با خود می گویم:«بیدار می مانم.»
در یک نیمه شبِ کشدار٬مروری بر هرچه نوشته ی آشنا٬تنها ساعتی میگذراند...
لباس های اتوکشیده. مدارک داخل کیف "دنیل ری".
صبح٬نمی آید...
تماشای تصاویر "درباره ی الی..." و زمزمه ی دیالوگها.
................
وقتی پمپ بنزین خلوت است٬آرزو می کنی کاش گنجایش باک٬هزار لیتر بود!
- خسته نباشین!
چه فرقی می کند پنج صبح باشد یا غروب؟ باید سیر باشی تا پک های یک سپیده دمِ سرد٬دلنشین شوند.
- تا سفارت فرانسه٬چقدر میگیرین؟
: تاکسیمتر میزنم. حدود سه تومن میشه.
«نوفل لوشاتو»:از اسمش خوشم می آید.
:چرا بیمه تون نکردن؟
- چون نیمه وقت باهاشون همکاری میکنم.
:دقیقا اونجا چیکار میکنین؟
آفتاب٬بالا آمده.
کارواش هم٬مانند پمپ بنزین:خلوت.
خواب...
***********************
لابلای مشتاقان سال نو٬گم می شوم.
***********************
:متاسفانه به شما ویزا ندادن! اگه میخواین دلیلشو بدونین٬از درِ پایینی برین داخل. اطلاعات.
- ممنونم!
بور است. وارد که می شود٬"سلام" می کند و باقی حرف ها٬به فرانسه...
:میخواین بلیت تون رو نگه دارم؟
- نه. فقط یکی رو صادر کنین.
*************************
حسرتِ سالها. یک سفر خوب٬تمیز...بیزار از رفت و آمدهای عیدانه٬عزم کردیم فرار کنیم!!
:کلی برات دعا کردم...امروز تو رستوران٬علی چپ و راست مسخره م میکرد...واسه من٬اومدن تو مهم بود. نه نازی. اصلا برای چی بدون تو میخواد بیاد؟
- آخه دعوتنامه ش تجاری بوده. اگه نیاد٬برای سفرای بعدیش به مشکل میخوره.
:نه بابا. چه مشکلی؟
می خندم. بوی ترشی و تنهایی و طهران می آید.
*******************
:یه مشتری داریم٬خیلی پیره. نقاشه. چند بار هم اومده غذا خورده. پول نداشته...دیشب اینجا بود. من٬داغون٬پشت صندوق نشسته بودم...به علی گفت:«میخوام با زنت صحبت کنم.» علی هم خندید و گفت:«حالش خوش نیست.» پیرمرده به من اشاره کرد. رفتم پیشش نشستم. گفت:«چرا امشب اینجوری هستی؟» منم اونقدر حالم بد بود که همه چی رو واسه ش تعریف کردم. گفتم که چقدر دوست داشتم تو اینجا بودی و توی تولدم٬همگی با هم بودیم. یه خورده رفت تو خودش و گفت:«ما مهمون نوازای خوبی نیستیم.» بلندشد رفت پیش علی و سفارش اسپاگتی داد. کیفش رو درآورد. خندید و گفت:«امشب پول دارم...» بعد بهم گفت:«یه لحظه بیا بیرون! میخوام سیگار بکشم.» دنبالش٬رفتم. گفت:«اینی که میخواد بیاد پیشت٬برادرته؟» گفتم:«نه.» گفت:«دوست پسرته؟» گفتم:«اوه نه. تو که شوهرمو میشناسی.» گفت:«ببین! یکی از نماینده های "نیس" تو مجلس٬رفیق منه. یه زمانی کار دکوراسیون خونه شو انجام دادم...خیلی دوست داره یه کاری برام بکنه. اتفاقا اومده "نیس". تا جمعه هم اینجاس. من باهاش صحبت میکنم.» یه خورده شوکه شده بودم. میدونی که:این فرانسویا٬مث ماها نیستن که از رو شکم٬یه قولی بدن...واسه یه لحظه حس کردم اینی که میگن«خدا از رگ گردن به انسان نزدیکتره» ٬خیلی خیلی راسته.
- حالا چرا گریه میکنی؟
: نکنم؟ داشتم دیوونه میشدم. حالم خیلی بد بود...پیرمرده پس فردا بهم زنگ میزنه. خبرشو میدم بهت.
***********************************************************************
روزهای آخر سال.
سالی نو. سالی که دیگر "آرمین" ندارد...
کات!
پ.ن:انگار کجا می خواهند بروند. هرگونه حقیر و تحقیر شدن را می پذیرند...