تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - سوییس

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

سوییس

سفر٬عجیب نومان می کند. به همین آرزو٬می رویم...می رویم...تا روح چرک٬لعابی بگیرد و کمی دیرتر بمیرد.

شما هم آمده اید لذت ببرید. «کیف» کنید. «تا خرخره» بخورید...حرفها و حرکاتی ازتان سر می زند که... و آنگاه که من ـ به نیمه شب ـ عزم بازگشت می کنم ٬آنچنان التماسم می کنید...و فردا روز٬ شوخی و رفتارتان ٬از زمین تا به خدا با شب پیشش متفاوت است. اما در تب «تاخرخره خوردن» می سوزید. نمی دانم. شاید دیگر از من خجالت می کشیدید که پی اش نرفتید. من به هیچ روی٬ناراحت نیستم. دیدید که شب دوم٬چقدر شاد بودم و دیگر «سفید مثل گچ» (حیران از رفتار شمایان) نبودم.

خدایم جنبه ای ارزانی دارد! که اگر هدف٬شادی ست٬ به تخریب و «...» منجر نشود.

 

کات!

پ.ن: مخلص جناب عکاسباشی!!!(اینو نوشتم که حالم خوبتر بشه!!!!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 14:53  توسط هامون