تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

با احترام به تالی "هامون": "الی"...

گورکنی تنها ـ انگار ـ٬نظاره بر آرام گاهِ جسم٬مستاصل از این و آن و استوار به مرگ٬می کندم...می کندم.

موج ـ موج نیستی٬سوی شنهای باکره می آمد. نفس می زدم و باک ام نبود. که: خاطره ها٬ شیرین نبودند٬به ماندن...به بازگشت.

وهم و عشق٬درهم می تنیدند. خدا٬عجیب نزدیک بود...

پیکری آمد. تنی بی جان...دخترک٬خفته بود. به بی کسی و تقلا و رنج...

رشک بردم...

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 2:14  توسط هامون 

دیشب

...پیش از سپیده بود. خواب بودم...خواب بودم و کاش٬می ماندم. می ماندم و کاش انتهای رویا را در نمی یافتم:«وای! خواب می بینم.» آمده بودی به بر. به خلوت.

پنهان ات کردم از دیدگان آنها٬که دیدند و دوزخی ام انگاشتند.

طرح بودنت٬عطر بیگاه آمدنت٬نشانِ سال و ماه رفته می داشت...

*

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم...

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:20  توسط هامون 

سیصدونودوپنج

...بی بهانه ـ بگذار ـ بگرییم این بار! تمام٬نشانیِ آن غروب سرد٬کنار همین پنجره ی بی نور٬سوسو می زند برِ نگاهمان. برِ خاطره مان.

هی همیشه یادت بی فراق! حکایت آنهمه طرحِ خنده که می نشست بر قامت نحیفت٬حالا پر از فریبِ اینجا و آدمی می نماید.

انگار٬دلتنگ ام! انگار٬نیستی.

انگار نه انگار٬که نیستی...

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 19:35  توسط هامون 

غرش کن، با من!

روزی ـ روزگاری٬شب٬جلوه ی آرام بود و اندیشه. به سکوتِ حاصل از مرگِ چندساعته ی آدمی٬شب٬ سپید می شد. زیبا می شد...

حالا اما٬شبانه ها٬خود٬حدیثِ تشویش اند. و من٬که لجوجانه٬تماشای سپیده را انتظارِ هر بیدار ـ خوابی می نامیدم٬دیگر هیچ کامی از ثانیه های بی صدا نمی برم. زمزمه های غریب٬حوالی ام را از بهار و لبخند زدوده اند.

دریغ که مجالِ هیچ داوری نیست!

**********

بسیار اند...بسیار اند به برِ ما٬آدمیانی نجیب و "ترد" و کم سخن. گاه و بیگاه٬آرام٬ می شکنند و طرحِ پرفریادِ لبخندشان٬پر نمی کشد. اینان گویی محتاج اند. محتاج یکی همراه پرامید و ناسست. تا از همه دل ـ دل ها بکاهد و قوتی عظیم ـ از نو ـ بدمد...آرمان من و ما٬بارآوری و شادمانیِ اینهمه روح خسته است. باشد تا بدل به غرش و غریوِ بی بازگشت نگردند!

 

کات!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:1  توسط هامون 

عذرگونه

هان٬ماهِ به بند! تو را٬دارا٬فسرده است انگار. به کلام٬مراعات و ادب. به چهر اما٬رنج...حال٬تو٬به هنگامه ای چنین چارده گون٬از بودن بسرای! از همه چشم ها٬که خفته بودند و ندیدند اسارت و سکوت. از بهار...که نه فقط من٬همه٬خسته ی خزان ایم.

**

هان٬ماه "نجیب"! مرداد دلگیر ما٬به شادمانی تو و همراهت٬بی غبار و پرامان خواهد شد.

چون بازآمدی از خسوفِ غریب٬شعر من و ما٬ "زنده گی"٬بگوی!...

دریغ از روزگار بی خبری!

 

کات!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:34  توسط هامون 

ترز و صادق(2)

خیس و تبدار٬به سنگفرش غربت٬قدم از قدم برمی داری. گمان ات٬پر از عاشقانه های وسواس گونه ی من. پر از انکارهای کودکانه ی تو...احساس و اندیشه ات٬به باران نمی خواند. هرچند دوستش می داری و می نوشی٬به تن.

حیف از هر واژه ی زخم ـ نگاره٬که ثبت نام تو گردد! که ـ تو ـ دور از هرچه زمزمه و غبار٬تنها٬صادق بوده ای. همین٬برای بی خوابی و پرخیالیِ شبانه٬بس! گربه ی ایرانی من!

 

کات!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 23:27  توسط هامون 

پارکت های خیس

... ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 

 

کات!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:23  توسط هامون 

پاورقی

هی میم!

دردانه ی پرغرور و بهاری من!

اینجا و آنجا٬بارِ اینهمه تلخ ـ شبِ پرملال را وانهاده٬حدیث تو می جویند. ابتدای کلامشان٬نشانی توست. خسته از هرچه پرس و جو٬نمی دانم قصه ات به کدام نیمه راهِ بی دغدغه٬وانهم. نمی دانم بی/با تو چه کنم.

**

میم! انگار هیچ عاشقانه ای بازنمی گردد...

سراغ تو٬آنِ کیست که پرنفس٬دور از من می خواند ات؟ دور از من می دارد ات...

می دانم که بیزار بغض و تمنایی. می دانم که یگانه احوالات پردریغ ـ ویرانی و آشفتگی ـ را٬تنها٬ واژگانی کهنه می نامی. می دانم که سخت ای٬میم!

تنها٬خبری و سلامی از آنروزها بنشان! بخند بر آدمیانی که به میانه نرسیده٬ واپسین ساعات خویش را می سرودند.

میم!

ایمان به طعنه ها٬سر به نافرجامی سپرد.

بیا ! به تمام ام...

 

کات!

پ.ن:سراغ ما٬از ما بگیر! اگر اهل مایی...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:56  توسط هامون 

رستگاری در یازده و سی دقیقه

شب های گرم طهران٬بوی بیداری می دهد...می روم تا تنهایی ام را با "الی" قسمت کنم...خوش ام. اما :«بلیت٬تمام شده.» همچون روزهای رفته٬نمی توانم چانه زنی(!) کنم...راه ام را می گیرم و...

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:26  توسط هامون 

ترز و صادق

...دوست داشتنی بود و پرغرور. مزاح می کرد به حدِ گلگون شدن گونه های مخاطب.

چند روز٬میهمان این دیار بود. قهقهه می زد و بیگانه با دلتنگی٬گذر ایام سفر می کرد.

پرنفس٬یاد و خاطره ی زمینی می سرود و "سبزینه"ها را به هیچ می انگاشت. ما را نیز...شاید.

*

اینک٬نخستین حدیث "گربه ی ایرانی" من.

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:8  توسط هامون 

پس از دربدری

نگاه کن:

یک قلب تو را می خواند

مالامالِ سبز

همه سرور را

در خانه نمی یابد

در خانه نمی جوید.

 

نگاه کن!

یک قلب

پیِ سرخوشی ات

می گرید.

نغمه٬جای نشینِ خون

می سراید

حدیث باقی و بقای ات را.

 

نگاه کن!

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 15:9  توسط هامون 

یادداشت های کسی که از جاودانگی بهره نجست(یا: چه خودخواه ام من!)

آنگاه که درین گذار و گذر چند ساله٬همراهان نازنین اندک اند و به تعداد انگشتان یک دست٬چه نیک می بود اگر به لحظه ای بی تلف٬حدیث و روان٬اهل وداع می شد. چه٬به یاد پرخاطرشان٬یکی عاصیِ ناتوان از نفس٬می ماند و می ماند.

*

نیشخندِ دمی اندیشه٬نهیب است:«چه تهی ام من!» بازخورد و برداشت٬هرچه باشد٬اصلی نه چندان مطلق٬آخر٬بر بی گناهی و رفتاری عاری از نمایش٬گواهی خواهد داد.

امید٬یگانه بود و بی کاست:«من درد مشترک ام/ مرا فریاد کن!»

*

چه شد؟...چه روی داد که یاد این داستان کردم؟ شاید بن بست. و یک شایدِ ـ شاید ـ پرتامل: به نفس٬ ارجی نیست. زخم است و نادیده انگاری. طرد و خراب٬به دوره ی نکبت نشستن.

*

می خندم که پراکندگان چارسوی گیتی٬به نجوا می خوانندام:«چه خودخواهانه بریدی٬مرد!» باز٬ می خندم بلند ـ بلند بر رویایی که کام از حقیقت نگرفت...یک رویای خامِ ناایستا. بی بازگشت...

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 23:38  توسط هامون 

در حاشیه ی این پرسش:"علقه یا که غرور...کدام پیش تر اند؟"

سکوت و سکون عصر چهارشنبه. حوالی میدان انقلاب...یک گفتگو. یک انکار. یک نمایش..

نشسته اند به وضع قانون:"ممنوعیت استعمال دخانیات در اماکن سربسته". حق دارند...اما قانون ی که تبصره نپذیرد٬قانون است؟

بازگردیم به همان شش بعدازظهر چهارشنبه. بغض٬روی گلویم قدم می زد و من٬از این ناتوانی٬دگرگونی و روح ی ـ که گاه و بیگاه٬خود را به حراج می گذارد ـ مبهوت بودم و پریشان. پرشکوه از خود...

هوا٬گرم نبود و دلم٬تنگِ دو ـ سه نفر بود و برایشان چندخطی می نوشتم. معترف به احوالِ زار٬انگار کنون ـ به طرفة العینی ـ به کام و پایان تنهایی ام برخواهند خاست. هه!...

این زیستن با رویا و در رویا٬این قدم های سست٬نشان از آن می دارد که :نه. هیچ تغییر و بازگشت و سبزینه یی٬به کار نیست.

اشک ام٬ بنگر!

 

کات!

پ.ن:به خاطر ندارم در محیطی جز تنهایی٬اینقدر دچار درد شده باشم...و اینکه حالم عجیب است و داغان و عجیب و ـ به طرزی احمقانه ـ داغان.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 18:26  توسط هامون 

شبانه

یک

روزگار تلخ و بیهده ی ما ـ آدمیان بی نیرنگ ـ٬به درازا و به پهنا٬هی کش می آید!...سکوت می کنیم. بیش از پیش٬به خورد شنوایی مان می دهند...در سخن گفتن هم٬یا نادانِ علمِ کلام ایم٬یا بی حوصله از برون راندنِ لاطائلات...آری. آغاز و میانه و پایان نمی شناسد٬این "خودزنی"...

بگذریم!

.................................

ساعتی مانده به نیمروز یکشنبه٬بیدار شد. نه هشیار...سیگاری آتش زد و هرسوی خانه٬پی بهانه ای شد برای لبخند.

***********************************************************

دو

پهلو به پهلو که می غلتد٬دمی ـ تنها دمی ـ چشم بازمی کند و متعجب٬خوابگردی ام را نظاره می کند... باز٬چشم می بندد و...آرام.

نوشته ها٬کتاب ها٬روی میز پراکنده اند...در سایه روشنِ "حالا کو تا سپیده؟"٬خاطرات دور و نزدیک را می نگرم:قاب های ایستاده بر قامت دیوار. تصاویر بی مفهوم و معنا...

..................................

دلتنگ نیستم. پیِ انسان ام. همین.

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:49  توسط هامون 

به یاد دیکنز و شاملو

شبی٬خواهم گریخت٬آخر. همه خاطره و تنهایی را٬جامی کنم گوشه ی آن جامه دان نو. می روم و در گفتگویی بلند ـ بلند با خود٬در می یابم:«نخستین ساعات آدینه٬به کلام و لبخند و ـ انگاری ـ سپیده می گذرد.» دور از تو٬گره کور تمام عقده ها را ـ به دندان حتا ـ خواهم گشود. بر حدیث "قحط بشر" قهقهه می زنم. دست اولین عابر بامدادان را می گیرم:«هی! رنگ گیسوانت اگر٬بخت ما را یگانه است٬امروز٬آنِ لبهای من و سراپا شنفتن تو!»...عابر٬نمی ماند. می رود...اما پیش از قدمِ طعنه و بدرود٬حرفی می زند. "هرچه باشد!". و من و گوشهایم٬ذوق می کنیم...به قول خدا:نخستین عقده٬به نیستستان پیوست.

 

کات!

پ.ن:نه سال پس از سکوت بامداد...مزار هم٬مجال آرام و زمزمه نمی داد...

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:37  توسط هامون 

شامگاهان

حالا٬بوی غربت می آید. می گویند هم تباران ما ـ همه ـ ماندنی شده اند و عزم بی چرا و بی محل کرده ایم. می گویند رخ در چشمهای بی سوشان٬امید می دهی انگار...

من اما٬سرزده و غافل٬خواهم رفت. خدا را چه دیده ای! شاید پیِ آنهمه رفته ی نیکنام شده٬پسِ سنگفرش. پی هوا٬آرام...خدا.

همه شب٬برِ چشمه ی بی همراه٬به انتظار معجزتی خرد٬تمام و تمام نظر به کسوف و نومیدی.

از اینهمه بی حیرتی٬حیرت مکن!

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:29  توسط هامون