قهرمان
می بینی؟ هیچکس به فکر ما نیست (این٬عجیب ترین و غیرمنطقی ترین جمله ای ست که نگاشته ام!). خودمان در عین تیرگی بازمی گردیم٬پوزش می خواهیم و نوید یک سحر کوتاه دیگر...به قول اینان٬ حالا کو تا فشرده شدن و پاشیدن؟...
من می دانم همگان برای دستیابی به آینده ای آرام(هه!)٬سرشت خویش زیرپا می نهند٬سکوت می کنند تا خوبگیرند. تا انسانی دیگر به جرگه ی مادیون بپیوندد. (نوشته های این پاراگراف را اصلا دوست ندارم! ببینید من کجایم و شما...)
-------------------------------------
دره ی دماوند٬غریب بود. در قعر آنهمه سبز٬لاشه ی اتومبیل نقره ای٬بوی جسد و سند می داد.
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 16:11  توسط هامون
