دلا...
براش خوندم:
«حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آنروز که در بند تو ام٬ آزاد ام»
روی کاغذ سرخ نوشت و چسبوند به در کمد...
خندید.
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 3:1  توسط هامون
«حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آنروز که در بند تو ام٬ آزاد ام»
روی کاغذ سرخ نوشت و چسبوند به در کمد...
خندید.
کات!
بریدم و دیگر٬نیامدی.
**
کاش کسی بیاید! بیاید و همراهی رنج مرا٬با بازگویی رنج خویش٬پاسخ نگوید. بیاید و بدهد سهم مرا٬ از سخن گفتن. از گریستن...ای کاش!
کات!
پ.ن:سیصد و شصت و نه...می بینی "آرمین"؟...می خوانی "آرمین"؟...
تو نیک می دانی که نرفته بودم پیِ فراموشی...که کنون ـ گویی ـ قسمتِ دردها٬تسکین است و بهارـ بهار لاله ی نورس٬آشنای تو...
حالا٬هی دلمان می گیرد و به جد در "هجرت" می نگریم. انگار هیچ نسبتی میان "جلا" و افزودن رنج و دلتنگی نیست. هه!
تو٬بهار بودی. بهاری بودی و پسِ آنهمه واهمه٬آرام یافتی.
می گریم ات...ساده.
کات!
گشته هر گوشه ی چشم از غم دل دریایی
«هرگوشه ی چشم...»
کات!