تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - افشرده زیره

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

افشرده زیره

...خیلی دوستت داشتم! اندازه ی مامان...اون که رفت٬تو رو اندازه ی خودت دوست داشتم. شبا٬اون شمع آبیه رو روشن می کردم ٬می گرفتم جلوی عکست:«خانوم! خوابی؟» تو هم با اون ابروی بالارفته و لبخندی که هیچوقت کهنه نمی شد٬می خواستی از کارای من سردربیاری:«یعنی چی تا چار صبح بیداری؟...»

خیلی دوستت داشتم! اندازه همه اشکام:«احساساتی! تو کی میخوای بزرگ بشی؟» می رفتم تو اتاق و به «نیلو» زنگ می زدم تا برام با ویولن «فهرست شیندلر» رو بزنه (رها! تو دیگه منو نمی خونی. اما من یادمه...شومینه...دست من...گاف٬ر٬میم).

                                  *                                                             *

...کوچولو شدم. خیلی کوچولو...با یه تلنگر٬ می پاشم...دیگه کسی عاشق نیست. پس دلیل اینهمه بغض چیه؟...یه ذره٬یه نمه جرات میخوام٬که برم...

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 12:53  توسط هامون