سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه، تعلق می گیرد به...
مرد٬از طبقه ی سیزدهم٬به آلودگی شهر نگاه می کند. با تلفن حرف می زند.
مرد: خفه شو! فقط اون نکبتایی که دور و بر تو هستن٬آدمن. حیف که همشونو تحمل می کنم!...خاک تو سر من الاغ که اینقدر صبورم!(شریک مرد٬در اتاق را بازمی کند. مرد٬سیگاری روشن کرده٬لحن صحبتش به یکباره عوض می شود. در حالیکه آنطرف خط گوشی را قطع کرده است.) آره عزیزم! با یه بابایی حرف می زدم٬یه خورده عصبی شدم.
۲)خارجی - غروب
مرد٬روی پل «پارک وی» ایستاده است. از حفاظ های کوتاه پل بالا می رود.
۳)داخلی - همان زمان
زن٬در منزل٬روبروی تلویزیون نشسته است. مردی نسبتا چاق با ته ریش ـ که کت و شلوار سورمه ای پوشیده ـ ٬برای عده ای سخنرانی می کند.
مرد سخنران:تمام اینها٬ریشه ی فرهنگی دارن. خواهر من! وقتی شوهرت٬روی تو دست بلند می کنه... (صدای زنگ تلفن. زن بلند می شود و به اتاق می رود. همچنان مرد سخنران را می بینیم.) چرا اهل صبر نباشیم؟ چرا به همسرمون آرامش و انگیزه هدیه نکنیم؟ (صدای بلند خنده های زن شنیده می شود.)
۴)شب - خارجی
مردم٬دور جنازه ی مرد ایستاده اند. ترافیک چهارراه پارک وی سنگین تر شده است.
۵) شب- ادامه - داخلی
دوست زن به منزل زن و مرد آمده.
زن:کجا بودی؟
دوست زن:کلاس...(مانتویش را درمی آورد.) همسر گرامی کجا هستن؟
زن:چه می دونم! بهتر که نیس!...خب٬دیشبو بگو! شنیدم «سایه» خیلی گند زده.
دوست زن:یک عربی ای رقصید که نگو!
تلفن زنگ می زند. شماره ی مرد افتاده است. زن پاسخ نمی دهد.
کات!
۱)گاهی می خواهی حست را از قلبت بکنی و به آنان که می فهمند٬بازگویی. اما...
۲)تو به فکر جنگل آهن و آسمونخراش/من تو فکر یه اتاق ٬اندازه ی تو٬واسه خواب
۳) ...و در دشت شقایق می گریم.