تشنه ی خون زمین است فلک...(5)
سخن از هراس نیست. اما با همه عاشقانه ها٬ دل ـ دل ها و دردها٬فراموش می شویم...
چه تلخ! چه سخت!
کات!
سخن از هراس نیست. اما با همه عاشقانه ها٬ دل ـ دل ها و دردها٬فراموش می شویم...
چه تلخ! چه سخت!
کات!
کات!
پ.ن:حوالی ظهر...یاد گذرهامان خوش! یاد پک ها...
- که "حمید" کیس سیکتیک حاده. خله.
*
نیمروز تفته ی آدینه. دوستان٬پیام تسلیت می فرستند. بی خبر از یک ویرانی سترگ٬که از نیمه شب یکشنبه ی پیش٬آوار شده...در یادبودِ "آرمین"٬مجالی نمی یابم برای تامل در احوالات هجرت او که زیبا و بی مثال٬دغدغه هامان را سالها قبل تصویر کرده بود. که او ـ آشفته ی "هامون" و شیفته ی "پری" ـ رفت. او که کنار آسانسور٬خسته چون من و تو٬بر جعبه ی لوازم پزشکی می کوبید و فریاد می کرد:
«منم آری منم که ازاینگونه تلخ می گریم...»
و ما عاصیان ـ یافته یکی درد مشترک ـ می گریستیم و غرق می شدیم و پی آن امید واهی می دویدیم: "یه معجزه".
*
ـ شما موهاتون کوتاس؟...اونم موهاش کوتاه بود.
*
هه! حالا٬حکایتی ست تی کشیدن این پارکت ها و یادکردن از زمزمه هایی ناب...صدای "خسرو" مرهم شبانه هامان بود. یادت هست؟
*
یاد همه عاشقی ها بخیر! همه دل - دل ها٬که ناب بودند و بی جایگزین..."هامون" خسته ی ما هم٬ آرام گرفته. خوشا بر او!
کات!
**********
دوستان اندک٬به این فاجعه٬یار نبودند. گلایه شان می کنم که درین شبانه های مرگزای٬صورتِ حضورشان٬کمرنگ و نارفیقانه بود...
*********
چه کردی با ما؟...چرا اینگونه؟
کات!
*********
کف بیمارستان که ولو شدم٬تیرگی آمد و...ماند.
کات!
**********************************
مویه می کنم. بر در اتاقش می کوبم. پاسخی نیست٬مگر یادهای یک انسان ساده... بسیار ساده.
کات!
**********
من گریستم. به هنگامی که اگر آغوش "الف" یا "نون" نزدیک بود٬پر از باران٬خالی می شدم. خالی...
دوباره گریستم. و نمی دانم چرا پس از آن آرام و سکوت طولانی٬این "بیست و چهارساعت"٬اندیشه ها را درهم کوفت.
می دانم نهایتِ این مرگ را:تا به سپیده ای نو٬گریبانم فشرده به درد٬اسیر این حال است.
بگذرید! دقیقه های درد! منِ بی آغوش٬روان ام. روان. سوی خاموشی...
می گریم باز.
کات!
سوی اشک گیرم در شبان تار/تو خفته و بی گمان از حال زار
رخ مرگ ام ببین ناجیِ وهم و خیال/رنگ٬رنگ شور نیست٬هست زخم و زوال
ببین
بخت ـ یاریِ احوال من
وانگه
برو از یاد من
ای چشمه ی بی آب من
گر برکنم یادی دگر/یاری دگر
نی نی کنارت٬شاد من!
لبخند/ماسیده
اشک/ببریده
زمان/پرخیز...
منم/خورشید/تابیده.
چون نیاز تو بُوَد
بر کار من؟
کات!
"لاله زار" را با سوت می زنم. رد گم می کنم سوی زندگی. عشق را که بالا می آوری٬می شود همان گریه های آشنا در کوچه های بن بست نیاوران.
*****************
از خاطرات نکبت بار٬سان می بینم...کسی٬لَخت و رها٬در وادیِ آبی مان٬شنا می کند. هه!
کات!
راستی!مگر آنِ ما بودی٬که در اشک٬جز تو سراغی نمی گرفتم؟...نه. خواهر سپیده دمان! تمام کلام ها٬از بی کسی نشانه ی دریا می گرفت. این تب٬آنِ تو نیست.
کات!
پ.ن:تو...تو...چه می دانی از شب آدینه ام؟ ها؟
شمایان ـ رویت گرانِ پردرد ـ ! مرا سوی خویش بخوانید! اگر دمی درِتان هست٬دریغ نکنید! ویران ام و ناگزیر...
کات!
سرم درد میکنه. نگار رفته سفر. خسته و داغون اومدم خونه. ولو شدم جلوی کولر و نشستم پای یه فیلم از برگمن. فاطی زنگ میزنه. میخواد بیاد اینجا.
*
- همه ش چپیدی تو خونه؟...ورزش میری یا نه؟
آرین٬محکم خورد بهم.حس کردم مهره های کمرم صدا دادن...درد دارم.
*
- خوبه دیگه! فعلا نیستم و صدای خنده هام اذیتت نمیکنه.
خونه ساکته. سرم گیج میره.
:دیگه هیچوقت نخند!
کات!
سپهر:دلم برات تنگ میشه!
گلنار:بیا یه باردیگه موسیقی "شیندلر" رو گوش کنیم!
۲)حومه ی "تورنتو"
سپهر:دلم برات تنگ میشه!
گلنار:میخوام برگردم ایران بازیگر بشم. گفتی آشنا داری؟
۳)فرودگاه شیراز
سپهر:دلم برات تنگ میشه!
گلنار:خب چرا نمیمونی؟
۴)هتل رامسر
سپهر:دلم برات تنگ میشه!
گلنار:تو؟ تو دلت تنگ بشه؟
۵) کلاس پیانو واقع در خیابان ویلا
سپهر:دلم برات تنگ میشه!
گلنار:تو آدم سالمی نیستی.
۶)پل کریمخان
سپهر:دلم برات تنگ میشه!
گلنار:«...دل و جانی که نباید بلرزد. آنجا که نیارزد.» یادته؟
۷)بلوار "شهرزاد"
سپهر:دلم برات تنگ میشه!
گلنار:من خطرناکما !
۸) گل فروشی "بهرام"
سپهر:دلم برات تنگ میشه!
گلنار:حس من به تو٬مث حسم به برادرمه.
۹)تئاتر شهر
سپهر:دلم برات تنگ میشه!
گلنار:تعریف نسل من و تو از دلتنگی٬خیلی متفاوته.
۱۰)میدان "نقش جهان"
سپهر:دلم برات تنگ میشه!
گلنار:ما شونزده سال بود همدیگه رو ندیده بودیم.
*
آینه٬یگانه لایق دلتنگی.
کات!
«میلاد یکی کودک/ شکفتن گلی را مانَد...»
و لقمه ی غذا می پرد در گلویم...
کات!
وقتی پاسخی نمی آید٬یعنی دهه ی بعد٬حسرت همین شب پراشک٬همراه من است. عجب!
کات!
تنها خواسته ی من به اکنون٬سفر است. عزمی٬که هم نشانِ هجرت داشته باشد٬هم رویش و نو شدن.
*
کسی با من حرف نمی زند. اگر سخنی باشد٬شاید خواسته ای ست برای برپایی مجلس شادمانی!! که اگر عمق این احوال می دانستند٬چه بسا به سخره می گرفتند. یا که نه:دورتر می شدند...
کسی با من حرف نمی زند. شبانه ها٬شاهدانِ بغض و قلم٬عطری روشن می پراکنند مگر چند روزی بیش٬بمانم برپای. بمانم بر جای...
وای از من٬که هی نغمه هایی گنگ می سرایم و خانه ام٬خالیِ آنهاست که درمی یابند نگاه و صدایم ٬از چه سوی فریاد می کوبد.
*
روی در روی خدای٬فریاد ام کن! فریاد کن آنچه را ـ بی همراه ـ در جان خسته و پرسکوت٬نهان می کردم! بخوان! نه از عشق٬که از زمزمه و شبانه و تیرگی.
*
کسی با من حرف نمی زند...
کات!
کات!
افسوس! افسوس و صد وای بر انسان٬که ترک عادت اش ممکن نیست!
حال٬منِ خفته و خاموش٬می بینم سپریِ صبح تا به شب٬و شام تا به مرگ...
حمل این آرزوی سنگین٬نه به سپید مویی٬که به زجرِ درون پیرم کرده است.
جز اشک٬هیچ ام واکنش نیست. تهی ذهن و خسته تن٬آینه ی اکنون را می چسبم و بر زمینِ استوارِ آنهمه سال و خیال٬رشک می برم. نعره٬بر کدامین خلوت٬سرِ خدای را بلرزانم؟ که چنان عاصی ام٬زهرِ دشنه ی عادت بر دلم ـ دل پرگریه ام ـ جاخوش کرده٬نامراد...کاش چشم بربندم و چون بار دیگر نظر کنم٬ آسمان بی ستاره به رقص ام بخواند!
هی هی تنهایی! تنهایی! از فغانم٬اگر ترا نجویم و ماندنی باشم٬به دوزخ٬امان ات نمی دهم.
کات!
چه شد که این روزها آمدند و مصائب٬با حجمی عظیم٬ناباورانه در حصار ام کشیدند؟...چه شد که سکوت٬ چیره شد؟
کات!
من اینجا بودم و تو آن سر دنیا.
پسِ اینهمه دوری٬آن قهوه و نوازش کنار آتش چه بود؟
از پسرهای موبور می گفتی و با بغض می خندیدم. هه!
کات!
پلاک ماشین٬افتاده. در "صدر" ـ زیر تصویر عطارانِ شیمی درمانی شده ـ نگاهم می دارند...
شام "پنتری"٬برایم سنگین است. شب. سیگار. باد.
خوابهایی گنگ می بینم. هی می پرم و نام رییس جمهور ایالات متحده را برزبان می آورم!!
پنج بامداد. کلافه...
صبح٬با خلقی بس تنگ٬می زنم بیرون. نمی خواهم موبایل را همراه داشته باشم...
*
حال من٬همچون این نوشته٬گنگ و مقطع٬از دستم خارج شده.
سراغِ بی حضور بر بالین٬مرا تنها حدیث ستایش است٬نه آرامش.
کات!
تو را ـ و مرا ـ چه نیاز به تقسیم درد و خوشی؟ ایام پیش رو و گذر آن٬ترا می فهماند و نهیب می زند ازبرای دل ـ دل. دل و جانی که نباید بلرزد٬آنجا که نیارزد.
اینجا٬حکایت تمنای یکی چشیده ی گریز است٬چون تو. وادیِ نصیحت٬آنِ ازمابرتران! به خویش بیندیش! به بهاریه ی گیسوان تیره٬در باد.
کات!
آنگاه که من٬دوری ات را آسایش می خوانم٬انتظار هم نفسی و دل ـ دل٬از چه؟
آنهمه نوشته و بازیِ رویا را کنج اتاقِ تار٬جمع کرده ام. نشان٬غزلی از "سایه"٬نشسته بر برگ کاهی و تصویری خودخواهانه ٬از هنگامه ی آواز و سرور:
«درین سرای بی کسی٬کسی به در نمی زند
به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند»
تنی چند٬سراغی خواهند گرفت. آشوب نکن! که بودند٬با من. با درد من.
کات!
در این چمن٬به چه وحشت شکسته ای دامن/که می روی تو و رنگ پریده می ماند
زدرد یاس ندانم کجا کنم فریاد/قفس شکسته ام و آشیان نمانده به یاد
"بیدل دهلوی"
*
با ما بیا تا بیابان و ما را/ما را ببین سایه ای در سرابیم و تنها
تنها صدا ناله ی خاک سوزان و مردی
مردی که می گوید از دل خدا را!/بشنو که دوزخ فراخوانده ما را
"امیر احمدی آریان"
کات!
- اما من عاشق اوم پلانی ام که دستتو گرفته بودی پایین گردنت٬اون روسری سربی رو نگه میداشتی و می دویدی.
:"پلان" دیگه یعنی چی؟
*
برِ دریا٬خوب ام! نباشی٬نه خرده٬نه زوال٬نه عشق.
کات!
بامدادِ پرنور٬به صرفِ تلاش ذهن(!) برای رفع بلندی ها.
کسی به روزمان کند. من و این اتاق را.
کات!
پ.ن:مصاحبه ی "شهروند امروز" با "همایون شجریان" باید در یک مجله ی زرد چاپ می شد!
تلاش و صبوری را باکی نیست. که اگر میزانِ همگان٬نشانی ساده و برابر داشته باشد٬نه من و ما خواهیم رفت٬نه زمینیان را مجالِ یکی رقابت تک نفره خواهد بود.
*
غروب گرم و بی صداقتِ طهران٬تداعی گرِ یک پادرهوایی مضحک است. بیگاه٬آمده بودم. از ماندن و اصرار٬ تلخ تر٬نیست.
کات!
کات!
:هیچ تعلق خاطری بهش ندارم.
*
دریا. شرجیِ "بوشهر". "یونس خان"(پدریزرگ٬که او را نه "پدربزرگ" صدا می کردم و نه "آقاجون"!) دراز می کشید برِ اسکله. روز تا به غروب٬من بودم و او. در دنیایی دونفره٬که با آبهای بیکران قسمت می شد...بیدار که می شدم٬حاضر و پرلبخند٬صبحانه ی دردانه اش را در حیاط نقلی و بی درخت چیده بود. بعد٬گشت.گذر:دریا. همانجا تشنه و خسته٬خوابش می برد. همیشه هراس آن داشتم که به غلتی کوچک٬در آب بیفتد.
*
پدر و مادر٬از دو ملیت٬دو مذهب. شیفته اما(هه!)...
*
شمالِ سبز٬گریه ی جنوب و...پدر٬رفت که رفت.
کات!
پ.ن:head-on. a fim by fatih akin
:نه. هر کسی عقیده ی خودشو داره.
- اما من باهاش صحبت کردم. چون تو دوست نزدیکمی٬از این به بعد باهات دست میده.
:این کارش شاید ناراحتم کنه!
کات!
۲)کسی محبت کند و واژه ی "هنرمند" را برایم معنا کند! خود را ارجاع می دهم به آن اندیشه:«هنر٬ اکنون تنها یک لغت است و در گذر زمان٬به سبک ترین بار مفهومی خود رسیده است.» قصد٬ مجادله نیست. حتا اگر به ادعای سخت "تولستوی" معتقد نباشیم٬آنانکه به جایی (کجا؟) رسیدند و کبر فرونگذاشتند را هنرمند نمی نامیم. (سلام آقای "طلایی"!!)
۳)جناب "داوودنژاد"! من شرم می کنم. آشفته می شوم. گیج و خراب...این ملغمه ای که روزگاری ـ به اشتباه ـ در قامت "مصائب شیرین" ما را sweet آمد ٬اکنون به توهینی می ماند بی مثل. تماشاگر را چارپا فرض کرده اید؟...حتا نمی توانید بی بهانه و مضحک٬او را بخندانید...من شرم می کنم از حضور خود در سالن تاریک "عصرجدید". شما هم... (در تبلیغ فیلم٬صادق بوده اید:این فیلم به هیچ فیلم دیگری شبیه نیست. چرا که در قاموس همین سینمای خانه خراب٬چنین کار مزخرفی پدید نیامده بود. (می بخشید.) )
کات!