اشکهایم را شماره کن!
زمزمه ام کن رنج شبانه را!...عطشِ همه چیز٬بیهوده بود: آمدوشدها٬امیدها٬تمام و تمام٬انگاری به هیچ می نمایند.
اشکهایم را شماره٬نوازش ام کن!
بند ـ بند٬تنید٬در نومیدی. خیالی خوش٬رویایی واهی مگر به نجات آید.
هی! عاشق! همه راه اگر طرد بودی٬اینک٬یگانه خوانشی ست برای آنکه قسمت کنی درد مرا٬ به اندام نحیف ات.
شماره کن٬اشک مرا!
سرودن از نیک نامی٬باشد برای طلوع! حضورت که سرنمی رسد٬داعیه ی جانانه و دل ـ دل ات٬به خاک پندارم. به عدم...شاید.
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 1:59  توسط هامون
ببخشای بر من٬بی چشمی ها را! نهادنِ آه٬نمی توانم٬به دست تو. واگذاشتنِ خویش ام بخوان٬سوی پاکی و مرتبتِ مهر! ببخشای بر سخره ها٬نمایش ها٬زمین ی ها!...
پسِ این همه گذر٬بوی آفتاب و سبزی می آید. می بینی؟...می شنوی؟...بیراه ام٬ به میانه٬حکایت بازگشت خوانَد و از نو.
بامدادان٬نغمه ی زایش و کودکی٬سرمی رسد...گریه ام٬جاودان! صبوری٬بی کاست!
کات!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:2  توسط هامون
دمدمای سپیده٬می آیم به حوالی ات. حرفها خواهیم زد. بغض ها خواهیم کرد...
خرده ای شیرین بر تو خواهم گرفت که چرا به منزلِ آن معشوقه ی دیرین مانده بودی و با من نمی آمدی. گله ات خواهم کرد که پسِ چند خواب و خیالِ کوتاه٬چرا پر از سکوت ای.
*
آواز و آوار:
«...که می روی تو و رنگ پریده می ماند»
های...های...های...
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 5:31  توسط هامون
میم!
چرا هراس از هرچه غریبه داشتی و هیچکس٬قریب ات نبود؟ چرا هر پیش آمدنت٬خود به بدرودی می مانست٬آرام؟...
حالا٬شاید مفهوم آنهمه خرده که بر زمان می رفت٬ دریافته باشم. که گذشته را ٬نصیب نیست. چه رسد به ما٬که می خواهیم تمام نامرادی ها را به خیال سپاریم. آنهم با بازگشت. هه!
میم!
چرا عاشقانه های آنروزها٬بوی هدر و طعنه می دهند؟ چرا "دیگرگونه شدن"٬ اینقدر با من و تو صادق بود که ناباور٬جز نظاره٬از هر خواست و عمل ناتوان ایم؟
یادت هست؟ حوالی همین روزها٬ترا به بازی و پاکیِ اردی بهشت می خواندم. آن زمان هیچکس آشنای "غفلت" نبود. دم٬همان بود و رویا٬ایستادن جهان. چه شد که واگشت همه چیز و تعجیل و پایان٬ بزرگترین آرزوهامان نمود؟
میم!
بغض ها و زمزمه ها کجا رفتند؟ اشکهای ذی قیمت٬نجواهای سبز٬آشوب های سرد٬تمناهای - انگار - بی پایان و طعم تلخ آنهمه لبخند٬کو؟...دیدی؟ انتهای اصرار و "عشق"٬ شد زمین...
دریغا! سبزینه ها٬بلعِ روزمرگی شدند و - گویی - دلگیر نیستیم ازین گویِ بی رنگِ چرخان.
این نفس های کدر٬آنِ ماست. انکار که می کنی٬خنده ام می گیرد. طعنه ام می گیرد.
یا بمان تا به ذره ذره تمام ات٬یا تمام به دست خود گیر و...
چه هولناک است٬میم! شهامت٬نه در دست من.
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:27  توسط هامون
میم! یگانه/بیگانه ترین یار! چطور در حاشای آنهمه شبگریه٬مرا گم می کنی؟ چطور به خاموشی ام می خوانی و به خواب می روی؟...
هی! حدیث همه هلال ها و رنج ها٬نهفته ی همین چشمان گشوده به تار ـ تارِ شب است. آن وقت تو ـ غره ـ از زمین می سرایی و پیکاری که وانهاده ام؟
*
میم! خوابم می آید. خوابم می آید تا شکوه نکنم.
این پریشانیِ مهربان٬ذوق زده از یافتن یکی آویخته ی بی راه٬می رباید ام هرچه هست. می ستیزد ام٬ هرچه نیست.
*
حالا٬سال های رفته را صدا می زنم. می شود ـ باز ـ همه نفس های گمشده را٬زنده٬ بجویم؟ می شود روکنم سوی غروبی که بی پر٬ پرپر شدم؟
میم! تو هیچ شبانه ای را نیازمودی. هیچ پیرهنی٬تر ات نبود. هیچ یادواره ای٬نگاره نکردی به خزان و بهار ات. به هیچ زمزمه ای پایدار نبودی. که رسم زبان٬خاموشی ست.
«پیوند الفت/آفت بریدی و...رفتی...»
*
هی! بستگانِ ناتنیِ باد!
باز ام بنگرید٬به مهر!
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 9:34  توسط هامون
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده ی گلزار بیار
کات!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:15  توسط هامون
حالا٬باد هم بوی عصیان و بی کسی می آورد. نجوای گذر و "پیری" بگذار فروبماند!
حکایت آنهمه سال که ارمغان کنونش٬"هیچ" است. سرآغاز این یأس ـ هرچه باشد ـ دیگر٬می خواهی ام و نمی خواهم ات.
خدا را چه دیده ای؟ شاید٬جای امنِ "نفس" را شناختم و روانه/روان شدم. شاید٬پیِ نام ها نرفتم دیگر. شاید بی خبری٬امانی/منزلی نو باشد٬بر ساختن٬دوباره.
خسته ای...بخند اما! واژه/یاوه بافیِ بهاری ام را به سخره نگیر!
چرا هجرت/نسیان٬مایه ی افسوس و "ای کاش"هامان شود؟
*
به طعم باران سوگند٬به نهان - گریه و بهانه ها٬ما را فراق٬روشن تر از صبوری ست...
خام و بی راه می نویسم. می دانم...
سر می شود...بی من.
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:32  توسط هامون
چه زود شب شد!...اینروزا همه ش بارونیه و با وجود اینکه غمگینم میکنه٬عاشقش ام! هرچی به شهریار اصرار کردم٬نیومد بریم پیاده روی. نشسته پای "ایکس باکس" و هی فوتبال. هی فوتبال...تنها٬ می زنم بیرون. یه بوی خوب از درختای این کوچه های تنگ٬به مشامم میرسه. باز٬بارون. گریه م میگیره...بعد هم٬خنده!...سیگارمو روشن میکنم. گوشی م زنگ میخوره:باباس. جواب نمیدم. دل میدم به درختای "پاسداران". حالم خوبه.
**********
بامداد:کاش یه خونه ی دیگه م داشتیم!
سایه:چرا؟
بامداد:تا هروقت فامیلات میخواستن بیان اینجا٬من میرفتم اون یکی خونه.
**********
براش ساندویچ میگیرم:مغز و زبان ویژه! خودم زیاد اشتها ندارم. چن تا سیب زمینی میذارم تو بشقاب و باهاشون بازی میکنم...
میرم تو اتاق و "جیمز بلانت"٬میشه معشوق ام.
بخواب لاله! بخواب!...
کات!
پ.ن:آقای فرهادی! این جایزه هم٬مبارک اندیشه ات!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:48  توسط هامون
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:22  توسط هامون