تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - سوز و سفرم آرزوست!

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

سوز و سفرم آرزوست!

شب آدینه به سکوت و بی خبری می گذرد. تو٬در خواب٬با بیماری می سازی و من در بیداری تاریک سهم خود از خدای طلب می کنم...اینهمه تنهایی٬بس نیست؟ چقدر نهفتن و نگفتن؟...شادمانی٬ بودن٬ از آن ما بود. هم دلشده بودیم٬هم پاک٬هم پر لبخند. چه شد ما را؟ غم٬ننشست. ثمره ی حیرت و عشق و بی خبری٬کنون شد که ترچشم ایم و دوخته لب. حال نیز٬نه در پی پناه٬که در پی چند همراه ساده٬خیابانهای ناپاک شهر را در می نوردیم.

                                   *                                                          *

عزیزم! خوبم! به پهنای چهره ـ در عین نشان انتهای راه ـ امید است.

بگذار دیگر سیگاری بگیرانم و بیندیشم!من که می نویسم٬بوی رخوت می آید...

قهوه٬سرد شده. خاکستر سیگار٬روی برگه می ریزد. باورت نیست و باورم هست:هیچکس سراغی از بی کسی ام نمی گیرد.

«بی کرانه س دریا/ کوچیکه قایق من/ تو کجایی نازی/ عشق بی عاشق من»

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:30  توسط هامون