تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - بهاریه

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

بهاریه

حقیر٬نه گذر زمان را شاد می شود٬نه هفت سینی می چیند٬نه در شلوغی و تب و تاب شهر٬نشاطی می یابد. می گویند آیین است و برپایی آن موجب سرزندگی. کودک که بودیم و پرشور٬والدین٬دچار این حس اکنون من می بودند؟ گمان نمی کنم. پدر و مادر روزهای نه چندان دور٬هم صبور بودند٬هم شاداب تر از مردان و زنان جوان امروز٬هم شبها برای فرزندان قصه می گفتند. می دانم که هزار توجیه داریم: فشار سنگین زندگی ـ که بی شک ارزشش به هیچ است و می دانیم و اهل ترک نیستیم ـ . مدرنیته. تغییر خویها از انسانیت به هرچیز که نشانی از وحشی گری دارد.

می دانم که تازه اگر کمی اهل تامل باشید٬مرا انسانی می بینید تیره پندار (چه حساس!!) که (هه!) زل زده ام به نیمه ی خالی و می نالم و در من جایی برای «امید» نیست.

ما اهل مبارزه ایم. هیچکدام راضی نمی شویم مهر را جایگزین آنهمه حس پلشت کنیم. چرا که «عقب می مانیم». از که؟ دیگر انسانها؟...اگر روزی بیاموزیم و تلاش کنیم با کمی صبوری٬خشم دنیای تیره را با سپیدی پاسخ بگوییم٬آرام آرام نسلی کوچک از «انسان» ها پامی گیرند. فکر بقا نباشیم!...هی! بگذار ما نباشیم و زمین پاک از غیرانسان شود!...تاوان سپید بودن٬هجرت است...گل سرخی پرتاب می کنم به همه خنجرها. نفرت ها...بگذار بهار بیاید و آرامش! بی نام و بی نشان من و تو و او که برای زیستن رنج کشیدیم. چرا که سپید بودیم (خودستایی نیست. دنیای ما کجا٬دنیای اینان کجا.) و نامردمان٬بی خبر از غم شبانه مان. همین!

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 17:17  توسط هامون