تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - برای شاگرد کوچولوی کلاس "امجد"

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

برای شاگرد کوچولوی کلاس "امجد"

۱) به زبان فارسی می نویسم. حرف می زنم. ناسزا می گویم. این شور٬ بی امان٬ مرا از کار و روزمرگی و زندگی دور می کند. این کلام شیوا و شیرین. این مستی به عین هشیاری...آه که چقدر می طلبم آن نوشتن بی پایان روز و شب را. تابه خدا. وای که چقدر بارانی و رها و پرعیش٬می دانم که حسرتی ندارم! که هرجا باشم٬برگی سپید خواهم یافت . خواهم نوشت. خواهم شنید:«این ره که می روی...»

خدایا! خدایا! من نه خوب می نویسم٬نه نیک می اندیشم. تنها دوست دارم صفحه ای را سیاه کنم. بریزم. بپاشم.

۲)پیغام تبریک یک عزیز در میان باران و عاشقانه ها٬ می نشیند. درست برآنجای دل٬که باید.

«غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی/نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو»

۳)«اگر تا دوسال دیگر٬بهمنی دیگر٬زنده باشم. اگر فاحشه گی اختیار نکرده باشم٬کودکی درونم خواهم داشت از انسانی که همه دوستش می دارند٬مگر من. و دیگر تو و ضجه های بهنگام جدایی مان را به خاطر نمی آورم. تو و آنهمه بوسه و لبخند٬محو می شوید...برای خویش٬برای فرزند نیامده در دوزخ٬ می گریم.»

۴)ختم به خیر می شوی. کرکره ها را پایین بکش! همسران را سوی خود بخوان و از کرور ـ کرور مال که رفت تا عشقی بیاید٬عشقی بیاید٬عشقی بیاید٬ بگو! صاحب بیراه ـ که من بودم ـ ٬نقش و نگاری مگر آتش نداشتم. حال٬حدیث تو٬حدیث شیفتگی بر قهقهه ها و ناله های بی پایان بود. برگور که نهادندت٬ فرشته ای اختیار کن!

۵) می دوم. دلتنگ من هستید. می دوم. می خواهید با شما باشم. می دوم. حالم خوب است. خودخوری می کنم و از گریستن خبری نیست...می دوم. می دوم. دلم را با هیچکس که دلی نیست٬ تقسیم نمی کنم...

عرق کرده ام. نفس٬بی نفس. از کنارم رد می شود:

«بوی موهات/زیر بارون/بوی گندمزار نمناک/ بوی سبزه زار خیس/ بوی خیس تن خاک»

۶) صبر کن! دنیا٬ عجیب و پیچیده شده است. صبر کن! من٬عاشق لبخند ام. عاشق آرامش. عاشق نفرت از اینکه چقدر این «عشق» سه حرفی را راحت صرف می کنند. خرج می کنند. و اصیلان را چارپا می پندارند...

۷) یه جوجه کباب لطف کنین با یه دوغ/ هومن جان! برگه ها رو پیک کردی؟/ ایشاالله هفته ی بعد میرم کمیسیون پزشکی/ یه بسته وینستون بدین.

 

کات!

پ.ن: دیگر تمام شد آنهمه/ ای تو از انتظار آدمی و پری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:50  توسط هامون