بیمار ما٬خوش ـ خوابِ خاطره هاست.شادمانی ها و هرچه دل ـ دلِ رفته را٬شماره می کند.
«گوشواره سیلور گنده هه٬یادته؟...میومد بهش!»
از نیمروز ـ که بیدار می شود ـ تا سپیده ـ که خود را به خواب می زند ـ٬تمام و تمام٬دچار خفگیِ گفتگو با خود است.
«ببین! من واسه همه٬گوشِ خوبی بودم...»
قدم می زند. پرخاش می بیند. می خندد. آی می خندد...
«از فردا برام مارلبورو سفید بگیر! وینستون هم دیگه تقلبی شده.»
یک گل سر سرخ. یک سنجاق سینه ی سربی:هی نگاهشان می کند. نگاهشان می کند.
«وقتی فهمید سی سالمه٬همچین گفت "اوهو"٬که خوب فهمیدم زیادی بزرگ شدم.»
عاشق "دی.کن.وای" است. ظهرها٬پیش از صبحانه اش٬عطر را روی گردن و زیر لاله های گوش خالی می کند.
«راستش من٬هم آلرژی دارم٬هم آسم. بهار هم که میشه٬دیگه واویلا!»
می خوابد. خیره به سقف. (چراغ "باید" روشن باشد!) بعد٬سمت چپ. پتو و بالشت اضافه را جمع می کند میان پاها...زل می زند به پایه های صندلی کنار تخت.نفسش می گیرد. می گیرد...
«رو زمین کمرم درد میگیره...هوای اینجا٬چه خفه س!»
**
بیمار ما٬خوش ـ خیالِ دردهاست. وقتی می زند زیر آواز٬یعنی بی تحمل است. خسته است. بغض دارد.
«یارم به یک لا پیرهن٬خوابیده زیر نسترن/ترسم که بوی نسترن٬مست است و هشیارش کند...»
خواب می بیند:دارد در "جاده ی سلامتی" می دود.
«فکر نکنی خسته شدما ! مال آسممه.»
عاشق تخم مرغ پخته است. نمک می زند...
**
من را که می بیند٬قاه قاه می خندد. این گونه خنده هایش٬نشانِ ناسزا دارند.
«سفر خوش گذشت؟...ما که مث همیشه چپیده بودیم تو این اتاق...مینا جون بهت گفت سنجاق سینه هه رو گم کردم؟»
کات!
پ.ن:هوا...هوای بهار. سفر. کجروی. دریا...این پا ـ آن پا کردن ندارد. باید بروی! میان خاطره و مه. همسفری هست؟