سکوت و حبس و اتاق٬عذاب است...
تاب نیاوردنت را شکوه نمی کنم. فغان بر ربوده شدن سرخوشی های آشنامان می برم.
مگر چه می خواستیم؟ مگر چه می کردیم؟ جز شبانه و آواز و دل ـ دل٬چه بود درِمان؟ گوشه ای ـ چون خسبیده ای گم ـ کز کرده٬دنیامان اشاره های قریب بود و شکستن شب.
******
"شیرین"٬دلتنگت بود. جمع شده در خود٬هوای تو را مویه می کرد.
رها٬رفتی...
«بدی٬تاریکی ست
شب ها جنایتکارند.»(۱)
کات!
(۱):شاملوی جاودانه
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:55  توسط هامون
|
گرفتار آمده ام باز...ساعتی گذشته از نیمه شب٬در راه تاریک "فشم"٬در راه یاد تو٬تنها خواسته از خدایم را مرور می کردم:خلاصی.
دل٬خوش به پرسه های تک نفره.
فرار کن فلانی!
کات!
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 15:9  توسط هامون
|
استاد ما٬بی بدیل است. پرشور و پرنشان٬سراسر نوایی خوش و جان ـ نشین٬که رخنه می کند در ناکجای دل.
اجرای اخیر گروه "شهناز" ـ علیرغم عدم تغییر در گروه و قطعات ـ بسیار بسیار بهتر از برنامه ی چند وقت پیش بود.
شب گذشته٬"شجریان" چنان غوغا کرد که گرفتگی صدایش در بخش هایی کوتاه و جا انداختن یک مصرع در جاودانه ی "مرغ سحر"٬هیچ می نمود.
هفته ی آتی٬باز به دیدارش می رویم. مبادا به روزگاری٬حسرت دوری از نغمه هایش بردل بماند!
استاد ما٬خسته است...
«بس که شستیم به خوناب جگر٬جامه ی جان نه ازو تار بجا ماند و نه پود٬ای ساقی»
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 1:43  توسط هامون
|
سالهاست خفته ای...از سیزده برف پیش٬تا به همیشه. یاد شوخ طبعی هایت٬هی آمدند و رفتند.
ساعت٬دقیق٬یکِ بامداد:"شرم" "پوراحمد" و حضور کوتاه تو...همین کافی ست برای هق هق.
*****
یادت هست؟ سه ساله بودم و تصویری از...داشتی و می خواستی به شب دامادی٬عیانِ عروس کنی. همه٬"شرم" می شدم.
تو رفتی. آن تصویر اینجاست. عروس٬هم...
کات!
پ.ن:چند ماه بعد٬آن پولادِ نابلد راه٬که بر فرق فرزندت نشست٬دیگر٬می دانستیم رفته ای...مرده ای.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 1:30  توسط هامون
|
"حاتمی کیا"ست دیگر. حتا اگر "دعوت"ش٬فیلم خوبی نباشد٬دوستش دارید. اپیزود به اپیزود٬بیشتر در دلم نشست. خصوصیا اگر دغدغه ی سقط - یا نگاه داریِ - جنین٬از دید کارگردان محبوب دهه ی هفتادمان باشد. "دعوت"٬یک "گوهر خیراندیش" خوب و یک "فرهاد قائمیان" ماه دارد(سلام آقای "مشیری!).
****
"آواز گنجشک ها" خوب است؟ معمولی ست؟ شما را به یاد "بچه های آسمان" می اندازد؟...با فیلم٬ همذات پنداری می کنم عجیب! اما سیاست "هرچی سنگه٬مال پای لنگه"(از مدل "مجیدی)به زور در کتم می رود. این سه نما را دوست دارم:
۱)آوردن شربت برای "رضا ناجی"٬توسط مرد متمول(آشتی با سرمایه داری؟!)
۲)کتک خوردن دختر ناشنوا(که بازی بسیار مقبولی دارد)توسط پدر٬کنار جاده.
۳)ماهی ها٬کف زمین٬جان می دهند.
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 17:58  توسط هامون
|
دیری ست
می گریم
برِ تصویرت
خاطره مان را.
دیری ست
فغان
جامه درانِ تلخِ ناباوری
هدیتِ چشم به راهی
هیچ است
و تلخ.
مویه بر که برم
چنین شبی را
چنین تنهایی را؟
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:7  توسط هامون
|
من امشب تنهایم.
می فهمید؟
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 18:50  توسط هامون
|
"کنعان" را دوست نداشتم. فیلمنامه ی خوبی دارد. مگر چند بخش٬مانند فوت مادر مرتضا یا پایان غیرقابل هضم اش.
از بازی بسیار بسیار قوی "محمدرضا فروتن" و "افسانه بایگان" (خصوصا اولی که کم کم داشت ناامیدمان می کرد!) سرسری نگذرید!
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 0:8  توسط هامون
|
بازرسیدن
و
باز هم ماندن
چونان تیغی
که
می شکافد
اما
آرام.
گلوله
تدبیری نو
نیست؟
کات!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 14:10  توسط هامون
|
آمدیم به برت. به قسمت کردن دلتنگی مان...غروب بود. غروب "عید". بازی شمع در باد. مویه های نهان...می کشم دست٬می فشارم دست٬به نامت.
***
شکر بر حضور رویا!...همین که به خواب آمدی و ـ این بارـ زمانی درخور به کنارم بودی٬سپاس! دیری ست پناه به هنگامه های دور از بیداری برده ام...شانه هایت را می فشارم٬حس می کنم.
می خندی...می خندی.
کاش تنها بودم و هیچ صدایی ـ در نیمروز این آدینه ـ بیدارم نمی کرد! کاش تنها بودم! دور از اینان...
کات!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 14:6  توسط هامون
|
...پس٬کجایند این تسکین ها؟
پاییز٬بی هنگام سر رسید این بار. بعدِ هفت شب٬میان غم های آشنای خانگی٬دریافتم که :هی! پاییز آمده.
پرده ها٬کشیده. تاریک.
کجایند این تسکین ها؟
*********
حالا٬شد یازده هفته.
اندیشه ی هجرت ام٬بر دوش. یاد تو٬زنده. بیدار.
ساعتِ زخم٬نزدیک...
چه ترسی! زیستن میان حقیقت و دنیا٬همین تک جا
و رویا٬
مانده بر جان. بر چشم. بر نم.
«جانا چه گویم شرح فراقت چشمی و صد نم جانی و صد آه»
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 17:41  توسط هامون
|
ده سال پیش بود. گفتی:«فردا٬هپتِ هپتِ هپتادوهپته.» (۷/۷/۷۷)
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 13:26  توسط هامون
|
نازنین ـ نازکِ همسال ـ و یا کوچکتر از ـ من٬فرزند کوچکش به آغوش٬عطشِ نوشی از آرامش٬به این تفتگیِ ساعت دوازده٬هویدای چهره اش...و من می مانم:میان هویت طلبانِ تا به ابد٬که همراهی (بخوانید:تاهل)را برنمی تابند و شعف٬در همین شب مرّگی ها و دل ندادن ها می بینند...و دیگرانی که ـ چه زود ـ بخت خویش را سلام می کنند و می روند از پی تب و تاب و خستگی...جوانی٬عطا شد٬در مرتبه ای بی بازگشت.
کات!
پ.ن
:«هه! بچه بیارم که بشه نوه ی این؟»
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:59  توسط هامون
|
حالا٬روبروی من٬تمام تصاویر تو.
نگاه کن! خزان رسیده.
ما و یاد. ما و فریاد...
کات!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 23:31  توسط هامون
|