دانشکده هنرهای زیبا
تا دور٬دور ما گردد از نو و پاک شویم و دریابیم چقدر آشفته ی «میل بوسه» بوده ایم٬دیگرانی می آیند از جنس آهن. می خندند. می کوبند...بیماری مزمن فراموشی٬خدایم را نگران کرده:من٬نه کتابفروشی های روبروی دانشگاه را بخاطر دارم٬نه غروبهای پاییزی «عصرجدید»...ذهنم را که می چلانم٬دختری را کنار مقبره ی «سعدی» جاودانه می بینم که مانند تو روسری اش را مرتب می کند.
گریه ام می گیرد. من کجا و فراموشی کجا؟ بیماری٬سکوت است.
«یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟»
باید همه تان را رها کنم! (ای کاش!) گفتمان من در باب پیوند(پس از خاکستر)٬به حضور تو در خلوت و خدا می ماند...چرا انسان سقوط مهلک خویش می بیند و ـ با این حال ـ از انجام حرکتی غیرمتعارف هراس دارد؟...بگذار آن رفتار «دیگرناپسند» نیز به بن بست بخورد! این دل ـ دل از پی هیچ٬پر از آینده ی بی نشان است. بنشین و ببین! لذت ببر از پیشگوی زمانه!
کات!
پ.ن:برای تحول٬امیدی اندک بسته ام به یک کلاس!! شاید از ابتدای اردیبهشت. اگر باز سرد شدم٬حلالم باد «همین که هست»!
