تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

واپسین نفس

هنوز رمقی چند٬از "اسفند" باقی مانده. نمی دانم چرا به هیچ می انگارند و عیدشان٬زودتر فرامی رسد.

نوروز٬مجالی ست بر رهایی از تنهایی و مشغله. حال٬چرا در پایتخت خلوت٬سهم ما٬خانه نشینی است و سکوت و بی آمدوشد٬بماند...

این روزها٬می نویسم:

....

۲۴)داخلی - شب - منزل لاله

لاله روی مبل روبروی تلویزیون خوابش برده است. از تلویزیون یک مسابقه ی فوتبال پخش می شود... صدای زنگ در. لاله از خواب می پرد. سگ کوچکش پارس می کند. لاله بلند می شود. نگاهی به ساعتش می اندازد. لاله به سمت در می رود.

لاله (رو به سگش): آمو!...ساکت!

لاله در را باز می کند. شهریار در آستانه ی در ایستاده است.

لاله (متعجب):از این طرفا!

لاله کنار می رود. شهریار وارد می شود.

لاله:نکنه دوباره اومدی آشتی؟

شهریار:چی میگی بابا؟(مکث) خسته م. خوابم میاد.

لاله:مامان٬یکی دو ساعت دیگه میرسه ایران.

شهریار جا می خورد. برمی گردد به سمت لاله.

شهریار:جدی که نمیگی...

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:42  توسط هامون  | 

پیدای ناپیدا شدم

- تندی می کنی...اذیت میشم.

:آخی!

- تندی میکنی. عصبی میشی.

:میشه لطفا از این اتاق بری بیرون؟

- واسه چی؟

:کار دارم.

- چه کاری؟

:بیخوابی زده به سرم.

- خب بیا تو هال. دارم فیلم میبینم.

:شما برین فیلمتونو ببینین!

*

"گاوخونی" را تماشا می کنم:«از راه نارنجستون/میخوام برم لهستون...»

به ناخنهایش می رسد. سروصدا می کند. به موهایش می رسد...بعد هم می آید روبرویم می نشیند و بروشور یک برند آرایشی را ورق می زند...منگ است. دو ـ سه مرتبه هم آرام عاروق می زند.

*

:فیلمه اسمش چیه؟

- گاوخونی...دیدیش که.

:نه. تو دیدی.

می نشیند به تماشا. لبخند می زنم و ـ آرام ـ بغض می کنم.

 

کات!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 17:15  توسط هامون  | 

به یاد ده سال پیش تر...به یاد اشک های معصومانه ام!

با خود می گویم:«بیدار می مانم.»

در یک نیمه شبِ کشدار٬مروری بر هرچه نوشته ی آشنا٬تنها ساعتی میگذراند...

لباس های اتوکشیده. مدارک داخل کیف "دنیل ری".

صبح٬نمی آید...

تماشای تصاویر "درباره ی الی..." و زمزمه ی دیالوگها.

................

وقتی پمپ بنزین خلوت است٬آرزو می کنی کاش گنجایش باک٬هزار لیتر بود!

- خسته نباشین!

چه فرقی می کند پنج صبح باشد یا غروب؟ باید سیر باشی تا پک های یک سپیده دمِ سرد٬دلنشین شوند.

- تا سفارت فرانسه٬چقدر میگیرین؟

: تاکسیمتر میزنم. حدود سه تومن میشه.

«نوفل لوشاتو»:از اسمش خوشم می آید.

:چرا بیمه تون نکردن؟

- چون نیمه وقت باهاشون همکاری میکنم.

:دقیقا اونجا چیکار میکنین؟

آفتاب٬بالا آمده.

کارواش هم٬مانند پمپ بنزین:خلوت.

 

خواب...

***********************

لابلای مشتاقان سال نو٬گم می شوم.

***********************

:متاسفانه به شما ویزا ندادن! اگه میخواین دلیلشو بدونین٬از درِ پایینی برین داخل. اطلاعات.

- ممنونم!

بور است. وارد که می شود٬"سلام" می کند و باقی حرف ها٬به فرانسه...

 

:میخواین بلیت تون رو نگه دارم؟

- نه. فقط یکی رو صادر کنین.

*************************

حسرتِ سالها. یک سفر خوب٬تمیز...بیزار از رفت و آمدهای عیدانه٬عزم کردیم فرار کنیم!!

:کلی برات دعا کردم...امروز تو رستوران٬علی چپ و راست مسخره م میکرد...واسه من٬اومدن تو مهم بود. نه نازی. اصلا برای چی بدون تو میخواد بیاد؟

- آخه دعوتنامه ش تجاری بوده. اگه نیاد٬برای سفرای بعدیش به مشکل میخوره.

:نه بابا. چه مشکلی؟

 

می خندم. بوی ترشی و تنهایی و طهران می آید.

*******************

:یه مشتری داریم٬خیلی پیره. نقاشه. چند بار هم اومده غذا خورده. پول نداشته...دیشب اینجا بود. من٬داغون٬پشت صندوق نشسته بودم...به علی گفت:«میخوام با زنت صحبت کنم.» علی هم خندید و گفت:«حالش خوش نیست.» پیرمرده به من اشاره کرد. رفتم پیشش نشستم. گفت:«چرا امشب اینجوری هستی؟» منم اونقدر حالم بد بود که همه چی رو واسه ش تعریف کردم. گفتم که چقدر دوست داشتم تو اینجا بودی و توی تولدم٬همگی با هم بودیم. یه خورده رفت تو خودش و گفت:«ما مهمون نوازای خوبی نیستیم.» بلندشد رفت پیش علی و سفارش اسپاگتی داد. کیفش رو درآورد. خندید و گفت:«امشب پول دارم...» بعد بهم گفت:«یه لحظه بیا بیرون! میخوام سیگار بکشم.» دنبالش٬رفتم. گفت:«اینی که میخواد بیاد پیشت٬برادرته؟» گفتم:«نه.» گفت:«دوست پسرته؟» گفتم:«اوه نه. تو که شوهرمو میشناسی.» گفت:«ببین! یکی از نماینده های "نیس" تو مجلس٬رفیق منه. یه زمانی کار دکوراسیون خونه شو انجام دادم...خیلی دوست داره یه کاری برام بکنه. اتفاقا اومده "نیس". تا جمعه هم اینجاس. من باهاش صحبت میکنم.» یه خورده شوکه شده بودم. میدونی که:این فرانسویا٬مث ماها نیستن که از رو شکم٬یه قولی بدن...واسه یه لحظه حس کردم اینی که میگن«خدا از رگ گردن به انسان نزدیکتره» ٬خیلی خیلی راسته.

- حالا چرا گریه میکنی؟

: نکنم؟ داشتم دیوونه میشدم. حالم خیلی بد بود...پیرمرده پس فردا بهم زنگ میزنه. خبرشو میدم بهت.

***********************************************************************

روزهای آخر سال.

سالی نو. سالی که دیگر "آرمین" ندارد...

 

کات!

پ.ن:انگار کجا می خواهند بروند. هرگونه حقیر و تحقیر شدن را می پذیرند...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 3:2  توسط هامون  | 

آن روزها

سبزه ها

به چشمان آبی ات

چه رنگ اند؟

چه حال اند؟

وداعِ نیلگون و بازخوانیِ عطش

آنِ من می کنی؟

روای من

می بینی

اینهمه تکرر خودزنی و خودپوشی؟

.

.

.

آه!

سایه٬فروریز از دریای ات!

پاک

پاک کن

هرچه خواهش...

سلامی نو

درد و نوازش.

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 1:23  توسط هامون  | 

زادبوم

وقتی نوای لالایی "ویگن" سالن را فراگرفت٬باریدم...

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 18:26  توسط هامون  | 

آسم

مهمانها٬رفتند...زدند. خواندند. بزمی قریب:«بودم همه شب/دیده به ره/تا به سحرگاه/ناگه چو پری/ خنده زنان/آمدی از راه...»

*

- بوی گناه میدی. بوی یه حس. مث کسی که مرگش نزدیک شده و میخواد همه ی لذتها رو بچشه.

:اشتباه نکن! این٬بوی گند عذاب ه .

- دوستت دارم!

*

ظرف می شورم:انبوهی از بشقابهای چرب٬لیوانها با بوی تند...دانه های برنج٬به سختی و با کمک آب گرم٬از دیس ها جدا می شوند.

*

- ممنونم! تو همیشه منو آروم میکنی.

:چرا شماها٬همه تون اینجوری هستین؟ چرا وقتی درد دارین یاد من میافتین؟ چرا هروقت تنها میشین سراغمو میگیرین؟...همین تو:هی٬ نصفه شبا اس ام اس میزدی که حالت خیلی بده و اخلاقت گه شده. چی شد یهو؟...حتما دوران نقاهتِ عمل بینی ت٬سه ماه طول کشید. نه؟

*

کمرم درد می گیرد. می خواهم به خودم ثابت کنم تا ناتوانی٬راهی بسیار درپیش است. عرق می کنم. سرم گیج می رود. سیگار.غدا.سیگار.شیرینی.سیگار...

*

- این حالتهای سادیستیک رو بذار کنار! جون من٬به این خطها بنده. به این اکسیژن نامتعارف.

*

عکاسی می کنم. "نازی"٬جای داوران اسکار نشسته و از سهم بالای "slumdog millionare" خنده اش می گیرد.

*

:دلم یه گپ چند ساعته میخواد!

- با من؟

:پس با کی؟

*

نرگس های بی عطر. تاریکی. بستر. گلو.

*

: بجای تحسین٬یه خورده درک کن منو!

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 2:36  توسط هامون  | 

دویست و بیست و هشت

حرصم می گیرد.

حرصم می گیرد وقتی می نویسی:"اسفند" برایت عاری از رنگ و نشانِ زمستان است.

عذاب می کشم و خبری از "برف" نیست.

شاید٬این٬تقاص نیایشی ست در دی ماه:«کاش فردا و فردایش٬نبارد!»

چه می دانم!...

*

می نشینم پای پنجره ی تاریک و بی منظره. زمزمه ات٬گوش نواز نیست:«ببار ای ابر "بهار"٬با دلُم به هوای زلف یار...»

و من:«حریفا٬میزبانا! میهمان سال و ماه ات٬پشت در٬چون موج٬می لرزد. تگرگی نیست. مرگی نیست. صدایی گر شنیدی٬صحبت سرما و دندان است...»

اما سردم نیست. سردم نمی شود.

تو می خندی.

می کوبم ات:«بهاری دیگر آمده است٬آری...اما برای آن زمستان ها که گذشت٬نامی نیست... نامی نیست...»

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 3:18  توسط هامون  |