تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

چهل

بازی می کند با من٬این خیال. این درد...

شبی پیشتر٬به رویای سپیده ام آمدی و پرلبخند٬گوش ات به حرف ها نبود...هه!

***

منزل تنهایی٬همچنان اشکباران و ناباوری ست. گریه که فرونمی نشیند... یادت٬آبی آبی...

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 12:2  توسط هامون 

تشنه ی خون زمین است فلک...(9)

خیره در نگاهِ دور تو٬اشک بند نمی آید...چه خوب که تنهایم! چه تلخ٬که بی کس ام!...آشوبی دوباره٬ بعدازظهر چهارشنبه را به بر می گیرد و هرچه زار می زنم٬تو٬تنها٬ ساکت و خیره و پرلبخند می مانی.

رفتی؟ به کدام درد؟ کدام شکرانه؟

دلتنگ سادگی ات٬من!

 

کات!

پ.ن:«دستت را به من بده!»

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 15:35  توسط هامون 

تشنه ی خون زمین است فلک...(8)

غصه ات می خورم. دلتنگ می شوم...هرسو٬پر از نشان توست. خیابانِ پردرختِ "کاخ":غذایی می خوردیم. و بعد٬یک نخ سیگار. تو می گفتی بایستیم و من می خواستم قدم بزنیم.

************************

هی هی هی! یادت روشن و سبز! که رفتی و غصه و خاطره به جا نهادی...تو که رفیق ناهمگونی ها و شبانه ام بودی. تو که اهل ما بودی و اهل درد...به نامرادی٬تنهایم گذاشتی.

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:21  توسط هامون 

تشنه ی خون زمین است فلک...(7)

میهمانهای آشنا در راه اند. من با تصاویر تو می گریم. "میم"٬آبی به صورتم می زند...خدا را اگر فراموشت کنم! خدا را!

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:17  توسط هامون 

نیمرا (نامیرا؟)

آدم ها می­آیند
زندگی می­کنند
می­میرند
و می­روند
اما
فاجعه­ی زندگی تو
آن هنگام آغاز می­شود
که آدمی می­میرد
اما
نمی رود
می­ماند
و نبودنش در بودن تو
چنان ته­نشین می شود
که تو می­میری در حالی که زنده­ای
و او زنده می­شود در حالی که مرده است

آزاده طاهائی

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 20:41  توسط هامون 

تشنه ی خون زمین است فلک...(6)

نیمه شب٬تنهایشان گذاشتیم. خانواده ات را می گویم. جمعی سه نفره٬که تنها خدا می داند اکنون چه می گویند و میان نگاههاشان چه می گذرد. تلاش هرسه٬آرامش است٬نه فراموشی. که یاد تو و شبیه هیچکس نبودنت٬جاری و ساریِ دل و جانِ همه مان است...دست نوشته هایت را می خوانند و بی خبر از مرثیه های من٬حیرانِ ناشناختنِ تو اند. پدر٬پی می گیرد همچنان علت هجرت جاودان تو را. مادر٬ شبانه و زمزمه ی هرچه بجا مانده از "آرمین" را درهم می آمیزد. و برادر...همچنان ایفاگر نقشی تلخ: سنگ صبور.

بگذریم!...دلم برایت تنگ است! تنگ...

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 16:5  توسط هامون