تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

یلدا (تنهایی های برفی)

عیدانه ام نمی دهی٬در سپیدی؟ به سپیدی.

جور اشکهایم٬همین یک برف٬با تو! با تو و سپیدگون رخِ ـ همیشه ـ دور از ما. جور دل ـ دل٬با خنده ها و ملیح ـ نوای روان٬بر کران.

همین یک دل سیر پرگریه٬دردانه ام بخوان تا بی بهانه٬پرِ شادی گردم.

مگر یگانه نیایشِ تنها تو٬آرام من نبود؟...

اصلا

افسون ام کن!

 

کات!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 16:41  توسط هامون  | 

آفتاب

مرگ

آشفته

درمی زند...

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:27  توسط هامون  | 

یادداشت های یک نفر که سه ساعت در لابی محبوس شده بود

بیرحم شده ای بانو. بیرحم...صدای فریادهای ناروا٬می دَرَد فلک و پرده ی حجب. چون همیشه٬بی پرسش٬بی گفتگو٬یگانه قاضی محکمه ای می شوی که دیگر خسته ام کرده...

بیرحم شده ای. پنداری رفاقت ها و عاشقانه ها٬زیر بار اینهمه کلام چون سنگ٬محو می شوند از بر و از خاطر. درشتی می کنی و پاسخ ام نیست جز سکوت. که ایکاش یکبار٬برابر واژه هایت می ایستادم ستبر. تا دریابی گفتار اینچنین از من نیز برمی آید. تا بدانی خاموشی و آرام طلبی٬ابدی نیست.

**

کنون٬نیستی و من٬معترف به دلتنگی عمیق٬گلایه از تو٬به تو می برم:فروریختن سهل است. وجود من٬تاب ساختن و سازشی نو ندارد. دوریِ این روزها را نیک ـ بهانه ای گردان برای اندیشه. هرچند در گرداندنِ اندیشه و کردار من٬بی توان خواهی بود...

دوستت دارم!

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 14:17  توسط هامون  | 

ما گوسفند نیستیم

یک

نمایشنامه ی "کرگدن" را خوانده اید؟...شاهکار بی بدیل "اوژن یونسکو" که پسِ اینهمه سال تروتازه٬ جلوه ای دارد قابل ستایش. هشدار(هشیار)می دهد و انسان(انسان بودن)را به چالش می کشاند.

چندی ست "فرهاد آییش" این جاودانه را روی صحنه برده است. اجرایی که درست پس از تشویق بازیگران٬ترا با ده ها سوال بی پاسخ به جدال وامی دارد.

آن اوایل که کارگردان خوش ذوق ما تازه از فرنگ برگشته بود٬با یکی ـ دو تئاتر "خلوت"٬گزیده و پرجان٬ تماشاگر حرفه ای را همراه کرد و تحسین ها شنید. بعدها حضور در فیلمهای بی مایه آغاز شد و توجیه٬این بود که بازیگری نیز یک حرفه است و زندگی هزینه دارد(!) و طرف٬در این فیلمها  بازی می کند٬ دزدی که نمی کند!!پس اجازه ی گلایه را ازخود گرفتیم...

اما مقوله ی تئاتر متفاوت است. دم دست ترین مثال٬فرق میان تماشاگر تئاتر و سینما ست. فردی که به تماشای یک نمایش(آنهم در تئاترشهر)می آید٬هیچوقت خواستار روبرو شدن با اثری ـ صرفا ـ مفرح٬ تخت و خالی از مفهوم نیست. با اجرا همراه می شود٬اندیشه و تحلیل می کند و انتظار دارد حس "دیگرگونه طلبی"اش٬تا حدی(بسته به محتوا و نوع اجرا)ارضا شود. منظور این نیست که کاری سخت ـ فهم ببیند و به ذهنش فشار بیاورد و در انتها٬از درک نمایش برخود ببالد(مگر کارهای سمندریان٬میرباقری و ـ نوشته های ـ رادی٬سهل و جذاب نبوده اند؟).

"کرگدن" در سالن اصلی اجرا می شود و این٬یعنی می باید دایره ی وسعت مخاطب ـ از تماشاگر معمول ـ فراتر رود...و البته موفق هم می شود. اگر سری به تئاتر شهر بزنید٬هر غروب با ازدحام افرادی مواجه می شوید که در انتظار تماشای این نمایش اند. سالن٬هرروز کاملا پرمی شود به طوریکه تماشاچیان روی پله ها هم می نشینند.

.......................

...اما داستان آنهمه پرسش بی جواب ادامه دارد.

نمایشنامه٬فضایی را ترسیم می کند که در بخشهای میانی٬خواننده دچار رعب می گردد:آدمیان یکی یکی بدل به کرگدن می شوند. می تازند و...ضمن اینکه بار طنز آن بسیار بسیار کم است. حال آنکه آییش ـ خصوصا در بخشهای نخست ـ می خواهد تماشاگر را بخنداند. با دیالوگها و شخصیت های اضافه شده. خلاصه آنکه به هرگونه تلاش می کند "مردم" را به تماشا ترغیب کند.

مانند بهره بردن از بازیگران سینما:"آتنه فقیه نصیری"(خود را توجیه کرده ام که چرا او را انتخاب کرده!!) و یا "صابر ابَر" ـ که بازی اش در دایره زنگی را دوست دارم ـ .  اینجا یک استثنا هم داریم:هرچه تماشای "شهاب حسینی" برروی پرده برایم ملال آور است٬اما همچنان به تحسین او برای بازی در "کرگدن" پافشاری می کنم.

............................

"همسایه ها"را که دیدم٬حس کردم آییش می خواسته نوعی دیگر را تجربه کند و او همچنان توان و ذوق و اندیشه ی آنرا دارد که به ما طعم شیرین یک اجرای خوب ـ از یک متن زیبا ـ را بچشاند. اما با کرگدن...

واضح است که او بسیار تلاش کرده تا کار را به ثمر برساند. اما خانه از پای بست ویران است...آخر چرا کرگدن؟ بر این "چرا" اصرار می کنم. چون هنگام تنهایی و استیصال "ژان"(مهدی هاشمی)هیچ اثری از دغدغه و همراهی٬در نگاه تماشاگر نمی بینم. گویی دارد "یانگوم" نگاه می کند!! انگار او هم کرگدن شده است!...و این٬افسوسی سترگ بهمراه دارد.

جناب آییش! وقتی دست روی چنین نوشته ای می گذارید٬باید حتما و حتما از پس آن بربیایید! جای آنکه به متن وفادار باشید و کاری کنید که تماشاگر ـ لااقل در همان دوساعت ـ به خود بیاید٬در انتها تنهاییِ مرد را با حضورِ سایه وارِ دخترنقاش پرمی کنید؟ امید واهی می دهید؟...

نمایش طولانی مدت٬می باید حوصله و نشاط تزریق کند! دریغ!

**********************************************************************

دو

خداوند رحمت کند پدر دموکراسی و آزادی و چه و چه٬که هرکس در توانش باشد٬به میل و سلیقه ی شخصی٬می تواند چیزی به نام "فیلم" نشان تماشاگر بدهد! شش میلیارد انسان و شش میلیارد فکر گونه گون.

اینان٬دغدغه دارند. ماییم که نمی فهمیم...

.................

آخرین شب جشنواره ی پلیس به دعوت یکی از دوستان نازنین٬همراه می شویم برای تماشای "شبانه"(کیوان علیمحمدی و امید بنکدار). این فیلم ـ که در شرایطی نه چندان آسان ساخته شد ـ در جشنواره ی هشتادوپنج به نمایش درآمد. پس از آن ـ به دلایلی ـ مجوز اکران عمومی نگرفت. زمزمه هایی بود مبنی براینکه در آبان ماه اکران می شود. که نشد...فرصت را غنیمت شمردیم برای تماشا٬آنهم در جشنواره ای که نمی دانم حضور فیلمهایی مانند "به همین سادگی"٬"سه زن"٬"شبانه"و...چه ارتباطی دارد با هر مشخصه ای که به پلیس مربوط می شود!

"شبانه"٬یک موضوع ساده را می گیرد و آنقدر با فرم و نوع بیان بازیمان می دهد که خسته می شویم(از انتقاد روشنفکرها ـ که می گویند "حرف" فیلم را نگرفته ایم ـ استقبال می کنیم!) تلاش سازندگان٬ شایسته ی "خسته نباشید"ی گرم است! اما نه تلاشی که به بهانه ی دغدغه٬اجرای طرحی نو و یا هرچیز دیگر٬تماشاگر را آزار بدهد. خصوصا آزار چشمی!!با نماهایی که در ابتدا بدیع به نظر می رسند و هرچه پیش می رود٬جز کسالت٬ارمغانی ندارند. داستان٬اسیر چگونگی بازگویی است. اسیر دوربین٬که با برداشتهای مقطع و بی وقفه٬کلافه مان می کند. بیچاره آنهایی که بعد از اینهمه انتظار٬آمدند تا "هدیه" را دیگربار بر پرده ی نقره ای ببینند!

*********************************************************************

- تر زدی به روز تعطیلمون!

:اینجوری نگو ناراحت میشم!

- ازین ببعد٬سینما و تئاتر توی روزای تعطیل ممنوعه!

: چشم!

- چی بود این؟...مزخرف...اینا فکر کردن مردمی که میان سینما٬یه مشت گوسفندن؟!

 

کات!

پ.ن:

۱)اتاق تو٬بوی اشک می داد. بوی بی طاقتی و فریاد٬در آغوش پدرت...

۲)زویی:خیلی هول بودی که بری...

فرانی:هول؟ نه...آخه امشب برای اولین بار رفتم تو اتاقش.

زویی:اگه حالت خوش نبود پس چرا رفتی؟

فرانی:چون خوشم نمیاد هی ناله کنم٬آه بکشم.

زویی:عجب!

فرانی:طعنه میزنی؟

زویی:چشاتو خوب بازکن ببین کیه که داره طعنه میزنه!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 2:56  توسط هامون  | 

صدوپنجاه

بیدار شو!

هی

بیدار شو!

تا این هوس خفتن٬روی در حقیقت نکشیده٬بیدارشو!

سیاهپوشان

بی طاقت

اسیر مویه و ـ گاه ـ فریاد

حیران اند

ویران اند.

*****

خبری نیست

اینجا.

تو

بیدارشو

اما

سایه ی رحم

بر دل ما

ـ به چشم گشودنی ـ

بگشا!

*****

نمی شنوی ام؟...

می دانم که می شنوی.

تو

یکی گریخته از بازیِ بی بنیان

گذاشتی ام

تنها

تنها

به ادامه

و

نابلدی.

*****

به واژه

در طلب هجرت.

بیگاه

غافل

زمین

سرخ شد و...

 

هی!

ترا به جان آوازهامان

خنده هامان

بیدار شو!

 

کات!

پ.ن:مرا می نگرد. اشک مرا می نگرد٬هم سایه...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:40  توسط هامون  | 

...

«تو مرا خوب می شناسی و نیازهای بدنم را می دانی. این خصوصیات پایدار می مانند٬حتا در مکانی این چنین. درست است که در اینجا فرصت اندیشیدن به این امور کمتر است و هنگامیکه در خیابان راه می روی باید شتاب کنی و ذهن را از هرگونه هوس٬خالی نگه داری٬اما لحظاتی فرامی رسد که تنها در رختخواب دراز کشیده ای. مثلا شب ها که جهان پیرامونت تاریک است و به سختی می توانی از تجسم خود در وضعیت های دیگر اجتناب کنی. انکار نمی کنم که در گوشه ی آن خانه بسیار احساس تنهایی می کردم. چنین شرایطی گاه می تواند آدم را دیوانه کند. در درونت دردی ست. دردی هولناک و پرهیاهو که اگر آن را چاره نکنی هرگز پایان نخواهد یافت. خدا می داند چقدر کوشیدم تا برخود مسلط باشم٬اما زمان هایی می آمد که توانم به پایان می رسید٬زمان هایی که خیال می کردم قلبم ازجا کنده می شود. چشمانم را می بستم و به خودم نهیب می زدم که باید بخوابی٬اما ذهنم چنان دستخوش غوغا بود که تصاویر روزی که گذرانده بودم دربرابرم ظاهر می شد. گویی تیمارستانِ خیابانها و بدن ها در گوشه ای کمین کرده بود و با ناسزاهای فردیناند که هنوز در گوشم صدا می دادند و بر هرج و مرج دامن می زدند٬خواب به چشمم نمی آمد. آن وقت دست به کاری می زدم که راه حلی همگانی ست. در آن شرایط چاره ی دیگری نداشتم. تظاهر می کردم دست هایم از آنِ کس دیگری ست. می دانستم که این نیز بازی کوچک و غم انگیزی بیش نیست٬ولی بدنم به این حیله پاسخ می داد و در پایان٬ضعفی به درون استخوان هایم راه می یافت و پلک هایم را سنگین می کرد تا سرانجام به خواب فرومی رفتم...»(۱)

 

کات!

(۱) پل استر/کشور آخرین ها/ترجمه خجسته کیهان/نشر افق

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 1:30  توسط هامون  | 

ناصرخسرو

سفر٬مایه ی نوبینی و فراغ جسم و خاطر است. موجب دمیدن نفسی نو٬در این کالبد خسته...و این قاعده٬این نشاط٬برای من نیز ـ که عجیب اهل تنهانشینی و دوری از گشت و گذار ام ـ مستثنا نیست. حتا اگر بر این هجرت کوتاه٬برچسب "سفر کاری" بخورد.

*

به طرزی دیوانه وار٬از هرگونه تنش٬گریزان ام...به واسطه ی این سفر ـ و نه به اجبار ـ به دیدار کسانی (بخوانید آشنایان!)می روم که پسِ حضورشان ـ همیشه ـ ناملایماتی عجیب سرمی رسند. اینبار خصوصا حضور فرزندی هفت ساله ـ که از برای متارکه ی والدین٬آویخته و سردرگم است ـ بر آزارهای ناشی از دیدار اینان افزود. رویتی که ـ چه از روی همخون بودن و چه حس مستعمل انسان دوستی ـ موجب شد تا "نصف جهان" را با چشمانی نمناک ترک کنم.

*

روزگاری که به وضوح دریافتم ناتوان از تحمل بسیاری رنجهای معمول هستم٬ ـ برای بقای آرامش ـ تا به امروز بهایی گزاف پرداخته ام. تاوانی٬که حیرتم را برانگیخته.

*

امانِ این جان٬حضور و آرامش در "شیخ لطف الله" بود. مکانی که عجیب آرامم می کند تا پرسکوت٬ حرفها بزنم. نفس ها فروبرم.

تصویر:اگر این دوربین همراه نبود٬نمی توانستم شعر و شگفتی "نقش جهانِ" شایسته ی تحسین را بیان کنم.

*

جهان پیر است و بی بنیاد...

 

کات!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 2:42  توسط هامون  | 

صدوچهل و دو

تو کجایی؟

تو کجایی که به رویای سپیده دم پامی نهی و تنها نگاهت می کنم. سیر٬نگاهت می کنم.

تو کجایی که در همین "خواب"٬آنقدر زار می زنم ـ بارها ـ که نشان خفگی می بینم؟ نفسم بالا نمی آید...

آخر کی پوست می اندازد این روح طاعون زده؟

"تو را من در تابش فروتنِ این چراغ می بینم آن جا که تویی

مرا در ظلمتکده ی ویران سرای من درمی یابی

این جا که من ام."*

----------------------------------------

بیدار می شوم. سرد است. صدای باران می آید. پر از بهت ام. می آیم سوی تصویرها...

تو کجایی؟

 

کات!

(*)شاملوی جاودانه

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:29  توسط هامون  | 

بیراهه

نازی جان!

ببین طهران چه زیبا شده! ببین مه و باران چه می کنند!...حیف نیست که ـ حتا امروزـ اسیر روزمرگی ایم و نمی آییم٬به لذت؟...مگر نمی دانی مسافر ام؟

همین یک نیمروزِ پرجنون را از همراهی٬دریغ نکن!

**

صحبت از طی طریق در آسمان که می شود٬دلم می لرزد...

 

کات!

پ.ن:"کرگدن" با نقصهای فراوانش٬یک "شهاب حسینی"عالی دارد! باور می کنید؟

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:15  توسط هامون  | 

...و دیوار مغربی فروریخت

بیراه

زیستیم:

اینجا

هیچکس

بوی آغوش نمی دهد.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 16:1  توسط هامون  | 

صدوسی و شش

...

چقدر بگریم ات؟

چقدر نیایی ام؟

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:45  توسط هامون  | 

به من خیره شو!

مهار نمی شود

دیگر

این بی بشری.

بخوان

حدیث هجر

مفصل

جاودان.

 

کات!

پ.ن:به یاد "کاتب"! به یاد صدای پرزنگ "احمدآقالو"!...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 0:0  توسط هامون  |