تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

بی تابان

تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است

بارانِ دیده ام همدم شبم یارِ آنچنان است

جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد

ماهم به زیر خاک و دلم درین ظلمت زمانه ست...

ای باران! ای باران! از غصه ام آگاه ای

بزن ام به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی

بگو به خاکم نشین ای ماهی

می باری بر مزارش خوش به حالت که باران ای...

از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی

بوی ما هم کشانَد به خاکش        ابر باران(*)

 

کات!

(*): "افشین یداللهی". با صدای سحرانگیز "علیرضا قربانی"

پ.ن:

۱)این روزهای پرملال...دور از ـ حتا ـ دریا.

۲) «...کس و دردِ کس٬خبردار نیه٬ئازیزم»

۳) تق تق...

- کیه؟

:من ام...آ ن ف ل و آ ن ز ا.

۴)آخر: اجابتِ بغض خزان زده ی ما...وارش و طهران و...

۵)عمری ست تا دلت ز اسیران زلف ماست/غافل ز حفظِ جانب یارانِ خود مشو

۶)فروزنده: هی گفتی می گیرمت. می گیرمت... ای تف به این لغت می گیرمت. کی رو می گیری؟ چی رو می گیری؟ من اگه بخوام شوهر کنم، من می گیرمت.(حکم ـ مسعود کیمیایی)

۷)من هم٬گم شده ام...انگار.

۸)چقدر موهای لختش را دوست داشتم وقتی از پله ها ـ دوان ـ پایین می آمد تا جایزه ی تقدیر از "همسران" را دریافت کند! روانش سبز٬"مسعود رسام"!

۹) - زخم٬کاری یه.

:اما من می خوام زنده بمونم!

- باید آروم باشی!

:...

- چی آرومت می کنه؟

:...

- پرسیدم چی الان آرومت می کنه؟

:...صدای "بلانت"

- کی؟

۱۰) خواستم نزدیک شود...نجوا کردم اش:«با تو می گویم...از بزدلی...»

۱۱)«من/عاشق چشمت شدم...»

۱۲) یارب

به که شاید گفت

این نکته

که در عالم

رخساره به کس

ننمود

آن شاهد هرجایی (حافظ)

۱۳)باشد که به هم پیوندد همه چیز

باشد که نمانم من

که نماند ما...

ای دور از دست! برِ تنهایی٬خسته ست. (سهراب)

۱۴)اینک٬"نیما"ی سریال "شهریار"...(بغضم می ترکد اما.)

۱۵) ندای عشق تو

دوش ام

در اندرون دادند...(حافظ)

۱۶) ای حضرت! قونیه٬بهانه است. بهانه ی آرام و تب...به بهار. به نوا:

«سخن رنج مگو...»

۱۷) گر آن عیار شهرآشوب

روزی حال مرا پرسد

بگو خوابش نمی گیرد

به شب

از دست عیاران(سعدی)

۱۸)زنهار

نمی خواهم

کز کشتنم آن ام ده

تا سیرتر ات بینم

یک لحظه مدارایی...

من

دست نخواهم برد

الا

به سر زلفت...(سعدی)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:4  توسط هامون 

ترز و صادق (4)

بیا برویم گربه جان!

تو ـ لااقل ـ به تنهایی ات٬صمیمی و مهربان می نمایی. سراغی نمی گیری. اما ـ چه زود ـ دریافتی آنچه بر ما می رود!

بیا برویم و هیچکس را به خاطر نیاوریم! برویم و جای ـ جایِ عطش و بی کسی را ریشخند کنیم!

این همه٬بی حسرت٬پی خویش. شاید دیرگاهان٬رسیدند برِ آنها که می سرودند از پرستش و دیدار... رسیدند و دانستند که نیستیم. و نیستِ ما٬به ثانیه ای ذهنشان را عبور می کند.

بیا برویم!...همین حوالی٬سالهای پرشبیه به غربت را٬خاکستر و بی نشان خواهیم کرد. من٬میان نگاه متعجب و دوست داشتنی تو٬می خندم. می خندم و فراموشی می کنی آنگاه که به خواب ام و نزدیکان به مویه٬می باید به قهقهه ات باز ام خوانی.

*

های! گربه ی ایرانی من!

باری این بار٬همه٬به هیچ!

 

کات!

پ.ن:

۱) سرزمین و تو:عشق تو و من.

۲)پاریس...میانه های راه.

۳) «از دشمنان برند شکایت به دوستان      چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟»

۴) "شهریار"٬به روایت "کمال تبریزی"...(توت ـ منی!)

۵) اینهمه تمجید از آلبوم "آخ"! بیراه می روید.

۶) «خامش منشین! خدا را

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

از عشق

چیزی بگوی!»

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:8  توسط هامون 

بدون پیش نویس

فردا روز بزرگی ست. یک آزمون بزرگ٬انگار...باید زود بخوابیم!

بر بام یک منزل٬رخت های خواب پهن اند. من٬"الی"٬"نوری" و دو دختر دیگر که نمی شناسم شان. (چرا یاد "گاوخونی" می افتم؟)

"نوری" زود می خوابد.

 مادر "الی"٬با آن موهای بلند شبیه به موهای مادرم٬سرمی زند یکبار.

فردا روز بزرگی ست انگار.

"الی"٬هی می رود و می آید. آن دو دیگری٬می خندند...می خندند...

 

کات!

پ.ن:۱) هی خاطره!...خاطره. خاطره...

۲)تنهایی اش که سرآمد٬آغازِ پایانِ نجواهای شبانه است.

۳)می شنوی ام؟...

۴) «حریفا! رو چراغ باده را بفروز!...شب با روز یک سان است.»

۵) «...لب بر لبم بنه٬که نواهاست در دلم»(سایه)

۶) اینهمه "متکلم وحده"...این همه ناشنوا...

۷) حافظه ای دارد این "گربه ی ایرانی من":«میام بالای سرت.میگم:«خره! پاشو» وسط اونهمه گریه٬ غش غش می خندم.»

۸) "مرا پرسی که چون ای٬بین که چون ام    خراب ام  بی "خود"ام  مست جنون ام"

۹) «این عکسو من گرفتم. خوب یادمه!...سال چهل و پنج...همون شبی که فرداش "فروغ" مرد...نه؟»

۱۰) آیین ما٬صبر و امید باد ای کاش!(چهارصدوپنجاه و دو)

۱۱) "تا دم از شام سر زلف سیاهت نزنم    با صبا گفت و شنودم سحری نیست که نیست

      از وجودم قدَری نام و نشان هست که هست   ورنه از ضعف در آنجا اثری نیست که نیست

     آب چشمم که بَرو منت خاک در توست    زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

      از حیای لب شیرین تو ای چشمه ی نوش

      غرق آب و عرق اکنون

      شِکری نیست که نیست..."(حافظ)

۱۲)بی خوابی...ای وای!

۱۳)در مستند "جمشید مشایخی"(امیرمهرتاش مهدوی)٬برای ثانیه ای٬او و "خسرو" را در یک قاب می بینیم...خسرو.

۱۴و۱۵) ثبت است بر جریده ی ما٬عهد تو...

۱۶) «هممه ش دلم میگیره...»

۱۷)دختر سرخپوش٬ندید ام...بس که میهمانی های تاریک می گیرند این روزها!

۱۸)عاشق بوی این قهوه ی آلمانی ام! می پیچد و باواریا می خورم و فیلم می بینم. می پیچد و ترسم می ریزد

۱۹)زمان و زمانه٬پی قضاوت ما و تو و ماه های تنهایی٬نخواهند رفت. غزل ها٬خواهند خفت و هیچ خدایی از دوزخ مان نخواهد سرود...

۲۰)چون برامد ماه روی از مطلع پیراهنش             چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش

تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دوکار            دست او در گردنم یا خون من در گردنش

لایق سعدی نبود این خرقه تقوا و زهد                    ساقیا جامی بده وین جامه ازسر برکنش

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:8  توسط هامون 

سفر

میم!

برِ گلایه های من٬همه آن بی عطشانِ دیروز سرخ و امروز سپید٬غزل می چینند. عشق می تنند...من از تیره گی٬پناه به خود می برم. که جای جایِ ماندن و هجرت٬فریبی ست عظیم.

میم!(آه که هیچ نامی را چنین ـ به عصمت ـ صدا نکرده ام!)

هی آشتیِ من و همراهی!

موج روشنی و کام بخشی٬ازچه سوی ما نمی کند؟ تا که بر همین صفحه٬همین سپیدِ دم مرگ٬ ننویسیم یکبار٬از غم و فریادِ آدمی...که هرچه رفت٬زاده ی نوع من و ما بود.

میم!

می خواهم بخوابم. نیمه ی شوق و آرزو٬به انتظار است انگار.

بیداری٬آنِ تحفه های خالق!

 

کات!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 3:34  توسط هامون 

ترز و صادق(3) (کلاهت را بردار!)

کودکی ام را به حوالی ات سپار! به فراموشی و ـ اصلن ـ٬ "عاشقی٬به چند؟"!...کنون که صعب نیست رسیدن٬می هراسم: وانهم از نو٬به نخواستن و طرد ات. به سکوت چندباره ات...

احوال ما٬قربانی نگاه و نهان ـ کرشمه ها. معدومِ آنهمه سال. آنهمه خواب...

اندکی به جد پندار کن٬این دلتنگی را !

های!...گربه ی ایرانی من!

 

کات!

پ.ن:۱) هزار ـ هزار دل دل٬میان ماندن و هجرت...

۲)«...عشق های قدیمی که به خاطره تبدیل شده اند٬بهتر است همان جور خاطره بمانند و آدم سعی نکند در واقعیتِ "بعدها" محقق شوند. چون نمی شود. واقعیت واقعی و بی رحم زمان٬کار خودش را می کند و هیچ چیز مثل " آن وقت ها" نمی شود.»(خاطره را دریاب/ماهنامه فیلم ش۴۰۰/هوشنگ گلمکانی)

۳)" معشوقِ جان به بهار٬ آغشته ی منی...یک روز ام ی که بوی شانه ی تو خواب می برد...صبحانه ی گلوگاه پنهانه ی منی...از هوش می..."(رضا براهنی)

۴) حامد:«ببینید پریا خانوم! من زن دارم...»

پریا:«زنت رو هم دوست داری...»

(کیومرث پوراحمد/شب یلدا)

۵) "یاربیگانه مشو..." (شدی)

۶)سپیده دمان٬یعنی بازخوانیِ آرام و راحت.

 ۷) قله

۸)چقدر خسته ام! چقدر هیچ چیز٬هیچ انگیزه ای مجاب و آرام ام نمی کند! چقدر کلافه ی تصمیم ام!

۹)پشت اینهمه تصویر...تنها...

۱۰)چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم    گر اش به باده بشویید حق بدست شماست(حافظ)

۱۱) غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است    در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

۱۲) خواهم شدن به میکده گریان و "دادخواه"...(حافظ)

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 3:29  توسط هامون 

شاید که آینده، از آن ما !

نه:

هیچ افتراقی در نگاه و اندیشه مان نیست. تو اما ـ پیِ یکی رویای پرنشان از آفتاب ـ فریاد می کنی. فریاد می کنی و می دانی/نمی دانی برِ آدمی٬هستند کسانی که دوست ترِشان می دارد. عزیزترشان می خواند...

هیچ خرده ای حتا به نگاره ها و آرمان هایت نیست.

**

اینجا ـ بی شک ـ حدیث هراس موج نمی زند. ولیک٬پلشتی و نیرنگ٬پیروزِ امروزه روز است.

تا بیفزایید به سرخی ها و بی صبری ها. تا برَمید پسِ خواهشِ باران و سپیده. تا نشانی از دلِ پرخزان مان/تان٬نماند و بروبید و بروبید و...

اینها٬همه٬ دل ـ دل است. می دانم که نیک٬می فهمی!

تا چه پیش آید...

 

کات!

پ.ن

۱: مشک "عطار"٬پربارتر...ز "مشکات" ما. ز "چاووش" ما...

۲:سپاس از "نغمه های سکوت"٬که ما و سکوتمان را همراه است!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:43  توسط هامون 

پرویز مشکاتیان، می خسبد، برٍ عطار

...تا تو از در درنیایی٬از دلم غم کی شود

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:13  توسط هامون