تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

تشنه ی خون زمین است فلک...(5)

...پس٬اینکه آدمیان معتقد بر "سردیِ خاک" هستند٬چندان هم بیراه نیست. چه زود فراموش می شوی و یادبودت٬نودیداریِ آشنایان می گردد! چه٬تنها می باید کسی از دنیایمان رخت بربندد٬تا همه و همه٬ دور هم باشند!!...حالا هیچکس حواسش به تو نیست. من به لبخند آشنای تو در چارچوب قاب نگاه می کنم و بی باور و ساکت٬دور می شوم...

سخن از هراس نیست. اما با همه عاشقانه ها٬ دل ـ دل ها و دردها٬فراموش می شویم...

چه تلخ! چه سخت!

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 14:24  توسط هامون 

تشنه ی خون زمین است فلک...(4)

می خواهم تنها باشم...زمینیان٬کار بسیار دارند برای انجام و فرصتی برای من نمی گذارند...اصلا می خواهم بیایم پیش تو. کنار آن همه درخت و زیر سایه ی ماه. می آیم و می گریم و تو هم نجوا خواهی کرد همه ی انچه را که میان ما گذشت. چون خودت٬که گذاشتی مان و گذشتی.

 

کات!

پ.ن:حوالی ظهر...یاد گذرهامان خوش! یاد پک ها...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:28  توسط هامون 

برای یک دوست/به یاد یک رفیق

:که چی؟

- که "حمید" کیس سیکتیک حاده. خله.

*

نیمروز تفته ی آدینه. دوستان٬پیام تسلیت می فرستند. بی خبر از یک ویرانی سترگ٬که از نیمه شب یکشنبه ی پیش٬آوار شده...در یادبودِ "آرمین"٬مجالی نمی یابم برای تامل در احوالات هجرت او که زیبا و بی مثال٬دغدغه هامان را سالها قبل تصویر کرده بود. که او ـ آشفته ی "هامون" و شیفته ی "پری" ـ رفت. او که کنار آسانسور٬خسته چون من و تو٬بر جعبه ی لوازم پزشکی می کوبید و فریاد می کرد:

«منم آری منم که ازاینگونه تلخ می گریم...»

و ما عاصیان ـ یافته یکی درد مشترک ـ می گریستیم و غرق می شدیم و پی آن امید واهی می دویدیم: "یه معجزه".

*

ـ  شما موهاتون کوتاس؟...اونم موهاش کوتاه بود.

*

هه! حالا٬حکایتی ست تی کشیدن این پارکت ها و یادکردن از زمزمه هایی ناب...صدای "خسرو" مرهم شبانه هامان بود. یادت هست؟

*

یاد همه عاشقی ها بخیر! همه دل - دل ها٬که ناب بودند و بی جایگزین..."هامون" خسته ی ما هم٬ آرام گرفته. خوشا بر او!

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:21  توسط هامون 

تشنه ی خون زمین است فلک(3)

عجب غروبی! سه شمع٬به یاد خاطره هامان و ما٬که آرام می گریستیم. باد می وزید و حالم خوب نبود و این بهت٬ماندگار.

**********

دوستان اندک٬به این فاجعه٬یار نبودند. گلایه شان می کنم که درین شبانه های مرگزای٬صورتِ حضورشان٬کمرنگ و نارفیقانه بود...

*********

چه کردی با ما؟...چرا اینگونه؟

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:38  توسط هامون 

تشنه ی خون زمین است فلک...(2)

یک خانم ناشناس٬نبضم را می شمرد. آب قند می آورند. قطره ـ قطره التماس می کنم. ترا به خدا! ترا به خدا!...

*********

کف بیمارستان که ولو شدم٬تیرگی آمد و...ماند.

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:1  توسط هامون 

تشنه ی خون زمین است فلک...

"آرمین" ما رفت. پرسکوت و با فریادی نهان...به بالینش که رسیدم٬صورت بی جان آنهمه آرمانِ ناکام٬به بازی ام گرفته بود. او خفت و ما را با اینهمه حسرت و ضجه تنها گذاشت. تنها ماندیم با اشکهایی که در این بیست و چهار ساعت٬لحظه ای حتا رهایمان نکردند. ما ماندیم و داغی سترگ بر جان خانواده ای که به نجابت و سرزندگی اش می بالیدیم.

**********************************

مویه می کنم. بر در اتاقش می کوبم. پاسخی نیست٬مگر یادهای یک انسان ساده... بسیار ساده.

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:52  توسط هامون 

یک روز مانده به...

چه آرام٬در نیمروز آشفته ی تیرماه٬می گریم. باورم نمی شود این قطره ها را. نشان به آن نشان که پا روی پا انداخته بودم و عاصی از ذهنی که رهایی نمی دانست٬با کسی آنسوی خط کلنجار می رفتم.

**********

من گریستم. به هنگامی که اگر آغوش "الف" یا "نون" نزدیک بود٬پر از باران٬خالی می شدم. خالی...

دوباره گریستم. و نمی دانم چرا پس از آن آرام و سکوت طولانی٬این "بیست و چهارساعت"٬اندیشه ها را درهم کوفت.

می دانم نهایتِ این مرگ را:تا به سپیده ای نو٬گریبانم فشرده به درد٬اسیر این حال است.

بگذرید! دقیقه های درد! منِ بی آغوش٬روان ام. روان. سوی خاموشی...

می گریم باز.

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:32  توسط هامون 

بیست و چهار ساعت پس از آن بیست و چهارساعت بعد از آن بیست و چهارساعت تلخ

مرا خواب نصیبی نیست٬ترا بیداری/مرا عشق مرهمی نه٬ترا بیزاری

سوی اشک گیرم در شبان تار/تو خفته و بی گمان از حال زار

رخ مرگ ام ببین ناجیِ وهم و خیال/رنگ٬رنگ شور نیست٬هست زخم و زوال

ببین

بخت ـ یاریِ احوال من

وانگه

برو از یاد من

ای چشمه ی بی آب من

گر برکنم یادی دگر/یاری دگر

نی نی کنارت٬شاد من!

 

لبخند/ماسیده

اشک/ببریده

زمان/پرخیز...

منم/خورشید/تابیده.

چون نیاز تو بُوَد

بر کار من؟

 

کات!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:49  توسط هامون 

به همین "طناب دار"ی

می خوابد...می داند سراغش می روم. می داند مستاصل ام. می داند می میرم...می خوابد.

"لاله زار" را با سوت می زنم. رد گم می کنم سوی زندگی. عشق را که بالا می آوری٬می شود همان گریه های آشنا در کوچه های بن بست نیاوران.

*****************

از خاطرات نکبت بار٬سان می بینم...کسی٬لَخت و رها٬در وادیِ آبی مان٬شنا می کند. هه!

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:21  توسط هامون 

حسادت

در اعماق٬نیمه شبِ پرنسیم بود و من آواز ات می خواندم. شعر ات می سرودم...تو اما نمی دیدی ام. دست یازیده به آرامی درخور٬نمی دانستی تنهایان٬چه پرمرگ٬هرچه حسرت و آرزو و دل ـ دل را زمزمه می کنند.

راستی!مگر آنِ ما بودی٬که در اشک٬جز تو سراغی نمی گرفتم؟...نه. خواهر سپیده دمان! تمام کلام ها٬از بی کسی نشانه ی دریا می گرفت. این تب٬آنِ تو نیست.

 

کات!

پ.ن:تو...تو...چه می دانی از شب آدینه ام؟ ها؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 23:50  توسط هامون 

خفه

بارِ تن٬عجیب سنگینی می کند. این شلوغ٬این همه حضور٬از کجا آمد؟...سایبانِ عشق٬باشد در طلب این و آن! من٬یکی فریاد و ـ پس از آن ـ آرامش می خواهم.

شمایان ـ رویت گرانِ پردرد ـ ! مرا سوی خویش بخوانید! اگر دمی درِتان هست٬دریغ نکنید! ویران ام و ناگزیر...

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:41  توسط هامون 

برانی بادمجان

- آخه کی شام میره تندیس؟ میری اونهمه غذا و سالاد و کیک و قهوه می خوری٬اونوقت میای٬ اینطوری...مگه غذا تو خونه نبود؟

سرم درد میکنه. نگار رفته سفر. خسته و داغون اومدم خونه. ولو شدم جلوی کولر و نشستم پای یه فیلم از برگمن. فاطی زنگ میزنه. میخواد بیاد اینجا.

*

- همه ش چپیدی تو خونه؟...ورزش میری یا نه؟

آرین٬محکم خورد بهم.حس کردم مهره های کمرم صدا دادن...درد دارم.

*

- خوبه دیگه! فعلا نیستم و صدای خنده هام اذیتت نمیکنه.

خونه ساکته. سرم گیج میره.

:دیگه هیچوقت نخند!

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:38  توسط هامون 

دمدمای غروب

۱)منزلی در "نیویورک"

سپهر:دلم برات تنگ میشه!

گلنار:بیا یه باردیگه موسیقی "شیندلر" رو گوش کنیم!

۲)حومه ی "تورنتو"

سپهر:دلم برات تنگ میشه!

گلنار:میخوام برگردم ایران بازیگر بشم. گفتی آشنا داری؟

۳)فرودگاه شیراز

سپهر:دلم برات تنگ میشه!

گلنار:خب چرا نمیمونی؟

۴)هتل رامسر

سپهر:دلم برات تنگ میشه!

گلنار:تو؟ تو دلت تنگ بشه؟

۵) کلاس پیانو واقع در خیابان ویلا

سپهر:دلم برات تنگ میشه!

گلنار:تو آدم سالمی نیستی.

۶)پل کریمخان

سپهر:دلم برات تنگ میشه!

گلنار:«...دل و جانی که نباید بلرزد. آنجا که نیارزد.» یادته؟

۷)بلوار "شهرزاد"

سپهر:دلم برات تنگ میشه!

گلنار:من خطرناکما !

۸) گل فروشی "بهرام"

سپهر:دلم برات تنگ میشه!

گلنار:حس من به تو٬مث حسم به برادرمه.

۹)تئاتر شهر

سپهر:دلم برات تنگ میشه!

گلنار:تعریف نسل من و تو از دلتنگی٬خیلی متفاوته.

۱۰)میدان "نقش جهان"

سپهر:دلم برات تنگ میشه!

گلنار:ما شونزده سال بود همدیگه رو ندیده بودیم.

*

آینه٬یگانه لایق دلتنگی.

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:16  توسط هامون 

"شاملوی جاودانه" می خواند:

«میلاد یکی کودک/ شکفتن گلی را مانَد...»

و لقمه ی غذا می پرد در گلویم...

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:44  توسط هامون 

تقلا

یک و نیم بامداد. تیتراژ پایانی یک سریال تلویزیونی. در انتها می آید:"تابستان ۷۷". وای! با هزار جان و فریاد٬می خواهم برگردم به آن فصل و آن سال. می چسبم به عقربه ها:«باز ام گردانید! نیمی از سرخوشی تازه قوام یافته ی آن سالها٬ارزانی شما!...»

وقتی پاسخی نمی آید٬یعنی دهه ی بعد٬حسرت همین شب پراشک٬همراه من است. عجب!

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:4  توسط هامون 

مجاز،برتر از حقیقت

روی در روی خدای٬آرام روح من و برچیده شدنِ آنهمه حصار را طلب کردی. امید ات می دادم و برای ماندگاری امیدم٬نه نیایش مقصدی یافت٬نه نوشته ها پاسخی...

تنها خواسته ی من به اکنون٬سفر است. عزمی٬که هم نشانِ هجرت داشته باشد٬هم رویش و نو شدن.

*

کسی با من حرف نمی زند. اگر سخنی باشد٬شاید خواسته ای ست برای برپایی مجلس شادمانی!! که اگر عمق این احوال می دانستند٬چه بسا به سخره می گرفتند. یا که نه:دورتر می شدند...

کسی با من حرف نمی زند. شبانه ها٬شاهدانِ بغض و قلم٬عطری روشن می پراکنند مگر چند روزی بیش٬بمانم برپای. بمانم بر جای...

وای از من٬که هی نغمه هایی گنگ می سرایم و خانه ام٬خالیِ آنهاست که درمی یابند نگاه و صدایم ٬از چه سوی فریاد می کوبد.

*

روی در روی خدای٬فریاد ام کن! فریاد کن آنچه را ـ بی همراه ـ در جان خسته و پرسکوت٬نهان می کردم! بخوان! نه از عشق٬که از زمزمه و شبانه و تیرگی.

*

کسی با من حرف نمی زند...

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:59  توسط هامون 

رنج دیگر

تو٬اهل کدام ریشه٬کدام زبان٬کدام اندیشه ای؟ بازگو٬تا من به شیوه ی آشنایت٬پایان این بازی را تمنا کنم! به گمانم٬سخت - بلندی های پای در کویر را می مانی و تیره ی آب و آبی ـ اصلا ـ نمی شناسی. حال٬به زبان خودت٬سخنی کوتاه می گویم که:بی شک هرکس نمی خواهد هنگامه ی زوال روحش پردوام باشد. اصلا نامش را بگذار خودخواهی! تو که آرزوی نیستیِ ما را "آمین" گفتی٬دیگر چه سود ات از ماندن٬یا که رفتن؟...اینهمه آزردمت به جنون. اینهمه زمینی نشدم...در خانمانسوزی هجر٬درنگ و شک نیست. اما بگذار ضجه های فارغ و یکه٬سویی دیگر بروند! حبسِ نوشته ها و اندیشه های ام مکن!

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:29  توسط هامون 

سکته

این اصرار٬این همراهی٬از عادت است؟...یکی رویا بود٬که به هیئت خشک ـ حقیقتی برآمد و شکوفه های سپید٬در خزان زمان٬بدل به حسرت و پشیمانی گشتند.

افسوس! افسوس و صد وای بر انسان٬که ترک عادت اش ممکن نیست!

حال٬منِ خفته و خاموش٬می بینم سپریِ صبح تا به شب٬و شام تا به مرگ...

حمل این آرزوی سنگین٬نه به سپید مویی٬که به زجرِ درون پیرم کرده است.

جز اشک٬هیچ ام واکنش نیست. تهی ذهن و خسته تن٬آینه ی اکنون را می چسبم و بر زمینِ استوارِ آنهمه سال و خیال٬رشک می برم. نعره٬بر کدامین خلوت٬سرِ خدای را بلرزانم؟ که چنان عاصی ام٬زهرِ دشنه ی عادت بر دلم ـ دل پرگریه ام ـ جاخوش کرده٬نامراد...کاش چشم بربندم و چون بار دیگر نظر کنم٬ آسمان بی ستاره به رقص ام بخواند!

هی هی تنهایی! تنهایی! از فغانم٬اگر ترا نجویم و ماندنی باشم٬به دوزخ٬امان ات نمی دهم.

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:2  توسط هامون 

مترسک

کم کم امید هم پرمی کشد. روزها٬چه بی سامان شده اند! چه کم فروغ!...تنها٬گذشتن از خیابانهای این شهر و ـ پیِ فکر و فکر و فکر ـ راه ها را گم کردن...شنیدن حرفها و خاطرات این و آن و بی رمقی برای دمی سخن گفتن.

چه شد که این روزها آمدند و مصائب٬با حجمی عظیم٬ناباورانه در حصار ام کشیدند؟...چه شد که سکوت٬ چیره شد؟

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:51  توسط هامون 

رها

کدام سال بود؟

من اینجا بودم و تو آن سر دنیا.

پسِ اینهمه دوری٬آن قهوه و نوازش کنار آتش چه بود؟

از پسرهای موبور می گفتی و با بغض می خندیدم. هه!

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:58  توسط هامون 

"من اسم شمارو میدونم"

چهارشنبه بعدازظهر٬یک اتفاق ساده. مهم٬آن رخداد نبود. احوالی بود که پس از آن هویدا شد:هرچقدر به ذهن خسته فشار آوردم٬ناتوان از دریافتن علت این حس٬ماندم...

پلاک ماشین٬افتاده. در "صدر" ـ زیر تصویر عطارانِ شیمی درمانی شده ـ نگاهم می دارند...

شام "پنتری"٬برایم سنگین است. شب. سیگار. باد.

خوابهایی گنگ می بینم. هی می پرم و نام رییس جمهور ایالات متحده را برزبان می آورم!!

پنج بامداد. کلافه...

صبح٬با خلقی بس تنگ٬می زنم بیرون. نمی خواهم موبایل را همراه داشته باشم...

*

حال من٬همچون این نوشته٬گنگ و مقطع٬از دستم خارج شده.

سراغِ بی حضور بر بالین٬مرا تنها حدیث ستایش است٬نه آرامش.

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:20  توسط هامون 

برای کسی که روحش مورد تجاوز قرارگرفت

هم من٬هم تو٬نیک آگاهیم:تنها گزیر٬در همین تنهاییِ ـ حتا ـ بی شعف است. خودمانیم و برگها و اندیشه های تلخ شبانه.

تو را ـ و مرا ـ چه نیاز به تقسیم درد و خوشی؟ ایام پیش رو و گذر آن٬ترا می فهماند و نهیب می زند ازبرای دل ـ دل. دل و جانی که نباید بلرزد٬آنجا که نیارزد.

اینجا٬حکایت تمنای یکی چشیده ی گریز است٬چون تو. وادیِ نصیحت٬آنِ ازمابرتران! به خویش بیندیش! به بهاریه ی گیسوان تیره٬در باد.

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:14  توسط هامون 

برای کسی که هنگام تیرکشیدن قفسه ی سینه در پمپ بنزین،لحظه ی مرگ را پیش بینی کرد

آفتاب٬سراسیمه٬آمد و رفت. باور کن! رفت...من٬سوی غم تو خواندم آنچه را غریب می نمود. یکی تجربه ی بی تکرار. یکی نمِ گوشه ی چشم درنیم شبِ خلوت طهران.

آنگاه که من٬دوری ات را آسایش می خوانم٬انتظار هم نفسی و دل ـ دل٬از چه؟

آنهمه نوشته و بازیِ رویا را کنج اتاقِ تار٬جمع کرده ام. نشان٬غزلی از "سایه"٬نشسته بر برگ کاهی و تصویری خودخواهانه ٬از هنگامه ی آواز و سرور:

«درین سرای بی کسی٬کسی به در نمی زند

به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند»

 تنی چند٬سراغی خواهند گرفت. آشوب نکن! که بودند٬با من. با درد من.

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:3  توسط هامون 

"زبعدما" کاری شایسته از گروه "سنتورنوازان"

زبعد ما نه غزل نی قصیده می ماند/زخامه ها دو سه اشک چکیده می ماند

در این چمن٬به چه وحشت شکسته ای دامن/که می روی تو و رنگ پریده می ماند

زدرد یاس ندانم کجا کنم فریاد/قفس شکسته ام و آشیان نمانده به یاد

"بیدل دهلوی"

*

با ما بیا تا بیابان و ما را/ما را ببین سایه ای در سرابیم و تنها

تنها صدا ناله ی خاک سوزان و مردی

مردی که می گوید از دل خدا را!/بشنو که دوزخ فراخوانده ما را

"امیر احمدی آریان"

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:37  توسط هامون 

روسری رقصنده با باد میروی/بر بند رخت

:وای!تو این گرما دارم با این خفه میشم.

- اما من عاشق اوم پلانی ام که دستتو گرفته بودی پایین گردنت٬اون روسری سربی رو نگه میداشتی و می دویدی.

:"پلان" دیگه یعنی چی؟

*

برِ دریا٬خوب ام! نباشی٬نه خرده٬نه زوال٬نه عشق.

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:30  توسط هامون 

تشییع

بامدادِ بی شکوه٬به صرف "ارل گری" و "Blue".

بامدادِ پرنور٬به صرفِ تلاش ذهن(!) برای رفع بلندی ها.

کسی به روزمان کند. من و این اتاق را.

 

کات!

پ.ن:مصاحبه ی "شهروند امروز" با "همایون شجریان" باید در یک مجله ی زرد چاپ می شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 9:17  توسط هامون 

بزرگراه افریقا

حضور تنهایی و شهر شلوغ و رنگ در رنگ٬زمین. من از نو می میرم. از نو می بازم...خموشی٬ سایه های تردید و همین پندارهای بی عمل٬جاری ام می سازند سوی حقیقت. همان که امروز٬هراسش سراغی از من و ما می گیرد و لبخندِ روان ـ از برادری ـ نالانش می کند...چه کنم؟ که این یگانه چاره را نیز به زورِ خدایم٬پیش می روم.

تلاش و صبوری را باکی نیست. که اگر میزانِ همگان٬نشانی ساده و برابر داشته باشد٬نه من و ما خواهیم رفت٬نه زمینیان را مجالِ یکی رقابت تک نفره خواهد بود.

*

غروب گرم و بی صداقتِ طهران٬تداعی گرِ یک پادرهوایی مضحک است. بیگاه٬آمده بودم. از ماندن و اصرار٬ تلخ تر٬نیست.

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 21:46  توسط هامون 

اقتدار(46)

باورت نمی شود که چقدر عوض شده ام. دوستان می گویند چندان شاد نیستم. کمی جدی شده ام. "ابدآ" شوخی نمی کنم. نمی دانم. شاید نوشتن این حرفها ـ در این صفحه ـ مضحک باشد. اما٬تو٬ نمی خندی و آگاهی که در همان راستای تلاش٬می باید به اندازه ای شور بریزم که ذره ای شادمانی دریافت کنم...تو ـ و شاید تنها تو ـ به این جدیت احترام می گذاری.

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 21:15  توسط هامون 

اوهام تابستان تهران

- من اگه جای تو بودم٬سراغی از پدرم می گرفتم.

:هیچ تعلق خاطری بهش ندارم.

*

دریا. شرجیِ "بوشهر". "یونس خان"(پدریزرگ٬که او را نه "پدربزرگ" صدا می کردم و نه "آقاجون"!) دراز می کشید برِ اسکله. روز تا به غروب٬من بودم و او. در دنیایی دونفره٬که با آبهای بیکران قسمت می شد...بیدار که می شدم٬حاضر و پرلبخند٬صبحانه ی دردانه اش را در حیاط نقلی و بی درخت چیده بود. بعد٬گشت.گذر:دریا. همانجا تشنه و خسته٬خوابش می برد. همیشه هراس آن داشتم که به غلتی کوچک٬در آب بیفتد.

*

پدر و مادر٬از دو ملیت٬دو مذهب. شیفته اما(هه!)...

*

شمالِ سبز٬گریه ی جنوب و...پدر٬رفت که رفت.

 

کات!

پ.ن:head-on. a fim by fatih akin

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:11  توسط هامون 

ثبات

- تو از اینکه "الهه" باهات دست نداد٬ناراحت شدی؟

:نه. هر کسی عقیده ی خودشو داره.

- اما من باهاش صحبت کردم. چون تو دوست نزدیکمی٬از این به بعد باهات دست میده.

:این کارش شاید ناراحتم کنه!

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:24  توسط هامون 

حوالی سلام تابستان

۱)تولد پدر را دورادور شادباش می گوییم. چه "صالح" ایم ما!

۲)کسی محبت کند و واژه ی "هنرمند" را برایم معنا کند! خود را ارجاع می دهم به آن اندیشه:«هنر٬ اکنون تنها یک لغت است و در گذر زمان٬به سبک ترین بار مفهومی خود رسیده است.» قصد٬ مجادله نیست. حتا اگر به ادعای سخت "تولستوی" معتقد نباشیم٬آنانکه به جایی (کجا؟) رسیدند و کبر فرونگذاشتند را هنرمند نمی نامیم. (سلام آقای "طلایی"!!)

۳)جناب "داوودنژاد"! من شرم می کنم. آشفته می شوم. گیج و خراب...این ملغمه ای که روزگاری ـ به اشتباه ـ در قامت "مصائب شیرین" ما را sweet آمد ٬اکنون به توهینی می ماند بی مثل. تماشاگر را چارپا فرض کرده اید؟...حتا نمی توانید بی بهانه و مضحک٬او را بخندانید...من شرم می کنم از حضور خود در سالن تاریک "عصرجدید". شما هم...                                                                                     (در تبلیغ فیلم٬صادق بوده اید:این فیلم به هیچ فیلم دیگری شبیه نیست. چرا که در قاموس همین سینمای خانه خراب٬چنین کار مزخرفی پدید نیامده بود. (می بخشید.) )

 

کات! 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 21:44  توسط هامون