تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - نوستالژی،نوستالژی. اه!

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

نوستالژی،نوستالژی. اه!

آخرین چهارشنبه سوری.شهرک اکباتان. کت آجری رنگ «جیوردانو»٬شلوار «پولو».  «این چه کفشیه پوشیدی؟» عاشق موهای براق و چشمان نافذ:«دستمو ول نکن!...چرا اومدیم اینجا؟...اه! آقا مگه نمی بینی دارم رد میشم؟ یه لحظه صبر کن بعد اون نارنجک کوفتی رو بنداز!»

آخرین چهارشنبه سوری. سور٬بماند. سوز٬به هنگامی بود که پدر دریافت نه ماه و هفده روز است با تو زندگی می کنم. «چه راحت! هه!...فقط مونده بود ازت حامله بشم. تف توی اونهمه حرف و بی تعهدی ت!»

آخرین چهارشنبه سوری. اینجا٬با نگین.بلوار «گلشهر».سیگار.صدا.مرگ.دریغ که حس می کنم در این نزدیکی دل دختری رنگین چشم به دست می اوری و غافل٬شکار خرگوش و آهو را به زیستن تعبیر می کنی...تا لجن زار٬راهی نیست. بیا! از روی آتش ما٬بپر!

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 17:29  توسط هامون