آرزو(3)
این هم٬نصیب. این هم٬منتها الیه آن جدال تلخ٬برای وصل.
«تا تو به داد من رسی/من به خدا رسیده ام»(*)
کات!
(*):رهی معیری
این هم٬نصیب. این هم٬منتها الیه آن جدال تلخ٬برای وصل.
«تا تو به داد من رسی/من به خدا رسیده ام»(*)
کات!
(*):رهی معیری
**
غروب٬پی در پی نفرینشان می کردم. بلند ـ بلند با یاوه گویی هایی غریب٬شکوه شان به تنهایی و خدایم می بردم. "بختک های بخت ـ ربای من".
**
بس است دیگر! هرگاه احوالت با ما بود٬به لبخندی میهمان می شوی. یا بوسه ای...
کات!
پ.ن:حالت که خوب است٬می آیی حوالی من...می دانی حرص یعنی چه؟
****
آدمیزاد٬دلش تنگ میشه.
کات!
-چیکار کردن؟ هیچی.
غیرمستقیم٬این روح استریلیزه رو کلی شکنجه دادن. منو آوردن تو فازِ زمین...البته الان یه خورده عادت کردم. اما هرجوری شده میخوام از دستشون دربرم. موجوداتِ تنش زایی هستن!!
فعلا که گیریم. هه!
کات!
۲) "کارآفرین":آرام. دوست داشتنی! امیدِ حقیر!
۳)در آینه ی "۲۰۶"٬فقط چشمهایش پیداست. قشنگ نیستند:خوشم می آید!
۴)خواندن...خواندن..."گوگوش". به!
۵)"ملی":مثل همیشه.
۶)"جاری طلایی" قطع شده است. گناه من که نیست. چند روز دیرتر وصول کنند.
۷)"سینا":پول بی زبان. متصدی٬به گمانم بیمار است. از آن "سلام" های بی رمق و طلبکارانه می دهد. (بهبود شرایط یک بانک یا موسسه که تنها به تغییر دکوراسیون نیست!)(بعید می دانم روزه٬اینقدر زود ناتوانی را تحمیل کند.)
۸)"گوته":همه٬سن فرزند من هستند.
۹)"کوکالایت":انرژیک!
۱۰)همسایه مان تنهاست. یعنی٬تنها شد. همین حالا.
کات!
پ.ن:"همراه با باد"٬اثر "پیمان یزدانیان". برای تنهاییِ نیمروزی.
کات!
بیدار شو! شبانه های طهران٬خلوت شده. جان می دهد برای "فشم" و "نامجو". گذر از اینهمه تنهایی را برمن می پسندی؟
**
درفروبند که چون "سایه" درین خلوت غم با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی
کات!
پ.ن:بیدار شو! ترا به خدا!
خستگی٬آرام سرمی رسد. سیگاری می گیرانم در ابتدای شامگاه خیابان "فاطمی"...
کات!
تنها٬می ماند این خاطره ها و عاشقانه های نامراد٬که انباشتِ ذهن می کنند و به بغض٬جاری می شوند...
یادمانِ سالهایی که رفته ـ رفته دور می شوند و...هه:«گویی همین دیروز بود.» که ای کاش٬پسِ آن دل ـ دل ها٬وصلی سرمی گرفت تا چندی بعد٬جای خاطره و رویا و حسرت٬بلکه نفرتی تکیه می زد بر شبانه های ذهن...این کلام٬بیراه نیست. افسون این هجران ها و هجرت ها٬داغی سترگ می نهد٬بر روان. سایه ای سنگین می افکند بر تمام روزمرگی ها و هرچه پیش تر می روی...«گویی همین دیروز بود.» (بی شک نسل من و پیش از من٬نیک درمی یابند جانِ این افسون را.)
به هرروی - نفسی اگر بماند - دهه ی چهارم به راه است و آنهمه یاد ٬که در خلوتِ خویش نگاهش می داریم:روشن و تر.
کات!
در سرفصلِ غروب
نیایش
برای یکی نه چندان دورِ بی تحمل.
نهراس!
خدای سبز
نزدیک است.
ما
پرتمنایانِ هجرت
نیک
آرام را نیایش می کنیم.
کات!
همه مان
فراموش شده ایم.
تو٬رفته.
ما٬اسیر.
گاه٬لبخندی می زنیم.
تو لااقل اشکی هم نمی ریزی.
تو
دریاد
آوار.
من
هوس روشن هجرت.
*
فراموش شده ایم
تو
و من.
به همان سادگی که فراموش می کردیم.
من
به زمین
به درد و ناکامی.
تو
تو...
(درد کشیدی. نه؟...دردی دور از فهم قلم.)
کات!
اما درد
اما زخم
اما چه کنم ـ چه کنم های بی پاسخ.
تو با منی اما...
اما من سکوت و آرام تو را برنمی تابم. که بر اینهمه مویه٬کلامی حتا روانه نمی سازی.
تو با منی اما...
اما بی تو٬"سپیده" وهم است و یکی سایه ی کرشمه گونِ وسوسه گر...پسِ آن٬هیچ:همان شب. همان تاریکی...
تو با منی اما...
اما می خندی بر دلتنگی هامان و ـ خلاف آنچه آرزو داری و داریم ـ نمی توانی دمی دیگر ما را میهمان آن نوا و نگاهِ خفته به خاک کنی.
تو با منی اما...
اما٬بازی ـ ناتمام ـ تمام شد.
یاد همه تان٬سبز!
کات!
****
دو بامداد...امیدی نمی خواهم. اما ناله هم نمی کنم. پیامد آنهمه فغان٬شبانه هایی ست که ای کاش بی خبرشان نباشی!...که ای کاش بودی(بودید) و می دیدی چه مضحک شده ام.
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را/کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری
کات!
***
"پ" هوای پیاده روی کرده. از "فرمانیه" تا میدان "ولی عصر". پی اش را با پیامهایی می گیرم:
- رسیدم خیابون "سهیل".
- سر "زرتشت" ام.
***
دلم٬هوای "آرمین" را می کند. سوی منزلشان می روم. "الف"٬هنوز نیامده.
- دارم تو "سندباد" سالاد می خورم.
برق می رود. راحت٬به تصاویر میان دو شمع می نگرم. خفته ای؟...نه.
"شین"٬ پربغض و ـ همچنان ـ مبهوت٬تنها٬سرمی کشد و دودمی کند و...
***
نوشتم. از سر بیهودگی.
کات!
پ.ن:شلوارهای "آدیداس" ما را خوش نیامد. خرید از "پوما" کردیم!!
******************************
نیمه شب٬جای تفکر و تحلیلِ چربشِ همدلی به خیانت٬نیست. جای توبه و بدرود از غریبی قریب٬هم... مجالِ هجرت که برسد ـ اگر برسد ـ٬یاد همه کس روانه ی باد و بوسه خواهد شد. که همه٬ "یاد" بودند به دور من. بی حقیقت. بی زمزمه. بی نوازش...هرکس آمد٬همان دورها٬روبروی تنهایی ام نشست و نظاره کرد...کسی٬به شب٬صدایم می کرد و منِ بی خبر٬یکی بی خبرِ روشن گیسو را یاد می کردم...حدیث ما٬ همین است. حدیثِ اینهمه ـ چون من ـ آشفته٬که بی همدمی سرمی کنند و دمدمای آفتاب٬با نوشیدن آخرین جرعه از هستی شان٬به خواب می روند...خوابی بی بازگشت.
*
گفت:«آرزو کن!»
و آرزو کردم٬به دیدارش.
خندید.
:تو گفتی برآورده می شود...هرچه باشد.
- از این فاصله؟
کات!
حالا٬نَمی زد بر شهر شلوغ. سیل اشک ببارد حتا٬پاکی٬آنِ اینجا نیست(برایت که گفته بودم از هجرت)...
کات!
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی...
تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی (*)
چه شبانه ای! چون دیگر غمنامه ها و رنج ها٬که مبتلایمان کرد...چون همه شب های بی "سپیده".
اینروزها عجیب دل به دل هجرت داده ام. می خواهم بکَنم. بروم...
هه! احوال من ببین که شکوه و بغض سوی تو آورده ام. نزدیک٬تو بودی که - نامراد - سر به داغ ما سپردی.
****************************
صدای قهقهه می آید. تبریکِ زادروز...من٬پرِ بی کسی٬تنها به نماندن می اندیشم.
کات!
(*):سعدی