تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

آرزو(3)

در شبی اینچنین دور و دراز و عزیز٬گوشه و کنار٬آدمیان سر به راهِ نیایش و التماس سپرده اند٬خدای را... من هم در نیم شبِ آن خیابانِ سراسر تاریک٬خواسته ی خود می برم به برش٬از برای رهایی. که غریب٬گرفتار اینان گشته ام. باشد تا مقبول گردد!!...که هیاهو و آزارشان٬موجب درد است و مرگ.

این هم٬نصیب. این هم٬منتها الیه آن جدال تلخ٬برای وصل.

«تا تو به داد من رسی/من به خدا رسیده ام»(*)

 

کات!

(*):رهی معیری

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:53  توسط هامون  | 

شصت و هشت/آرزو(2)/یک بوس کوچولو

تو٬فصل شدی و مایه ی وصل ما...چقدر جایت خالی بود امشب! اما باز نتوانستم وارد منزل شوم... بهانه٬بسیار است برای گریستن٬ترا.

**

غروب٬پی در پی نفرینشان می کردم. بلند ـ بلند با یاوه گویی هایی غریب٬شکوه شان به تنهایی و خدایم می بردم. "بختک های بخت ـ ربای من".

**

بس است دیگر! هرگاه احوالت با ما بود٬به لبخندی میهمان می شوی. یا بوسه ای...

 

کات!

پ.ن:حالت که خوب است٬می آیی حوالی من...می دانی حرص یعنی چه؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 3:41  توسط هامون  | 

جانانه

...انگار٬رفتی خودتو گم و گور کردی. نه نشون ی میذاری٬نه خبری میدی. تو این سالا٬اونقدر آدمِ نو اومد تو زندگیت٬که شیطنت های "پاک" و - بعد از اون - کافه نشینی کوتاه رو بخاطر نمیاری...حالا هی بگیم دنیا بی رحمه٬دنیا بی رحمه. پس تکلیف "اختیار" چی میشه؟(هه هه! اختیار:مقوله ای که به گمون من٬تو ازش سوء استفاده کردی.)میدونی؟ سر اینهمه دل ـ دل٬اینه که هرکدوممون پرت شدیم یه گوشه. و مهمتر اینکه تو٬یاد نمیکنی و من٬غوغا میکنم...که اگه ور دلمون بودی٬با اینهمه آرمانهای کوفتی که دارم٬تا حالا هزار ـ هزار نفرین نامه و بدرود ـ نگاری٬واسه ت نوشته و سروده بودم.

****

آدمیزاد٬دلش تنگ میشه.

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 19:47  توسط هامون  | 

آرزو

کنار یخچال ایستاده م و "اسپرایت" میخورم تا قندش کمک کنه یه سیگار دیگه روشن کنم! به ظرفای قیمه نگاه می کنم و یادشون می افتم. زیرلب چیزی میگم...با خودم فکر می کنم من که اهل لعن و نفرین نبوده م هیچوقت. چرا تازگیا ـ مخصوصا وقتی هشت شب٬از سرِکار میام بیرون ـ یادشون (!) می افتم و اونا رو دلیل همه ی بدبختیام میدونم. مگه باهام چیکار کردن؟

-چیکار کردن؟ هیچی.

غیرمستقیم٬این روح استریلیزه رو کلی شکنجه دادن. منو آوردن تو فازِ زمین...البته الان یه خورده عادت کردم. اما هرجوری شده میخوام از دستشون دربرم. موجوداتِ تنش زایی هستن!!

فعلا که گیریم. هه!

 

کات! 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 1:21  توسط هامون 

اقساط

۱)نه.نمی شود:درست چهل هزار و نهصد تومان٬کم است. باید برگردم بالا!

۲) "کارآفرین":آرام. دوست داشتنی! امیدِ حقیر!

۳)در آینه ی "۲۰۶"٬فقط چشمهایش پیداست. قشنگ نیستند:خوشم می آید!

۴)خواندن...خواندن..."گوگوش". به!

۵)"ملی":مثل همیشه.

۶)"جاری طلایی" قطع شده است. گناه من که نیست. چند روز دیرتر وصول کنند.

۷)"سینا":پول بی زبان. متصدی٬به گمانم بیمار است. از آن "سلام" های بی رمق و طلبکارانه می دهد. (بهبود شرایط یک بانک یا موسسه که تنها به تغییر دکوراسیون نیست!)(بعید می دانم روزه٬اینقدر زود ناتوانی را تحمیل کند.)

۸)"گوته":همه٬سن فرزند من هستند.

۹)"کوکالایت":انرژیک!

۱۰)همسایه مان تنهاست. یعنی٬تنها    شد. همین حالا.

 

کات!

پ.ن:"همراه با باد"٬اثر "پیمان یزدانیان". برای تنهاییِ نیمروزی.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:20  توسط هامون 

شصت و دو

شب پیش٬مادر - چون همه شبانه ها - نبودنت را گریست. صدایت را٬تصویرت را٬روانه اش کردم. می گریست تنها...گزیری که نیست.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:12  توسط هامون 

پنجاه و نه

بیدار شو! بیدار شو٬حرف دارم! شکوه دارم...مثل آن شب حوالی "دروس" که ـ حین رانندگی ـ بر تو باریدم. بر تو و آنگونه رفتنت.

بیدار شو! شبانه های طهران٬خلوت شده. جان می دهد برای "فشم" و "نامجو". گذر از اینهمه تنهایی را برمن می پسندی؟

**

درفروبند که چون "سایه" درین خلوت غم                    با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

 

کات!

پ.ن:بیدار شو! ترا به خدا!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:23  توسط هامون 

خلوت

تا نوای جان ـ نشینِ "موذن زاده"٬در محل کار می مانم...حالم خوب است. با "نامجو" زمزمه می کنم. نیستی تا...

خستگی٬آرام سرمی رسد. سیگاری می گیرانم در ابتدای شامگاه خیابان "فاطمی"...

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 1:5  توسط هامون 

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

همه چیز این دنیا را به هیچ بگیر! چشم ببند و فراموش کن! بگذار و بگذر و قدر همین "آن"ی که می گذرد٬سبز بدان! رفتگان و ماندگان٬فراموش می شوند. چنانکه تو - در عین هراس از فراموشی - بدل گشتی به یک یاد.

تنها٬می ماند این خاطره ها و عاشقانه های نامراد٬که انباشتِ ذهن می کنند و به بغض٬جاری می شوند...

یادمانِ سالهایی که رفته ـ رفته دور می شوند و...هه:«گویی همین دیروز بود.» که ای کاش٬پسِ آن دل ـ دل ها٬وصلی سرمی گرفت تا چندی بعد٬جای خاطره و رویا و حسرت٬بلکه نفرتی تکیه می زد بر شبانه های ذهن...این کلام٬بیراه نیست. افسون این هجران ها و هجرت ها٬داغی سترگ می نهد٬بر روان. سایه ای سنگین می افکند بر تمام روزمرگی ها و هرچه پیش تر می روی...«گویی همین دیروز بود.» (بی شک نسل من و پیش از من٬نیک درمی یابند جانِ این افسون را.)

به هرروی - نفسی اگر بماند - دهه ی چهارم به راه است و آنهمه یاد ٬که در خلوتِ خویش نگاهش می داریم:روشن و تر.

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:54  توسط هامون 

نه مرا طاقت غربت نه ترا خاطر قربت/دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

نیایش

در سرفصلِ غروب

نیایش

برای یکی نه چندان دورِ بی تحمل.

نهراس!

خدای سبز

نزدیک است.

ما

پرتمنایانِ هجرت

نیک

آرام را نیایش می کنیم.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 18:38  توسط هامون 

تشنه ی خون زمین است فلک...(12)

حالا

همه مان

فراموش شده ایم.

تو٬رفته.

ما٬اسیر.

گاه٬لبخندی می زنیم.

تو لااقل اشکی هم نمی ریزی.

تو

دریاد

آوار.

من

هوس روشن هجرت.

*

فراموش شده ایم

تو

و من.

به همان سادگی که فراموش می کردیم.

من

به زمین

به درد و ناکامی.

تو

تو...

(درد کشیدی. نه؟...دردی دور از فهم قلم.)

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 13:0  توسط هامون 

تشنه ی خون زمین است فلک...(10و11)

تو با منی اما...

اما درد

اما زخم

اما چه کنم ـ چه کنم های بی پاسخ.

تو با منی اما...

اما من سکوت و آرام تو را برنمی تابم. که بر اینهمه مویه٬کلامی حتا روانه نمی سازی.

تو با منی اما...

اما بی تو٬"سپیده" وهم است و یکی سایه ی کرشمه گونِ وسوسه گر...پسِ آن٬هیچ:همان شب. همان تاریکی...

تو با منی اما...

اما می خندی بر دلتنگی هامان و ـ خلاف آنچه آرزو داری و داریم ـ نمی توانی دمی دیگر ما را میهمان آن نوا و نگاهِ خفته به خاک کنی.

تو با منی اما...

اما٬بازی ـ ناتمام ـ تمام شد.

یاد همه تان٬سبز!

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 0:45  توسط هامون 

به یاد "فری"

...دیگر هیچ رویداد و ناکامی٬مهم نیست. بگذار روزها بگذرند! ما هم ـ از سر روزمرگی ـ می رویم و می آییم. باورکن دیگر همه چیز بوی شوخی و بازی گرفته! حتا گریه هامان. رنج هامان.

****

دو بامداد...امیدی نمی خواهم. اما ناله هم نمی کنم. پیامد آنهمه فغان٬شبانه هایی ست که ای کاش بی خبرشان نباشی!...که ای کاش بودی(بودید) و می دیدی چه مضحک شده ام.

 

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را/کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 2:0  توسط هامون 

تو،نوشته ات را پاک کن! من،خاطره می نگارم.

...پی یک کابوس ـ که در آن٬به زبان غیرمادری شکسته (دیدی نپذیرفتی مدرس من باشی؟!) اعتراض می کنم ـ بیدار می شوم. بی شک٬حوالی "سپیده" است. بیدار می مانم دمی.

***

"پ" هوای پیاده روی کرده. از "فرمانیه" تا میدان "ولی عصر". پی اش را با پیامهایی می گیرم:

- رسیدم خیابون "سهیل".

- سر "زرتشت" ام.

***

دلم٬هوای "آرمین" را می کند. سوی منزلشان می روم. "الف"٬هنوز نیامده.

- دارم تو "سندباد" سالاد می خورم.

برق می رود. راحت٬به تصاویر میان دو شمع می نگرم. خفته ای؟...نه.

"شین"٬ پربغض و ـ همچنان ـ مبهوت٬تنها٬سرمی کشد و دودمی کند و...

***

نوشتم. از سر بیهودگی.

 

کات!

پ.ن:شلوارهای "آدیداس" ما را خوش نیامد. خرید از "پوما" کردیم!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:3  توسط هامون 

چهل وشش

تو می دانی که هیچ حرف تازه ای ندارم. تنها٬می نویسم تا بخوانی و بر پایان روزگار اوج نوشته ها(!) ایمان بیاوری. می نویسم. که بی خواب ام و تا "سپیده"٬راه بسیار است. می نویسم. که عجیب تنهایم و همگان٬فریب خورده ی این لبخند و شیطنت هستند. می نویسم. که شب٬مال من باشد و سیگارهایم...که شب ـ و آن خفته در حوالی ما ـ بر گریه ها خرده نمی گیرند.

******************************

نیمه شب٬جای تفکر و تحلیلِ چربشِ همدلی به خیانت٬نیست. جای توبه و بدرود از غریبی قریب٬هم... مجالِ هجرت که برسد ـ اگر برسد ـ٬یاد همه کس روانه ی باد و بوسه خواهد شد. که همه٬ "یاد" بودند به دور من. بی حقیقت. بی زمزمه. بی نوازش...هرکس آمد٬همان دورها٬روبروی تنهایی ام نشست و نظاره کرد...کسی٬به شب٬صدایم می کرد و منِ بی خبر٬یکی بی خبرِ روشن گیسو را یاد می کردم...حدیث ما٬ همین است. حدیثِ اینهمه ـ چون من ـ آشفته٬که بی همدمی سرمی کنند و دمدمای آفتاب٬با نوشیدن آخرین جرعه از هستی شان٬به خواب می روند...خوابی بی بازگشت.

*

گفت:«آرزو کن!»

و آرزو کردم٬به دیدارش.

خندید.

:تو گفتی برآورده می شود...هرچه باشد.

- از این فاصله؟

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 19:47  توسط هامون 

چهل و سه

باران٬یعنی تنهایی. قرمه سبزی سرد. چاپ نشدن ارادت نامه ای برای "محمود سیاه"٬در "نسیم". خالی بودن پاکت سیگار...

حالا٬نَمی  زد بر شهر شلوغ. سیل اشک ببارد حتا٬پاکی٬آنِ اینجا نیست(برایت که گفته بودم از هجرت)...

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 17:29  توسط هامون 

چهل و یک

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

دودم به سر برآمد زین آتش نهانی...

تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید

تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی (*)

چه شبانه ای! چون دیگر غمنامه ها و رنج ها٬که مبتلایمان کرد...چون همه شب های بی "سپیده".

اینروزها عجیب دل به دل هجرت داده ام. می خواهم بکَنم. بروم...

هه! احوال من ببین که شکوه و بغض سوی تو آورده ام. نزدیک٬تو بودی که - نامراد - سر به داغ ما سپردی.

****************************

صدای قهقهه می آید. تبریکِ زادروز...من٬پرِ بی کسی٬تنها به نماندن می اندیشم.

 

کات!

(*):سعدی

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 22:45  توسط هامون