...این٬غریب ترینِ چشم براهی هاست. یک پیشوازِ سخت٬برای روزی که ای کاش نرسد! ای کاش نرسد و می رسد و زخم کهنه ی مانده از فصل گرما را ـ دیگربار و دیگربار ـ نو می کند. چون همان شبانه. همان خیابانهای خلوت٬که تمنای ذهن می کنم از خاطر ببَرَدشان.
***
اینها٬همه٬بازی ست برادر. یک قمارِ سراسر باخت. روح و دل٬وا می نهیم(وا می دهیم). هیچ٬ می ستانیم.
***
یک سنگ
صد یاد
مشت
مشت
فریاد/
بر همان جا
همن جا
که نیستی...
می خندی ام اکنون
شاد ای...
اما
اما
گونه ی رفتنت را
تاب
بی تاب.
***
آفتاب٬بدهکار توست. که خاموشی را بدرقه ی بدرودت کرد.
ای جاودان و زنده٬به جانِ خاطر ام!
میلادت٬سبز و مبارک!...
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 16:30  توسط هامون
|
دیگر حوصله ی بیدار ـ خوابی ها٬در من نیست. مجال٬زمزمه٬شعر و بغض اگر می طلبی٬مسافر چله و تاریکی٬ارمغانی ندارد.
حالا تو ـ خود ـ٬بخوان! پس از هجرتِ هرشب٬به آفتاب٬می خوانم ات. گلگون.
******
اینجا یک ساحل سپید دارد. توامان٬هراس و عشق٬هدیه می کند. امان و امید و لبخند می دهد. جان٬ می ستاند. شبانه هایش (نمی دانم چرا) بوی شمشاد و بی کسی می دهد.
چند قدم مانده به سپیده٬خود را به خواب می زنم. عمیق...خروش و بی کسی٬می خسبند هم.
******
نه عطر. نه نوازش. بازی و قصه٬بدم می آید از. چرک می نویسم...
کات!
پ.ن:تنها که هستی/می نویسی٬از عزم و عزم دریا تمنا کردن٬به شوخی های بی طعم می ماند.
من٬می روم اما٬روزی.
با تو. بی تو...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 1:41  توسط هامون
|
آقای فرهادی!
انگار "درباره ی الی" را ـ لحظه به لحظه ـ در رگهامان٬تزریق می کردید...در آن فضای پرمرگِ کنار دریا٬ من هم می خواستم "برگردم تهران". راه خلاصی را بسته بودید اما...
کات!
(عنوان نوشته:یک ضرب المثل آلمانی و یکی از دیالوگهای فیلم)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 2:17  توسط هامون
|
این٬بازخوانیِ عجولانه ی حدیث و حکایتی نوستالژیک است. مرور عشق. عشقی بی بدیل و بی دلیل٬که نهم اسفندماه هفتادوچهار٬روشن شد:"نون و گلدون". سینمایی که روحش٬هیچ شباهتی به اکنونِ بازسازی شده اش٬نداشت.
و بعد٬حضورِ پیاپیِ سالها و...
صف های طولانی...
"لیلا". "درخت گلابی". "روبان قرمز"(و سرمای ساعت دو بامداد و مردی که همراهم بود و گرم٬سخن می گفت و بهنگام تماشای فیلم٬خوابش برد.)...
و من ـ واهی ـ فکر می کردم آرام ـ آرام که پا به سن می گذارم٬این "تب" می پرد و می رود سوی دیگرانی که طعم جوانی می چشند(ای کاش!).
...و این سال. زمستان هشتادوهفت. یکبار ـ و تنها یکبار ـ به زنده کردن آن روزها٬ "پریدم"...سوز خیابان شریعتی و پک های ـ حالا ـ بی خاطره...
برف بعد٬از همه چیز خواهم برید. من٬عاشق روزهای جشنواره ام...
کات!
پ.ن:«زیرکی را گفتم این احوال بین٬خندید و گفت صعب روزی٬بوالعجب کاری٬پریشان عالمی»
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 1:36  توسط هامون
|
چه خوب بود! چه سبز! چه رک!...یگانه آرزویش٬حضور کسی که بی نهایت٬دوستش بدارد. چنان٬که او٬پدرش را...
حسرتی نمی ماند دیگر.
کات!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 17:41  توسط هامون
|
خانه:
بوی سکوت تو. نه نشانِ عدم...حدیث شبانه های تارِ آن اتاق. زمزمه ها. دردها...
پدر٬گنگ. سپید. تمام.
هی! "آرمین"! با تو ام...
کات!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 2:8  توسط هامون
|
حرامیِ ناخواسته به گناه نشسته٬می خواهد اینجا را ترک کند. می خواهد و می تواند و دلتنگ است اما. همراه و همراهان را نوایی سرمی دهد٬به بازخوانیِ خویش:یکی تنهای صبور٬که نه اهل پلشتی ست.
باور٬سخت است و تاوانِ آن٬بدرود. جسارتِ بازگوییِ آنهمه شبانه٬در روان اگر می بود٬دیگر هیچ رفیقی - به پای - نمی ماند و سرودها را بغض نمی کرد.
*
ورای خیابانها و حقیقتِ بی شگونِ زیستن٬پیِ رویا٬مضطرب٬می گشت. می گشت و ناراستی هایش - به زعم شما - افزون. می گشت و بوی پلیدی می گرفت.
*
کاش میلادی دیگر بود و نفسی نو٬پسِ آنهمه عهد!
های و های! بوی کهنگی٬ترا بیرون می افکند از منزل و همدلی زمینی.
کات!
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 20:11  توسط هامون
|
- براش دعا کن! خیلی عذاب میکشه.
سربالایی.بوق.ازدحام.
کجا؟
میدان انقلاب. سرخطِ خاطره و "زور نزن که این چیزا فراموش شدنی نیس!".
سمبوسه. جای خالی "آیدا" در خیابان "نصرت".
سربالایی...
کجا؟
پارک لاله. موزه...
- نباید داروهاشو قطع کنه!
در خلوت ـ گذرِ مانده تا "فاطمی"٬برایم لالایی می خوانند. تلفن های عمومی٬شده اند "انتظامات".
چند سکه حرامِ شنیدن صدایت کنم؟...
سنگفرش ها٬بوی قدم های من می دهد.
اتوبوس...اتوبوس؟...
"پل گیشا". خیره به واژه ی "قلب"٬سردرِ بیمارستان.
آواز.
- براش دعا می کنی؟
*********************************************************************
یگانه سبزینه ی این دیار ـ که نبودی ـ٬گناه زمزمه و دست نوشته های خیابان "بیست و دوم"٬هیچ است. چه٬بی خبر بودند و حتا انگار کن دروغ می گویم٬نادیدن٬ پیشه شان بود.
جعدِ موها(گیسوانِ آنروز) به دست و به بر نگرفته٬حسرتِ "سر ز غمِ تو چون کشم"٬چه بلوایی به پا کرد. آن روزها.
دعا کنید! به انسان. و نه به عشق...
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 3:56  توسط هامون
|