تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

دلا...

براش خوندم:

«حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی        من از آنروز که در بند تو ام٬ آزاد ام»

روی کاغذ سرخ نوشت و چسبوند به در کمد...

خندید.

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 3:1  توسط هامون 

می ترسم

جویای این احوال٬نیستی. جویای بیهوده ـ هراسهایی که هرشب٬به ریشخند منتهی می شوند.

بریدم و دیگر٬نیامدی.

**

کاش کسی بیاید! بیاید و همراهی رنج مرا٬با بازگویی رنج خویش٬پاسخ نگوید. بیاید و بدهد سهم مرا٬ از سخن گفتن. از گریستن...ای کاش!

 

کات!

پ.ن:سیصد و شصت و نه...می بینی "آرمین"؟...می خوانی "آرمین"؟...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:13  توسط هامون 

سیصدوپنجاه و نه

نه!

تو نیک می دانی که نرفته بودم پیِ فراموشی...که کنون ـ گویی ـ قسمتِ دردها٬تسکین است و بهارـ بهار لاله ی نورس٬آشنای تو...

حالا٬هی دلمان می گیرد و به جد در "هجرت" می نگریم. انگار هیچ نسبتی میان "جلا" و افزودن رنج و دلتنگی نیست. هه!

تو٬بهار بودی. بهاری بودی و پسِ آنهمه واهمه٬آرام یافتی.

می گریم ات...ساده.

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 23:28  توسط هامون 

شبانه(2)

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست 

گشته هر گوشه ی چشم از غم دل دریایی

 

«هرگوشه ی چشم...»

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13:53  توسط هامون 

شبانه

بگو به خواب به چشم منِ خراب درآید...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:36  توسط هامون