تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

عشق سالهای وبا

«...حرفات همیشه با تمسخر همراه بوده.

توروخدا یکبار هم که شده٬منو باور کن...»

 

...و من می مانم. اما این بار بهتی نشانت نمی دهم. می مانم که که این هم٬یکی نوبازیِ دیگر است (که اغوا٬هزار گونه دارد!) یا نشانی از همدلی.

سخن از "باور"٬نگو! که روزهای رفته از پی "هیچ"٬گواه اند به مهری یکسویه. به قصه ای ناخوش٬که بی آغاز٬فرجام هایی گونه گون برایش نوشته ای. خلط "درد" و "تمسخر" نکن! حرف و دل ـ دل٬افزون از روز و ماه است. که فراتر از یک دهه٬هرچه عاشقانه و بغض بود٬نگاشتیم...نگاشتیم(نگو نه!).

*

برخلاف آنهمه رنج نامه٬این بار قصد کالبد شکافیِ "من و تو" را ندارم...می دانم چون همیشه ـ به یکباره ـ وامی گذاری ام به تنهایی و سیگار و کاغذی سپید. باشد! تنها٬همین یک مرتبه٬رخ از فریفتن بگردان و شیفته ام نکن!...

شیفته ام نکن!

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 1:42  توسط هامون  | 

insomnia

خدایا! ذهن من طاقت اینهمه فکرو نداره...طاقت اینهمه حساب ـ کتاب...

اونقدر غلت میزنم که نگو! داشت خوابم میبردا. اما نمیدونم یهو چی شد. منم بی خیال خواب شدم و گفتم یه خورده میشینم پای این لپ تاپ تا پنج. اونوقت میزنم بیرون که بتونم از طرح هم رد بشم! یه روزنامه ای چیزی میخونم تا زمان بگذره و...

خواب٬باشه برای فردا شب!!

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 4:50  توسط هامون  | 

به یاد توکا و نودودوسال عمر باعزتش!

دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت

................................................

.................................................

................................................

سببی ساز خدایا که فردا نشود

 

کات!

آن قدر پک زدی که...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 1:8  توسط هامون  | 

صدوهفتادونه

آن پس٬زان پس٬اگر "بی نفسی" پیشه کنم٬دیداری هست؟...امید بیهوده٬نمی خواهم ات. که راه دشوار دلتنگی٬وامی داردم به التماس. ورنه٬کنون٬تو آسوده ای و ما٬بی تاب. که بی تابی٬به واژه٬چند حرف است و به دل٬هزار درد.

*

مضطرب٬رفتی. پرتشویش...هیچ خبری نیست٬اینجا. من را بخوان٬به زمزمه های آشنا!

 

کات!

۱)تمام مادر٬تمام شد.

۲)نوشته ی زیر را بدون اجازه ی نویسنده اش٬می آورم. مرا ببخشد و فراموش نکند٬هیچ روزی٬که این نوشته از آنِ اوست!

"غم نامه ای برای همسرم"
 

گاهی وقتا دلم می خواست تو اینجا رو می خوندی و حرفهامو می شنیدی ... مثل امشب...

دلم می خواست می دونستی که امشب همه ی صحبت هاتون رو شنیدم. خیال کرده بودی دارم موزیک گوش می دم و نمی شنوم.  آخه جان من ! فکر نکردی ممکنه اون چیزی که توی گوشم داره پخش می شه "نامه ها" ی صالحی باشه؟ که پر از سکوت و فضاهای خالیه؟  که اگه صداشم توی هدفونت تا آسمون بلند کنی ٬ بازم می تونی صداهای اطراف رو بشنوی؟

آره... شنیدم که با "میم" حرف می زدی. شنیدم که همه ی قرارهاتون رو هم گذاشتین. اینم شنیدم که دانشگاهی هم که می خوای بری حتی معلومه و قراره مدارکت رو تا مارچ براشون بفرستی. و تو هیچی به من نگفتی. و حتی شنیدم که به "میم" گفتی " تا دم آخر هیچی بهش نمی گم". پس دیدی حدسم درست بود؟ دیدی وقتی برگه ی اون موسسه رو لای کتاب من جاگذاشته بودی و من تصادفا دیدمش و تو بهم گفتی می خوای تافل بگیری که بتونی تدریس کنی ٬ من درست فهمیده بودم که قضیه چیز دیگه ایه؟  دیدی من تو رو بهتر می شناسم ؟

اگه نمی تونم بشینم رو به روت و چشم بدوزم به چشمات و باهات حرف بزنم ٬ اینجا که می تونم بنویسم... می تونم این بغض لعنتی رو اینجا زار بزنم...

خوب... پس جدی جدی داری می ری... داری می ری دنبال آرزوهای قشنگت... دنبال یه زندگی تکنولوژیک و مرفه... خیابونهای قشنگ٬ آدمهای قشنگ ٬ خونه های قشنگ ٬ زندگی قشنگ....که هر روز صبح ٬ تو هم مثل همه ٬ بری به قول خودت "استارباکس" قهوه تو بخوری و با آرامش روزتو شروع کنی. بری با "آدمها" کار کنی ٬ زندگی کنی ٬ دمخور بشی ٬ تفریح کنی ٬ دست برداری از رخوت و کسالت این شهر پر دود... بری و "ویکند" هاتو "زندگی" کنی... که اگه یه غروبی دلت گرفت ٬ تنها "آپشن" موجودت خیابونهای "نفرت انگیز" تهران نباشن... دیسکو بری ٬ بار بری...چه می دونم...

همه ی اینا خوبن و کاش می دونستی که من چقدر خوشحالم اگه بدونم تو واقعا خوشبختی... کاش می دونستی که اونقدرها که تو فکر می کنی خودخواه نیستم...که اگه می خوای بذاری "دم آخر" بهم بگی ٬ به این خاطره که می ترسی با خودخواهی هام گریه و زاری راه بندازم و مانع رفتنت بشم ...اما نه... خوشبختی تو رو دوست دارم. آرامش و لبخندت هنوز که هنوزه برام آرزوئه و می دونم که حالا دیگه می دونی نمیخوام بهم ترحم کنی...

آخرِ شب٬ وقتی خیره شده بودی به گلهای قالی اتاقم ٬ خیره شده بودم به چشمات که نگاهم نمی کردن... نوای پر غم "پاییز طلایی" لاچینی توی اتاق پیچیده بود. می دونستم چشمات توی گلهای قالی سیر می کنن اما فکرت به برنامه هاته... برنامه هایی که خیال می کنی ازشون بی خبرم... اما چشمهای من توی چشمهای تو سفر کرده بودن و فکرم می دونی کجا بود؟ فکرم ٬ دلم ٬ حواسم توی خیابون میرداماد بود ... جلوی "دفینه" . بیست و نه مرداد اون سال پر شور... یادته؟ ....فکرم ٬ دلم ٬ حواسم پیش اولین نگاهم بود که اونجا دوختم به چشمهات... چشمهایی که اون روز همه ی حواسشون به من و اون روسری طوسی حریر م بود و امروز  به سرزمینهای دوردست...

چشم دوخته بودم به چشمهایی که دوخته بودیشون به گلهای قالی... نمِ قطره ها رو روی صورتم حس می کردم و عجیب بود که بغض نداشتم ... فقط اشک... پشت  سر هم اشک و چشمهای نمداری که پلک نمیزدن. نگاهتو از گلهای قالی گرفتی و دوختی به اشکهای من... دستتو دراز کردی و با سبابه ی راستت اشکهامو پاک کردی. اونقدر به دیدن اشکهای بی دلیل من عادت کردی که دیگه ازم نپرسیدی "چرا داری گریه می کنی؟"  و از این بابت خوشحال بودم. چون اگه ازم می پرسیدی نمی تونستم بهت دروغ بگم و اونوقت ٬ اگه می فهمیدی که فهمیدم ٬ غصه می خوردی...

منو ببخش که هیچوقت اونی نبودم که تو می خواستی... یکی مثل همه ٬ پر از آرزوهای بلند ٬ پر از رویای سرزمینهای دور٬ پر از طرحهای اقتصادی ٬ پر از حرفهای معمولی ٬ پر از دغدغه های بزرگ ٬ پر از کوله بار آماده برای مهاجرت ٬ پر از تنفر از این شهر و آدمهاش ٬ پر از انتقاد ٬ پر از کَندن ٬ پر از پر از بی عشقی ٬ پر از عریانی ٬ پر از "راف نس"...

آره.. من اگه هیچکدوم از اینها نبودم ٬ اما عوضش یه دل پر از آرزو دارم ٬ برای رضایتِ سرانجامِ تو از زندگی...

می دونی که همیشه زود فراموشم می شه فریادها و پرخاشهای بی دلیلت... عصبانی بودنت از زمین و زمان و کوبیدن حرصت توی دلِ من که جوابش همیشه و همیشه سکوت و یه لبخند پر مهر بود ٬ برای برگردوندن آرامش به دلت. آره ٬همیشه زود فراموشم می شه قهرهای بچه گانه و لجبازی هات . پناه نبودنت برای بغضها و حتی شادی های کوچیکم... اینهمه انکارم کردی و سکوت کردم... که  نه به عنوان "همسر" که حتی به عنوان "یه دوست" قبولم نداشتی و باز دوستت داشتم... که همیشه کوچکترین کارها و بزرگترین طرحهای زندگیتو ازم پنهان کردی و باز دوستت داشتم...که همیشه به تصور بودن تو و خودم زیر یه سقف و تجربه کردن یه زندگی آروم خندیدی و باز تصور کردم و باز دوستت داشتم... که نذاشتی هیچکس بفهمه همسرت شدم و باز به دل نگرفتم... فراموش کردم و هیچوقت به دل نگرفتم...

برو...

برو و تو هم فراموش کن...

به حقیقت "زندگی" کن... از نو !

بی سایه ی من...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 3:19  توسط هامون  | 

نفیر(3)

آقای ماکارونی خسته است. مسموم شده و پشت سرش به طرز غریبی درد می کند...تب دارد.

در خانه ی تاریکش یک موزیک فرانسوی را بارها گوش می کند:دختری در دوردست٬در مستی٬با این موسیقی رقصیده و یاد او کرده است.

آقای ماکارونی ـ که متاسفانه هیچ نسبتی با "کانت" ندارد ـ هنوز و همیشه٬به "هنر برای هنر" معتقد است  و به تحصیلات آکادمیک٬شدیدا بی ایمان!

................

دمدمای ظهر که بیدار شد٬بجای دود مانده از پک های سپیده٬عطر نرگس به مشامش خورد. آرام٬ بلندشد...خندید.

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 16:41  توسط هامون  | 

لوح(2)

دلگیرم...اما اهل بخل٬نه.

دعا می کنم. گریه می کنی. دعا می کنم. لایعقل٬گریه می کنی...دعا می کنم. می شنود٬خدایم. خدایمان.

*

بی خواب می شوم. صدای هق هق تو و زمزمه های"آرمین" می آید. صدای بهشت می آید.

*

ندیده ام اش. نمی شناسم اش. یکبار تنها صدایش در پستخانه ی قلهک پیچید٬که:«برایم دعا کن!» چون برگشتم و نگاه کردم و دستهایش را دراز نکرد٬بی خوابی ام افزون شد.

می روم اش...انگار کنَد خوابیده ام به ابد...گریه کند٬پربهانه.

*

سایه ی دست و قلم٬بر کاغذ. سایه ی من٬بر رویای خواب. سایه ی تو٬بر فریاد و حسرت پنجره...بازی را تو تمام می کنی یا من؟

*

دعا می کنم...عکس می گیری.

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:8  توسط هامون  | 

لوح

نه عزیز من! نه جان من: هیچکس ـ حتا اندک خوانندگان این سطور بی رمق ـ مشتاق آن نیستند تا نوایی و شعری روانه شان کنم. همین کلام کوتاه٬می بندد راه بر اندیشه ای که تو روا داشته ای: دادوستد. من حقیر ـ اینبار بی شک ـ سراپا تقصیر٬هیچ چیز و هیچ کس طلب نمی کنم. مگر همین تنهایی و چند خط٬که چون به جد بنگری شان٬نشانی از "شعر" نمی یابی...

«میوه بر شاخه شدم

سنگ پاره در کف کودک.

طلسم معجزتی

مگر پناه دهد از گزندِ خویشتن ام

چنین که

دستِ تطاول به خود گشاده

من ام!»(۱)

 

نه "ماه"٬نه لبخند٬نه سپیده...تو نیز٬نه آرزو بخوان٬نه نجواهای ـ حالا ـ گم شده در رخسار سال و ماه. خاطره٬هرچه بود٬بود.

 

«من آن جا بودم

در گذشته

بی سرود. ـ

با من رازی نبود

نه تبسمی

نه حسرتی.»(۲)

 

خاموش نمان و بدان که اهل شکوه نیستم...تو گویی گرفتار مه٬گزیری می جویم که بوی پناه و ابد دهد... نیز٬کم گناه. به وادی تو:قاضیِ حکم رانده بر خرد و ناآگاهی!

از اغوا و تقدیر٬بگریز! این تسلسل و بیدارـ خوابی٬جام جان می شکند.

«از پنجره

من

در بهار می نگرم

که عروسِ سبز را

از طلسمِ خوابِ چوبین اش

بیدار می کند.»(۳)

درود...

 

 

کات!

(۱)٬(۲)و(۳):شاملوی جاودانه

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 0:26  توسط هامون  | 

شبانه

تا تو و آفتاب ـ با هم ـ سربرسید و سخن بگویید٬من برایت می نویسم٬بانوی خواب بر احوال ما...تا تو و سپیده اهلی ام کنید به زیستنی درخور٬بیداری ام را هدیتِ همه آرام و سکوت و نفست می کنم.

حالا هم٬که نمی بینی ام٬که نمی دانی ام٬از کجای این سالها بهار و تردی و سبزینه بیافرینم؟ از پچپچه های گاه و بیگاه٬یا که اینهمه بیراه؟ از اجبار و فرسودگی٬یا ناهمخوانی و ناهمخونیِ هنگامه های چشم براهی؟

**

دیگر عاشقانه هم نمی توانم بنویسم و ببارم. همه جا٬سراسر نور است. نوری که جلوه از بی کسی می پراکند. یک روشنی شبیه نمایش. عین بازی. عین فرار.

بی نصیب از تماشای این دلهره٬چرایی؟

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 2:16  توسط هامون  | 

نی

می خواستم به نوازنده ی اوکراینی بگویم:"عزیزجان! این قطعه ی جاودان٬نامش "نی نوا" ست. با خون می باید نواخت." اما...

"پاشا هنجنی" با نوا و ناله های نی٬سراسر بغضمان کرد...

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 1:54  توسط هامون  | 

دلی - دلی (به کسر لام)

۱)هرکداممان با یک یا چند موسیقی خاطره هایی داریم٬نوستالژیک. من همیشه دوست داشته ام به نحوی این خاطرات روبرویم نو و زنده شوند...یکبار با تماشای اجرای موسیقی هایی که "مجید انتظامی" برای چندفیلم خلق کرده بود٬به این آرزو رسیدم...

و حالا..."نی نوا". "ترکمن"...این شبها٬آثار جاودان "حسین علیزاده" در تالارکشور اجرا می شود و من٬ از این ابتکار خوشحال ام!

۲)این Eleni Karaindrouهم عجب نابغه ای ست! عجب دلی می برد از ما با موسیقی متن فیلمهایی که ساخته است!

۳)"آخر یه شب/این گریه ها/سوی چشامو میبره.........عطرت داره/از پیرهنی/که جاگذاشتی میپره"

درمورد "تقدیر"(شادمهر عقیلی)نظر بدهید!

 

کات!

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 21:45  توسط هامون  | 

صدوشصت و سه

...انگار داشتم فراموشت میکردم.

حالم بده. خیلی بد. توی ترافیک لعنتی از پاسداران می کوبم تا چهارراه کالج. بارون میاد. ترمز ماشین خوب نمیگیره.

حالم بده...باز چشمام میفته به دست نوشته ت.

همینجا میشینم. حبس میشم تا خیابونا خلوت بشه. حالم بده!

 

کات!

پ.ن:خوبه که ما قبل از دکترت میدونستیم چه دردی داری! حالا میگی "دکتر من بدرد تو نمیخوره"؟ عجب!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:19  توسط هامون  | 

برای مدیربرنامه های تئاتری ام!

ستایش می کنم٬قریب٬"محمدرحمانیان"را...درود می دهم٬اینهمه تلاش و ممارست را!

"مانیفست چو"٬عجیب است. غیرمعمول. پر...و من با تئاتر آشتی می کنم. تئاتری که تشنه ی متن است و اگر خوب بگردی٬کم نیستند آنها که بتوانند یک نمایشنامه ی منسجم را ـ پرتوان ـ به اجرا درآورند.

آقای رحمانیان! تحسینتان می کنیم!...نیز٬گروه پرچین را. که با بیانی عالی(تمام دیالوگها٬به زبان انگلیسی است)و بازیهای روان٬اثری نو نشانمان می دهند...آنهایی که معتقدند بازیگر سینما٬در عرصه ی نمایش محلی از اعراب ندارد٬بیایند و شگفتی ببینند:"ترانه علیدوستی"(که امشب خانواده اش نیز شاهد نقش آفرینی اش بودند).

آقای رحمانیان! کلام و بغض انتهای نمایش٬قابل درک است. امید که "اینهمه" تلاش٬قدردانسته شود و اجرای "مانیفست چو" متوقف نگردد!

**

جای ـ جایِ متن بی سکته را دوست داشتم. خصوصا بخشی که روح دو دانش آموز امریکایی ـ که هم مدرسه ای های خودرا در "کلمباین" کشته بودند ـ سراغ "چو" می آید.

 

در انتهای این آشفته نگاری٬اضافه کنم:

۱)پتانسیل اشکان خطیبی را دریابید!

۲)رحمانیان٬حرفهایش را اینگونه تمام می کند:«راستی!یه بازیگر دیگه هم مونده.» و به پرده ی پشت سر بازیگران اشاره می کند:"احمد آقالو". تشویق می کنیم. اشک می ریزیم. اشک...

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 1:11  توسط هامون  | 

نازنین ناز مجاز

تیره. تیره. مثل شب. عین شب. می پوشاند نیمی از چهر٬به غرور...به پک:پشت هم...ملالی ـ به ظاهرـ نیست اگر بیقرار احوالمان نه ای. نه حتا گرمنوش های نیم شب غربت...لبخندی بزن! پنجره را ببند!

**

...درشت. چشمانِ پرسشگرِ یک آن. یک درنگ....

- ببخشید! دیباجی شمالی٬جلوتره؟

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 1:3  توسط هامون  |