چهارصدوسی
چقدر دلتنگ بی گناهی تو ام!
معصومیت امروز و این شهر٬موجِ واپسین نگاه تو٬خوره و خاطره و گریه است.
چقدر دلتنگ بی گناهی تو ام!
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:2  توسط هامون
معصومیت امروز و این شهر٬موجِ واپسین نگاه تو٬خوره و خاطره و گریه است.
چقدر دلتنگ بی گناهی تو ام!
کات!
ای مردمان
گردون کنون حیران من...
حیران من...
در من نیاید
نیاید
مردمی...
یکبارگی...
پیچیده ام...
در عاشقی...
یک - باره - گی...
کات!
ما را قمر...
ما
را قمر...
قمر...
وی نیمه شب
نیمه /شب
ما را
سحر
....
سحر
....
ما را قمر...ما را سحر...
کات!
یک لحظه داغ ام می کشی
یک دم
دم
دم
به باغ ام می کشی...
می کشی....
کات!
آمدم...
نعره مزن!
آمدم...
جامه مدر!
.
.
.
هیچ
مگو!
کات!
مام رفتیم خانوم...»
(سلطان٬مسعود کیمیایی)
کات!