تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

چهارصدوسی

چقدر دلتنگ بی گناهی تو ام!

معصومیت امروز و این شهر٬موجِ واپسین نگاه تو٬خوره و خاطره و گریه است.

 

چقدر دلتنگ بی گناهی تو ام!

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:2  توسط هامون 

مولاناخوانی(4)

ای مردمان

ای مردمان

گردون کنون حیران من...

حیران من...

در من نیاید

نیاید

مردمی...

یکبارگی...

پیچیده ام...

در عاشقی...

یک - باره - گی...

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:49  توسط هامون 

مولاناخوانی(3)

ای در زمین

ما را قمر...

ما

را قمر...

قمر...

وی نیمه شب

نیمه /شب

ما را

سحر

....

سحر

....

ما را قمر...ما را سحر...

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:41  توسط هامون 

مولانا خوانی(2)

یک لحظه...

یک لحظه داغ ام می کشی

یک دم

دم

دم

به باغ ام می کشی...

می کشی....

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:33  توسط هامون 

مولانا خوانی

آمدم...

آمدم...

نعره مزن!

آمدم...

جامه مدر!

.

.

.

هیچ

مگو!

 

کات!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:36  توسط هامون 

سینما:خاطره و روزهای باران

«...همیشه اینجوریه...یه آدم بی ستاره٬بی فامیل عین من٬از خیر یه چیز به درد بخور دختره٬مث سند٬ پول٬طلا میگذره...بهش میده...دختره با اشک ازش میگیره و تشکر میکنه. بعد٬این یارو بی فامیله٬سوار میشه٬موتور یا ماشین...از دختره جدا میشه. تو راه که برمیگرده٬دلتنگی میکنه...واسه همه چی. خونه ش٬ننه ش٬مدرسه ش...یا خودش آواز میخونه یا واسه ش میخونن...ازین چیزا خیلی دیدیم...

مام رفتیم خانوم...»

(سلطان٬مسعود کیمیایی)

 

کات!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 18:52  توسط هامون