تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - دانشکده هنرهای زیبا

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

دانشکده هنرهای زیبا

یک کلیپ از «گروه ۱۲۷» می بینم. دلتنگ دوران دانشجویی می شوم. البته نه آن پنج سالی که به راه دور و پرشوری و بی شعوری گذشت. دلتنگ روزگاری می شوم که در ذهن می پرورانم. رویایی که اگر به حقیقت می پیوست٬چون همه آرزوهای تحقق یافته٬پشیزی نمی ارزید. به لبخند و دندانهای سپید و آنهمه خزعبل متعالی که نرسیدم٬حالا ـ عاشق هرچه باداباد ـ سپاس خدایم می گویم و «بی قرار»٬ درمانده از «شکر»٬خیره به سویی تیره٬منتظرم. منتظر چه؟...تنهایی و ویرانی دوباره. آن نفسهای شبانه که سخت بالا می آیند و دردهای جسمانی. آنهمه آوار که هراسشان میهمان هرشب است...

تا دور٬دور ما گردد از نو و پاک شویم و دریابیم چقدر آشفته ی «میل بوسه» بوده ایم٬دیگرانی می آیند از جنس آهن. می خندند. می کوبند...بیماری مزمن فراموشی٬خدایم را نگران کرده:من٬نه کتابفروشی های روبروی دانشگاه را بخاطر دارم٬نه غروبهای پاییزی «عصرجدید»...ذهنم را که می چلانم٬دختری را کنار مقبره ی «سعدی» جاودانه می بینم که مانند تو روسری اش را مرتب می کند.

گریه ام می گیرد. من کجا و فراموشی کجا؟ بیماری٬سکوت است.

«یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟»

باید همه تان را رها کنم! (ای کاش!) گفتمان من در باب پیوند(پس از خاکستر)٬به حضور تو در خلوت و خدا می ماند...چرا انسان سقوط مهلک خویش می بیند و ـ با این حال ـ از انجام حرکتی غیرمتعارف هراس دارد؟...بگذار آن رفتار «دیگرناپسند» نیز به بن بست بخورد! این دل ـ دل از پی هیچ٬پر از آینده ی بی نشان است. بنشین و ببین! لذت ببر از پیشگوی زمانه!

 

کات!

پ.ن:برای تحول٬امیدی اندک بسته ام به یک کلاس!! شاید از ابتدای اردیبهشت. اگر باز سرد شدم٬حلالم باد «همین که هست»!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 17:52  توسط هامون