسی دل بسوزاند و همذات پنداری کند. او اما همچنان می گرید و بی آنکه بپرسد "همذات پنداری" یعنی چه٬از اتاقم بیرون می رود.
کات
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 3:32  توسط هامون
۱)ماهی قرمز٬مرد.
۲)همه جا تاریک. آرام قدم برمی دارم...تو با آن چراغ کهنه٬اینجا چه می کنی؟
۳)برای نخستین بار آرزو کردم جای انسانی دیگر بودم. کسی نمی خواهد جای من باشد؟
۴)بی کار...مرد خانه دار.
۵)می روم "دماوند". سراغ باغ بی درخت.
۶)با نسل نو٬نمان! حتا در یک دیار.
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 3:33  توسط هامون
بانوی بی شبانه و همیشه سپید! سطور دلتنگی٬به خواب چشمت هم٬هرگز مجال رخنه نخواهند یافت. پریشانِ بی خبری ات در پرزخم ترینِ ساعات٬نه. که تنها آرزویی ماند بر شبهای بی کسی و رؤیتش٬از جانب نگاهِ همیشه در آرام ات...بانوی سَحر و حقیقت! راه موازی ما٬بی تلاقی و پرنشان است. مگر در رؤیای نو٬نفس چشم بازت را به مهتاب و شب ببینم!
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 2:55  توسط هامون