آن پس٬زان پس٬اگر "بی نفسی" پیشه کنم٬دیداری هست؟...امید بیهوده٬نمی خواهم ات. که راه دشوار دلتنگی٬وامی داردم به التماس. ورنه٬کنون٬تو آسوده ای و ما٬بی تاب. که بی تابی٬به واژه٬چند حرف است و به دل٬هزار درد.
مضطرب٬رفتی. پرتشویش...هیچ خبری نیست٬اینجا. من را بخوان٬به زمزمه های آشنا!
۱)تمام مادر٬تمام شد.
۲)نوشته ی زیر را بدون اجازه ی نویسنده اش٬می آورم. مرا ببخشد و فراموش نکند٬هیچ روزی٬که این نوشته از آنِ اوست!
گاهی وقتا دلم می خواست تو اینجا رو می خوندی و حرفهامو می شنیدی ... مثل امشب...
دلم می خواست می دونستی که امشب همه ی صحبت هاتون رو شنیدم. خیال کرده بودی دارم موزیک گوش می دم و نمی شنوم. آخه جان من ! فکر نکردی ممکنه اون چیزی که توی گوشم داره پخش می شه "نامه ها" ی صالحی باشه؟ که پر از سکوت و فضاهای خالیه؟ که اگه صداشم توی هدفونت تا آسمون بلند کنی ٬ بازم می تونی صداهای اطراف رو بشنوی؟
آره... شنیدم که با "میم" حرف می زدی. شنیدم که همه ی قرارهاتون رو هم گذاشتین. اینم شنیدم که دانشگاهی هم که می خوای بری حتی معلومه و قراره مدارکت رو تا مارچ براشون بفرستی. و تو هیچی به من نگفتی. و حتی شنیدم که به "میم" گفتی " تا دم آخر هیچی بهش نمی گم". پس دیدی حدسم درست بود؟ دیدی وقتی برگه ی اون موسسه رو لای کتاب من جاگذاشته بودی و من تصادفا دیدمش و تو بهم گفتی می خوای تافل بگیری که بتونی تدریس کنی ٬ من درست فهمیده بودم که قضیه چیز دیگه ایه؟ دیدی من تو رو بهتر می شناسم ؟
اگه نمی تونم بشینم رو به روت و چشم بدوزم به چشمات و باهات حرف بزنم ٬ اینجا که می تونم بنویسم... می تونم این بغض لعنتی رو اینجا زار بزنم...
خوب... پس جدی جدی داری می ری... داری می ری دنبال آرزوهای قشنگت... دنبال یه زندگی تکنولوژیک و مرفه... خیابونهای قشنگ٬ آدمهای قشنگ ٬ خونه های قشنگ ٬ زندگی قشنگ....که هر روز صبح ٬ تو هم مثل همه ٬ بری به قول خودت "استارباکس" قهوه تو بخوری و با آرامش روزتو شروع کنی. بری با "آدمها" کار کنی ٬ زندگی کنی ٬ دمخور بشی ٬ تفریح کنی ٬ دست برداری از رخوت و کسالت این شهر پر دود... بری و "ویکند" هاتو "زندگی" کنی... که اگه یه غروبی دلت گرفت ٬ تنها "آپشن" موجودت خیابونهای "نفرت انگیز" تهران نباشن... دیسکو بری ٬ بار بری...چه می دونم...
همه ی اینا خوبن و کاش می دونستی که من چقدر خوشحالم اگه بدونم تو واقعا خوشبختی... کاش می دونستی که اونقدرها که تو فکر می کنی خودخواه نیستم...که اگه می خوای بذاری "دم آخر" بهم بگی ٬ به این خاطره که می ترسی با خودخواهی هام گریه و زاری راه بندازم و مانع رفتنت بشم ...اما نه... خوشبختی تو رو دوست دارم. آرامش و لبخندت هنوز که هنوزه برام آرزوئه و می دونم که حالا دیگه می دونی نمیخوام بهم ترحم کنی...
آخرِ شب٬ وقتی خیره شده بودی به گلهای قالی اتاقم ٬ خیره شده بودم به چشمات که نگاهم نمی کردن... نوای پر غم "پاییز طلایی" لاچینی توی اتاق پیچیده بود. می دونستم چشمات توی گلهای قالی سیر می کنن اما فکرت به برنامه هاته... برنامه هایی که خیال می کنی ازشون بی خبرم... اما چشمهای من توی چشمهای تو سفر کرده بودن و فکرم می دونی کجا بود؟ فکرم ٬ دلم ٬ حواسم توی خیابون میرداماد بود ... جلوی "دفینه" . بیست و نه مرداد اون سال پر شور... یادته؟ ....فکرم ٬ دلم ٬ حواسم پیش اولین نگاهم بود که اونجا دوختم به چشمهات... چشمهایی که اون روز همه ی حواسشون به من و اون روسری طوسی حریر م بود و امروز به سرزمینهای دوردست...
چشم دوخته بودم به چشمهایی که دوخته بودیشون به گلهای قالی... نمِ قطره ها رو روی صورتم حس می کردم و عجیب بود که بغض نداشتم ... فقط اشک... پشت سر هم اشک و چشمهای نمداری که پلک نمیزدن. نگاهتو از گلهای قالی گرفتی و دوختی به اشکهای من... دستتو دراز کردی و با سبابه ی راستت اشکهامو پاک کردی. اونقدر به دیدن اشکهای بی دلیل من عادت کردی که دیگه ازم نپرسیدی "چرا داری گریه می کنی؟" و از این بابت خوشحال بودم. چون اگه ازم می پرسیدی نمی تونستم بهت دروغ بگم و اونوقت ٬ اگه می فهمیدی که فهمیدم ٬ غصه می خوردی...
منو ببخش که هیچوقت اونی نبودم که تو می خواستی... یکی مثل همه ٬ پر از آرزوهای بلند ٬ پر از رویای سرزمینهای دور٬ پر از طرحهای اقتصادی ٬ پر از حرفهای معمولی ٬ پر از دغدغه های بزرگ ٬ پر از کوله بار آماده برای مهاجرت ٬ پر از تنفر از این شهر و آدمهاش ٬ پر از انتقاد ٬ پر از کَندن ٬ پر از پر از بی عشقی ٬ پر از عریانی ٬ پر از "راف نس"...
آره.. من اگه هیچکدوم از اینها نبودم ٬ اما عوضش یه دل پر از آرزو دارم ٬ برای رضایتِ سرانجامِ تو از زندگی...
می دونی که همیشه زود فراموشم می شه فریادها و پرخاشهای بی دلیلت... عصبانی بودنت از زمین و زمان و کوبیدن حرصت توی دلِ من که جوابش همیشه و همیشه سکوت و یه لبخند پر مهر بود ٬ برای برگردوندن آرامش به دلت. آره ٬همیشه زود فراموشم می شه قهرهای بچه گانه و لجبازی هات . پناه نبودنت برای بغضها و حتی شادی های کوچیکم... اینهمه انکارم کردی و سکوت کردم... که نه به عنوان "همسر" که حتی به عنوان "یه دوست" قبولم نداشتی و باز دوستت داشتم... که همیشه کوچکترین کارها و بزرگترین طرحهای زندگیتو ازم پنهان کردی و باز دوستت داشتم...که همیشه به تصور بودن تو و خودم زیر یه سقف و تجربه کردن یه زندگی آروم خندیدی و باز تصور کردم و باز دوستت داشتم... که نذاشتی هیچکس بفهمه همسرت شدم و باز به دل نگرفتم... فراموش کردم و هیچوقت به دل نگرفتم...
برو...
برو و تو هم فراموش کن...
به حقیقت "زندگی" کن... از نو !
بی سایه ی من...