تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

دویست و هفتادوپنج(بهت)

خاطرات٬سرخ اند. سرخ...بوی دشنه می دهند.

نشان به آن نشان که میان آنهمه غریب٬ناباورانه٬بغضی شکست...اشکی آمد.

و تو دیدی. دیدی میان باران و تطهیر شهر٬سهم ما٬جاودانیِ یکی اندوه بود.

کجای نفَس٬بیراه بود؟...

مرتبه ای تنها٬به پاسخ٬پیش بیا! نه به رویا و به وهم. به زنده گی...

مرگ می زیم به خدا !

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:46  توسط هامون  | 

خاطره بازی

تعطیلات نوروز فرارسید و به مثابه اینهمه سال٬برنامه های گونه گون تلویزیون بسیاری را خانه نشین کرد. از "افسانه ی جومونگ" ـ که نمی توانم حجم انبوه مخاطبش را هضم کنم (!)ـ تا "مرد دوهزار چهره". مهران مدیری همچنان چهره ی محبوبی ست. این کارگردان/بازیگر/مدیر کاربلد٬با توجه به اقبال عمومی نسبت به "مرد هزارچهره"٬داستان جدید خود را بر ادامه ی آن بنا نهاد:مرد دوهزار چهره٬اینبار آبدیده شده بود و چون سابق٬دیگر چندان بی دست و پا و پرهراس نبود. در برابر بازپرس٬لبخندی حاکی از اعتماد به نفس می زد و می گفت:«بابا انرژی!»

قصه ی مردهزارچهره٬پتانسیل آن را داشت که پی گرفته شود...و چنین نیز شد. فصلهای انتخاب شده برای "اشتباهی"شدن "مسعود شصت چی" ـ به غیر از بخش "جادوگر"ـ هوشمندانه نگارش و اجرا شده بود. اما مرددوهزارچهره رضایت اینهمه مخاطب را برنیانگیخت و به مجموعه ای متوسط٬تعبیر شد. چه٬ نام مدیری توقع بیننده را بالا می برد...

 

«چی گفتی؟»

 

 

بدون تردید٬مهمترین اتفاق در برنامه های نوروزی٬بازگشت "ظفرمندانه"ی(!) "کلاه قرمزی و پسرخاله" بود. دو عروسکِ (عروسک؟مگر می شود "عروسک" را اینهمه باور داشت؟) بسیار دوست داشتنی که این بار٬دو یار و همراه فانتزی را نیز درکنار خود می دیدند. هنر "جبلی" و "طهماسب" ـ یکی در پشت و دیگری در برابر دوربین ـ ستودنی ست.

مجموعه ی "کلاه قرمزی" در عین اینکه بچه ها را مخاطب خود قرار می داد٬اما یادآور خاطرات شیرین برای من و دیگرانی بود که آنروزها٬کودک و یا نوجوان بودند. آن نسل٬حالا بزرگ شده و به هر شوخی کودکانه نمی خندد. از اینروست که همکاری جبلی و طهماسب با همراهان همیشگی شان ـ برادران مدرسی ـ قابل ستایش است. به گونه ای که به مراتب در حین پخش مجموعه٬این پرسش به ذهنم خطور می کرد که «این برنامه٬برای کودکان ترتیب داده شده است؟».

از همان سالها٬کلاه قرمزی با شیطنت ها٬تحرک و لودگی اش٬محبوب دلها شد(و ماند) و "پسرخاله" با صفا و نجابت و محبتی که حتا درپسِ اعتراض و تندی هایش نیز هویدا بود٬ آرام آرام جای خود را درکنار کلاه قرمزی بازکرد.

دیالوگهای کلاه قرمزی٬که گاه و بیگاه حرفهای بی ربط را میان کلامش جا می دهد٬هنوز که هنوز است ما را می خنداند.(آن فصل بیاد ماندنی را بخاطر بیاورید که "آقای مجری"٬برای کلاه قرمزی و پسرعمه اش داستان می خواند تا خوابشان ببرد. مغلطه کاری ها٬حرفها٬و قطع کردن پیاپی کلام مجری٬جدا تمیز و دوست داشتنی از آب درآمده اند.)

کلاه قرمزی اهل شلوغ بازی است. چه زمانی که شادوشنگول است و چه هنگامی که به واسطه ی یک اتفاق ـ مثل حضور نامانوس یک غریبه ـ عاصی و بی حوصله می شود.(مانند آن قسمت که چنان از دست آقای شکلاتی (منوچهر آذری)به جنون رسیده است که با غرولندهایش می خواهد زمین و زمان را به آشوب بکشد!)

حکایت پسرخاله اما به شدت متفاوت است:او اغلب ساکت است. برخلاف دوست بی خیال و تن پرورش ـ که کیک لذید داخل یخچال را همچون معشوقه ای وصف و ستایش می کند ـ٬اهل کمک و نوعدوستی ست. به کارگران پارک کمک می کند. هنوز هم "نون" می گیرد و همه اش را به پیرمردان بی دندان پارک می دهد.(مایه ی خوشحالی ست که منازل گازکشی شده اند و بارِ خریدِ "نفت" از دوش او برداشته شده!) در چشم "آتیلا پسیانی" زل می زند و می گوید:«عیده. همه باید بخندن!». و وقتی با این پرسش روبرو می شود که :«پس تو چرا نمی خندی؟»٬ ـ پرغرور ـ پاسخ می دهد:«من٬توی دلم می خندم.»

*

خلق چنین موقعیت و شخصیت هایی٬نشان از هوش مثال زدنی سازندگان اثر دارد. از "جبلی" ـ که این دو عروسک بدون صدای او٬بی جان اند ـ و "طهماسب"٬که اجرایی راحت و بی تکلف دارد و مخصوصا این که "خوب" در برابر سروصدا و خیرگی این چند "بچه"٬عصبانی می شود٬تا...

راستی! سلام "زی زی گولو"!

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 22:30  توسط هامون  | 

باید راست دست می شدم!

یه بالش اینور٬یکی دیگه م اونور. پتو هم زیر ساق پاهام. به هر ضرب و زوری بود٬آروم آروم داشت خوابم می برد. از اونجاییکه بینی م یه عضو تزیینیه٬مطابق معمول یه نفس/خمیازه ی عمیق کشیدم که یهو دیدم قفسه ی سینه م بدجوری تیر می کشه. چشامو بازکردم. ترسیدم:«نکنه دارم می میرم؟!» غلتیدم به راست و یه نگاهی به ساعت موبایلم انداختم. این بار بیشتر تیر کشید. بیشتر ترسیدم. با خودم فکر کردم:«قفسه ی سینه ـ اونم طرف راست ـ که ربطی به قلب نداره.» از جام بلند شدم اومدم تو هال. "آمو" کنار یکی از اسباب بازیاش٬ولو٬خوابش برده بود. میز وسط هال رو زدم کنار و مث دیوونه ها٬شروع کردم به نرمش کردن! دستامو بیشتر و بیشتر از هم باز می کردم.انگار می خواستم جای بیشتری برای ورود هوا به ششهام باز کنم...یه خورده که از این ورزش مسخره گذشت٬همونجا دراز کشیدم. آروم شروع کردم به نفس کشیدن:باز درد داشتم. دستامو گذاشتم رو سینه هام و یواش٬حرکتشون دادم. از بیرون در صدای پا میومد. صدای کلید. نمی دونم کدوم یکی از این همسایه ها بود که چراغو روشن نمی کرد تا بتونه کلیدش رو پیدا کنه...

دلم می خواست بخوابم. اما می ترسیدم. یه خورده که نفس عمیق می کشیدم٬درد٬بدجوری اذیتم می کرد. بلند شدم ایستادم. پاهام سست بود. انگار صدکیلو شده بودم. این بار دیگه تعجب کردم. به خودم گفتم:«گور بابای خواب! بیدار می شینم تا صبح. صبحونه هم با شهریار میریم "تندیس". اگر هم بهونه آورد٬خودم میرم.» رفتم تو اتاق مامان اینا. جلوی میزتوالت مامان نشستم. چراغ کنار میزو روشن کردم. خیره شدم به موهام.همیشه دوست داشتم واسه یه بار هم که شده٬موهامو کوتاهِ کوتاه کنم. اما حالا که اینکارو کرده بودم٬اصلا راضی نبودم. یه جوری شده بودم...جوش جلوی سرم رو برای صدمین بار کندم. خون اومد...

برگشتم تو اتاق. شهریار خواب خواب بود. خوش بحالش!...قلم ـ کاغذ برداشتم. می خواستم مث اون سالها٬واسه ش نامه بنویشم. یادداشت بنویسم...

...

من باید راست دست می شدم. چون عادت دارم سیگار رو توی دست چپم بگیرم...

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 16:0  توسط هامون  | 

هوا/بیمارستان ایرانمهر

بیمار ما٬خوش ـ خوابِ خاطره هاست.شادمانی ها و هرچه دل ـ دلِ رفته را٬شماره می کند.

«گوشواره سیلور گنده هه٬یادته؟...میومد بهش!»

از نیمروز ـ که بیدار می شود ـ تا سپیده ـ که خود را به خواب می زند ـ٬تمام و تمام٬دچار خفگیِ گفتگو با خود است.

«ببین! من واسه همه٬گوشِ خوبی بودم...»

قدم می زند. پرخاش می بیند. می خندد. آی می خندد...

«از فردا برام مارلبورو سفید بگیر! وینستون هم دیگه تقلبی شده.»

یک گل سر سرخ. یک سنجاق سینه ی سربی:هی نگاهشان می کند. نگاهشان می کند.

«وقتی فهمید سی سالمه٬همچین گفت "اوهو"٬که خوب فهمیدم زیادی بزرگ شدم.»

عاشق "دی.کن.وای" است. ظهرها٬پیش از صبحانه اش٬عطر را روی گردن و زیر لاله های گوش خالی می کند.

«راستش من٬هم آلرژی دارم٬هم آسم. بهار هم که میشه٬دیگه واویلا!»

می خوابد. خیره به سقف. (چراغ "باید" روشن باشد!) بعد٬سمت چپ. پتو و بالشت اضافه را جمع می کند میان پاها...زل می زند به پایه های صندلی کنار تخت.نفسش می گیرد. می گیرد...

«رو زمین کمرم درد میگیره...هوای اینجا٬چه خفه س!»

**

بیمار ما٬خوش ـ خیالِ دردهاست. وقتی می زند زیر آواز٬یعنی بی تحمل است. خسته است. بغض دارد.

«یارم به یک لا پیرهن٬خوابیده زیر نسترن/ترسم که بوی نسترن٬مست است و هشیارش کند...»

خواب می بیند:دارد در "جاده ی سلامتی" می دود.

«فکر نکنی خسته شدما ! مال آسممه.»

عاشق تخم مرغ پخته است. نمک می زند...

**

من را که می بیند٬قاه قاه می خندد. این گونه خنده هایش٬نشانِ ناسزا دارند.

«سفر خوش گذشت؟...ما که مث همیشه چپیده بودیم تو این اتاق...مینا جون بهت گفت سنجاق سینه هه رو گم کردم؟»

 

کات!

پ.ن:هوا...هوای بهار. سفر. کجروی. دریا...این پا ـ آن پا کردن ندارد. باید بروی! میان خاطره و مه. همسفری هست؟

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 1:35  توسط هامون  | 

شصت و پنج

«آخه یعنی چی؟...یه پدری بیاد سر پسرشو ببره...این عشقه؟»(*)

«خانم سلیمانی! خونه پر از بوی رنگ و تربانتین بود...»(*)

«چطوری مامان جعفری؟ امروز پارکینگ نوبت منه ها!»(*)

«کراوات مال منه؟ ناکس!»(*)

.

.

.

عمو خسرو! تولدت مبارک!

 

کات!

(*):هامون- داریوش مهرجویی

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 23:52  توسط هامون  | 

شبانه

هی میم!

اینجا٬حوالیِ خیابان های خلوت٬کسی سراغ ترا می گرفت. یکی سبزِ پرآرزو...عجیب خسته بودم و نگفتم اش خاطره ات در اتاق سرد مجاور٬خفته. نگفتمش که نگوید و نام نبرد و احوال خزان٬زنده نکند...

میم!

هزار ـ هزار تصویر دخترکان شهر بی نشان را٬ آشوب نکن! بازگرد به هجرت تمام نانوشته ها! سمت دل و لبخند.

میم!

انتهای آن کوچه ی بی زمزمه٬من و بهار٬با آن پک های بیهوده٬سر به تو برده ایم و گم٬می خوانیم:

چه ت اوفتاده امشب/کز دل نخاسته ای

شام و طرب در نگنجند به هم/ چون ام خواسته ای؟

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 0:46  توسط هامون  | 

شب نخست...

از میهمانی می زنم بیرون...

بوی باران می آید. بوی سبزه های تنهایی ام.

ببار نازَکم!

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 0:19  توسط هامون  |