- اینجا میومد کلاس. "بعثت".
:الان چیکار میکنه؟
- دقیق نمیدونم. تو یه شهری یه٬حوالی تورنتو.
:عجب!
- فکر کنم تو جی.ام کار میکنه.
:جی.ام که داره ورشکست میشه.
کات!
پ.ن:
۱)از دروغ بدم می آید. از این اپیدمی ناله و خست ٬درعین مکنت.
۲)"سنتوری"٬ چه زود٬رفت از خاطر!
۳)«...یار٬عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز»
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 14:41  توسط هامون
|
- چرا باقی کارها رو نمیاری؟
:میارم.
- کِی؟...عاشقیا...
:به فرض که باشم. عیبی داره؟
- نه. "مگه" اینکه طرفت٬همسر داشته باشه.
:خب دیگه. من با همین "مگه" مشکل دارم.
- چی؟
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:48  توسط هامون
|
در هال خانه ی پدری٬سیگاری روشن می کنم. مقابل تلویزیون راه می روم...در اتاق٬نیمه باز است. اتاق من. اتاق سابق من...از "نون" اجازه می گیرم تا به اتاقش بروم. روی تخت دراز بکشم و...
چه جالب٬و چه غریب! امروز برای اولین بار٬با تماشای این اتاق٬یاد روزهای سپری شده افتادم. یاد آنهمه نوشتن و نوشتن و حبس کردن یادداشتها٬زیر میز قهوه ای. تایپ کردن های شبانه و غرولند مادر... کتابهای قطور دانشگاهی. خطاطی های پدر ـ از حافظ تا بامداد ـ بر جای ـ جایِ دیوار...حالا٬جای آنهمه خاطره٬کتب رایانه(!) و نت برداری از مفاهیم آزمون ام.بی.ای ٬نشسته. اتاقی که تنهایی و ـ حتا ـ ناامیدی در آن موج می زد٬حالا پر از امید و سبزینه گی ست.
**
اتاقِ اکنون من٬سردی خاصی دارد. نیز٬غربت و بی رحمیِ "نمی دانم چرا" یی در آن موج می زند.
آری.
این دل
از پای بست...
کات!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 2:6  توسط هامون
|
نیمه شب٬بخیر!...به پهلو افتاده ام٬درست همانجا که تو٬سیگارت را آتش می زدی و تصویر می گرفتم. عکس هایی که ـ بعدهاـ بلای جان شدند و همراه و همدم شبانه و گریه.
هی نگاه می کنی. نگاه می کنی و باورت نیست. که چه ساده٬چه ساده یک نفر می رود و "می ماند" و حالا٬این تویی که ویران و پرخراش و "رفتنی" می شوی...غریب است. نه؟
پی این بازی٬این مضحکه٬هوسِ جامه دران و فریاد٬ذهنم را می کاود و می آزارد...راه بر نفسم بسته اند انگار. مضطرب ام...مضطرب.
شب پیش ـ چون همیشه و اکنون ـ یاد ات می کردم که نیستی و بارانِ خزان نمی بینی. نیستی و دردِ بدرودت ـ افزونِ همه دردها ـ سخت کرده ـ عجیب ـ مرا٬زندگی...و می مانم که کجا٬با که٬بگویم. بگویم تا ـ ذره ای حتا ـ رها شوم.
ای خدا...
*****************************************
ساعتی از نیم شب گذشته بود. ایام واپسینِ تیرماه. از همان کابوس٬که در "تونل رسالت" فریاد و فریاد و فریاد ات می زدم٬تا به این شب تار٬درخود ریخته ام همه غم و ناتوانی ام را.
«من عمله ی مرگ خود بودم
و ای دریغ که زنده گی را دوست می داشتم!
آیا تلاش من یک سر٬بر سرِ آن بود
تا ناقوس مرگ خود را پرصداتر
به نوا درآورم؟
من پرواز نکردم
من پرپر زدم.»(۱)
کات!
(۱):شاملوی جاودانه
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 0:44  توسط هامون
|
نگار:قربون موی پریشونت!
صبا:انگشتمو دیدی؟ خوب خوب شده.
نگار:اِ آره.
صبا:هی می گفتی "اینا قارچه".
نگار:امروز خیلی کار کردی! باید استراحت کنی!
صبا:تو چیکار میکنی؟
نگار:میرم خونه.
صبا:باشه!
نگار:از خدات بود. نه؟
صبا:ببین نگار! آدمای بزدل٬هرازچندگاهی٬جسارت به خرج میدن و...چه میدونم!
نگار:چی میگی تو؟
صبا:تو بیشتر اهل حرفی٬تا عمل.
نگار:تئوریسین تویی. نه من...الانم بهتره بگیری بخوابی!
صبا:تو کجا میری؟
نگار:کجارو دارم برم؟...میرم پیش عماد.
صبا:سلام برسون بهش!
نگار:شوخی نکن با من!...تو این زمان کوتاه٬دلی باهات بودم. می فهمی؟...دلی...عرفا و شرعا هم هیچ خطایی نکردم.
صبا:قبول! تو پاک...پاکدل.
نگار:محتاج این تعریفا نیستم. یه محبت ساده٬بسمه!
صبا:محبت ساده؟ تو این شرایط؟
نگار:کدوم شرایط؟
صبا:عماد هست٬دمدمی مزاجیت هست٬آرمانگراییت هست.
نگار:بهتره من برم!
صبا:برات دعا میکنم!
نگار:مگه قراره چه اتفاقی بیفته؟
صبا:هیچی.
نگار:قراره دیگه همدیگه رو نبینیم؟
صبا:شاید.
نگار:چقدر دیوونه ای تو!
صبا:چقدر احمقی تو!
نگار:تو اسمشو بذار حماقت.
صبا: زنگ بزنم ماشین بیاد؟
نگار:نه. با ماشین عماد اومدم.
صبا: پس خودش چی؟
نگار: امروز موند خونه. بدجوری مریض شده!
صبا:قربون دل پریشونت!
نگار:پریشبا خواب می دیدم از یه جایی دارم پرت میشم(می خندد). افتادم تو استخر ساختمون شما.
صبا:اصلا خنده دار نبود!
نگار:اینقدر که حال منو گرفتی٬به چی رسیدی؟ ها؟
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 23:31  توسط هامون
|
می گویم:خوش آمدی!...و تلاش می کنم ـ هرچند متظاهرانه ـ این خوشامدگویی٬از سر صمیمیت و برآمده ی دل باشد. چه٬اکنون٬تو نیز چون ما حق نفس داری. و حق لذت بردن. باشد تا رنج هایت٬بر شادکامی ها نچربد!...دیگر٬آمده ای. و من٬این حس گنگ را با تو می گویم:نمی دانم امیدواران به انسان را تحسین کنم یا... آنها که در این هیاهو٬فرزندی نو٬هدیتِ این آشوب می کنند. بی شک٬هنوز٬ رگه هایی از نابینایی ـ برای رویت زمین ـ در وجودشان باقی مانده و این٬صفتی بزرگ است!! توان و ـ هنوز ـ دلی خوش٬برای حضور فردی دیگر. تردیدی نیست فرداروز٬کسی هست که بتوانی بر او ـ در این تسلسلِ ـ نمی دانم چرا ـ بی پایان ـ تکیه کنی!!...خوش آمدی!
***
ماهور جان! روزهای آغازینِ ما٬سبز بود. هرچند این "سبز"ی٬تا حدودی برمی گردد به بی خبری. اما به گواه گرفتاران٬روزهای رفته٬به از ایام نیامده می نمودند.
صباحی پیش از بیست و یکم مهر٬ ـ حضور آبی و گنگ تو ـ "آرمین" ما٬خفت...و تو را ندید...و تو٬ ندیدی اش.
***
هرچه دلمردگی و ـ در عین حال ـ تلاش ما برای بهاری نو بود٬شادکامی تو و همه کودکانِ بی خبر نورسیده باد!...که فهم٬شایسته ی انسان است و خود را ـ در احوالات پیش رو ـ به نافهمی زدن٬ عجیب نکوهیده است. بخند! اما نه به هر بها...
خوش آمدی!
کات!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 0:30  توسط هامون
|
تو را چه به این هیاهو؟...همان جا٬در مطلقِ ناروشنی٬برِ دریا بایست و زمزمه کن همراه موج. پاسخِ این و آن٬صباحی٬فروبنه! موسم اندیشه است و سکوت: آبان آمده.
**
غروب است و سرمای نو. چه پرازدحام و کسی٬کار به کس ندارد در "خانه هنرمندان". از کتاب "آیدین آغداشلو" رونمایی می کنند: "احمدرضا احمدی"٬سخن می گوید٬شیرین...می روم سوی "تالار انتظامی" تصاویری از "پراگ" می بینم:زیبا و پر چتر. اما ـ چون دیگر شهرهای آن دورها ـ سرد. غربت است دیگر! حتا اگر "پرویز دوایی" همچنان در آنجا لبخند بزند!
**
چقدر مضطرب!...این آفتاب٬بر تو و برای تو نیز می تابد.
**
پرهیز از "دورِ همی ها" را٬مهمان "اشکنه" می شوم. خانم فروشنده٬تبلیغ می کند...همراه٬نان سنگک٬سبزی٬جرعه ای آب...پس٬سیگاری می گیرانم و بازمی گردم سوی شهر شلوغ. شهری که دیگر آنِ من نیست.
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 23:31  توسط هامون
|
از هر طرف که رفتم جز وحشت ام نیفزود...
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 2:18  توسط هامون
|