تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - یک و چهارده دقیقه ی بامداد

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

یک و چهارده دقیقه ی بامداد

۱) یک فیلم کره ای. روی آب٬خانه هایی بسیار کوچک ساخته شده. تنها ساکنین دایمی این ناکجاآباد: دختری که با قایق موتوری اش به میهمانان سرویس می دهد و مایحتاج آنانرا فراهم می سازد. مردی تنها(؟). ویرانی٬چه ساده رخ می نماید. عشق و عیش.تنهایی. دامن سپید سرخ گون. برهنه و خفته بر آب٬چه ساده٬نیست می شوم. هست می شوم.

۲) جسته گریخته تماشای دوباره ی «ایستگاه متروک» را پی می گیرم. موسیقی اش را دوست دارم!... فکرمی کنم دیرگاهی ست از بانوی نجیب سینمای ایران٬کاری برپرده ندیده ام. یاد آن ابتدای معصومیت و شیطنت می افتم. «لیلا»٬با چادری سپید. صدایی محزون

تو نسیم خوش نفسی/من کویر خاروخسم/گر به فریادم نرسی/همچو مرغی در قفسم...

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 8:56  توسط هامون